مردی که بعد از مرگ متولد شد.

«مردی که بعد از مرگ متولد شد.»
خواب، آرامش را برای انسان به ارمغان می آورد و او را به سمت یک صلح درونی نسبی سوق می دهد. این ویژگیِ ذاتی خواب، عنصری است که هر شب انسان را مجبور می کند تا به آرامی سر خود را بر بالین بگذارد و چشمان خود را به امید آن ببندد. اما این قانون همیشه صادق نیست.
شاید گاهی، در جایی، یک شخصی این قانون را نقض کند و اکنون آن شخص می خواهد تا نقضش را بیان کند.
هنگامی که چند هفته پیش از مزرعه میراث پدری ام به سمت خانه می آمدم، در راه صدای گریه ی دختر بچه ای را شنیدم. صدایی نازک و متوالی. با شتاب و سرعت به سمت منشا صدا دویدم تا اینکه دختر بچه ای را با چشمان گریان دیدم. یک سگ تازیِ هار و ولگرد، پیراهنش را با دندان های نیش گرفته بود و سعی می کرد تا او را به داخل گودالی همچون گور بکشاند. شاید می خواست دختر بچه را در داخل آن زنده به گور کند. تعلل نکردم، دوان دوان به سمت چشمان بی گناه و معصومش دویدم و با یک لگد مُحکم به پوزه ی سگ تازی، از دختر بچه جدایش کردم. سگ به داخل گودال افتاد و بعد از چند زوزه منقطع، فرار کرد. دختر بچه را از روی زمین گِلی بلند کردم و در آغوش گرفتم. در حالی که موهای بافته ی او را نوازش می کردم تا در خانه اش آوردم. مادرش که همچون مرغ پر کَنده همه جا را دنبالش گشته بود تا او را در بغلم دید، همانند باز شکاری نزدم آمد و او را از بغلم قاپید. خیلی دل نازکم برایش سوخت. چهره ی زن همچون آینه ی دق شده بود که بعد از در آغوش کشیدن دختر بچه، همچون گُل شکفت و دوباره خنده بر لبانش جاری و ساری شد. وقتی مادر را از ماجرای سگ تازی مُطلع کردم، با ناراحتی و گریه روی خود را به سمتم کرد و گفت:« از دس سگای تازی جونمون به لب رسیده. ای کاش یه جوونمرد پیدا می شد و شرشونو از سرمون کم می کرد.»
لبخندی به او زدم و هزار بهانه الکی آوردم که از توانم خارج است سپس راهم را گرفتم تا به خانه رسیدم. وقتی به خانه رسیدم، شب شده بود. امروز خیلی خسته شده بودم بخصوص با ماجرای آن دختر بچه. حلوایی را که همسرم آماده کرده بود را تناول کردم و بعد از سپاس از او، به سمت رختخواب فلزی رفتم.
همین که سرم را بر روی بالش گذاشتم؛ این توهم به ذهنم خطور کرد که دوباره آن سگ هار سلامت دختر بچه را تهدید کند و او را دوباره به سمت داخل گودال بکشاند و زنده بگورش کند و کسی هم نباشد تا نجاتش دهد.
سعی کردم تا اهمیت و توجهی به این توهم و شوک ترس ندهم. به اطراف نگاه کردم تا حواسم را پرت کنم. تابلویی در گوشه ی اتاق که زیر نور مهتاب به خوبی نمایان بود، توجهم را به خودش جلب کرد. مردی با لباس های سفید در حال رفتن برای نجات کبوتری بود که در زیر چنگال های کفتاری پیر اسیر شده بود. کفتار زنده زنده، کبوتر را می خورد و مرد سفید پوش با سرعت هر چه تمام تر به یاری او می شتافت. هنوز چشمان کنجکاوم به تابلو بود که خوابم برد.
عجب خوابی بود. نمی دانم کابوس بود یا رویا! خواب دیدم که از مرزعه به خانه باز می گشتم. ناگهان صدای سگ ها به گوشم رسید و ناله های منقطع مردی که از دور دست، کمک می خواست. با شتاب به سمت صدا دویدم. گوشه ی پاچه ی شلوارم به گوشه ی سنگی گیر کرد و پاره شد. از دور گله ای سگ تازی را دیدم که در گودالی اجتماع کرده بودند و صدای نیمه جان مردی که احتمالن در زیر چنگال های سگ های تازی هار و ولگرد، در حال جان دادن بود. به سرعت نور به بالای سرش رفتم و با بیلی که دست راستم بود، بر پوزه ی سگ ها ضربه زدم تا اینکه همه آنها گریختند. به بالای بدن نیمه جان مرد آمدم. مردی حدودن 50 ساله با بینی کشیده و محاسنی بلند که چشمانش برق خاصی داشت. پیراهن سفیدش بر اثر زخمی که سگ های هار بر روی گردنش ایجاد کرده بودند، خون آلود شده بود. همین طور از گردنش بر روی زمین خون می پاشید و جریان داشت. رد خون را گرفتم تا به پای گُل رُزی رسیدم که کمی آنطرف تر در انتهای گودال به تازگی در حال روییدن بود. خواستم با مرد حرف بزنم که او ناله ای کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
دلم برایش بسیار سوخت. در زیر دندان های تیز سگ های تازی تکه و پاره شده بود. نتوانستم تنهایی کاری کنم. از جایم بلند شدم تا به روستا بروم و تعدادی کمک بیاورم. باید او را هر چه سریع تر کفن و دفن می کردم. به سمت روستا به راه افتادم. هنوز 8 قدمی دور نشده بودم که از پُشت سر، صدا و صیحه ای را از سمت گودال مرد شنیدم. صدایی نامفهوم ولی از آن صداهایی که تن انسان را در گور می لرزاند! شبیه صدای دختر بچه ای که می خواهند او را زنده بگور کنند.
به سمت گودال برگشتم و در کمال تعجب دیدم که آن مرد بلند شده بود و مرا نگاه می کرد. خون هایی که از گلوی او روی زمین ریخته بودند، روند معکوس گرفته بودند و به سمت گلوی او در حال برگشت و عودت بودند و همچنین خون سایر اعضای بدنش. آن مرد با چشمانش به من خیره شده بود. قدم راستش را به سمتم حرکت داد. اما قدمش روی زمین نیامد؛ بلکه روی هوا مانده بود. انگار از طریق یک پلکان پنهان و آسمانی به سوی ابرها بالا می رفت. همین طور که قدم بر می داشت، بالاتر و بالاتر می رفت تا اینکه در ابرها ناپدید شد. خیلی ترسیده بودم. برایم غیرعادی بود. ترس و تعجب در وجودم رخنه کرده بودند مگر او نمُرده بود، پس چگونه زنده شد؟! مگر مرده ها زنده می شوند؟
از شدت وحشت از خواب پریدم. از جایم بلند شدم. ساعت حدودن 12 ظهر بود. صدای اذان به گوش می رسید. نمی دانستم چه کار باید کنم! به سوی هال رفتم ولی همسرم را ندیدم. احساس ترس وجودم را فرا گرفته بود. نگاهم به کنترل تلویزیون که بتازگی باطری آن را عوض کرده بودم، افتاد؛ گفتم بهترست تا آن را روشن کنم و سرگرم شوم، شاید از این شوک ترس و وحشت لعنتی راحت شوم. دکمه روشن تلویزیون را فشار دادم. تلویزیون روشن شد. شبکه ی خبر بود. اخبار گو می گفت:« وزارت عربستان اعلام کرد که شیخ نِمِر اعدام شد.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

ح شریفی ,حسین روحانی ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت ابادی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (13/10/1394),همایون به آیین (14/10/1394),داوود فرخ زاديان (14/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (14/10/1394),حسین روحانی (14/10/1394),زهرابادره (14/10/1394),سحر ذاکری (14/10/1394), ک جعفری (14/10/1394),اميرمحمد نائيجيان (14/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/10/1394),الف.اندیشه (14/10/1394),احمد دولت ابادی (14/10/1394),رضا فرازمند (14/10/1394),بابک قهرمانی (14/10/1394),بهروزعامری (14/10/1394),ابوالحسن اکبری (14/10/1394),مهشید سلیمی نبی (15/10/1394),شهره کبودوندپور (15/10/1394),زهرا بانو (15/10/1394),احمد دولت ابادی (16/10/1394), زینب ارونی (17/10/1394),نیما موذن (24/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (21/1/1395),همایون به آیین (10/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (25/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (28/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (30/10/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 10:19

درود بر حمید عزیز
از آنجا که شبه داستان شما سیاسیه و من هیچ علاقه ای به این زمینه ندارم نظر خاصی را ابراز نمی کنم.ضمن اینکه آنقدر با شتاب نوشتی که پر از اشتباه مفهومی و دستوریست.


@همایون به آیین توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:12

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر استاد به آیین عزیز@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.@};-
ممنونم از شما و سعی می کنم تا بعدن اشکالات مورد نظر را برطرف کنم.
روزهاتون بهاری@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 11:44

با سلام و عرض ادب فراوان :)
چرا خب آخه ؟ واکنش به مسائل روز خوبه ولی سرعت واکنش.. هدف رو خراب میکنه ...
پیشاپیش عذر خواهی میکنم از اینکه اینقدر تند در مورد داستان نوشتم ... ولی به قول یه بنده خدایی ...گفتن خیلی خوب بود و موفق باشی ...پیشرفتی رو حاصل نمی کنه
داستان خیلی جمله ها و توضیحات اضافی داشت... مخصوصا قسمت آخرش ک خیلی.. تند تند روایت شد..بعضی از قسمت های داستان هم زبان روایت عوض میشه... فعل هاش مخصوصا یا فراموش شده یا فعل مناسبی نیست .. چندتا خط آخری هم اگه حذف میشد ..مثل باتری جدید پشت کنترل ...به نظرم هیچ اتفاقی نمی افتاد ... پاراگراف دوم داستان هم خیلی تو ذوق میزنه ...مثل اینه ک میخوای مثلا داستان بخونی و اولش این باشه ک یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود .....
استفاده از دوتا کلمه مترادف کنار هم... بعضی وقت ها زیادم خوب نیست...یه نمه مویرگی... ویرایشش کنید عالی میشه
ولی با این حال هدف از نوشتن داستان قابل تقدیر و تحسین هست ... و پیامی ک منتقل کرد ک خیلی هم به روز بود :)
خدا شیخ نمر رو مورد الطاف خودش قرار داد و همون طوری ک گفته شهیدان زنده هستند و نزد خودش روزی میخورند ....با اولیا الله محشور بشه
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:28

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو سروستانی گرامی@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
بله درست می فرمایید، بسیار پر سرعت نوشتن و باید سعی کنم که بیشتر در نوشتن و ارسال تامل و صبر کنم.
بله درست می فرمایید زمان فعل ها نیاز به تصحیح دارد.
ممنونم از نقد و تحلیل های خوب شما و سخن های اندیشمندانه و تامل برانگیزی که ذکر کردید.
روزهاتون بهاری@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 11:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مسافر شب آقاي جعفري عزيز و گرامي
داستان سگ صفتان را به خوبي متصور شده ايد اعرابي كه در دوران جاهليت دختران را زنده به گور مي كردند و هم اكنون نيز در جهل و ناداني غوطه ورند .
داستاني كه پيام خود را در قالب خواب بر مخاطب القا كرد .بايد بگويم كارتون عالي بود و احساس تنفر از سگان يوز را در خواننده ايجاد كرد .
براي قلم تان آرزوي پيشرفت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره گرامی و ارجمند@};-
سپاس از حضور ارزشمند و نظرهای دلگرم کننده و جامع تان.
خیلی خوب به پیام اشاره کردید و بخوبی ابعاد آن را استخراج نمودید.
با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما نویسنده ی فرهیخته
روزهاتون بهاری@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 13:33

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای جعفری
جاهلیت فقط مختص تازی ( عرب ) نیست ، قومیت های زیادی بودند که در حق زن و بچه ظلم می کردند و در طول تاریخ خداوند سربازانی ( 124000) نفر را فرستاد + 12 نفر دیگر که مردم را هدایت کنند .
خداوند آل سعود را لعنت کند که باعث نفاق در جهان اسلام شد


@ح شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:33

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای شریفی عزیز@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
ممنونم بابت سخنان زیبا و تامل برانگیزی که فرمودید.
روزهاتون بهاری@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 17:05

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر جناب دکتر فرازمند عزیز
سپاس از حضور و امضای زیبای تان در پای نوشته ام.
داستان تون را مطالعه کردم. عالی بود. به زودی نظرم را اگر قابل باشد در پای اثر می گذارم.
روزهاتون بهاری@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 20:31

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

والا ما اینجا گرفتار زیا د داریم

خدا همه جاهم هست

مدتی نرن باین کشور تا ادب بشن اینا با پول مردم ما مردم یمن رو میکشن بداعش کمک میکنن




@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:49

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر استاد عامری عزیز@};-
سپاس از حضور ارزشمند و نظر گران سنگتان.
سخن بسیار نافذ و جامع و تامل بر انگیزی را تقریر فرمودید.ممنونم و برای تان بهترین ها را آرزومندم.
روزهاتون بهاری@};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 21:18

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر تو حمید.
اگر منظورتان از قانون بی نظمی و جابجایی است که باید بگویم این را نمی توان نام قانون بر آن نهاد و یک امر طبیعی ست که گاهی بر سیر هرحوادثی نامتعادل می گردد.
آقا. برادر. چه خبره؟ ما ایرانی ها به پارسی بودن خودمون می نازیم و اونوقت شما واق واق سگ رو به پارس تشبیه می کنید؟ رو چه حسابی؟
دوست عزیز فارغ از نوع توصیفی که بنظر من زیبا می امد... مگر در چند نقص نگارشی من در حال حاضر نمی توانم تحمیل کنم که بجای خواندن تاریخ کشورهای دیگر بروید تاریخ خودمان را مطالعه نمایید. به زعم بنده در طول تاریخ ایران همیشه مناسبت جنگش را که پیگیری می کنم یا پای یه زن در میان بوده یا یک نیروی نفوذی. نمنه آن را در نبرد قادسیه و روزبه ﮐﺎﺯﺭﻭﻧﯽ " ﭘﺴﺮ " ﺑﺪﺧﺸﺎﻥﮐﺎﻫﻦ " ‏( ﺭﻭﺣﺎﻧﯽﺯﺭﺗﺸﺘﯽ‏) ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺩﯾﻦ ﺍﺟﺪﺍﺩﯾﺶ ﻣﻮﺭﺩﺗﻌﻘﯿﺐ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﺳﻠﻤﺎﻥ ‏( ﺭﻭﺯﺑﻪ ‏) ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻡﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖﺩﺍﺩ ﻭ ﻋﻤﻪ ﺍﻭ
ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺍﻭ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭتحقیق ﻭ ﺑﻪ ﻋﻠﻢ ﺳﺎﺣﺮﯼ ﻭ جاﺩﻭﮔﺮﯼ ﻧﯿﺰ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻧﻈﺎﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ
ﻭ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ تاﮐﺘﯿﮑﻬﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﺎﺑﻪ ﺁﻥ " ﻃﺮﺡ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ "
ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ،ﺏﻮﺩ ...


@احمد دولت ابادی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 00:01

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-
فدایی دارید.
در نظر دومی تان، نظر اصلی و جامع را قید کردم.@};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 21:18

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی
ﻭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺩﯾﻦ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺯﺭﺗﺸﺖ ﺑﻮﺩ
ﮔﺮﻭﯾﺪﻩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﯾﻦ ﺯﺭﺗﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ .
ﺳﭙﺲ ﺩﯾﻦ ﻣﺎﻧﻮﯼ ‏( ﻣﺎﻧﯽ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ‏) ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﻮﯼ ﺷﺪﻥ
ﻣﻧﻔﻮﺭ ﻮ ﻣﻐﻀﻮﺏ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭﺣﮑﻮﻣﺖ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮔﺸﺖ ...
ﺳﻠﻤﺎﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻭﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺶ ﻣﺎﻩﺣﺒﺲ ﺑﺎ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﺎﻗﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ
ﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﻋﻤﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺩﯾﺎﺭ ﺧﻮﺩ
ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺪ ...
ﺩﺭﺑﯿﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﺭﺍﺩﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ . ﺍﻭ
ﺩﺭﺳﻮﺭﯾﻪ ﺩﯾﻦ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ .
ﺍﺑﻮﺭﯾﺤﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻧﯽ ﺩﺭ‏« ﺍﻵﺛﺎﺭ ﺍﻟﺒﺎﻗﯿﻪ ﻋﻦ ﺍﻟﻘﺮﻭﻥ ﺍﻟﺨﺎﻟﯿﻪ ‏»ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ : ﺍﻧﺠﯿﻞ ﺳﺒﻌﯿﻦ
‏( ﺑﻼﻣﺲ ‏)ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺠﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﻼﻡ ﭘﺴﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ‌
ﺍﺳﺖ . ‏»
ﺍﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﺩﺭ ﺳﻮﺭﯾﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ
ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺷﺪ .
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺑﻨﺎ ﺑﺮ ﺭﺳﻢ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪﯼ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺰﻧﯽ ﻭ ﺁﺩﻡ ﺩﺯﺩﯼ ﺷﻬﺮﺕ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻣﻮﺭﺩﺣﻤﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﻭﻣﺮﺩﯼ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﻣﺪﯾﻨﻪ ‏( ﯾﺜﺮﺏ ‏) ﺍﻭ
ﺭﺍﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﯽ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪﯾﺜﺮﺏ ﺑﺮﺩ .
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﮔﺰﯾﺪﻩ " ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽ " ﺁﻣﺪﻩﺍﺳﺖ : ﮐﻪﺭﻭﺯﺑﻪ ‏( ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ‏) ﭘﺲ ﺍﺯ
ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﯽﺣﺠﺎﺯ ﺗﻮﺳﻂ
ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺑﻨﯽ ﮐﻠﺐ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺷﻤﺎﺭﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﻟﻠﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ‏( ﺹ‏) ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﮔﯽ
ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻋﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ...
ﻧﺎﻡ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﺮ ﻭﯼ ﻧﻬﺎﺩ . ﺑﺎ ﺗﻌﻮﯾﺾ ﻧﺎﻡ ﺭﻭﺯﺑﻪ ﺑﻪ "ﺳﻠﻤﺎﻥ " ﻫﻮﯾﺖ
ﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺎﻣﻼ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ..
ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ ﻭ ﮐﻤﺎﻻﺕ ﻭ ﻓﻀﺎﯾﻞ ﻭ ﺗﺎﮐﺘﯿﮑﻬﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﻗﺒﯿﻞ ﮐﻨﺪﻥ
ﺧﻨﺪﻕ ﻭصف ﺁﺭﺍﯾﯽ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪﺍﻋﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﻣﻮﺧﺖ ...
ﺍﻭ ﻃﺮﺯ ﺳﺎﺧﺖ ﻣﻨﺠﻨﯿﻖ ﻭ ﺍﺭﺍﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ
ﺩﯾﻦ ﻫﺎﯼ ﺍﻟﻬﯽ ﻭﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯﺟﻤﻠﻪ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍن
ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺰﺩﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ‏ ﻭ
ﺍﺳﻼﻡ ﺷﺪ


@احمد دولت ابادی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 23:58

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود یب پایان و مستدام بر استاد دولت آبادی عزیز@};-
سپاس از حضور گرانقدر و نظریات ارزشمند و گرانسنگ تان.
در مورد "پارس" بله. کلام تان بسیار نافذ است و در آتی با یک مترادف بدون آسیب، تغییرش خواهم داد.
در مورد داستانی که ذکر فرمودید. ابتدا کنجکاو شدم تا ببینم که آن فرد در ابتدای داستان تان چه شخصی است و در انتها در اوج شگفت انگیزی متوجه شدم که منظورتان "سلمان فارسی" است. خیلی این مطلب تان برایم جالب بود و تا بحال به این جزییات ندیده بودم.
در ضمن تاریخ ایران نیز درست می فرمایید. فقر علمی در این زمینه دارم و اطلاعاتم درباره ی مذکور سطحی و کم عمق است که امیدوارم تا بستر کنکاش و بررسی در این زمینه در آینده برایم فراهم شود.
ممنونم از مطالب و سخنان بسیار نافذ و جامع تان.
روزهاتون بهاری@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 22:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب آقای جعفری .پیام داستان خوب بود اما نیاز به ویرایش وحذف بعضی از جملات داشت .موفق باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 00:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر استاد اکبری عزیز@};-
سپاس از حضور و نظر گرانقدرتان.
داستانک های خوب تان را دنبال می کنم.
بله صحیح می فرمایید نیاز به ویرایش دارد.
روزهاتون بهاری@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 دي 1394 - 11:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای جعفری
چرا اینقدر عجله ؟!!
داستان باید شکل و شمایل خودش را داشته باشد
بیشتر شبیه تعریف کردن یک خاطره یا خواب بود
خواهشا قلمتان را ضعیف نکنید
احساس می کنم این روزها ضعیفتر از قبل می نویسید
داستانهای قبلی تان را بیشتر از دوست داشتم البته از لحاظ نگارشی و داستانی
درباره ی محتوای داستان باید بگم که من (من نوعی) از مرگ مظلومانه ی هیچ انسانی خرسند نمی شوم چه شیخ نمر چه کودک سوری و چه مردم فرانسه و چه کارتون خوابهای مملکت خودم یا کودکان شین اباد
اما جهالت امری است دوسویه
همانطور که مظلوم زمینه را برای ظالم فراهم می کند
راستش نژادپرستی رو دوست ندارم و همینطور دینم را به رخ هیچ غیرهم کیشی نمی کشم
معتقدم عملکرد دولت سعودی سبب نخواهد شد به همه اعراب توهین کنم
کاری که خودسرها در شبهای قبل نسبت به کنسولگری و سفارت هم انجام دادند کاری زشت و غیر انسانی بود و همه ی اینها ریشه در جهل و تعصب دارد
تعصب کور و خشک آفت هر دین و اعتقاد است



هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،
و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد!
هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.
هیچ موشی ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.
و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...
و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.
زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!
هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند ،و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد!
ای انسان دنیا فقط برای تو نیست
نویسا باشید@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 15 دي 1394 - 23:25

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر بانو کبودوندپور گرامی@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
بله درست می فرمایید. خیلی شتابان نوشتم. خوب البته می خواستم تا از مناسب روز عقب نماند. ارزش کارهای مناسبتی به روز آنهاست.
ولی عزم دارم تا خیلی خیلی بیشتر بر روی یک اثر وقت بگذارم و از جهات مختلفی بر روی آن کار و تمرکز کنم.
در مورد مظلوم و ظالم سخن ژرف و خوبی را بیان کردید.
البته من نیز از نژاد پرستی بیزارم و قایل به برابری تمام اقوام و ملل دارم. اما ظالم را در هر جای دنیا محکوم می کنم و همیشه از مظلوم در هر جای دنیا حمایت خواهم کرد هر چند با چند خط نوشته ی شتابان.
اما منظور و مقصودم، افرادی بودند که همان خط تفکر کسانی که دختران را زنده به گور می کنند را دارند و آن را ادامه می دهند.
ممنونم از شما.
روزهاتون بهاری@};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 دي 1394 - 21:35

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای جعفری گرامی
اول داستان شعاری شروع شده بود توصیفها خوب بود اما ربطی به هم نداشت نه حادثه نه خواب و نه ضربه پایانی داستان شما باید طوری داستان رو پرداخت کنید که خود من به این نتیجه برسم نه با خواب کارکتر شما ولی از اینکه نوشته شما شخصیت و طرح خوبی داشت خوشم اومد روی پرداخت داستان بیشتر کار کنید
سپاس


@ زینب ارونی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 18 دي 1394 - 07:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) با سلام و درود بی پايان بر بانو ارونی گرامی, استاد متبحر داستان نويسی@};-
بی نهايت سپاسگزارم از حضور ارزشمند و نظرات بسيار دقيق و گرانسنگ تان.
تسلط بسيار عالی شما استاد گرامی به اصول داستان نويسی غير قابل انكارست و من هميشه نظرات شما را هر جا در داستانك می بينم با دقت مطالعه می كنم چون بسيار نظرات دقيق و كاربردی هستند و بسيار بسيار مفيد برای نوقلمانی همچون من.
روی تك تك نكاتی كه قيد فرموديد با دقت بسيار كار خواهم كرد و آنها را سر لوحه كارم قرار خواهم داد.
بار ديگر از حضور بسياربسيار ارزشمندتان سپاسگزاری می كنم و بهترين ها را برای تان آرزومندم.
روزهاتون بهاری@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.