نیلوفر آبی 3

صدایی از پشت سر...نه! مقابل...نه! چپ...نه!راست...نه! بالا...نه! پایین...نه! از همه جا...آره! از همه جا می شنوم که می گوید: «نه!»
این اولین باریست که این صدا را می شنونم ولی نمی دانم چرا فکر می کنم قبلن آن را جایی، گاهی شنیده ام. گاهی احساس می کنم بعضی از آدم ها، صداها و اتفاقات را قبلن در جایی دیده و شنیده ام ولی هیچ وقت نفهمیدم کجا!
با نگاه های هراسان، اطراف را می نگرم؛ به پُشت سر...چپ...راست...بالا و حتی پایین اما کسی نیست. اینجا تنهایی غوغا می کند. فقط صدایی بود که الان آن هم دیگر نیست. بودی که نبود شد. صدایی که با تمام وجودیتش فریاد برآورد: «نه!» و چقدر زود، دیر می شود.
نمی خواهم «نه» را آره کنم ولی به یاد ردّ خون پای زخمی دختر می اُفتم. آتش تردید در وجود شکاکم شعله می کشد. نجاتِ دختر یا حیاتِ نیلوفر آبی؟!
می خواهم هر دوی آنها باشند. می خواهم هر دوی آنها وجود داشته باشند ولی افسوس که زندگی جدال بین وجود و عدم است. اگر زندگانی جمع میان آنها بود؛ چه می شد!
افسوس که چاره ای نیست جز اینکه میان آنها یکی را انتخاب کنم و دیگری را رها. نمی دانم! نمی دانم! اما صبرِ تردید در حال لبریز شدن است و عطش انتخابش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود. زمان به سرعت سرمای استخوان شکنی که همچون چنگال صورتم را خراشید، در حال گذرست. صبر و تاّنی خوب است ولی نه هنگامی که هیچ فایده ای ندارد؛ نه هنگامی که کوچه، بن بست است.
ناگزیر تصمیمم را می گیرم. دوباره به سمت نیلوفر آبی برمی گردم و محکم آن را می گیرم و سپس برای همیشه به عمر نیلوفر آبی پایان می دهم. هنوز لحظه ای از هستی ساقط کردن نیلوفر آبی نگذشته است که مرداب بلافاصله جای خالی آن را پُر می کند. الان مرداب، مرداب است. با سرعت شروع به خروج از مرداب می کنم تا اینکه از آن بیرون می آیم. هنوز یک قدمی از مرداب فاصله نگرفته ام که ناگهان صدای رعد و برق را می شنوم. مو به تنم راست می شود. بر می گردم و به ابرهای همچون قیر سیاه بالای مرداب می نگرم. باران به شدتِ مرگ شروع به باریدن می کند. قطرات باران با قدرت و شدت مرگباری به مرداب ضربه می زنند. مرداب همین طور در حال بالا آمدن و فراگیر شدن است. نمی دانم ولی احساس می کنم که مرداب دارد از درون می جوشد. هر لحظه مرداب وحشی و وحشی تر می شود. کم کم طغیان می کند و شروع به حرکت به اطرافش می کند. می خواهد اطرافش را همچون اَفعی ای گرسنه ببلعد. دیگر می ترسم تا کنار مرداب بمانم. به سرعت شروع به دویدن به سمت دختر می کنم. اول او را نجات می دهم و سپس با هم از طغیان مرداب، فرار می کنیم. از لابلای درختان سر به فلک کشیده می گذرم. به سختی نفس می کشم. هر لحظه امکان دارد تا سیلِ مرداب بیایید و من را در خودش ببلعد. با هر زحمتی است خودم را به دختر می رسانم اما هیچ اثری از دختر نمی بینم. نمی دانم چه کار بکنم! پس آن دختری که اینجا روی زمین افتاده بود و از پایش بر روی زمین خون جاری بود، کجاست؟!
نکند اَفعی کار ناتمامش را تمام کرد؟ نه! نکند که درندگان دیگر جنگل بلایی را سر او آورده باشند؟
قطرات اشک از روی گونه هایم بی اختیار بر روی زمین می چکد. ناراحتم که چرا به موقع او را نجات نیامدم. گاهی خیلی دیرست. از خودم بدم میاد. به سمت مرداب بر می گردم. می خواهم بگذارم تا مرداب ببلعدم. به سمت مرداب آرام آرام شروع به حرکت می کنم. می خواهم خودم به استقبال مرگ بروم تا اینکه او به استقبالم بیاید. مرداب همین طور بر روی زمین جاری است. هر لحظه امکان دارد تا در سیلِ مرداب غرق شوم. هنوز چند قدمی برنداشته ام که صدایی را از درونم می شنوم که می گوید:« مرگ همان ناامیدی است.»
کمی تامل می کنم. امید در قلبم جوانه می زند که شاید دختر به هوش آمده باشد و سعی کرده تا خودش را به جایی اَمنی برساند. دوباره به جای افتادن دختر بر می گردم. زمین اطراف او را با دقت وارسی می کنم. هیچ اثری از ردّ خون نیست. او نمی تواند خیلی دور شده باشد. باید هر چه زودتر به کمکش بشتابم؛ از طرفی هم باید زودتر خودم را به نقطه ی بلندی برسانم تا اسیر سیلِ مرداب نشوم. باران هر لحظه به صورتم سیلی می زند. نمی دانم چرا این قدر قطرات باران سرد و استخوان شکن هستند. شروع به دویدن می کنم. لحظه ای به عقب می نگرم: وای خدای من! سیل دارد به سمتم می آید. سیل هر چه در سر راهش است را می بلعد. پی در پی درختان را از ریشه می کَند. سرعت دویدنم را بیشترمی کنم. نمی خواهم تا سیل مرا هم ببلعد؛ فقط برای نجات خودم هم نمی دوم؛ به نجات دختر هم فکر می کنم. هر چه از لابلای درختان می دوم، فایده ندارد. سرعت سیل سرسام آورست. دیگر نفس کشیدن برایم سخت می شود. تمام بدنم و عضلاتم خسته هستند. دیگر نای دویدن ندارم؛ می خواهم بایستم. می خواهم اسیر مرداب شوم اما هنوز ندای درونی ام را فراموش نکردم که «حرکت بِه از توقف» است. ناامید هستم. هر چه به جلو می نگرم جز تاریکی چیزی نمی بینم. امیدی ندارم اما از طرفی هم نمی خواهم اسیر مرداب بشوم. تمام تلاشم را می کنم چون بهترست از توقف. وقتی توقف کنم مرگ حتمی است اما اگر ناامید نشوم و به حرکتم ادامه بدهم یک احتمالِ ضعیف نجات است. نمی خواهم یک روز خودم را به خاطر توقف سرزنش کنم.
سیل خیلی نزدیک شده است. صدایش را از پُشت سر می شنوم. هر لحظه امکان دارد در یک سیل مردابیِ مرگبار غرق شوم و زیر گِل و لای آن خفه بشوم اما از حرکت نمی ایستم. بگذار حداقل سیل در حال حرکت مرا ببلعد نه در حال توقف. اگر می خواهم بمیرم هم، بگذار در حالت حرکت بمیرم نه توقف.
لحظات آخر عمرم است. صدای سیل پُشت سرم را به راحتی می شنوم. احساس می کنم تا با قدم بعدی ام دیگر روی پاهایم نباشم بلکه در لابلای امواج غول آسای سیلِ مرداب غرق شده باشم. به جلو نگاه می کنم. باران به شدت بر صورتم پی در پی سیلی می زند. سرما قسمتی از وجودم شده است. می خواهم دیگر از حرکت بایستم. دیگر نَفَس ندارم. برای بار آخر به دقت جلو را نگاه می کنم که ناگهان چیزی را می بینم؛ چیزی که دوباره اُمید را در وجودم شعله ور می کند. دوباره بدن نیمه جانم، جان می گیرد. یک تپه ی کوچک از لابلای تاریکی ها پیداست. باید هر چه زودتر خودم را به آن جا برسانم.در همین حال، زانویم به شاخه ای گیر می کند و به شدت زخمی می شود. بی حالی کم است؛ حالا زخمی هم هستم.
فکر نمی کنم بتوانم خودم را به تپه برسانم. صدای ناله و جیغ و فریاد حیوانات جنگل را می شنوم که سیل آنها را همچون اَفعی می بلعد و در لابلای گِل و لای خفه می کند. خودم را برای مرگ آماده کرده ام. تمام زندگی از کودکی ام تا الان به سرعت نور از مقابل دیدگان می گذرند؛ سختی ها، ضجه ها، ناله ها و حتی شادی ها!
چقدر زود دیر می شود. دیگر ناامید می شوم. از شدت خستگی چشمانم را می بندم و مرگ سختی را انتظار می کشم. بی هدف می دوم با چشمانی بسته. با زندگی وداع می کنم. با تاریکی وداع می کنم. با دختر زخمی وداع می کنم؛ خیلی دوست داشتم تا کمکش می کردم ولی افسوس که دنیا به ساز خودش می رقصد. ناگهان احساس درد شدیدی در پایم می کنم. پایم به سنگی برخورد کرد. دارم زمین می خورم. دارم با صورت بر زمین می افتم. خودم را آماده برخوردی شدید می کنم ولی در اوج ناباوری متوجه می شوم که خیلی پایین نمی افتم. وای خدای من! من به تپه رسیده ام. آری من به تپه رسیدم. فهمیدم چرا به تپه رسیدم: چون یک روز تصمیم گرفتم به تپه برسم؛ همان لحظه که آن تصمیم را گرفتم؛ رسیدم. همچون تازی چهاردست و پا از تپه شروع بالا رفتن می کنم. هنوز کمی بالا نیامدم که سیل به من می رسد و محکم بر تپه ضربه می زند.
تپه محکم سرجایش ایستاده است و سیل ناگزیر می شود از اطراف آن بگذرد. آرام نمی نشینم. همین طور حرکتم را ادامه می دهم تا به بالاترین نقطه ی تپه می رسم. صدای جیغ و ناله حیوانات جنگل که درلابلای سیل در حال خفه شدن هستند، لرزه بر اندامم می اندازند. از طرفی خوشحالم از طرفی ناراحت! خوشحالم که از دست سیلِ مرداب توانستنم فرار کنم و ناراحتم برای آنهایی که در دام آن اسیر شدند و در زیر گِل و لایش خفه شدند و می شوند.
سیل همین طور به شدت در حال حرکت و بالا آمدن است. انگار سیل هم از قدرتِ حرکت غافل نیست. اگر باران به این شدت ببارد، تا ساعاتی دیگر تپه را هم خواهد بلعید و بعد از آن، من را هم به قهقرا خواهد کشاند. انگار گریزی از مرگ نیست. هر چه از مرگ فرار می کنم؛ بیشتر به آن نزدیک می شوم. تا دقایقی قبل، فکر می کردم که حالا که به تپه رسیدم؛ تمام بدبختی هایم تمام شدند اما الان فهمیدم که تمام ضجه هایم تازه شروع شده اند.
هنوز دقایقی نیست که به سختی خودم را از دستش نجات دادم اما الان دوباره باید به فکر راه نجات و روزنه ی امید باشم. ولی چگونه؟ اینجا آخر دنیاست!
گاهی از مرگ نمی توان فرار کرد؛ هر چند فرار هم کنیم.
لحظه به لحظه سیل بالاتر می آید. لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می شوم. اینجا بالای تپه راه فراری هم نیست. باید نشست و در انتظار مرگ، تدریجی مُرد.
دیگر امیدم ناامید می شود که ناگهان...
ادامه دارد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

ناصرباران دوست ,محمد علی ناصرالملکی ,الف.اندیشه ,همایون به آیین ,ح شریفی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مهدی چالی ها ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (14/12/1394),الف.اندیشه (15/12/1394),نیما طالبی (15/12/1394),همایون به آیین (15/12/1394), ناصرباران دوست (15/12/1394),رضا فرازمند (16/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (16/12/1394),زهرابادره (آنا) (16/12/1394),مهدی چالی ها (16/12/1394),سحر ذاکری (16/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (21/12/1394),همایون به آیین (10/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 08:53

سلام به آقای جعفری گرامی :)
و بازهم ادامه دارد ... بدم نیست
تا قسمت 4 نیلوفر آبی فک میکنم .. 6بار اسم افعی اومده ..حداقل 4 بار ک اینجا نوشته بوید ..2 بارم قسمت اول داستان بود ... دیگه حالا خودتون یه کاریش بکنید ..میترسم انگشت برای شمردن کم بیارم :D :D
پاراگراف دومی خیلی خوب بود ..پر بود از پارادوکس .. گرچه کل متن هم جسته گریخته این کلمات رو میشد دید ..پارادوکس ها رو دوست دارم :)
به نظرم اومد بعضی جمله ها زیاد تکرار شدن ...یه بار نوشته شده ..توی فاصله خیلی کمی دوباره تکرار شده.. بد نیست ..ولی وقتی بیش از حد بشه خستگی ذهنی میاره..البته این نظر من هستا
کلمه هایی مثل بلعیدن ..چون حرف هاش تلفظ سخت داره ..عین و دال و لام .. اگه ضمیر هم بهش بچسبه خوندنش سخت تر میشه ..ببلعدم ..توی زبان گفتار معمولا تبدیلش میکنیم به (ت ) ببلعتم ...به نظرم اگه میشد ضمیر های متصل براش به کار نبرید بهتر بود مثلا مرا ببلعد
زیادی پر حرفی نمیکنم بقیه چرت و پرت ها مو میذارم برای قسمت بعدی :D :D اهل زیاد ایراد گرفتن نیستم ولی اگه می بینید ایراد بنی اسرائیلی میگیرم ..برای اینه ک ..داستان رو یه داستان خیلی خوب می بینم از همه لحاظ..دوست دارم بدون نقص بشه ...عذر خواهی میکنم از این بابت :)
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 23:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو سروستانی گرامی@};-
ممنونم از حضور مهربان و نظرات بسیار جامع تان.
در مورد تذکر تکرار بی رویه افعی سپاس فراوان...حتمن رعایت می کنم و کلن بیشتر به خستگی مخاطب فکر خواهم کرد. البته در انتها، کلمات تکراری قبل را نیز اصلاح خواهم نمود. ممنونم..درست می فرمایید...نباید اسباب خستگی خواننده را با تکرار بی دلیل و بی رویه ایجاد کرد.
-در مورد ثقالت بعضی از افعال و کلمات نیز می پذیرم و سعی خواهم کرد تا سلیس بودن متن و روان بودن آن را افزایش دهم.
از نقدهای تان بسیار لذت بردم چون بسیار دقیق بودند و بسیار از آنها استفاده کردم. این نوع نقدها را باید با آب طلا نوشت.
- من هیچ وقت از نقد منتقدان ناراحت نمی شوم بخصوص نقدهای شما که تازه از آنها خوشحال نیز می شوم.
نقدهای شما، همانند نوشته هاتون عالی اند.
پیروز و سربلند باشید و پایدار...پیشاپیش عیدتان نیز مبارک.
پیشکش@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 18:30

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای جعفری
خسته نباشید عرض می کنم
منتظر قسمت بعد خواهم ماند
موفق باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 23:22

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای شریفی عزیز@};-
ممنونم از حضور گرم تون و نظر بسیار خوب تان.
امیدوارم بتوانم در قسمت های بعدی نیز، رضایت شما دوست گرامی را جلب کنم.
شاد باشید...پیشاپیش عید نوروزتان نیز مبارک.@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 08:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب جعفری گرامی
عرض ادب و احترام
داستان همچنان با کشش و تعلیق فراوان خود مخاطب را با خود همراه می کند و این تعلیق مهمترین حسن داستان است . برای قضاوت نهایی در مورد درون مایه ی داستان می بایست صبر کردتا داستان تمام شود اما همینجا هم می شود حدس هایی زد
قصه ی یک مرداب که نیلوفری در آن روییده . نیلوفری زیبا که علی رغم **********های مرداب زیبا و پر نشاط بر سطح مرداب شناور مانده است و قصه ی دختر مجروحی گم شده در جنگل که برای مداوا نیاز به آن نیلو فر دارد. اینجاست که بنده پیش بینی می کنم . هدف نویسنده ی محترم از آوردن تمثیل مرداب و نیلوفر . گرفتاران در مظاهر دنیای مادی و غرق شدگان در پستی های زندگی باشد . چیزی که مرد را به تکاپو واداشته است به راستی چیست . تلاش برای نجات کسانی که گرفتار مرداب انحرافات و گناهان شده اند . و ...باید منتظر بمانیم تا پایان داستان
.
نکته ای که خیلی جلب توجه می کند باتوجه به ادبیات قوی داستان و نوشته ی خوب شما در این داستات تکرار بعضی جملات است بنظر تکرار آنها خیلی هم ضروری نیست . البته برای وصف و تصویر محیطی ترسناک و دلهره آور گاهی مجبوریم بعضی کلمات را تکرار کنیم اما اگر این تکرار خیلی تکراری شد شاید کمی از دلنشینی متن کم کند .
به هر حال در چنین داستانهایی آنچه از فرم و قالب مهمتر است درونمایه ومفهومی است که پشت داستان مستتر است . دختر گمشده و سرگردان زخمی نماد کدام طبقه از جامعه است و مردی که تلاش می کند اورا نجات دهد به کدام طبقه ی جامعه تعلق دارد . همه ی اینهارا باید صبرکنیم تا در قسمت پایانی قضاوت کنیم.

پاینده باشید و برقرار
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 23:27

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای باران دوست گرامی و ارجمند@};-
بی نهایت سپاسگزارم از حضور مهربان و نقد و نظر بسیار جامع و دقیق تان.
هیچ چیز مثل نقد شما عزیزان بخصوص شما بزرگمهر مرا خوشحال نمی کند.
در مورد نقد و تحلیل بسیار عالی تان بی نهایت سپاس. به خوبی ابعاد داستان را بررسی می کند و با ظرافت خاصی آنها را بیان می کنید که تحسین برانگیزست.
در مورد تکرار برخی از کلمات و خستگی خواننده، بسیار صحیح می فرمایید و در داستان های بعدی این نقص را برطرف خواهم کرد. ممنون از بابت تذکرتان.
شاد باشید و پیروز و سربلند
پیشکش@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 14:55

درود بر حمید عزیز
داستان هایی که سریالی هستند و بویژه با این وضعیت که چند روز طول میکشد تا داستانهای جدید در سایت ارائه گردند،سبب میشه که قسمت های قبلی داستان فراموش بشوند! از اینرو نمیشه راجع به داستان های ادامه دار بخوبی نظر داد!
داستان شما تم فلسفی داره ،بنابراین حتمن باید واژه ها و جملات مناسب این تم را بکار ببرید،جمله ای را در داستانتان بعنوان مثال می آورم،خودتان قضاوت کنید، ببینید آیا توی ذوق نمی زنه!(...نمی خواهم «نه» را آره کنم...) . هر چقدر داستانتان زیبا و پرکشش باشه،وجود چنین جمله هایی لطمه ی زیادی به باور خواننده نسبت به نویسنده خواهد زد! شما احتمالن وقت کافی صرف ویرایش نکردید و یا ذهن تان بیشتر معطوف به تم داستان بود!
«...زمان بسرعت سرمای استخوان شکنی که همچون چنگال صورتم را خراشید،درحال حرکت است...» این جمله و جملات دیگری که از تشبیه و نماد استفاده کردید،باور پذیر نیست و چارچوب نظری ندارد!(سرمای استخوان شکن) نماد سرعت هست!آیا؟ نماد نفوذ است.
«...قیر سیاه...» مگه رنگ دیگری هم برای قیر می شناسید!؟
«شدت مرگ!» ،«شدت مرگبار» کدامیک درست است؟ هردو نمی تواند درست باشد! شدتی که می تواند مرگ را بدنبال داشته باشد،بنظر من درست است.
حمید عزیز،در داستانهای با تم فلسفی بایستی دقت بسیار بالا برد تا فرضیه ها،نمادها،تشبیه ها و ...که در متن استفاده میشود،درست و باور پذیر باشد و در کلیت داستان دخالت داشته باشد. چون آدم انتقادپذیری هستید فقط به گفتن معایب کارتان،البته از نظر خودم بسنده کردم.


@همایون به آیین توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 23:47

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر همایون عزیز و گرامی@};-
ممنون و سپاس از حضور پر شور و نقد و نظر بسیار بسیار ارزشمندت دوست گرامی
نظرات شما برایم جایگاه خاصی دارد که همیشه از خواندن آنها بسیار می آموزم و بسیار لذت می برم.
-در مورد داستان های سریالی بسیار درست می فرمایید...قسمتهای قبلی اش کم کم فراموش می شوند.
- در مورد تناسب تم با واژگان...تا حدودی منظورتان را فهمیدم...سعی می کنم بیشتر رعایتش کنم.
- در مورد تشبیه ها و نماد ها...بسیار صحیح می فرمایید باید سعی کنم از تشبیه و نمادهایی استفاده کنم که برای خواننده ملموس و باورپذیر باشد. البته خانم ارونی معتقد بودند که تشبیه و نماد های جدید و بکر باعث می شود تا اثر از دیگر آثار متمایز شوند...اما به نظرم این کار از نویسندگان چیره دست برمی آید و من بهترست تا همان از تشبیه ها و نمادها قراردادی بهره ببرم. ممنون.
- نقدهای شما برایم بسیار خوشحال کننده هستند...همیشه از آنها استفاده می کنم.:x
شاد باشید...خنده هاتون ابدی@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 15:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مسافر شب آقاي جعفري عزيز
داستان زيبا و فلسفي نيلوفر را خواندم حكايت جذابي است به قلمي دلنشين ، مردي كه مي خواهد زني را كه نماد زندگي است از انحراف نجات دهد و شايد هايي ديگر ...كه بايد داستان را خواند و نظر نهايي را داد
تعليق خود را داشت و خواننده را تا آخر با خود همراه كرد
منتظر ادامه هستم
پوزش بابت تاخيري كه داشتم :">
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 23:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آنای گرامی...بانو بادره ی ارجمند@};-
سپاس از حضور مهربان و نظرات بسیار ارزشمند و پر مهرتان.

در مورد آن زن، فعلن چیزی نمی گم...اما شاید برخلاف پیش بینی مخاطب پیش بره و شایدهای دیگه... .
شما هر وقت برایم نظر بگذارید..نظرتان جایگاه خودش را دارد و تازه است...تاخیر در نطرات شما بزرگمهر معنی ندارد.:D
پیروز باشید و پر از امید و شادی@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 01:41

سلام ، دلهره ایی زیبا در داستا ن هست که آنرا دوست دارم ، بقیه دوستان در مورد ایرادهایی که در داستان هست نوشته اند و تکرار مکررات لازم نیست . موفق و پیروز باشید . منتظر سنوشت مرد ، دختر و مرداب و نیلوفری که جانش را از دست داد تا نجات بخش جانی دیگر باشد هستم .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :-/


@محمد علی ناصرالملکی توسط   ارسال در جمعه 21 اسفند 1394 - 00:16

سلام بر جناب آقای ناصرالملکی عزیز@};-
سپاس از حضور گرم و نظر بسیار زیبای تان.
امیدوارم تا بتوانم سرنوشت آنها را خیلی قوی جلو برم همچون طرح های قوی داستان های خودتان عزیز.
روزهای تان شاد و پر از موفقیت
پیشکش@};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 02:28

سلام ، دوباره
بله سرنوشت مرد


@محمد علی ناصرالملکی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 25 اسفند 1394 - 17:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و ممنون@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.