بازی روزگار

به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید:

-غصه نخور رفیق! درست میشه بخدا!

-آخه چطور گودرز جون! نابود شدم. هر چی داشتم رو برد.

-پیش میاد، خودت رو ناراحت نکن. حل میشه.

- نارفیق همه پولارو برداشت و رفت.

گودرز آرام نفسش را بیرون می دهد و با بغض به رفیقش نگاه می کند.

می خواهد او را از این حال و هوا بیرون بیاورد که می گوید:

رضاجون، درسته میشه داداشی. کسی از فردا خبر نداره. قبول داری؟

-نمی دونم. من که نابود شدم رفت

و دستش را روی سرش می گذارد و پیشانی را چروک می اندازد.

آبدارچی در راه باز می کند و برای آنها چای می آورد. گودرز به رضا، چای تعارف می کند و می گوید: اگه قبول نداری بذار یه داستان برات بگم تا باورت بشه. حوصلش رو داری؟

رضا لیوان چای را برمی دارد و سرش را تکان می دهد.

گودرز روی مبل مقابل می نشیند و در حالی که پای را روی پا می اندازد، شروع به صحبت می کند.

نوجوانی بود اهل روستا. خانواده اش فقیر بودند. نوجوان با خودش تصمیم گرفت تا روزی پزشک شود. این طور هم باعث افتخار خانواده اش می شد و هم از فقر نجات پیدا می کردند. خیلی سخت درس می خواند و بیشتر شب ها تا صبح مطالعه می کرد تا اینکه رشته ی پزشکی در یک دانشگاه دولتی قبول شد. دیگر تا رسیدن به آرزوهایش راهی نمانده بود اما یک روز که مشغول کمک به پدر در کشاورزی بود، زیرخاکی پیدا کرد. اولش خواست تا آن را تحویل پلیس دهد اما نتوانست. سال ها طعم فقر را چشیده بود و نمی خواست این شانس را از دست بدهد. سعی کرد عتیقه را در شهر بفروشد ولی نتواست و پلیس هم دنبالش افتاد. آن را برداشت و به سختی خودش را به بندر رساند. فردی را به او معرفی کرده بودند که عتیقه ها را خوب می خرد ولی ایران نبود. قاچاقی با لنج به دبی آمد. عتیقه را به هر سختی فروخت و پول زیادی به جیب زد اما چه فایده! دیگر به وطنش نمی توانست بازگردد. چاره ای نداشت، همانجا ماند و با ثروت بادآورده اش شروع به تجارت کرد. الانم یکی از تُجار بزرگ دبی است. آن تاجر وقتی نوجوان بود هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی سرنوشتش این طور شود. دنیا همین طور است. غیرقابل پیش بینی!

رضا که انگشت اشاره را کنار چشمش گذاشته با تعجب می پرسد: عجب! حالا اون کی هست؟

گودرز از روی مبل بلند می شود و چک را داخل جیب رفیقش می گذارد و لبخند زند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (28/10/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (28/10/1398),طراوت چراغی (28/10/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 دي 1398 - 19:54

نمایش مشخصات طراوت چراغی با سلام خدمت شما آقای جعفری داستانک جالبی نوشتید .


@طراوت چراغی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 29 دي 1398 - 10:48

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم چراغی
سپاس از نظر خوبتان.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.