محمد نابغه

درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود. او فقط با شنیدن می توانست از دنیای بیرون آگاه شود. شاید در حرف ساده باشد ولی نابینایی شوخی نیست. در همین عصر جدید و با این همه امکاناتی که برای روشندلان فراهم شده است، آنها مصائب زیادی در زندگی دارند اما وای به روزگار قدیم که هیچ امکاناتی برای آنها در نظر گرفته نشده بود. امروز آنها کتاب های مخصوص، مدرسه مخصوص و خیلی امکانات عالی دارند. محمد در شرایط سخت قدیم با دو چشم کور و نابینا وارد اجتماع شد. سواد نداشت و جایی هم نبود که به افراد نابینا سواد یاد بدهند پس محمد ناگزیر مثل دیگر نابینایان، باید تا آخر عمر در بی سوادی به سر می برد. این تصور همه بود اما او هوشی خارق العاده و شگفت انگیز داشت و توانست به زودی معادلات دیگران همه را به هم بزند. هیچ کسی به فکرش اصلا خطور نمی کرد که یک روز او بدرخشد. برای همه درخشش یک کور یعنی فرض محال اما محمد کسی بود که خداوند او را برای ممکن کردن محالات آفریده بود. چشمان محمد از طفولیت نابینا شده بودند اما خداوند در عوض هوش و نبوغی به او داده بود که بیناها حسرت آن را در آینده خوردند. نوبت آن رسیده بود که اولین نبوغ محمد، آغازی بی پایان شود. او کاری کرد کارستان که بیناها انگشت به دهان ماندند. ماجرا از یک گورستان قدیمی شروع شد. خدایا نابغه ها چقدر دوست داشتنی هستند. آنها کسانی هستند که از جاهایی رشد می کنند که هیچ کس حتی به فکرش هم خطور نمی کند. محمد هم اولین قدمش را از گورستان شروع کرد. این گورستان عجب جای عجیبی است. می گویند که پاتوق یکی از عرفای معروف قدیم هم گورستان بوده و هر وقت می گفتند گورستان چگونه است در جواب می گفته است:« بهشتس.» حالا منظورش چه بوده است خدا می داند اما مهم این است که گورستان مکان عجیب و غریبی است و منشاء خیلی از حوادث خارق العاده. مردان بزرگ در بدترین شرایط، بهترین نتایج را می گیرند. محمد سواد را در گورستان آموخت اما چگونگی آن مهم است. در گورستان نه کلاس درسی است و نه معلمی. تازه این ماجرا برای زمان های قدیم است که در کلاس های مدرسه هم معلم به زور پیدا می شد چه رسد به معلم نابینایان که اصلا نبود. محمد مرد شکستن معادلات انسان ها بود. او تصورات مردم را از خودش تغییر داد. وقتی به نبوغ او فکر می شود بخوبی دانسته می شود چرا خداوند بعد از خلقت انسان، به خودش آفرین گفت. محمد در گورستان در حال راه رفتن بود و برخی از بچه های با سواد در اطرافش حضور داشتند. او کنار قبری نشست و با دستانش سنگ آن را لمس کرد. بیشتر سنگ قبرها حکاکی هستند و با دست می توان براحتی نوشته ی آنها را لمس کرد. یکی از بچه ها نوشته روی سنگ قبر را خواند و محمد که با دست آنها را لمس کرده بود، فکری به ذهنش آمد. او آنچه را می شنید با آنچه با انگشتانش لمس می کرد، درون ذهنش تطابق می داد. آنهایی که اطراف محمد بودند فکر نمی کردند او با این کاری که می کند چه قصدی در سر دارد. شاید فکر می کردند که از سر کنجکاوی باشد و آنها هم از سر دلسوزی برای او نوشته های قبرها را یکی پس از دیگری می خواندند. این کار عجیب و غریب محمد، چند وقتی به طول انجامید تا جایی که دیگر کسی حوصله خواندن نوشته های روی قبرها را برای او نداشت. چندی گذشت و همه از این کار عجیب و غریب محمد متعجب بودند تا اینکه یک روز محمد پرده از راز کارش برداشت. او نوشته های حکاکی شده روی سنگ قبرها را با دست لمس می کرد و بعد کمی تفکر، برای اطرافیان باسوادش به صورت صحیح می خواند. همه مات و مبهوت بودند که او چگونه این کار را می کند در حالی که نابیناست و هیچ مدرسه ای تا بحال نرفته است. آری واقعا این کار محمد، اعجاب انگیز بود و هیچ یک از افراد نمی توانستد این قضیه را درک کنند. این موضوع شاید برای اطرافیان شگفت آور بود ولی برای خود محمد که دارای نبوغ بود یک کار عادی و معمولی بود. او نابینا بود اما این نقص جسمانی مانع ادامه راهش نبود. محمد با اولین قدمی که برداشت به جهانیان ثابت کرد که نابینایی مانع نیست. راه محمد سخت و دشوار بود هر چند او با هوش و ذکاوت در حال هموار کردن آن بود. سواد را آموخت ولی مشکل یکی دو تا که نبود؛ چون آن موقع کتاب های مخصوص نابینایان پیدا نمی شد، خیلی از این سوادش چیزی عایدش نشد ولی محمد مردی نبود که شکست را بپذیرد. شکست در قاموسش جایگاهی نداشت. حافظه فوق العاده قوی و نبوغ درونی او، کاری کرد که فقط با اتکا به قویه شنوایی و استماع، بتواند هر چیزی را یاد بگیرد. در 12 سالگی با دو چشمش نابینا توانست حافظ کل قرآن کریم شد. کاری که برای خیلی از افراد محال است. آنقدر باهوش بود که مسئولان مدرسه پذیرفتند تا در مدرسه بین افراد بینا درس بخواند. این اولین بار بود که نابینایی بین افراد عادی درس می خواند و چون مدرسه مخصوصش هم نبود، هیچ گزینه ی دیگری هم برای یادگیری نداشت. او درس ها را بخوبی یاد می گرفت ولی چون امتحانات کتبی بودند امکان حضور در امتحانات را نداشت. او توانایی دادن امتحان کتبی را به خاطر نابینایی نداشت ولی در امتحانات شفاهی معجزه می کرد. مسئولین مدرسه از این نبوغ محمد به وجد آمدند و شرایطی فراهم کردند که از او امتحان شفاهی را قبول کنند. محمد ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را به سرعت سپری کرد و با سرعت و ممتاز وارد دانشگاه شد. در دانشگاه آنقدر تلاش کرد و درخشید تا نهایتا به درجه دکترا نائل آمد. آری او با دو چشم نابینا در شرایطی که هیچ نابینایی درس نمی خواند به جایی رسید که الان یکی از مشاهیر شهر اراک است. کتاب های زیادی نگاشت که هر کدامشان بسیار نفیس و ارزشمند هستند. دکتر محمد خزائلی به دنیا ثابت کرد که خواستن توانستن است و نابینایی دلیل ناتوانی نیست. روحش شاد و یادش گرامی.
.....
پانوشت: چند روز پیش، یکی از بهترین دوستانم را از دست دادم. غریبانه رفت و دلم از فراقش سوخت. پاییز سرد بود و با رفتن او برایم سردتر شد. ثواب این اثر ناچیز را تقدیم به روح پاکش می کنم. به یاد امیرحسین کاوه.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ترنم سرخسی ,مجتبی صمدیار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (3/8/1397),فاطمه سادات حيدري (4/8/1397),مجتبی صمدیار (8/8/1397),ترنم سرخسی (15/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.