فقیر غنی

مشهدی الیاس صف اول رکوع کرده که حاج نبی از نمازگزاران برای فقیری پول جمع می کند. وقتی به او می رسد از کنارش می گذرد ولی مشهدی در حال قنوت، دست داخل جیب شلوار مندرسش می کند و با یک تراول صد هزاری برق از چشمها دیگران می پراند.
حاجی نمی داند پول را بگیرد یا نه؟! چند نفر از پیرمردهای صف اول چشمهایشان را به سوی آنها تنگ می کنند. صدای تق تق پنکه ی سقفی گوش ها را می خراشد که تراول را می گیرد ولی بعد از آن دیگر پول جمع نمی کند.
حاجی پیشانی اش را می خاراند و به عکس حضرت عباس گوشه ی مسجد خیره می شود که ناگهان به سراغ بلندگوی کنار دست دعاخوان می رود. دکمه سیاه رنگ زیر دسته آن را بالا می زند و می گوید: «اونایی که پول دادن بیان پس بگیرن، دیگه نیاز نیس!»
نمازگزاران سر تکان می دهند و پچ پچ می کنند. نماز که تمام می شود خادم مسجد باسرعت به سمت حاج نبی می آید و می گوید: «حاجی، این دیگه چه مسخره بازی بود راه انداختی؟»
حاجی میکروفونی که سیم دورش پیچیده شده را روی منبر سبز آهنی می گذارد و می گوید: «حق داری اما وقتی اونی که براش پول جمع می کنیم خودش تراول صدی میده، توقع داری چیکار کنم!»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

مصطفی حکیمی پارسا ,ابوالحسن اکبری ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (1/3/1398),مصطفی حکیمی پارسا (1/3/1398),ابوالحسن اکبری (4/3/1398),ابوالحسن اکبری (5/3/1398),

نقطه نظرات

نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 خرداد 1398 - 10:49

سلام
خیلی عالی بود،به خصوص پایانش.ونزدیک به واقعیت بعضی از ادم ها.با آرزوی بهتر وبهتر شدن نوشته های زیبایتان.
پاینده ونویسا باشید.


@ترنم سرخسی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 7 خرداد 1398 - 08:14

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس.


نام: مصطفی حکیمی پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 خرداد 1398 - 16:32

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا خیلی جالب بود الان کلمات توی ذهنم باهم درگیرن که چطوری انقدر سریع اوج گرفتن و سریع فرود اومدنت توی داستان رو تشریح کنم


@مصطفی حکیمی پارسا توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 7 خرداد 1398 - 08:15

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.