کفتار خیس

کوچه آسفالت است ولی چاله هم دارد. وسط آن با بلوک سیمانی، جدول بندی شده. خانه ها نمای مرمر یا آجری دارند با درهای بسته. جلوی هرخانه ماشینی خوابیده است. هر چه نمای خانه چشم نوازتر، ماشین هم مدل بالاتر و هر چه ماشین قراضه...
کوچه ای باریک و دراز که سرش دکه ی روزنامه فروشی با آهن ساخته شده و سقفش مثل سر قارچ به رنگ سفید و لاجوردی.
قدم هایم آسفالت کف کوچه را می بوسد که صدایی مرگبار از عقب گوشم را می گزد. شکستن درختان، آوار خانه ها، جیغ و فریاد.
سرم را می چرخانم با چشمهایی که پایشان گودی افتاده، زل می زنم.
-یا امام زمان!
۲۰۰ متر دورتر، آب با ارتفاع دو-سه متر در حال بلعیدن شهر است. زن، مرد و خانه برایش فرق نمی کند و در کشتن عدالت عجیبی دارد. افعی بی رحمانه همه چیز را در خودش جا می دهد.
قلبم تندتر می زند. نفسم بالا نمی آید. گیج و منگ می شوم.
بی اختیار قدم هایم بلند می شوند. شاید بتوانم از چنگال خونین اش فرار کنم ولی سرعتش سرسام آور است. کفتار خیس لحظه به لحظه نزدیک تر می شود.
هر چه می دوم، نمی رسم. گوشهایم را جیغ زنان و شیون نوزادان گاز می گیرند.
-یا حسین...یا ابالفضل...خدا!
آبشار اشک از چشمهایم سر می خورد و روی صورتم می ریزد. می بارد و من بی اختیار. حس عجیبی دارم که تا بحال آن را نداشته ام. تمام بدن کرختم بوی گور گرفته است.
به این زودی خیال مردن نداشتم. اینطور اتفاقی. امروز اولین روز ثبت نام دانشگاهم بود. یک سال در کتابخانه جان کندم تا قبول شدم. وقتی خواستم به ثبت نام بیاییم چقدر ننه قربان صدقه ام رفت. از زیر قرآن ردم کرد.‌ پشت سرم آب ریخت. گفت: "خدا نگهدارت باش ننه!
ثبت نام کردم و از دانشگاه بیرون زدم. از روی پل رودخانه گذشتم و وارد این کوچه لعنتی شدم. کاش امروز نمی آمدم. از جان دادن میان امواج سیل تنفر دارم. وقتی محتویات شناور سیل بر سرم آوار شوند؛ تنه ی درخت، تیر آهن یا...
و بعد در زیر خروارها گل، آنقدر دست و پا بزنم تا زنده بگور شوم. از مردن با خفگی واهمه دارم. بچه که بودم وقتی مسابقه حبس نفس با بچه ها می گذاشتیم، نوبت من که می شد نفسم را حبس می کردم. هنوز ۳۰ثانیه نمی گذشت که احساس می کردم از درون می خواهم منفجر شوم.
بدنم به لرزه و رعشه می افتاد. پوستم قرمز می شد و رگ گردنم مثل طناب بیرون می زد.
نزدیک بود قلبم از جا کنده شود. نفس که می کشیدم، انگار دوباره متولد می شدم. از همان جا از مرگ با خفگی ترسیدم.
وقتی می شنیدم کسی در سد خفه شده، تصورش مو به تنم راست می کرد.
در کوچه می دوم ولی چاه ویل تمامی ندارد.
سیل پشت سرم است. صدای شکستن و جیغ کودکان بهترین سمفونی مردگان است. هر لحظه آماده ام تا در چنگال کشنده اش اسیر شوم. سرعتی سرسام آور سیل دارد.
از حرکت می ایستم. امیدی ندارم. هر چه می دوم، نمی رسم. شاید اینجا آخر من است و از مرگ فراری نیست. تسلیم می شوم. ایستاده جلو را نگاه می کنم ولی کوچه را نمی بینم. تمام لحظات زندگی از نوزادی تا الان مثل فیلم بلند با دور تند از جلوی چشمهایم می گذرند.
می خواستم از مشهدی عباد حلالیت بگیرم ولی نتوانستم. یک شب با رضا و محمد به دزدی رفتیم. باغ پر میوه بود. من از بچگی هلو زیاد دوست داشتم.‌ جیبهایم را پر از هلو ‌‌و کمی آلو سیاه ترش کردم. به دوستان دزدم گفتم: بجنبید تا نیومدن! همیشه خواستم از صاحبش رضایت بگیرم ولی نشد که نشد. غرورم اجازه نداد. دوران سربازی چقدر از بیت المال دزدیدم و با خدا عهد کردم که اگر روزی دارا شدم جبران می کنم ولی نشدم.
یکبار داخل مدرسه خرابکاری خودم را گردن یک دانش آموز مادر مرده ای انداختم و او یک زنگ تفریح از آقای حسینی-جلاد مدرسه- کتک خورد. از او هم خواستم حلالیت بگیریم ولی نشد.
می خواستم بهترین باشم ولی همیشه گند زدم به همه چیز. مثل سگ زندگی کردم و حالا هم با سیل می میرم. عجب تقدیر شومی!
کفش های قهوه ام که وسطشان سیاه است، متوقف شده اند. فرار با امید معنا ندارد. وقتی نیست فرار چه سودی دارد؟!
از اینکه سیل کشنده بی خبر مرا ببلعد حس بدی دارم. به عقب بر می گردم‌. قلبم نامنظم می زند. انگار بوی مرگ را استشمام کرده. چقدر وحشیانه به سمتم می آید. انگار سالهاست که به دنبال طعمه ای مثل من بوده و تا زنده بگورم نکند رهایم نمی کند.
می خواستم از مشهدی عباد حلالیت بگیرم ولی نتوانستم. یک شب با رضا و محمد به دزدی رفتیم. باغ پر میوه بود. من از بچگی هلو زیاد دوست داشتم.‌ جیبهایم را پر از هلو ‌‌و کمی آلو سیاه ترش کردم. به دوستان دزدم گفتم: بجنبید تا نیومدن! همیشه خواستم از صاحبش رضایت بگیرم ولی نشد که نشد. غرورم اجازه نداد. دوران سربازی چقدر از بیت المال دزدیدم و با خدا عهد کردم که اگر روزی دارا شدم جبران می کنم ولی نشدم.
آماده مرگم و لحظات جانکاهی بر من می گذرد. هر لحظه آماده برخورد جسم سختی با صورت یا از وسط دو نصف شدن یا رفتن میله ای به داخل سینه ام را دارم.
لحظات بدی است که سپری نمی شوند. هر چقدر با چشمهای بسته انتظار می کشم، آب در هاون کوبیدن است. صدای جیغ و شکستن به گوشم ضربه می زند ولی هنوز زنده ام.
کنجکاو می شوم و آرام چشمها را می گشایم اما هر لحظه آماده برخورد هستم.
هنگامی که آنها را باز می کنم نفس محبوس در سینه ام خارج می شود: "هههههههه..."
قلبم آرام تر می تپد. بر روی آسفالت سیاه کوچه می نشینم. اشک هایم حلقه می بندند و هوس باران دارند. بر روی زمین می خوابم و به آسمان ابری می نگرم که گونه هایم با قطرات نقره ای استحمام می شوند. از درون قلبم صدایی ناشناس نجوا می کند: خدا...
رودخانه بزرگ جلوی دانشگاه، آرام آرام سیل را در خودش جا می دهد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

فرزانه رضانیا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (19/3/1398),فرزانه رضانیا (25/3/1398),محمدرضا زیرک (26/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.