آدم رو سگ بگیره ولی جو نه!

پول ندارم ولی جایِ پول های مامان را بلدم. کنار دیوار، زیر لبه ی قالی می گذارد که به سراغشان می روم. داخل حیاط در حال شستن لباس های کثیف است و حواسش به من نیست. قالی را بالا می آورم که برق اسکناس پنجاهی، صدی و دویست تومانی چشمانم را می زد. برای کلوپ داش عباس، اسکناس صدی نو و پنجاهی که گوشه ی آن چسب دارد را بی سر و صدا داخل جیب شلوارم سُر می دهم.
خیالم از پول که راحت می شود، وقت رفتن است. از مامان اجازه بیرون رفتن را می گیرم و به سمت کلوپ راه می افتم. تا آنجا ۱۰ دقیقه بیشتر راه نیست. صدای موتور، جیغ کودکی از دور و تق تق صافکاری گوشم را خراش می دهد. مقابل در کلوپ که می رسم، لبخند روی لبم نقش می بندد. درِ کرمی رنگی که روی آن عکس چند فوتبالیست است را به آرامی باز می کنم و بعد از سلام به داش عباس که پشت میز نشسته، می گویم: «داش عباس، درایور میخام!» هوای کلوپ از بیرون خنک تر است و پوست صورتم را نوازش می دهد.
داش عباس نگاهی به پلی استیشن آخری می کند و می گوید: «برو اونجا تا الان برات بذارم!»
بر روی صندلی فلزی با روکش چرمی می نشینم و دسته ی بازی را برمی دارم. اول شوک دسته را خاموش می کنم چون گاهی می لرزد و حواسم را وسط بازی پرت می کند. بازی شروع می شود، سوار ماشین خارجی در حال چرخ زدن خیابان های شهر هستم. یک ماشین گران قیمت و پرسرعت در ورزشگاه شهر پنهان است که باید آنجا را پیدا کنم. از روی نقشه به سمت آنجا می روم تا آن را می یابم؛ وای خدای من، چه سرعتی دارد...
ناگهان داش عباس با صدای بلند می گوید: «درایور...وقتت تمومه!»
آه، چقدر بدشانسم. دوست دارم بنشینم و با ماشینی که به سختی پیدا کرده ام در شهر ویراژ دهم. آنقدر گاز بدهم که پلیس ها به دنبالم بیایند و من با سرعت بالا از دستشان فرار کنم.
۱۵۰تومانی را که از مامان برداشته ام فقط تا همین جا را کفاف می دهد. دسته نقره ای را کنار تلویزیون می گذارم و از روی صندلی بلند می شوم. پول را به داش عباس می دهم و از کلوپ بیرون می آیم. بیرون از کلوپ هستم اما هنوز از بازی بیرون نیامده ام. دوست ندارم بازی درایور تمام شود و هنوز حس می کنم سوار ماشین هستم.
بدنم احساس سبکی عجیبی می کند. چند قدمی که راه می روم دیگر نمی توانم تحمل کنم مثل یک اسب شروع به دویدن می کنم. سرعت چه حس خوبی دارد که با گذر از میان عابران و وسایل نقلیه آن را تا عمق جانم می چشم. چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد که جلوی در خانه می رسم. تعجب می کنم که چطور این فاصله را به این سرعت دویده ام. وارد خانه می شوم و کنار دیوار به متکا تکیه می دهم. مامان هنوز داخل حیاط و در حال بند کردن لباس های خیس است‌. تمام که می شوند، به سمت آشپزخانه می آید. هنوز شگفت زده ام که چگونه در عرض چند دقیقه از کلوپ تا خانه را دویده ام. مامان نگاهی به من می اندازد و می گوید: «چته، ساکتی؟» دلم طاقت نمی آورد و به او می گویم: «مامان، سرعت پاهام زیاد شده، از کلوپ تا خونه رو توی چند دقیقه دویدم!» ناگهان مامان با اخمی میان ابروهایش به من خیره می شود و می گوید: «ذلیل مرده، باز پولا رو بردی حروم کردی!»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (19/3/1398),بهمن نوروززاده (22/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.