سگی را به سگی ببخش!

چشمانش را کمی می‌مالد. خمیازه‌ای عمیق می‌کشد. نشانه‌ای بین صفحات کتاب قرار می‌دهد و آن را می‌بندد. کتاب قطور را بالای سرش می‌گذارد. عینک ته‌استکانی را از روی چشم برمی‌دارد. آن‌قدر خسته است که زود خوابش می‌برد. در خواب دوست مرحومش مهدی قوام را می‌بیند. در میان کاخی ست؛ کاخ در میان باغی ست؛ باغ در فردوس برین. از جایگاه عالی دوستش شگفت‌زده می‌شود و به او می‌گوید: «چطور به اینجا رسیدی؟»
مهدی لبخندی می‌زند و ماجرا را مفصل برای دوستش تعریف می‌کند.
محمدعلی از خواب می‌پرد. صدای اذان صبح در گوشش طنین‌انداز می‌شود.
نماز را که می‌خواند، به یاد خوابش می‌افتد. کمی که در حرف‌های دیشب قوام غوطه‌ور ‌می‌شود ناگهان یاد کلاس درسش می‌افتد.
می‌خواهد صبحانه را تناول کند اما خیلی دیر است. لباس‌هایش را می‌پوشد و سراسیمه به سمت کلاس راه می‌افتد. از لابه‌لای زائرین و مجاورین حرم می‌گذرد. میدان آستانه صبح‌ها حال و هوای خوبی دارد.
به کلاس می‌رسد. شاگردان روی زمین نشسته و منتظرند. تا استاد را می‌بینند به احترامش بلند می‌شوند. استاد می‌نشیند. می‌خواهد درس را شروع کند ولی نمی‌تواند. خواب دیشب ذهنش را خیلی مشغول کرده است. شاگردان که متوجه حال استاد می‌شوند، علتش را می‌پرسند. استاد دیگر طاقت نمی‌آورد، ناگهان بند دلش پاره می‌شود و شروع به تعریف ماجرای دیشب می‌کند:
قطرات درشت باران. صدای جیغ و فریاد. شکسته شدن درختان. مردم روی پشت‌بام.
مهدی چمباتمه زده و نفس‌نفس می‌زند. گاهی زیر بام‌ها خالی می‌شود و اهالی روی بام را در خود می‌مکد. ابرهای سیاه، روز را همچون شب ظلمانی کرده‌اند. ترس و وحشت. بوی مرگ از همه‌جا استشمام می‌شود. هنوز نفس‌نفس می‌زند. دستانش می‌لرزد. اشک در گوشه چشمانش حلقه بسته است. بوی خون مشامش را می‌سوزاند.
نمی‌خواهد تسلیم شود. آرزوهای زیادی دارد. هنوز برای مُردن خیلی جوان است.
پشت‌بام خانه‌های کاه‌گلی، مکان امنی نیست ولی گاهی انسان ناگزیر است به ناگزیرها.
سیل همین‌طور دیوانه‌وار در کوچه و خیابان می‌خروشد و مردم را به کام مرگ می‌کشاند.
برخی خانه‌ها را ویران می‌کند و اهالی‌اش را همچون ماری سمی در خود می‌بلعد. گویا اصلاً هیچ‌وقت آن‌ها نبوده‌اند. اشتهای عجیبی به کشتن افراد دارد. پیر یا جوان، زن یا مرد برایش فرقی نمی‌کند. در کشتن افراد، بی‌رحمانه عدالت دارد.
قوام زیر لب شروع به دعاخوانی می‌کند. ناامید است اما یک‌لحظه حس می‌کند در این هنگام کسی هست که یاری‌اش کند. کمی آرام می‌شود. حالا چه کسی؟! از کجا؟! نمی‌داند.
یک‌دفعه گوش‌هایش تیز می‌شوند. صدای پاس سگی، گوشش را خراش می‌دهد. چشمانش به دنبال صدا دودو می‌زند. در این محشر کبرا چیزی پیدا نیست.
پاس سگ تمامی ندارد و لحظه‌به‌لحظه کانون صدا به او نزدیک‌تر می‌شود. از جا بلند می‌شود و با دقت اطراف را بررسی می‌کند. قطرات درشت باران محکم بر صورتش سیلی می‌زنند. سردی هوا رعشه‌ای بر اندامش می‌اندازد. دستی که کمی خون‌آلود است را کنار گوشش می‌گیرد. این‌طور صداها را بهتر می‌شنود.
کنجکاوی مثل خوره به جانش می‌افتد و روحش را آرام‌آرام می‌جَود. به‌راستی منشأ صدا کجاست؟
لحظه‌ای فکر می‌کند که خیالاتی شده است. یاد گذشته می افتد؛ زمانی که خواب بود. اذان صبح را گفته و نزدیک طلوع آفتاب بود. نمازش می‌خواست قضا شود که کسی در گوشش گفت:« بلند شو!» و او بلند شد. اطراف را وارسی کرد اما کسی آنجا نبود. صلواتی فرستاد و فکر کرد که خیالاتی شده است. به بیرون نگاه کرد که فهمید هوا در حال روشن شدن است. دوید و زود وضویی گرفت. هنوز آب از صورتش می‌چکید که نماز را شروع به خواندن کرد. بعداً که خوب فکر کرد، فهمید اگر آن صدا نبود، نمازش حتماً قضا می‌شد.
آن روز ندانست منشأ صدا کجاست؟! هیچ‌وقت هم نفهمید اما الآن دیگر نمی‌خواست تاریخ تکرار شود. سرش را به چپ و راست می‌چرخاند. چشمانش را تنگ می‌کند.
ناگهان سگ سپیدی را می‌بیند که سیل آن را به کام مرگ می‌کشاند. سگ که بدنش بر اثر برخورد با درختان شناور در سیل، زخمی شده است، پاس‌های مقطع می‌کشد.
آن‌قدر بدنش زخمی است که نمی‌تواند خودش را از سیل بیرون بکشد و هرلحظه ممکن است تا سیل او را در خودش خفه کند.
آن روز صبح، صدای ناشناس به او کمک کرد؛ حالا نوبت قوام است. شاید حادثه آن صبح با الآن بی‌ارتباط نباشد. هنوز هم جهان ناشناخته است. فلفور با خودش تصمیمی می‌گیرد.
لباس‌هایش را کمتر می‌کند و داخل سیل شیرجه می‌زند. گاهی اشیای روی آب به بدنش برخورد می‌کنند. بااحتیاط خودش را به سگ می‌رساند. پاس‌های سگ مو را به تن آدمی سیخ می‌کند و دلم آدم را کباب می‌کند. بدنش خیلی جراحت برداشته است. قوام لحظه‌ای درنگ نمی‌کند. با یک دست سگ را می‌گیرد و با دست دیگر شنا می‌کند. وضعیت دشواری است اما به هر سختی، خودش را به لبه‌ی بام می‌رساند. وقتی می‌خواهد از آب بیرون بیاید، سگ را بغل می‌گیرد.
در این لحظه حالت عجیبی در خودش احساس می‌کند. حس خوبی دارد. کمک به حیوان زبان بسته خیلی به جانش می‌نشیند. همین‌طور که سگ را در برگرفته است، سرش را به سمت آسمان بالا می‌گیرد. فرصت خوبی است.
قطرات اشکش در لابه‌لای قطرات باران گم می‌شوند. لحظات به‌سرعت می‌گذرند.
ناگهان قوام با چشمانی پر از اشک می‌گوید:« خدایا! سگی را به سگی ببخش!»
......
پانوشت: داستان بر اساس واقعیت می‌باشد. خواب را مرحوم آیت ا... محمدعلی اراکی نقل کرده اند و سید مهدی قوام یکی از دوستانشان بوده است. من هم این داستان را از حاج احمد دارستانی از واعظان معروف کشور شنیدم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

بهار قمر ,آرش شهنواز ,متین یحیی زاده ,رضا فرازمند , ک جعفری ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (14/10/1397),مجتبی صمدیار (14/10/1397),نگین پارسا (14/10/1397),ابوالحسن اکبری (14/10/1397),محمد اکبری هشترودی (15/10/1397),ابوالحسن اکبری (15/10/1397),مبینا صادقی (15/10/1397),رضا فرازمند (16/10/1397), ک جعفری (17/10/1397),حسن ایمانی (17/10/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (20/10/1397),سارینامعالی (24/10/1397),بهار قمر (16/11/1397), ک جعفری (23/11/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 11:33

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
چه ماجراي دلنشين و حكمت آموزي بود. مرحبا بر شما و بر انتخاب قشنگتان...
چنين رخدادهايي كه منبعث از واقعيات زندگي بزرگان ما بوده ، بدون شك مي تواند برخوردار از پيام ها و جستارهاي ارزشمندي در حوزه عرفان و معنويت باشد كه خب در جاي خود بسيار قابل توجه است...
احسنت بر شما
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 23:17

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام آقای ایمانی عزیز و سپاس از نظر ارزشمندتون.
با آرزوی موفقیت


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 13:31

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام داستانتان را خواندم

به نظرم قسمت های باران و سیل و خراب شدن بامها خوب توصیف شده بود و حس وحشت رو میتونست القا کنه ولی زبان داستان کهنه هست و سعی شده فقط یک خواب تعریف بشه بدون تزریق خلاقیت و وارد کردن عنصری جذاب تر... به نظرم داستان باید از تعریف یک خواب فراتر بره تا بتونه برای مخاطب راضی کننده باشه...
ممنون


@محمد اکبری هشترودی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 23:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام آقای اکبری هشترودی عزیز و سپاس از نظر ارزشمندتون.
با آرزوی موفقیت


نام: نگین پارسا   ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 21:06

بسیار زیبابود دوست عزیز


@نگین پارسا توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 17 دي 1397 - 09:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاس از نظر خوبتون.
با آرزوی موفقیت


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 19:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب آقای جعفری عزیز .درود .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 23:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام استاد اکبری عزیز و سپاس از نظر ارزشمندتون.
با آرزوی موفقیت و تالیفات جدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.