بارانی که بوی خون می‌دهد

بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود. می‌ترسم. لحظه‌ای کوتاه می‌گذرد و من، ترسم را با تلقینی ساده خُنثی می‌کنم؛ هر کسی یک روز خواهد مُرد. مرگِ همگانی، تلقینِ بزرگی است. همان‌گونه که جهنمِ همگانی، شیطان را آرام می‌کند. شیطان انسان‌ها را به طغیان بر ضد خداوند تحریک می‌کند تا خودش در جهنم تنها نباشد. این تلقینِ همگانی، عجب قدمتی دارد. قدمتی کهن‌تر از علم روح و روان. اهل فرار هم نیستم. فرار زمانی ارزشمند است که مفید باشد اما زمانی که بی‌فایده است، دیگر مفهومش را از دست می‌دهد. آنجا دیگر فرار معنا ندارد؛ فقط دورِ خود چرخیدن است؛ همان‌طور که دنیا با چرخشش ما را فریب می‌دهد. هر چند زمان در عقربه‌های ساعت تجلی دارد اما همین مفهومِ زمان، برای کره‌ی زمین فقط چرخشی بیش نیست. چرخشی که خیلی‌ها را هیپنوتیزم می‌کند. زمین آن‌قدر می‌چرخد و می‌چرخد تا انسان‌ها دچار سرگیجه می‌شوند. وقتی هم انسان سرگیجه بگیرد، فکر می‌کند که فقط او می‌چرخد نه زمین. زمین در پُشت همین سرگیجه‌ها پنهان است. الآن، من هم نزدیک است سرگیجه بگیرم که ناگهان دوباره آسمان‌غرمبه‌ای دیگر، هوش و حواسم را سر جایش می‌آورد. طاقتم تاب می‌شود. شیشه‌های مات پنجره‌ای که قطرات باران به آن‌ها کوبیده می‌شود، مرا به سوی خوش جذب می‌کند. به سمت پنجره که می‌روم خنکای باران، لرزه بر اندامِ نحیفم می‌اندازد. لحظاتی رعشه. سردی نمِ باران پُشت شیشه مات، مرا در آغوش می‌کشد. برخلاف همه تصورات، این یکی جز سرما ارمغانی ندارد. فضای اتاق سرد می‌شود همچون بدن مُرده‌ای که ساعت‌ها چشمانش بسته است. دستگیره فلزی پنجره را به سمت راست می‌چرخانم که صدای شُر شُر باران فضای اتاق را پُر از خالی می‌کند. از میان این صداهای متوالی نوستالژیک، دیگر چیزی به گوش جان نمی‌رسد. باران همچون پادشاهی زورگو، اجازه شنیده شدن هیچ صدایی را جز صدای خودش نمی‌دهد. حرکت آبِ گل‌آلود ناشی از بارانِ وسطِ کوچه، خبر از گذرندگی می‌دهد. به یاد خاطرات کودکی، نوجوانی و الآن که جوانم، می‌افتم. کوچه‌ی نیمه‌تاریک، کورسوی لامپ قدیمی تیر برق، صدای پاشیده شدن آبی که ماشین‌ها به در و دیوار می‌پاشند؛ دیگر تاب نمی‌آورم. در کنار دریا، تشنه ماندن، گناهی است نابخشودنی. می‌خواهم دل به دریا بزنم. آن‌ها که دل به دریا زدند، بُردند و آن‌ها که با دودوتا چهارتا زیستند، زیستند. درنگ نمی‌کنم و سریع آماده می‌شوم. همیشه وقت برای آماده شدن نیست. از خانه بیرون می‌زنم. چقدر کوچه سرد و لرزاننده است. تنها کسی که در میان کوچه مانده است جوان معتادی است، که سال‌هاست مُرده است. مرده‌ای متحرک. مرده‌ای که فقط خودش نمرده است بلکه آرزوهای مادرش را هم کُشت. بودن یا نبودن او در میان کوچه خیلی هم اهمیتی ندارد چون هدف او، هر چیزی می‌تواند باشد جز باران. قدم‌هایم را آغازی بی‌پایان می‌کنم. گاهی پایم در چاله‌های گل‌آلود فرو می‌رود. کوچه نیمه‌تاریک است. انعکاس نورِ سفیدِ لامپِ تیرِ برق‌ها در آب‌های جمع شده داخل چاله و چوله‌های کفِ خیابان، برقِ چشمِ هر بیننده‌ای را می‌رباید. وقتی این انعکاس را می‌بینم برایم تداعی می‌شود دنیا دار مکافات است. هر چه انجام دهیم در همین دنیا انعکاسش را خواهیم دید. آخر جنایت، مکافات است. این انعکاس هم بی‌دلیل نیست. اصلاً هیچ چیزی، هیچ وقتی تصادفی نیست. همه چیز دلیلی دارد. حالا اگر ما دلیلش را بدانیم، می‌شود جکمت و اگر ندانیم می‌شود تصادف. باید هم تصادف بنامیم چون بهترین راه برای ماله کشیدن بر جهالت خودمان است. برخلاف همه که از باران فرار می‌کنند، من به باران پناه می‌برم. یاد گرفتیم که از باران فرار کنیم ولی چرا؟! تا به حال فکر کردیم چرا فرار؟! باران اصل است و انسان نمی‌تواند از اصل خودش فرار کند. آری انسان! یادم نبود در دنیای آدمک‌ها سِیر می‌کنم. خیابان‌ها و معابر شلوغ شهر الآن در این شب سردِ بارانی مانندِ خانه اموات، متروکه شده‌اند. بهترِ من، باران با همه عظمتش مال خودم است. همچون مجانین در زیر باران، تک و تنها روانم. مقصدم نامعلوم. حالا آن‌ها که فکر می‌کنند مقصدشان را بلدند، واقعاً بلدند؟! آن‌ها هم در جرگه‌ی من هستند؛ فقط من می‌دانم مقصد نامعلوم است و آن‌ها توهم دارند که مقصد معلوم است. نتیجه هر دو یکی است اختلاف در مقدمات است. هیچ جنبده‌ای در زیر باران نمانده مگر افرادی است که فکر می‌کنند خاص هستند. فکر می‌کنند نباید مثل همه باشند. اگر همه از باران می‌گریزند آن‌ها خلاف جهت رودخانه، حرکت می‌کنند و زیر باران می‌مانند و خیس می‌شوند. اگر خیس نشویم آفتاب هر چقدر هم بتابد نمی‌تواند باعث پاکی‌ شود اما وقتی خیس شدیم با اولین تابش آفتاب همچون فرزندی که تازه از مادر متولد می شود، حیات دوباره‌ای می‌گیریم. پس خیس شدن همیشه هم بد نیست. این دنیا، دنیای نسبیت‌هاست. دنیایِ گاهی هست و گاهی نیست‌هاست. می‌خواهم خیس شوم. می‌خواهم از بارش باران لذت ببرم. زمانی خیلی کم است، هرلحظه شاید باران بند بیاید و من هنوز ظرفم خالی باشد؛ باران بند بیاید و من هنوز برهوت نشین دنیا باشم. هیچ کسی در خیابان نیست جز ماشین‌های مختلفی که مثل مور و ملخ همه جا هستند. روز به روز درخت‌ها کمتر می‌شوند و ماشین‌ها بیشتر. معادله‌ی پیچیده است ولی من این معادله را دوست ندارم. درختان هوا را پاک می‌کنند ولی برعکسش ماشین‌ها آلوده. معادله با همه پیچیدگی‌اش برای من روشن است اما برای آدمک‌ها را نمی‌دانم. نمی‌دانم آنها نمی‌دانند یا نمی‌خواهند بدانند. بین این دو فرق است. فرقی از زمین تا آسمان. دنیای آدمک‌ها، دنیای وارونگی‌هاست. آنجا خوب، بد و بد، خوب جلوه می‌کند.
معادله‌ی خنده‌داری است ولی آن‌قدر این معادله‌یِ اشتباه تکرار شده که همه به معادله‌های درست می‌خندند. حرکت سریع ماشین‌های وسطِ خیابان، نورِ تیرِ چراغ برق‌ها و صدای شُر شُر باران. ماشین‌ها واقعا مزاحم من و باران هستند اما چاره‌ چیست؟!! از دست این ارابه‌های مرگ، هیچ راه فراری نیست. با همه‌ی توجیهات عقلانی، من از آن‌ها بیزارم. معادله ساده است ذهن‌های ماست که زنگ ‌زده‌اند. می‌خواهم با تمام وجودم باران را حس کنم ولی ماشین‌های مزاحم، نمی‌گذارند.
ناگهان ماشینی به سرعت می‌آید و آبِ گل‌آلود یکی از چاله‌های زیاد خیابان را به صورتم می‌پاشد. به سمت ماشین نگاه می‌کنم اما تعجبی ندارد چون آدمکی در میان آن نشسته است. اعتنایی نمی‌کند. به راهم ادامه می‌دهم اینجا دنیای وارونگی‌هاست. اگر بیشتر نگاه می‌کردم، مجبور بودن به خاطر پاشیدن آب به صورتم از او عذرخواهی می‌کردم. دوباره سعی می‌کنم با باران، حس بگیرم. در میان این شهر شلوغ و وارونه، فقط می‌توانم به باران اعتماد کنم چون او ودیعه‌ای الهی است و مبداش مشخص است. شاید من مقصدم نامعلوم باشد اما مبدأ باران مشخص است. اگر مبدأ درست باشد پس مقصد هم اشتباه نخواهد بود. حسِ عجیبِ باران، نزدیک است احاطه‌ام کند که دوباره ماشینی، آبِ خیابان را به صورتم می‌پاشد. عصبانی می‌شوم. چرا این مزاحم‌های آلاینده رهایم نمی‌کنند. حتی به تنهاییِ زیر باران هم، رحم نمی‌کنند. علت مشخص است. باران سمبُل لطافت است و پُر از حس‌های خوب، چون ودیعه خداست؛ اما ماشین‌های آهنی، فقط سمبُل آلایندگی هستند چون از طرف آدمک‌هاست. اعتماد به خدا راحت‌تر از اعتماد به آدمک‌هاست. مبدأ که اشتباه باشد، مقصد با صدها دلیل عقلانی هم درست نمی‌شود. اگر کسی مبدأ و مقصدش را بشناسد، معادله آسان می‌شود. وقتی دو مقدمه درست باشند نتیجه دیگر جرات اشتباه را ندارد.
ماشین‌ها همین‌طور آب باران را به صورتم می‌پاشند. اگر قطرات باران از سمت آسمان به صورتم بخوردند، حس خوبی دارم. حسِ آرامش. حسِ لطافت اما آبِ خیابان که ماشین‌ها می‌پاشند حسِ خوبی برایم ایجاد نمی‌کنند؛ حسِ ناجوانمردی، بی‌رحمی، خودخواهی و... می‌دهند. دیگر حوصله قدم زدن را ندارم، معادله را ارابه‌های مرگ به هم می‌زنند همان‌طور که پاکی هوا را به یغما بردند. تصمیم می‌گیرم به خانه برگردم. حرکت بهتر از توقف است اما نه زمانی که ارابه‌های مرگ معادله را به هم بزنند. باران امشب مثل باران‌های قدیم بوی حیات نمی‌دهد. باران امشب بدجوری بوی خون گرفته است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مبینا صادقی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (25/7/1397),مینا رسولی (25/7/1397),مبینا صادقی (26/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),

نقطه نظرات

نام: مبینا صادقی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 مهر 1397 - 20:18

نمایش مشخصات مبینا صادقی با سلام و خسته باشید خدمت استاد ارجمند اقای جعفری
داستان بسیار زیبا و مثل همیشه بی نقص که تمام
ثانیه های دریافتی رو موزون جلوه می داد
با ارزوی بهترین ها


@مبینا صادقی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 27 مهر 1397 - 08:46

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام به فرهیخته گرامی خانم صادقی
سپاس از اینکه مطالعه کردین و نیز از نظر بسیار ارزشمندتان.
با آرزوی موفقیت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.