چشم‌زخم

چند روز دیگر عید نوروز است. عیدِ خاطرات. عیدِ دید و بازدید. عیدِ گَرت گیری. آجیل، سبزه و ماهی. لباس‌های نو. پارسال خیلی تیپ و لباس برایم اهمیتی نداشت ولی امسال نه. روزهاست که به لباس‌های عید فکر می‌کنم. خریدن لباس مرحله آخر و آسان‌ترین کار است. مهم این است که چه باید خرید؟! نمی‌دانم؟! چه رنگی؟! چه جنسی؟!
تمام بوتیک‌های شهر را زیر و رو می‌کنم. صدها پیراهن، شلوار و کفش را از نظر می‌گذرانم. نمی‌دانم چرا امسال، این‌قدر خریدِ لباس برایم اهمیت پیدا کرده است. در خرید به سر حد جنون رسیده‌ام. وسواسی عجیبی همچون عنکبوت سمی مرا احاطه کرده است. هر لباس را نمی‌پسندم. تردید و شک!
از نظر جنسِ پیراهن، اِسپورت کِشی را پسند می‌کنم. هم شیک و هم جوان‌پسند است.
از بین دنیای رنگ‌ها، رنگ سفید را برمی‌گزینم. آن را سمبُل پاکی می‌دانم. حس می‌کنم این رنگ، بیشتر به من نزدیک است.
یک روز که آسمان آلوده‌ی شهر، دلش هوای گریه دارد برای خرید راهی می‌شوم. چند روز مانده به عید، دست‌فروش‌ها مثل مور و ملخ به خیابان‌ها می‌ریزند. در کنار دیوارها می‌نشینند یا کنار خیابان. در مقابلشان بساط. برخی با سایبان و دستگاه کارت‌خوان بی‌سیم. اجناس متنوع با قیمت‌های فوق‌العاده نازل و مناسب. در یکی از گذرهای بازارِ شهر که پاتوق آن‌هاست، صدای حراج- حراجِ پیراهن فروشی را می‌شنوم. جوانی بلند قد با موهای فرق باز کرده و تی‌شرت آستین کوتاه سبز. در میان دنیای پیراهن‌هایش سیر می‌کنم. قیمتشان تقریباً نصف بازار است. فرصت را مُغتنم می‌شمارم. دنبال رنگ محبوب و دل‌پسندم می‌گردم. سبز چهارخانه، قهوه‌ای سوخته، صورتی ساده و سفید راه‌راه. آخری همان چیزی است که تصورش را دارم. پیراهن عید را انتخاب می‌کنم. حس خیلی خوبی دارم. حسی شبیه پرواز. حسی شبیه کسی که بارَش را به مقصد رسانده است ولی هنوز دو تای دیگر مانده است؛ شلوار و کفش.
حالا نوبتی هم باشد، نوبت خرید شلوار است. از لابه‌لای انبوه دست‌فروشان که روز به روز بیشتر می‌شوند، می‌گذرم تا وارد بازار سرپوشیده‌ی تاریخی می‌شوم. بازارِشهر، یک مکانِ تاریخی و تجاری است. معماری آن خِشت و گِلی است. بازار به صورتِ تی شکل است که از هر چهار طرف به یک تقاطع می‌رسد. مردم این تقاطع را به نام «چارسوق» می‌شناسند. گُنبد چارسوق، یکی از زیباترین قسمت‌های بازار است. در زیر آن، حوضی خشکیده و بی‌آب جا خوش کرده است. گاهی از لابه‌لای جمعیت بازار، گاری‌های دستی که حامل فرش و اجناس مغازه هستند، به جلو هُل داده می‌شوند. الآن که حال و هوای عید نوروز است، بازار جای سوزن انداختن نیست. ترافیکِ جمعیت بازار، سنگین است؛ سنگین‌تر از ترافیکِ جاده هراز- چالوس. گاهی شانه‌ها به هم برخورد می‌کنند. در این ازدحام‌ها، خیلی حواسم به کودکان و نوجوان است که خدا نکرده، در زیر دست و پای جمعیت، آسیب نبینند. مثل بازِ شکاری، دنبال لباس مورد نظرم می‌گردم. در مقابل یکی از مغازه‌های کت و شلوار فروشی، یک جوان با موهای بور و عینک طبی، شلوارهای کتان بساط کرده است. آن‌ها را رصد می‌کنم. جنسش را پسند می‌کنم. از بین رنگ‌های موجود، آبی نفتی دلم را می‌برد و چشمم را می‌گیرد. به دلم می‌نشیند. از بهایش می‌پرسم. وقتی فروشنده به سخن می‌آید، می‌فهمم که از قیمت بوتیک و مغازه، کمتر است. قیمتش مناسب است. فقط شک دارم که آیا اندازه‌ام است یا نه؟ شکم را به جوان می‌گویم.
جوان دستی بر موهایی که ریزش دارند، می‌کشد و می‌گوید:« اگه میخایی بپوشی، مشکلی نیس. برو اتاق پروف مغازه روبرو و امتحانش کن.»
وای خدای من! این بهترین پیشنهادی است که می‌توانم بشنوم پس ردش نمی‌کنم. شلوار را برمی‌دارم. به سمت اتاق پروف مغازهِ مقابل قدم برمی دارم. اتاق در گوشه سمت راست مغازه، جا خوش کرده است.
اتاقکی چوبی که برای مشتریان حکم غنیمت جنگی را دارد. آن‌قدر تنگ است که به یاد گورهای بتُنی قبرستان می‌افتم. صد رحمت به گور، از آن هم تنگ‌تر است. فقط دیوارهای اینجا بتنی نیست. دیوارها با آینه احاطه‌شده‌اند. به هر تقلایی است، لباس را می‌پوشم. به نظر، اندازه‌اش خوب است. شلوارِ دیگرم را از روی آویز برمی‌دارم و بیرون می‌زنم. از فروشنده مغازه سپاسگزاری می‌کنم و به سوی جوان بساطی می‌روم. از او یک پلاستیک می‌گیرم و شلوارِ قدیمی‌ام را داخل آن می‌اندازم. سپس بهای لباس را می‌پردازم و خداحافظی می‌کنم.
خوب! این هم از دومی. خیالم از این هم راحت شد. حالا نوبتی هم باشد، نوبتِ سومی است. تا الآن پیراهن و شلوار تکمیل هستند. حالا نوبت به کفش رسیده است. از بابت کفش، خیالم آسوده است و هیچ هراسی به دل راه نمی‌دهم. حجت یکی از برادرانم است. او فوق لیسانس آی تی دارد. الآن دست‌فروشی می‌کند. خوب هر چه گشت، نتوانست کار پیدا کند. جدیداً او کفش آورده است. می‌توان بهترین کفش‌ها را با نازل‌ترین قیمت‌ها، نزد او یافت.
باید تلاش کنم تا همچون قرقی، خودم را به او برسانم. بساط او در یکی از پارک‌های بزرگ شهر است. از بازار تاریخی بیرون می‌آیم. نگاهی به ایستگاه اتوبوس می‌اندازم، جمعیت زیادی جمع شده‌اند و خبری از اتوبوس واحد نیست. ناچار سوار تاکسی می‌شوم. دقایقی بعد به پارک می‌رسم. از بازار تا آنجا فاصله کوتاهی است ولی راننده تاکسی کرایه کامل را می‌گیرد. به سمت پارک می‌روم. صدها نفر دست‌فروش جوان و نوجوان و تعدادی هم پیر، در این پارک بساط دارند. مردم از لابه‌لای بساط آن‌ها می‌گذرند و اجناس را نظاره می‌کنند اما خیلی کم خرید می‌کنند. از ابتدای آنجا، شروع به کاوش می‌کنم. با چشمانی که به خاطر آلودگی شدید هوا، قرمز شده‌اند، به دنبال حجت می‌گردم. مختصات دقیقِ بساطش را نمی‌دانم. همین‌طور که از بین بساطی‌ها عبور می‌کنم به چند تا از آن‌ها هم نگاهی می‌اندازم: دختری که تعدادی لیف و کیسه بساط کرده است. نوجوانی که روی ویلچر افتاده و مداد، پاکن و دفتر بساط کرده و تعدادی جوان که بساط سیّار دارند، می‌چرخند و فریاد می‌زنند:« حراجِ حراج!»
از لابه‌لای انبوه جمعیتی که فقط نظاره‌گر هستند، به‌سرعت باد می‌گذرم. حرکت، سرعت تا اینکه برادرم را پیدا می‌کنم. در کنار یک جوانِ عینک‌فروش بساط کرده است. تعدادی کفش را بر روی کارتون قرار داده است. خودش بر روی یکی از این صندلی‌های تاشو نشسته و در حال خواندن یک کتاب انگلیسی است. احتمالاً رمان باشد. او به چند زبان خارجی تسلط کامل است. تا نگاهم به او می‌افتد، جگرم آتش می‌گیرد. اشک در چشمانم حلقه می‌بندد و بغض لعنتی، راه گلویم را می‌گیرد. دوست ندارم که او را در اینجا ببینم. این بساط جایگاه او نیست. خودش هم نمی‌خواست کارش به اینجا بکشد ولی افسوس! بیکار بود. سرکوفت‌های پدرم هم تمامی نداشت. ناچار به دست‌فروشی پناه آورد. جلو می‌روم و به او می‌گویم:«hello!»
سرش را از کتاب بیرون می‌آورد. از میان لنز عینک ته ‌استکانی‌اش نگاهم می‌کند. لبخندی می‌زند. لبخند او، برایم بسیار ارزشمند است. بلند می‌شود. از کنار بساط کوچکش بیرون می‌آید و من را در آغوش می‌کشد. خیلی مهربان است. من مهربانی را از او آموختم. با دست اشاره‌ای به بساطش می‌کند و از میان لب‌های خشکیده‌اش، می‌گوید:« داداش... خوش اومدی به کلبه فقرا!»
شاید او نداند که همیشه غصه‌اش را می‌خورم. کوه دردم اما در مقابلش می‌خندم تا برای او تداعی مصائب نباشم. چقدر شاعر زیبا گفت: خنده را تعبیر ز سرمستی نکن... .
ماجرای خرید کفش را با او در میان می‌گذارم. تبسمی می‌کند و می‌گوید:« هر کدوم رو دوست داری بردار، مهمون من....داداش گُلم!»
این کلمات محبت آمیزش، بیشتر غمگینم می‌کند. او و بساط، تافته‌ی جدا بافته‌اند. دوست داشتم تا او را در جایگاه مناسب خودش می‌دیدم ولی افسوس! تمام بساطش را در اختیارم می‌گذارد تا کفش دلخواهم را انتخاب کنم. از مدل‌هایی که برای نمونه، چیده شده‌اند، یکی را می‌پسندم و برمی‌گزینم؛ اما شماره آن به پایم کوچک است. حجت از همان مدل، به اندازه شماره پایم می‌آورد تا بپوشم. می‌خواهم تا آن را امتحان کنم. او گوشزد می‌کند که برای امتحان، کفش را روی زمین نگذار تا خاکی و دست‌دوم نشود. یک کارتون یا مقوا زیرش بی انداز. یک تکه کارتون از اطراف پیدا می‌کنم. کفش‌ها را روی آن امتحان می‌کنم. پایم را اذیت می‌کند و کمی جلوی پایم را فشار می‌دهد. شماره‌اش ۴۳ است. شماره ۴۴ را می‌آورد. آن را می‌پوشم. خودش است؛ همان کفشی که به دنبالش می‌گشتم. پاهایم در داخل آن‌ها خیلی راحت است. بندهایش را مرتب می‌کنم. خیالم راحت می‌شود که کفش مورد نظر را نیز پیدا کرده‌ام. می‌خواهم بهایش را بپردازم ولی به هیچ عنوان قبول نمی‌کند. من راضی نیستم او ضرر کند. می‌دانم که آهی در بساط ندارد و هشتش گرو نهش است. به هر قیمتی است پول را داخل جیبش می‌گذارم. او ابتدا به هیچ وجه قبول نمی‌کند اما وقتی سماجتم را می‌بیند فقط به اندازه بهای خرید خودش، از من قبول می‌کند. با آنکه خیلی خیلی او را دوست دارم و مشتاقم تا کنار بساطش بنشینم و ساعت‌ها از دریای علم او منتفع شوم ولی ناگزیرم، او را ترک می‌کنم. یک ساعت دیگر باید به کلاس بروم. از او خداحافظی می‌کنم. حرکت از میان ازدحام جمعیت، قدم‌های سریع، برخورد شانه به شانه رهگذران. هر چه تلاش می‌کنم تا از بازارِ بساطی‌ها بیرون بروم، نمی‌توانم. راه خروج پیدا نیست. انگار خروجی همان سوزن در انبار کاه شده است. بساطی‌ها کیپ تا کیپ، اطرافم را احاطه کرده‌اند. سرانجام از کنار بساط یک دختر نابینا، به‌سختی می‌پرم و از آنجا بیرون می‌روم. می‌خواهم از خیابان عبور کنم. هنگامی که سال‌ها قبل، قصد گرفتن گواهینامه را داشتم، مربیِ آیین‌نامه می‌گفت:«وقتی وارد خیابون شدید، اول سمت راستتون رو نگاه کنید.»
اما به نظرم این قانون، شاید نیاز به تبصره داشته باشد. من هر وقتی وارد هر خیابانی می‌شوم، می‌بینم که از هر طرفی وسایل نقلیه در حال حرکت‌اند. حالا یکی مسیرش است و یکی هم خلاف می‌آید. بنابراین وقتی وارد خیابان می‌شوم، دو طرف را چک می‌کنم.
خودم را به پیاده‌رو می‌رسانم. برای سوار شدن به اتوبوس واحدی که من را به کلاس می‌رساند، باید کمی پیاده‌روی سریع کنم. از کنار ساختمان‌های اداری می‌گذرم. در مقابل برخی از آن‌ها سربازهایی با سلاح کلاشینکف ایستاده‌اند. به میدان می‌رسم. تعداد زیادی کارگر کنار خیابان نشسته‌اند و منتظرند تا برای کار به سراغشان بیایند. برخی از آن‌ها در حال منچ بازی هستند و برخی از آن‌ها سیگار می‌کشند و با انداختن چروک به پیشانی، آسمان را دنبال می‌کنند. به ساعت بزرگِ وسط میدان که عقربه‌های آن زنگ زده است، نگاهی می‌اندازم. ساعت تقریباً ۳۰:۵ است و من باید تا ساعت ۶ خودم را به کلاس برسانم. گاهی باد می‌وزد. همین‌طور که در پیاده‌رو قدم می‌زنم. از مقابل چند مغازه با ویترین‌های شیک و لوکس می‌گذرم. به سر چهارراه که می‌رسم، جوانِ فقیری آنجا نشسته است. وقتی به چهره‌ی معصومش نگاه می‌کنم، دلم به حالش کباب می‌شود.
می‌خواهم کمکش کنم ولی افسوس که دیگر هیچ پولی برایم باقی نمانده است. فقط به اندازه کرایه ماشین، پول دارم. برایش دعای می‌کنم تا خداوند او را نجات دهد.
به ایستگاه می‌رسم. تعدادی زن و دختر جوان آنجا نشسته‌اند. از یک نفرشان که کمی سن بالاتر است، مدت زمان معطلی‌شان را می‌پرسم.
با ناخن لاک‌زده‌اش، بینی‌اش را می‌خاراند و می‌گوید:«الآن یه نیم ساعتی هس، نشسیم ولی خبری نیس.»
به ساعتِ گوشی موبایلم که تند تند شارژ خالی می‌کند، نگاهی می‌کنم. زمان زیادی ندارم. ناگزیر سوار تاکسی می‌شوم. از تاکسی می‌پرسم چقدر تا مقصدم کرایه می‌گیرد. او می‌گوید:« سوار شو...دُرُسِش می کنیم.»
ناگزیر سوار می‌شوم. ولی احساس خوبی ندارم. تاکسی وارد خط ویژه می‌شود. به او تذکر می‌دهم که قانون را زیر پا نگذارد. او نیشخند می‌زند. به مقصد می‌رسم. کرایه را به او می‌دهم که ناگهان اخمی به اندازه دره‌های کوه‌های هیمالیا می‌کند و می‌گوید:
- مگه میخای صدقه بدی!
- کرایش همینه دیگه.
- میخاسی دربس سوار نشی!
- من کی گفتم دربست؟
- ببین من گُندتر از تو رو پول کردم تو دیگه هیچ!
نگاهی به چشمان از حدقه بیرون زده و رگ باد کرده گردنش می‌کنم. شباهت بی‌نظیری به لات‌های سر چهارراه دارد. اهل دعوا نیستم. حوصله دهن به دهن شدن با چنین شخصیتی را هم ندارم. پول را می‌دهم و شرش را کم می‌کنم.
زود خودم را به کلاس می‌رسانم. کمی دیر شده است. بچه‌ها همه آمده‌اند. معلم علت دیر آمدنم را می‌پرسد. دلیلش تنبلی خودم است اما توجیه می‌کنم. این کار را خوب بلدم. بچه‌های کلاس، نگاهشان به لباس‌های نو اَم گره می‌خورند. مات و مبهوت تیپِ عیدم هستند. پیراهن و شلوار و کفش‌های نو، بدجوری برق چشمان را می‌رباید. حس خوبی دارم؛ حسی شبیه غرور. نگاه‌ها مُمتد و مقطّع هستند. گاهی قطع می‌شوند و دوباره از سر گرفته می‌شوند. از نگاه‌های دزدانه و زیرچشمی آن‌ها نیز نباید غافل ماند. لباس‌ها نو، کار خودشان را می‌کنند. این اولین کلاسی است که می‌توانم چشم‌ها را پر کنم. وقتِ کلاس تمام می‌شود. بعد از خداحافظی از آن‌ها، پیاده به راه می‌افتم. تا خانه فاصله‌ای نیست. بعد از ۲۰ دقیقه وارد کوچه‌مان می‌شوم. تا اف‌اف را می‌زنم، در باز می‌شود. مادرم می‌داند که چه کسی در این ساعت زنگ می‌زند. به مادر سلام می‌دهم. سلام می‌دهد و نگاهی به لباس‌هایم می‌اندازد. چشمانش را گرد می‌کند و می‌گوید:
- چرا اینا رو پوشیدی؟
- مگه چیه؟
- نگفتی چشمت میکنن...پسرم!
- مامان این حرفا خرافاته!
- خرافات چیه؟ مگه داستان چشم کردن حضرت محمد رو نشنیدی؟
من برای پیامبران الهی احترام خاصی قائلم ولی باز نمی‌توانم چشم‌زخم را قبول کنم. هر چه فکر می‌کنم با عقلم جور در نمی‌آید.
مامان بلافاصله اسپند دود می‌کند و صلوات می‌فرستد. مامان اعتقادی عجیبی به صلوات دارد و هر وقت بتواند، ختم صلوات می‌گیرد.
در همین حال هستم که رضا وارد می‌شود. رضا خواهرزاده‌ام است. فاصله سنی من و او خیلی کم است. این فاصله کم باعث شده که او یکی از بهترین دوست‌هایم محسوب شود. تا من را می‌بیند از من می‌خواهد که با او به یکی از کتابخانه‌های معروف شهر بروم. قبول می‌کنم. کتابخانه دور است. ناگزیر موتورسیکلت را بیرون می‌آورم. خیلی به موتورسواری علاقه‌ای ندارم ولی اینجا ضروری است. از میان کوچه‌های تودرتوی محله‌مان در پایین‌شهر می‌گذریم تا به خیابان اصلی می‌رسیم. همین‌طور که خیابان‌ها را پُشت سر می‌گذاریم به یکی از خیابان‌های نزدیک کتابخانه وارد می‌شویم. با سرعت کم و در یک خط موازی در حال حرکت هستیم که ناگهان نمی‌دانم چه می‌شود. فقط کشیده شدن بدنم را روی آسفالت کف جاده می‌فهمیدم. همین‌طور من و رضا و موتور روی زمین کشیده می‌شویم. حدود ۲ متری که کشیده می‌شویم، متوقف می‌گردیم. بوی خون همه‌جا را فرامی‌گیرد. کمی که به خود می‌آیم، به‌سختی از روی زمین بلند می‌شوم. رضا فریاد می‌زد:« پام...پام»
موتور روی پایش افتاده است. سریع موتور را بلند می‌کنم. پایش را بیرون می‌کشد. دست راست خودم هم، تعریفی ندارد. شاید شکسته یا ضرب‌دیده باشد. نگاهی به سر و وضعم می‌اندازم. همه لباس‌های نو ای که برای عید گرفته بودم، پاره شده‌اند. کفش پای راستم، دهان باز کرده است. شلوار کتان آبی نفتی، از چند جا جِر خورده است. پیراهنم نیز از قسمت آستینم، پاره شده است. تقریباً همه‌ی لباس‌هایم پاره شده‌اند. انگار نه انگار برای عید، لباس خریدم. سر و وضعم مثل کارتون خواب‌های خیابان شده است.
دست راستم خیلی درد می‌کند. نمی‌توانم حرکتش بدهم. رضا هم به‌سختی از روی زمین بلند می‌شود. خیلی آسیب ندیده است. چون وزنش را روی من که راکب بوده‌ام انداخته، آسیبی ندیده است. بیشترین صدمه را من برداشته‌ام. هیچ کسی برای کمک به ما نیامده است. فقط یک ماشین پشت موتور بوق‌های ممتد می‌زند که سریع‌تر موتور را برداریم تا او رد شود. به او اشاره می‌کنم که از طرف دیگری برود. چقدر بی‌انصاف، به جای اینکه به کمک مان بیایید فقط به فکر خودش است. این تصادف را شاید بتوانم تحمل کنم اما این افراد بی‌رحم را نه. آن روز شوم و کذایی به هر سختی و مشقتی است، تمام می‌شود.
اما از آن روز تا به بعد، ذهنم کاملاً مشغول شده است. علت حادثه را نمی‌فهمم. هرچقدر فکر می‌کنم، هیچ دلیل منطقی برای حادثه پیدا نمی‌یابم. ما با سرعتِ کمی، در یک مسیر کاملاً مسطح در حال حرکت بودیم و هیچ دلیلی برای حادثه و رخداد نبود. پس چگونه و به چه علت آن حادثه‌ی شوم، رخ داد؟ و چرا در آن سانحه، تمام لباس‌های نو ام پاره شدند؟ آیا نمی‌توان گفت که حرف مادرم درست بود و ما را چشم کرده بودند؟ نمی‌دانم؟!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,بهار رضایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار رضایی (17/1/1397),محدثه یعقوبی (17/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (18/1/1397),سروش جنتی (18/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (18/1/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (20/1/1397),فاطمه سادات حيدري (21/1/1397),مجتبی صمدیار (22/1/1397),اسیه خلیلی2 (19/2/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (7/5/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 فروردين 1397 - 04:21

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به حمیدجان عزیز
درودها به این قلم و احساس
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 18 فروردين 1397 - 08:07

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای خوشبین صفت گرامی@};-
سپاس از وقتی که گذاشتید و اثر را مطالعه کردید.
و نیز ممنونم از نظر بسیار دلگرم کننده تان که چراغ راه ماست.
روزهای بهاری تون شاد و پیروز @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 فروردين 1397 - 08:38

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام زیبا بود موفق باشید@};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 21 فروردين 1397 - 14:09

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر خانم روانشناس، خانم پهلوان کندر گرامی
سپاس از حضور و وقتی که برای مطالعه اثر گذاشتید.
نظر بسیار خوب و دلگرم کننده تان را نیز سپاسگزارم.
آثاز خوب تان را دنبال می کنم و خوانش آنها بسیار لذت می برم.
برای تان سالی نو توام با سلامتی و موفقیت آرزومندم


نام: فاطمه   ارسال در سه شنبه 21 فروردين 1397 - 11:06

سلام زيبا بود حميد


@فاطمه توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 07:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس از حضور و نظر بسیار خوب
ممنونم که وقت گذاشتی و اثر را مطالعه کردی.
موفق و سربلند باشی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.