هاجر-قسمت دوم

هاجر از زندگی قالی بافی را می شناسد و پول هایش که هیچ وقت به خودش یا مادرش نمی رسد و فقط جیب میرزا را پر می کند.
مادر گوهر آنقدر پای دار قالی می نشیند و کارهای خانه را انجام می دهد که توان رفتن به بالای روستا و آوردن آب از سرچشمه را ندارد و از جوی کثیف جلوی در خانه آب برمی دارد.
دنیای تاریک هاجر، تارتر می شود از وقتی که از خواب بلند شده، سرش به شدت درد می کند. چشمانش هم تیره و تار می بینند. شرایط وحشتناکی است اما نه برای هاجر. او هر روز که از خواب بلند می شود منتظر فاجعه جدید است. این درسی است که زندگی به او داده است. وقتی که به سن مدرسه رسید، منتظر کلاس درس و کتاب بود که میرزا به جای آن قالی را نشان او داد و مجبورش کرد تا از صبح تا شب قالی ببافد. از همان روز هاجر یاد گرفت که فردا روز بهتری نخواهد بود و بی شک بدبختی ها در راه است.
امروز هم که سرش درد می کند و چشمانش تیره و تار می رود، گریه می کند و اذیت می شود اما انتظارش را می کشید و منتظر این چنین فاجعه ای بود. او همیشه بدترین حالت را تصور می کند و الان تصورش کوری است.
گوهر خانم به میرزا می گوید:
«هاجر چشماش داره کور میشه، ببرش دکتر.»
میرزا که در حال شماردن پول ها است، چشم هایش را تنگ می کند و پول ها را زیر لحاف پشمی کنارش پنهان می کند و می گوید:
«نترس، چیزیش نمیشه. چند روز دیگه خوب میشه.»
گوهر اشک در چشم هایش حلقه می بندد اما چون سوادی ندارد و توان کافی برای بردن هاجر به دکتر را ندارد فقط می توان دق بخورد و بی صدا گریه کند.
غصه خودش و سرنوشتش که چرا پدر او را به این روستای غریب شوهر داد. چرا به میرزای گدا داد؟ چرا اینقدر بدبخت هستند و حالا چرا برای هاجر هیچ چیزی از دستش نمی آید.
چند روزی می گذرد هاجر واقعا کور شده و جایی را نمی بیند، مادر با اینکه دکتر بردن هاجر برایش حکم مرگ و زندگی را دارد، چادر به سر می کند و یک تکه گردنبد هدیه مادرش را برمی دارد و دستش هاجر را می گیرد و پیاده به سمت روستای هفته (نام روستایی در استان مرکزی) می رود. تا آنجا نصف روز پیاده روی دارد ولی دیگر هیچ چیزی برایش فرقی ندارد.
درست است که سفر سختی را پیش رو دارد ولی برای کسی که از مرگ نمی ترسد اهمیتی ندارد. گوهر هر روز صدبار می میرد و زنده می شود. وقتی به یاد خانواده اش در شورچه (روستایی در استان مرکزی) می افتد. وقتی به سرنوشت شوم خودش فکر می کند. وقتی به چهره زیبای هاجر نگاه می کند که چشمانش کور شده است.
بی خبر از نگاه میرزا راه افتاده چون اگر میرزا می دانست مخالفت می کرد و اجازه نمی داد. زیر برق آب و بادهای پر از گرد و خاک و در جاده ای خلوت و با شنیدن صدای زوزه گرگ، سرانجام خودش را به هفته می رساند.
حکیم داود پزشک یهودی آنجا است و در کارش تبحر دارد. از نظر گوهر، نجات یعنی رساندن هاجر به حکیم داود یهودی.
حکیم مرد خوبی است و با توجه به این که افراد بیچاره و بدبخت زیاد در عمرش دیده است، با دیدن گوهر و هاجر حال آنها را درک می کند و بلافاصله دست به کار می شود و طبابت را شروع می کند.
بعد از معاینه به گوهر می گوید: «بیماری حصبه هس و علتشم آب آلودس.اگه نجنبیم چشماش کور میشه اگه تا الان نشده باشه.چرا زودتر نیاوردیش؟»
گوهر سکوت می کند چون او حتی نمی تواند راحت حرف دلش را بزند. گوهر فقط دق خوردن را خوب می داند و خودش می داند همین دق ها روزی بلای جانش خواهد شد هر چند از مرگ بدش نمی آید.
حکیم با داروی مخصوص خودش چشمان هاجر را شستشو می دهد اما فقط یکی از چشمان هاجر را می تواند نجات دهد و چشم دیگر دختر، کور می شود.
از اینجا لقب هاجر قالیباف به هاجر کوره تغییر می کند. گوهر از غصه تا روستا گریه می کند ولی هاجر هنوز متوجه ماجرا نیست که چه بلایی سرش آمده است. سر ظهر به روستا می رسند که پسرها آمدن مادرشان را به میرزا خبر می دهند. میرزا تا گوهر را می بیند جلو می آید و سبلی محکمی به صورتش می زند و می گوید: «کجا بودی شلیته.»1
گوهر با اینکه سیلی خورده ولی خوشحال است که حداقل یک چشم دخترش را نجات داد و نگذاشت دخترش عمری را در کوری بگذراند.
کم کم خانواده و اهالی از کوری هاجر خبردار می شوند و نگاه ها به هاجر تغییر می کند. از نگاه یک آدم سالم به نگاه دختری با چشم کور تغییر می کند. دیگر ارزش و احترام سابق را ندارد و همه او را به چشم سربار و دردسر و شومی می بینند.
کوری هاجر برای میرزا فرقی ندارد چون با یک چشم هم هاجر می تواند برایش قالی ببافد و مهم برای میرزا بافتن قالی است چشم هاجر به درک.
هاجر کم کم متوجه کوری چشمش می شود و این را زمانی دقیق می فهمد که در حال آب آوردن به خانه است و با دختری که جلویش نشسته بحثش می شود که آن دختر به هاجر می گوید: «هاجر کوره، هاجر کوره.»
هاجر فقط ۱۳سال سن دارد اما آنجا می فهمد از نظر بدبختی و فلک زدگی حدود ۱۰۰سال دارد. آب را روی سرش می گذارد و به خانه می رود. انگار تمام بدبختی دنیا را روی سرش می آورد.
به حالتی راه می رود که هیچ آینده و امیدی ندارد و خدا خدا می کند زمین دهان باز کند و او داخل زمین زنده به گور شود و این کابوس لعنتی ولی واقعی اش تمام شود ولی نمی شود.
به خاطر اینکه کسی یک چشم کورش را نبیند روسری اش را جلوتر می کشد و یا از مسیرهایی می رود که چشم کورش سمت دیوار باشد تا کسی آن را نبیند و زود خودش را به دار قالی می رساند. دار قالی تخته چوبی خشک که رویش می نشیند و با دستان بریده و پینه بسته تا غروب آفتاب قالی می بافد. شاید دار قالی بافی با دار اعدام فرق داشته باشد اما هاجر فکر می کند حس هر دو یکی است. حس بدبختی و بیچارگی. اینکه در فلاکت به دنیا آمده و در فلاکت هم خواهد مرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (23/11/1399),عارفه حیدری پور (24/11/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (26/11/1399),

نقطه نظرات

نام: عارفه حیدری پور کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 بهمن 1399 - 17:39

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور ادامه داره؟

جالبه داستانتون


@عارفه حیدری پور توسط حمید جعفری Members  ارسال در شنبه 25 بهمن 1399 - 12:23

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و عرض ادب
بله حالا حالا ادامه داره
تشکر و احترام



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.