پالتوی فوتر

از زیر نور تیر چراغ برق که از لابلای دانه های معلق برف و بین تاریکی‌ قیرگونه سوسو می کند، پا روی برف خشک می گذارم و ‌صدای خش خش که مانند چنگال، گوشت تنم را می ریزد. جسم نحیفم در قعر پالتوی فوتر گم می شود و ذرات برف که مثل زالو به آن چسبیده و در سرمای استخوان شکن از گرمایش تغدیه می کنند.
دو چشم سیاه از کنار پرده آبی سیر پنجره ی رو به حیاط اتاقی روشن، قامتم را می بلعد و من، غرق در ابروهای هاشور خورده اش می شوم.
جلوی در که می رسم صدایی در گوشم می پیچد "تق" و دری که رو به داخل باز می شود و لبخند روی لبم نقش می بندد.
هر وقت از کوچه و جلوی خانه نفیسه می گذشتم این فکر مثل خوره در ذهنم می افتاد ولی افسوس! او معلمی قبول شد و من بعد از فوق لیسانس، بیکار ماندم و نفیسه که از آینده ام ناامید شد با یک مهندس پتروشیمی ازدواج کرد. هر روز جلوی چشمم رژه می رفتند و عشق بازی تمامی نداشت. نتوانستم تحمل کنم و به مواد پناه بردم؛ پناهی که از من، آشغال جمع کنی تمام عیار ساخت و سیگاری که همیشه گوشه لبم سنگینی می کند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

طراوت چراغی ,بهروزعامری ,رضا فرازمند ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (18/9/1399),زهرابادره (آنا) (18/9/1399),ساجده شیرزایی (18/9/1399),طراوت چراغی (20/9/1399),حمید جعفری (20/9/1399),ابوالحسن اکبری (20/9/1399),مرتضی حاجی اقاجانی (21/9/1399),ابوالفضل ابطحی (21/9/1399), ک جعفری (29/9/1399),رضا فرازمند (6/10/1399),طراوت چراغی (22/10/1399),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آذر 1399 - 09:05

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر حميد عزيزم...
خيلي لذت مي برم كه داستان هاي تو را مي خوانم...
اما اگه اجازه بديد نكاتي رو خدمتت عرض كنم. ورود به داستان و توصيف شرايط، خيلي خوب پيش رفته. به حدي كه حس و حال خواننده رو با حس و حال رايج در داستان گره مي زنه. در واقع كيفيت پاراگراف اول و دوم اونقدر بالاست كه به معناي واقعي "داستان توصيفي زيبا" هستش. اما اين پيشرفت در متن در طول مسير با يك جهش موضوعي مواجه ميشه كه به اعتقاد من اصلا نمي تونه با پاراگراف هاي توصيفي ابتدايِ كار گره بخوره.
پايان كار و شروع كار پيوند ناگهاني و سرعتي دارند و همين كار به اعتقاد من يك كار رها شده و ناقص رو مي رسونه...
اين داستان كه مي تونه يه داستان خاص از آب دربياد مثل فيلمي مي مونه كه فقط سر و بدن داره. گردن نداره...
در اين داستان ما با "ميانهِ كار" مواجه نيستيم. با يك "شروع توصيفي" و يك "پايان خبري" مواجه هستيم.
درسته كه داستان،يه يك داستان كوتاهه منتها در همين اجمال هم ميشه يك ميانه نيرومند بكار برد...
در كل نوشته هاي شما رو تعقيب مي كنم.

حسن ايماني
@};- @};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1399 - 17:33

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و درود بر حسن عزیز
ممنون و آرزوی موفقیت برایت@};- @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آذر 1399 - 11:29

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر حميد عزيزم...
خيلي لذت مي برم كه داستان هاي تو را مي خوانم...
اما اگه اجازه بديد نكاتي رو خدمتت عرض كنم. ورود به داستان و توصيف شرايط، خيلي خوب پيش رفته. به حدي كه حس و حال خواننده رو با حس و حال رايج در داستان گره مي زنه. در واقع كيفيت پاراگراف اول و دوم اونقدر بالاست كه به معناي واقعي "داستان توصيفي زيبا" هستش. اما اين پيشرفت در متن در طول مسير با يك جهش موضوعي مواجه ميشه كه به اعتقاد من اصلا نمي تونه با پاراگراف هاي توصيفي ابتدايِ كار گره بخوره.
پايان كار و شروع كار پيوند ناگهاني و سرعتي دارند و همين كار به اعتقاد من يك كار رها شده و ناقص رو مي رسونه...
اين داستان كه مي تونه يه داستان خاص از آب دربياد مثل فيلي مي مونه كه فقط سر و بدن داره. گردن نداره...
در اين داستان ما با "ميانهِ كار" مواجه نيستيم. با يك "شروع توصيفي" و يك "پايان خبري" مواجه هستيم.
درسته كه داستان،يه يك داستان كوتاهه منتها در همين اجمال هم ميشه يك ميانه نيرومند بكار برد...
در كل نوشته هاي شما رو تعقيب مي كنم.

حسن ايماني

@};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آذر 1399 - 11:05

نمایش مشخصات بهروزعامری

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1399 - 17:33

نمایش مشخصات حمید جعفری @};- @};- @};-
درود بی کران


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آذر 1399 - 15:53

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای جعفری عزیز
داستان اجتماعی و تنقیدی سوژه ای بسیار عالی هست ضمن اینکه با آقای ایمانی موافق هستم از داستان لذت بردم برای تان آرزوی موفقیت روزافزون دارم @};-


@زهرابادره (آنا) توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1399 - 17:34

نمایش مشخصات حمید جعفری درود و احترام بر خانم بادره گرامی
و آرزوی سلامتی و موفقیت برایتان@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آذر 1399 - 15:53

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای جعفری عزیز
داستان اجتماعی و تنقیدی سوژه ای بسیار عالی هست ضمن اینکه با آقای ایمانی موافق هستم از داستان لذت بردم برای تان آرزوی موفقیت روزافزون دارم @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1399 - 23:03

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود جناب آقای جعفری خسته نباشید .شروع داستان خیلی خوب بود .تا پایان پارگراف اول ! پارگراف دوم با اول یه کم ارتباطش نزدیک نیست.
ببحشید جسارت مرا .چند نکته خدمت تان عرض کنم . در داستانک یا داستان کوتاه .بعضی از کلمات ها اگر حذف شوند لطمه ای به داستان نزند فوری حذف کنید . مثلا در پارگراف اول کلمات تیر . زیر نو چراغ برق . تیر حذف کنید.قیرگونه - برف خشک ( خشک را حذف کنید} به جای استخوان شکن { استخوان سوز استفاده کنید.) حیاط اتاقی روشن ( رو به حیاط روشن .... کلماتی که حذف آ ن ها به معنا و مفهوم داستان آسیبی نمی رساند .حذفش کنید . چخوف نویسنده روسی می گویید اگر اسلحه ای در داستان آوردی باید یک جایی در داستان شلیک شود. بعد از نوشتن داستان چندین بار آن را بخوانید و کلماتی که تاثیری در داستان ندارد را حذف کنید. ببخشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1399 - 09:51

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و درود بر دوست گرامی آقای اکبری
ممنون از نکاتی که فرمودید
با آرزوی سلامتی و شادکامی@};- @};- @};-


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 دي 1399 - 18:32

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت آقای جعفری داستان یا یک جور دلنوشته زیبا بود .


@طراوت چراغی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1399 - 17:28

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و احترام
ممنون از نظرتان.
ولی باور کنید داستان است و از قالب دلنوشته بهره نبردم.
داستان ابتدا دارد و انتها و شروع و پایان برخلاف دلنوشته که منحصر به زمان نیست.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.