۱۲ به وقت ایران

پسرِ مجردِ همسایه طبقه بالا از مقابل دخترِ عزبِ همسایه طبقه ی پایین، در حال عبور است که ناگهان نگاهشان به هم دوخته می شود. پسر و دختر می خواهند نگاهشان را تا وصالی پاک از جنس ازدواج ادامه دهند اما فکرِ پسر به خانه ی مستقل، کارِ خوب، ماشینِ مدل بالا، خرجِ مراسم عروسی با شکوه، یک سرویس طلای گران و اندیشه ی دختر به جهیزیه ی لوکس، ادامه ی تحصیل تا فوق دکتری، آمدن شاهزاده ای با اسب سفید زیر باران بهاری، باعث انقطاع نگاهِ مقطع آنها برای همیشه می شود. حقیقت روشن است، بیشتر از این خودت را گول نزن!
پیرزن هر روز با عصای چوبی و قدی خمیده، به آرامی در محوطه قدم می زند و هر چند لحظه به در نگاه می کند؛ انگار منتظر است! اما منتظر چه کسی؟ دخترهایش؟! پسرهایش؟! شاید هم نوه هایش؟! خیلی هم مهم نیست چون هیچ کسی به آسایشگاه سالمندان نخواهد آمد. حقیقت روشن است، بیشتر از این... .
مدیر هر چند ساعت یکبار، حساب را چِک می کند. اما هر بار یک چیز می بیند:"0". یک صفر بزرگ به اندازه ی کره ی زمین. تا سر ماه چیزی نمانده است و شیرخشک ها در حال تمام شدن هستند. از همه جای شیرخوارگاه خیریه، فریاد ضجه ی نوزادان همچون ملودیِ مرگِ تدریجی شنیده می شود. حقیقت روشن است، بیشتر از این... .
روزمرگی هایم را، هر روز و هر روز تکرار می کنم. اما چه سود؟
ناگهان نسیم خُنکی از گوشه ی پنجره ی اتاق، صورتم را نوازش می دهد. دوباره ذهنم شروع به مرور روزمرگی ها می کند اما نه مثل هر روز، نه مثل همیشه. آن دختر و پسر را می بینم که پای سفره ی عقد نشسته اند و لبخند می زنند؛ خبری هم از آن رسوم کذایی نیست. پیرزن را می بینم در حالی که فرزندانش لحظه به لحظه همچون پروانه دورش می چرخند؛ خبری هم از آسایشگاه سالمندان نیست. مدیر شیرخوارگاه خیریه هم خوشحال است چون خبری از ضجه های نوزادان نیست. صدای ساعت دیواری اتاق بلند می شود. ساعت را نگاه می کنم. دقیقا 12 است. 12 به وقت ایران.
................
تقدیم به منجی عالم بشریت
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

م.فرياد , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (25/5/1395),همایون به آیین (25/5/1395),م.فرياد (25/5/1395),داوود فرخ زاديان (25/5/1395),الف.اندیشه (25/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (25/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1395),شهره کبودوندپور (27/5/1395),مهدی دارویی (27/5/1395), ناصرباران دوست (28/5/1395),زهرابادره (آنا) (28/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (10/7/1395),همایون به آیین (16/9/1395),زینب حضرتی (15/11/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),کوثر علیزاده (13/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/9/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 10:11

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب جعفری عزیز:)
من و شما فک کنم یه وجه مشترک داریم و اونم عشق به مولا صاحب الزمانم،حضرت مهدی (عج)هستش و چه زیباست این عشق و چه حس خوبی به آدم میده،خیلییییی ارادت دارم بهشون:x
داستان خوبی بود،به امید آن روز:)
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 11:11

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما بانوي اديب
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور
موفق باشيد@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 16:24

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای جعفری عزیز@};-
خوش لحن و دلنشین و تفکربرانگیز بود
ممنون بخاطر تلنگر زدن به حباب روزمرّگيمون @};-
وقتی بیایی
تنها دارایی ام
تنهایی ام را
بی هیچ پروایی
در پای تو سر خواهم برید
تا باور کنی
که عزیزترین هستی... م.فریاد
دریای دلتون آرام!@};-


@م.فرياد توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:13

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر دوست گرامی جناب میم فریاد@};-
چه نام مستعار حماسی و زیبایی دارید: فریاد.
فریاد خیلی زیباست، می دانید چرا؟ چون امام حسین (ع) به ما یاد دادند در مقابل ظلم و ستم خاموش نشویم بلکه فریاد کنیم، فریاد! فریاد! فریاد!
انسان در مقابل ذلت، باید فریاد کند و خاموش ننشیند، این حقیقت عاشوراست. حقیقت عاشورا یعنی فریاد، فریاد از ظلم، از جور و ستم.
همان طور که امام حسین (ع) در کربلا گفت: من مرگ را جزت سعادت و زندگی با ستمگران را جز ذلت نمی بینم.
فریاد همان حقیقت عاشوراست و چه نام مستعار زیبایی برگزیدید...درودی جاودان بر شما!


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 17:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب جعفری
خوب است که می نویسید
امید بر اینکه به زودی ظهور کند تا گره بگشاید از تمام گره های کور
موفق باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:19

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای شریفی شریف@};-
سپاس از حضور گرم و نظر خوب تان.
ان شاء الله امام زمان (عج) بیاید و دنیا را از ظلم و ستم رهایی بخشد.
موفق باشید


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 03:06

14 به وقت شـــیعـــه
سـلام
عرض ادب به مسافر شب داستانک
داستانک ها دست در دست هم دادند و ساعت شد 12 به وقت ایران
چرا توی داستان ..به دختر گفتید عزب به پسر گفتید مجرد
به نظرم توی عرف اینطوری هست ک به مرد ها صفت عزب بودن رو میدن .. به خانم ها نمیگن عزب ..گرچه ک لغت نامه دهخدا گفته به مرد ی که زن نداشته باشد و به زنی ک مرد (شوهر..پدر ..برادر ) نداشته باشد گفته میشه...ایراد بنی اسرائیلی بود ..خخخ
داستان خیلی خوبی بود .. در واقع تلنگر های به جایی بود .. همین الان هم میشه به کلی از این آرزو ها جامعه عمل پوشوند ... به امید اون روزی ک آقای منتظران ظهور کنند

دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 26 مرداد 1395 - 10:11

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو سروستانی گرامی@};-
س‍اس از حضور و نظر ارزشمندتان.
علت استفاده از عزب و مجرد بیشتر جنبه تنوع داشت اما لفظ عزب بر جوان اطلاق می شود حالا جوان هم می تواند ‍سر باشد و هم دختر.
اما شاید اگر عزب برای ‍‍‍پسر و مجرد براي دختر استعمال شود بهتر باشد.
به اميد ظهور منجي عالم بشريت
موفق باشيد و سربلند


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 08:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
داستان زیبایی بود!
تقدیم به داستانتان :
من ، انتظار بهاری را میکشم
که درختان زمین
شکوفه هایشان را
از آسمان ، به ارث نبرده باشند .
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 17:22

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس از حضور و نظر زيبايتان.
شعر بسيار زيبايي بود بخصوص اينكه درباره انتظار و معناگرا بود و فكر را به انديشه واداشت.
موفق باشيد


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 19:20

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای جعفری عزیز
شاید باور نکنید ای پنجمین کامنت ب ای داستان شماست که می نویسم ولی ارسال نمی شود و من دوباره و دوباره
واین اتفاق برای دوستان دیگرم هم می افتد بنابراین دوستان گله نکنند من کامنت می نویسم ولی ارسال نمیشود
داستان اجتماعی و عالیست مشکلات عزب ها به خوبی نشان دادید
کاش آسانگیری ازدواج را سرمشق قرار می دادیم و مسولین هم کمی به فکر این قشر باشند تا کار به جاهای بد نکشد .
به امید ظهور حضرتش که مشکلات را تسهیل نماید
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 00:08

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو آنای گرامي
سپاس از حضور و نظر بسيار زيبا و خوب تان.
من هم اميدوارم تا مشكلات جوانان كم تر و كمتر شود تا عدم.
برای تان بهترين ها را آرزومندم.
موفق باشيد و پايدار


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 15:35

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بر جناب جعفری گرامی.بسیار زیبا بود .درود برشما.موفق و سربلند باشید.@};-


@کوثر علیزاده توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1396 - 00:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس
از مطالب گذشته ام است. یادش بخیر.
ممنون از لطف شما.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در پنجشنبه 16 شهريور 1396 - 10:51

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام .عذرخواهم که مطالب رو دیر خواندم .@};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.