چشمان دریایی

-ای وای، بازهم لباس هایم چروک و کثیف شدند! ای روزگار ...! ای روزگار ... .
یاد آن روزها بخیر ...! عزیزجون به اکراه وادارم می کرد تا لباسهای چروک و کثیف را از تنم بیرون بیاورم.
هر چقدر می گفتم که عزیزجون، تمیزند و نیازی نیست که خودت را توی زحمت بی اندازی؛ گوشش بدهکار نبود.
-مهربانی ذات طبیعت مادرانست-
بعد هم لباس ها را به گونه ای می شست که از روز اولشان هم نوتر می شدند.
هنوز لباس ها عرق شان خشک نشده بود که نوبت به اتوکشی سفارشی عزیز می رسید که در آن، تبحر خاصی هم پیدا کرده بود.
یکبار هم اتو دست های مهربانش را سوزاند ولی عزیز کتمان می کرد و می گفت: «چیزی نیست مادر.»
-خود گذشتگی هم ذات طبیعت مادرانست-
بعد از اتوکشی های طولانی عزیز، وقتی که می خواستم لباس هایم را بپوشم، عزیز با دست های پینه بسته ی مهربانش آنها را لمس می کرد تا مطمئن شود که خیس نباشند وگرنه می برد و می انداخت روی بخاری تا کاملا خشک شوند.
هنوز هم که هنوزست، محبت های پروانه وار عزیز را نمی توانم فراموش کنم. حتی برای آخرین بار که چشمان ناامیدم به چشمان محتضرش افتاد تا مرا دید؛ چشمانش پر از اشک شد و گفت: «مادر، قربونت برم، مراقب خودت باش.»
قطره ی اشکی گونه ام را نوازش داد و بغضی سنگین، راه گلویم را بست و همین طور غرق در دریای محبت نگاهش بودم که عزیز «چشمان دریایی» اش را بست.

«تقدیم به مادران»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,حمیدرضا محدثی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,اهورا جاوید ,آرمیتا مولوی ,بهروزعامری ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (19/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),حمیدرضا محدثی (20/9/1394),احمد دولت آبادی (20/9/1394),زهرابادره (20/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/9/1394),الف.اندیشه (20/9/1394),ح شریفی (20/9/1394),اهورا جاوید (20/9/1394), ک جعفری (21/9/1394),آرمیتا مولوی (21/9/1394),بهروزعامری (21/9/1394),همایون به آیین (22/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (23/9/1394),میثم فکوری (23/9/1394),بهروزعامری (24/9/1394),سبحان بامداد (28/9/1394),سبحان بامداد (28/9/1394),فخرالدین خیری منصورآباد (5/10/1394),نیما موذن (24/10/1394),همایون به آیین (19/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:16

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر شما
تحت تأثیر قرار گرفتم
درود بر مادران @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 02:32

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بی پايان نيز بر شما گرامی
خوشحالم كه تاثير گذار بود.
سپاس از حضور و نظر خوبتان.
روزهاتون پر از مهربانی@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 08:39

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب جعفری داستان زیبا وتاثیرگذاری بود.
بهشت زیر پای مادران است .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 23:45

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر جناب آقای اکبری عزیز@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
براستی بهشت زیر پای مادران است.
روزهاتون پر از شادی و موفقیت


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:28

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی.
وقتی در زندگی ، تعادل به هم بخورد ، داستان شکل می گیرد . در غیر این صورت بیان یک برش از روال عادی زندگی ، که گرهی در آن نیفتاده ، داستان نیست . به قول آقای دولت آبادی می شود انشا . داستان باید با یک " چرا این اتفاق افتاد ؟ آخر چطور این اتفاق حل خواهد شد؟ " شروع شود و همین کنجکاوی هاست که خواننده را تا پایان با خود می کشاند . به بیان دیگر باید در همان ابتدا یک حادثه ی غیر عادی پیش بیاید تا خواننده نا خواسته برای دانستن چرایی اش و چگونگی عاقبتش ، لیز بخورد و بیفتد توی چاله ی داستانتان و تا آخر نتواند ازش در بیاید !
و دیگر ، " مهربانی ذات طبیعت مادران است..." این جمله ی ایجابی که همه آن را می دانند و نیازی به یادآوری آن نیست ، یکدستی روایت را بر هم می زند . اصل مهمی هست که می گوید : " نگو ! نشان بده ! " یعنی باید با کنش ها ، قصد و نیت شخصیت ها را بیان کرد نه آن که مستقیم دلیل آنها را آورد : اگر شخصیت مهربان است ، باید با یک عمل این ویژگی نشان داده شود . ...
امیدوارم داستان های خوبی از شما بخوانیم . در ضمن یادم آمد یک کتاب خوبی از خانم فریبا کلهر به نام " داستان های یک دقیقه ای " خدمتتان معرفی کنم . خیلی جالب است .
زنده باشید و برقرار .


@حمیدرضا محدثی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 23:58

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و هزاران درود و احترام به استاد محدثی عزیز و گرامی@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمند و گرانسنگتان.
نکاتی مهمی را درباره اصول داستانی بیان کردید که با دقت مطالعه کردم و امیدوارم در نوشته های بعدی ام مشاهده فرمایید. در ضمن کتاب هایی را که ذکر فرمودید، یاداشت کردم تا تهیه کنم. جا دارد از توضیحات و آموزش ها و دلسوزی هایی که شما استاد والا و گرانقدر نسبت به حقیر دارید، سپاسگزار باشم.
هر چند این ویژگی ها برای اساتیدی همچون شما از بدیهیات است.
روزهاتون پر از موفقیت و سلامتی و شادی@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:39

نمایش مشخصات زهرابادره .....
زندگي بوي شير است
و عطر مادر
حيات مهرانه
هديه مادران است
و عشق آسماني لايق توست مادر
.......
سلام بر مسافر شب آقاي جعفري عزيز
بسيار زيبا بود لحظات از خود گذشتگي مادران را عالي به قلم كشيديد و من بسي لذت بردم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 00:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره گرامی@};-
شعر زیبایی را نگاشتید و چه زیباتر که در اوصاف مادرست.
سپاس از حضور و نظر های ارزشمند و توام با دلگرمی تان.@};-
روزهاتون در کنار نوه ها خوب و خوش و شاد@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 11:27

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب جعفری گرامی
داستان زیبایی بود .
تنها گوشه ای از زحمت ها و دغدغه های بی شمار مادران رو مطرح می کرد.
مادری که با دلواپسی ها عجین شده و لحظه لحظه اش را می گذراند.
ممنون که به یاد ما مادران بودید .
لذت بردم.
موفق باشید.@};@};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 00:08

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر بانو اندیشه ی ارجمند و گرامی@};-
سپاس از حضور و نظر ارزشمند و گرانسنگتان.
خوشحالم از این که امضای شما نویسنده ی متبحر و نیک را در پای نوشته ام، می بینم.
آثار شما گرامی را مطالعه می کنیم و بسیار از آنها می آموزیم و از قدرت قلمتان بهره می برم.
با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما
روزهاتون بهاری@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 09:58

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 13:27

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاس از بانو مولوی گرامی@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 13:59

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما گرامی

درود


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 23:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر استاد عزیز@};-
سپاس از حضور و نظر موجز و ارزشمندتان.
روزهاتون پر از خنده و شادی


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 آذر 1394 - 09:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوان :)
هعییییییییی روزگار ...

پدرا پدر بزرگا . مادرا مادربزرگا ، مثلِ گل مثلِ بهارین
دلامون نازك و نرمه ، چشامون چشمه شرمه ، اشكامونو درنیارین
كاشكی می شد برای بزرگترامون قصرای طلا می ساختیم
مثِ آب چشمه ها آیینه هاشو صاف و پر جلا می ساختیم
ابر فتنه وقتی سنگ غم می بارید ، سینه مونو سپر بلا می ساختیم
چشامون دروغ نمیگن واسه ما چراغ راهین
گرچه پشتتون خمیدس واسه ما پشت و پناهین
ماها مثل شب و روزیم شما مثل مهر و ماهین
كاشكی می شد با شما تو شهر عاشقا بمونیم
مثل اون قدیم ندیما قصه وفا بخونیم
رمز روزا رو بفهمیم .قدر شبها رو بدونیم

خیلی خوب بود ...عالی ..ممنونم از اینکه این داستان پر احساس رو نوشتید .. دلم تنگ شد برای هر چهار تاشون :(
دم قلمتون گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 26 آذر 1394 - 14:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانوی سروستان@};-
سپاس از حضور ارزشمند و نظر گرانقدرتان.
سخنان زیبایی را بیان کردید.
روزهاتون بهاری@};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 آذر 1394 - 01:19

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر جناب جعفری عزیز

چشمان دریایی عنوان غمگین و گرمی برای مادران دلسوز و فداکار @};- @};- @};- @};- @};- @};-

دمتون گرم کاکو خیلی حس خاصی داشت. امیدوارم شاد و سلامت و موفق باشید و دعای خیر مادر بزرگوارتون بدرقه راه پیشرفت و تعالی هر چه بیشتر شما باشه.

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 28 آذر 1394 - 00:46

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای بامداد عزيز
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
من نيز برای شما بهترين ها كه خيريت شما نيز در آن باشد را آرزومندم.
ياحق



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.