فراق

شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد.
برف بی امان می بارید و همه لباسم را سفید پوش کرده بود. برفی که شباهتی به برف های دیگر نداشت. غروب جمعه که اولین بار چشمانش را دیدم، معصومانه تر از تصوراتم بود. پوست سفید و کشیده با موهای بور که کمی از گوشه ی شالش بیرون زده بود. در هوای سرد پاییزی، دستانش را درون جیب پالتوی مخملی سیاهش فرو برده بود که گفت: «میشه قدم بزنیم، می ترسم آشنایی ببینمون!»
برای اولین بار که شروع به صحبت کرد، فقط صدای او را شنیدم حتی بوق ماشین های خیابان را نمی توانستم بشنوم. یاد صور اسرافیل افتادم که شنیده بودم وقتی ملک مقرب در آن بدمد همه گوش ها آن را می شنوند و انسان ها میخ کوب خواهند شد. صدای سارا گوشم را نوازش می داد و همچون موسیقی بتهوون برایم لذت بخش بود. در صدایش مظلومیت و ترس به هم آمیخته شده بودند.
از خیابان در حال گذر بودیم ولی این بار مثل دفعات گذشته نبود. نگران بودم که ماشین ها به سارا نخورد. حس کردم، چقدر بعضی راننده ها بی وجود هستند که به عابرین توجهی نمی کنند. دوست داشتم یکی از آنها را پایین می آوردم و تا می توانستم با مشت توی دهانش می زدم. آنقدر می زدم تا خون از دهانش بیرون بپاشد. کتک زدن افراد عوضی و بی رحم برایم لذت بخش بود. این اولین باری بود که خطر ماشین و تصادف را احساس می کردم و نگران سارا بودم تا آسیبی نبیند. از خیابان که گذشتیم، دنبال صندلی برای نشستن بودم ولی شهر به این بزرگی، کوچک شده بود. دنبال جایی بودم که چند دقیقه در آرامش، حرف بزنیم و گاهی بتوانم غرق نگاهش شوم. دوست داشتم ساعت ها نگاهش کنم. هر چه نگاه می کردم، از دیدنش سیر نمی شدم و شیفته تر می شدم. منتظر چیزی بودم ولی خودم هم نمی دانستم چه؟!
چشمانم می سوخت و اشک از گوشه ی آنها جاری شده بود. هر چه با دستانم پلکانم را مالش می دادم تا کمی سوزش کمتر شود، آب در هاون کوبیدن بود. مشکلی نبود که به این راحتی ها حل شود. دستی بر موهای ژولیده ام کشیدم که دوباره برف شروع به باریدن کرد. به شلوارم نگاهی انداختم که سپیدی، سیاهی آن را پوشانده بود.
وارد خیابان لاله زار شهرمان شدیم. جایی که قدمگاه عشاق و هوایش بیشتر اوقات دونفره بود. خیابانی عریض و طویل که برای عشاق مثل سیاهچال تنگ و تاریک بود چون آنها حرف های زیادی برای گفتن داشتند ولی این خیابان کوچکتر از اتمام حرفهایشان بود.
نگاهی به انتهای خیابان انداختم، خوشحال شدم چون راه کمی نبود. نمی خواستم صحبت هایمان زود تمام شود. اندازه یک عمر با سارا حرف داشتم. خوشحال بودم که در کنارش هستم ولی می ترسیدم آشنایی ما را ببیند و هزار فکر و خیال بد کند. مردد بودم اما در عرض چندثانیه با خودم معامله ای کردم و تاوان عشق را به جان خریدم. در داستان های کهن شنیده بودم که برای رسیدن به عشق، تاوان های باید داد. هر چه می خواهد بشود، بشود، تاوانش را باید پرداخت. لحظه ای از دل و جرات خودم خوشم آمد. شجاعت چه حس خوبی به آدم می دهد.
سارا همین طور حرف می زد و من در کنارش قدم زنان در ظاهر گوش می دادم اما در واقع، به حرفهایش دقت نمی کردم و فقط می خواستم در کنارش باشم. بودن در کنار او حس خوبی برایم داشت. شبیه وقتی که یک روز کامل، روزه گرفته بودم و در پایان با لیوانی شیر آن را باز می کردم. خنکای شیر را می توانستم درون بدنم حس کنم. کمی به سخنانش دقت کردم: «می دونی حمید، من برای من مادیات مهم نیستن؟ خونه، ماشین و اینا. فقط مهم صداقت طرفمه. اگه صداقت نداشته باشه، نمی تونم تحملش کنم.» احساس کردم در ورای این تاکید، کابوسی است که از افشای آن هراس دارد که انگار زخمی عمیقی از دروغ به جانش نشسته بود. گذشته اش برایم مهم نبود، نمی خواستم هیچ چیزی من را از سارا دلسرد کند.
سوزش چشمان تمامی نداشت. انگار نمک داخل آنها ریخته باشند، اشک از چشمه چشمانم می جوشید. در گوشه ای کز کرده بودم همانطور که معتادان از خماری گوشه ی دیوار، چُرت می زنند. تنها تفاوتمان این بود که آنها رویاهایشان را در چرت های مکررشان می دیدند و من در بیداری.
گاهی که دلم می گرفت، عکسش را از گالری موبایلم، تمام صفحه می کردم و با حسرت، چشمانم غرق در سیمایش می شد. قدش مثل خودم بلند و رعنا بود که در کنارم قدم می زد، کاملا تناسب داشتیم. انگار از اصل خلقتش اندازه اش را برای من گرفته بودند. صورت لاغرش خوشگل بود که نگاه هیز عابرین را می ربود. از اینکه جز من، کس دیگری نگاهش کند، حس خوبی نداشتم. می ترسیدم از کوره بیرون بروم و با مشت از آن متجاوزان پذیرایی کنم ولی خوشبختانه خبری نشد.
سر تا هیکلم سفید پوش شده بودند. هر چه آنها را تکان می دادم مثل خون زخم، پاک نمی شدند. چشمانم آنقدر می سوخت که خوب نمی توانستم اطرافم را ببینم. هنگامی که دست بر موهایم کشیدم و نور را نگاه کردم، فقط بارش برف بود که دانه های سفیدش آرام پایین می آمدند و قامتم را سفیدپوش کرده بود.
خوشحال بودم که عشقم را در این آشفته بازار دنیا پیدا کرده بودم. همه ویژگی هایش خوب بود؛ چهره، صدا، قد، اخلاق، رفتار و هر آنچه که من دوست داشتم. سارا هم شیفته ام شده بودم و می گفت: «قدت رو خیلی دوس دارم، بهم میخوره.» منظورش فقط قد نبود و دلباخته خودم شده بودم ولی حجب و حیا اجازه گفتن آن را نمی داد و به قد اکتفا می کرد. ماجرا را به خانواه گفتم ولی آنها تا فردا چیزی نگفتند. صبح فردا مادرم به نمایندگی از پدر و خواهر و خودش گفت: «اون دختره تیکه ما نیس، یه سال ازت بزرگتره، عجله نکن!» تا به حال به هر چیزی فکر کرده بودم جز سنش اما مادرم مو را از لای ماست بیرون می کشد. خواستم اصرار کنم ولی فایده ای نداشت چون اخلاق مادرم را می دانستم که نظرش را هیچ وقت تغییر نمی دهد و از طرفی قلبش درد می کرد. ترسیدم با اصرارم بلایی سرش بیاید. با بغض، سکوت کردم ولی از درون متلاشی شدم. چند روزی خورد و خوراک نداشتم تا آن روز در پارک، همه چیز را فهمید.
دیگر نمی توانستم تحمل کنم. چشمانم نزدیک بود، از سوزش کور شوند. از روی صندلی بلند شدم و کولر را خاموش کردم. از پنجره ی حیاط، انعکاس نور خورشید در حوض آّب، به چشمانم افتاد که چاره ی تمام دردهایم بود. در کنار حوض نشستم و سرم را تا گردن در آب فرو کردم. چشمان را درون آب باز و بسته می کردم تا خوب شسته شوند. ماهی های قرمز، تند تند در گوشه ی حوض می رقصیدند. موهای سرم را چنگ زدم تا جایی که حس کردم، دردم دوا شد. شوره از سرم رفته بود و چشمانم دیگر نمی سوختند اما جگرم از فراق سارا هنوز هم می سوخت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (21/11/1398),طراوت چراغی (21/11/1398),طراوت چراغی (21/11/1398),ابوالحسن اکبری (22/11/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/11/1398),محمد علی قجه (30/11/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 بهمن 1398 - 12:38

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای جعفری داستانک جالبیه، از خوندنش لذت بردم.


@طراوت چراغی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 22 بهمن 1398 - 08:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم چراغی
سپاس از خوانش و نظرتان.
داستان های خوبی می نویسید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.