نگاه های موذی کشدار

«بوققققققققققققققق بوقققققققققققققققققققققق»

او متعجب می شود. تعجب! با تردید به اطراف نگاه می کند. تردید! نمی خواهد کسی او را ببیند. نمی خواهد کسی زاغش را چوب بزند. نمی خواهد...نمی خواهد...اما چرا؟

خیابان دوبانده ی چالِ چوله. صدای بوق های ممتد ماشین ها. دخترکی نشسته بر روی صندلی های شکسته ی ایستگاه اتوبوس با سیگار روشن بین انگشتانی با لاک های صورتی. پازدن پیرمردی به سختی بر روی دوچرخه ی 28 هندی.

دوباره صدای اتول جلوی پایش، بلند می شود.

«بوققققققققققققق بوققققققققققققققققققققققق...»

زانتیای سفید با رینگ های اسپورت. راننده ی شیک پوش با چشمان سیاه او می خرد. شیشه ی سمت شاگرد را به آرامی پایین می دهد و می گوید:« می تونم برسونمتون عزیز؟»

همین طور انعکاس صدا در پرده ی گوش:« می تونم برسونمتون عزیز... می تونم برسونمتون عزیز... می تونم برسونمتون عزیز...»

قطرات عرق روی پیشانی. حرکت دورانی مردک کبود به چپ و راست. صدای نفس نفس. تپش قلب. احساس کرختی در بدن. منگی سر.

زمان می گذرد. مردی با «نگاه های موذی کشدار» از کنارش می گذرد.

تردد ماشین های سریالی در لاین دوم خیابان. شدت گرفتن سرعت فاضلاب نمایان از لابلای نرده های پل آهنی زیر پاهایش.

او تردید دارد. او می ترسد. او به آینده می نگرد. او نمی داند که آیا سوار بشود یا نه؟

از طرفی علتی او را جذب و از طرفی علتی او را دفع می کند. جاذبه یا دافعه؟!

اما دستش به سمت دری که کمی گوشه ی آن مالیده شده است، می رود.

در باز می شود. بوی ادکلن او را می بلعد. صدای موسیقی ملایم از باندهای خربزه ای عقب ماشین، در گوش ها می پیچد.

مانتوی صورتی. موهای بلوندی. لچک گلبهی. ناخن های مصنوعی با لاک بنفش. النگوهای ضمخت. دماغ عملی. آثرات رژ قرمز روی لب ها.

ناگهان دست روی دنده می رود. دنده یک. باد سردی از گوشه ی شیشه ی پنجره ای که کمی لای آن باز است، صورتش را ماچ و بوس می کند.

دنده دو. آینه ی راننده به سمت او تنظیم می شود. نگاه او در نگاه او گره می خورد. یک لبخند ملیح رد و بدل می شود. دنده سه.

او می ترسد؛ یا شاید هنوز یخش آب نشده است. خودش را جمع و جور می کند. نگاهش از داخل شیشه ی کدر و غبار آلود پنجره ی ماشین به بیرون خیره می کند. شاید هم هر جایی به جز آینه.

همه جا در سکوت فرو می رود.

سکوت.سکوت.سکوت.

دنده چهار. یکدفعه صدای بلند می شود: «شما خوبید؟»

یخش آب می شود. رویش را به آینه می کند و می گوید:« بهتر از این نمی شم! »

راننده می خندد و می گوید:« موهاتونو تازه رنگ کردید؟»

او می خندد و دست در کیف جیبی اش می کند و اسکناس هزاری را بیرون می آورد و در حالی که آن را به سمت راننده می برد، می گوید:«همین بغل پیاده میشم.»

راننده پدال کلاج را تا آخر فشار می دهد و بعد یواش یواش ترمز را.

سپس می گوید:«بخاطر پول سوارتون نکردم. خوش اومدید.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,حمیدرضا محدثی ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,بهروزعامری ,زهرابادره ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (19/9/1394),اهورا جاوید (19/9/1394),الف.اندیشه (19/9/1394),الف.اندیشه (19/9/1394),آزاده اسلامی (19/9/1394),احمد دولت آبادی (19/9/1394),شهره کبودوندپور (19/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/9/1394),هانی نجف پور (20/9/1394),زهرابادره (20/9/1394),آرمیتا مولوی (20/9/1394),بهروزعامری (21/9/1394),حمیدرضا محدثی (21/9/1394),سبحان بامداد (28/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (1/10/1394),نیما موذن (24/10/1394),الف.اندیشه (28/10/1394),مریم ابراهیمی (11/12/1394),همایون به آیین (19/5/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 19:48

سلام بر شما جناب جعفری
یک کلیشه را به طرز زیبایی قلم زدین
توصیفاتتون از یک دختر ره گم کرده عالی بود
موفق باشید @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 00:58

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر بانو كبودوندپور @};-
سپاس از حضور و نظر و برداشت خوب تان از اثر.
بخوبی متوجه موضوع, هر چند كليشه ای شديد و اين فراست جای تحسين دارد.
روزهاتون پر از سلامتی و تندرستی و شادی@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 08:44

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب آقای جعفری زیبا بود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 00:10

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر دوست گرامی جناب آقای اکبری عزیز@};-
سپاس از حضور و نطر خوبتان.
روزهاتون بهاری


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مسافر شب آقاي جعفري عزيز
داستان تلخي بود كه با قلم زيباي شما تزئين شده است
متاسفانه در جامعه بي اعتمادي و بدبيني شديدا رخنه كرده است و شكر خدا كه مسافر زيباي شما اهل غل و غش نبود
اوج داستان غافلگيري آن بود كه شما با قدرت روي آن مانور داديد
براي قلم تان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 00:15

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره ارجمند و گرامی@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
بخوبی ابعاد و زوایای نوشته را کشف می کنید و تبحر خاصی در این کار دارید که جای تحسین و تقدیر دارد.
برایتان موفقیت روز افزون و چاپ آثار جدید را آرزومندم.
روزهاتون بهاری


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 13:40

نمایش مشخصات بهروزعامری فقط آفرین
وبازهم آفرین

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 23:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاس از حضور و نظر زیبای تان.
روزهاتون بهاری@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.