مراد و شاهزاده

جوانی از آن دوران هایست که شاید، برای بیشتر افراد بهترین ایام حیاتشان را تشکیل دهد. جوانیِ انسان ها غالبا، بیشتر خاطرات دوران پیریشان را تشکیل می دهد. هر وقت پیرمردی درباره جوانی اش، حرف می زند، گُل از گُلش می شکفد و پی در پی می گوید: «آره من توو جوونیام ....»
خلاصه، جوانی یکی بهترین ایام زندگی و سیر رشد افراد و انسانهاست. بقولی جوانی بهار عمر هر انسانی است. بخصوص یکی از مسائلی که با جوانی خیلی خیلی مانوس است و غالب جوانان از آن سخن می گویند و تمام هَمّ و غمّشان را برای آن می گذارند: «عشق» است. عشق تمام دغدغه و فکرشان را، در برمی گیرد. کمتر جوانی را می بینیم که دَم از عشق و عاشقی نزند. فطرتش او را بسمت عشق می برد و از طرفی هم، روحیات و درونیاتش، به سمت جنس مخالف او سوق و جهت می دهد. در جوانی این کشش به اوجش می رسد و جوان را به سمت مسیری پیش می برد که در عُرف و اجتماع بر آن اسم «عشق» را گذاشته اند.
اما همیشه عشق برای برخی افراد به این آسانی هم نیست و آنها ناگزیرند برای نیل به مقصودشان، هفت خان رستم را زیر پا بگذارند و شاخ قول را بشکنند.
گاهی اوقات این سختی، آنقدر زیاد است و فاصله وصال بین عاشق و معشوق، آنقدر طولانی است که تقریبا به مُحال شبیه می شود مثل عشق مراد ما.
مراد همین طور که قطرات عرق را از روی صورت استخوانی و آفتاب سوخته اش پاک می کند؛ نگاهی گذرا و سریع به آفتاب تابناک و سوزان وسط آسمان آبی و لاجوردی می کند و دوباره خار کَنش را، بدور بوته ی خارها می اندازد و با دستان پینه بسته و زخمی، تلاش می کند تا ریشه و بُن آنها را بیرون بکشد.
بوته ی خار با زحمت و مشقت و عسر بیرون می آید و با زبان بی زبانی به مراد می گوید که:
«اگه خارهامو میخایی، چرا ریشمو می کنی؟»
مراد بوته های خار را بدون ذره ای تفکر و تامل و با سرعت زاد وصفی به داخل کیسه آویزان از دوشش می اندازد و همین طور دوباره و دوباره.
همین طور که مراد در حال ریشه کن، کردن بوته های خار است، ناگهان سر و صدایی، خارج از قاعده ی بیابان به گوشش می رسد.
چهره ی آفتاب سوخته و استخوانی اش را به سمت صدا می چرخاند و با کمال تعجب و شگفتی می بیند که جمعیتی بسوی او می آیند. کارش را متوقف می کند و با دقت تمام به آنها می نگرد. آنها نیز لحظه به لحظه به او نزدیکتر می شوند.
عده ای سوار بر اسب های سرحال و بلندقامت. لباس های پلوخوری و شاهانه از جنس حریر و ابریشم به تن دارند. بعضی از آنها، به کمرهایشان شمیشر و خنجرهای مزیین و الماس نشان دارند. در لابلای آن جمعیت انبوه، دختری خوش سیما و پری چهره همچون پنجه ی آفتاب و قرص ماه دیده می شود. بر سرگیسوان طلایی دختر، تاجی است مطلا به طلا و مزیین با جواهراتی همچون زمرد و الماس. گیسوان طلایی دختر بروی شانه هایش، ریخته است. در وسط تاج، دقیقن مقابل دیدگان همه، یک قطعه الماس بزرگ و درخشان، برق از چشم هر ببیننده ی می رباید و آنها را مسحور می کند. اَبروهای شاهزاده، نازک و کمانی همچون رنگین کمان. به روی شقیقه ی پیشانی بلندش را چند تار موی طلایی چسبیده است. گوش های لاله گونه ی شاهزاده با گوشواره های طلایی مدور و ضخیم، بر زیبایی گوش ها و صورتش افزوده است. بینی باریک و کشیده بدون هیچ انحنایی در آن، دقیقن متقارن و کاملا صاف و صیقلی همچون سطح آینه است. مژه های بلند که بر روی مردمک کبود و روشن، پی در پی به هم زده می شدند همچون بال های گنجشکی و عصفوری کوچک و زیبا، بالا و پایین می روند. چشمانش همچون چشمان دختران ترکمنی، مورب و کشیده با حالتی خاص که دریک لحظه ی می تواند هر موجود زنده را به دنیای خلسه گی ببرد و برای لحظاتی از تمام ناراحتی ها و گرفتارها و مشکلات برهاند.
گونه های گوشتالود و سرخ همچون گل های رز لحظه به لحظه، شکفته تر می شوند و بر سرخی آنها افزوده می شود. بر دوش شاهزاده یک شِنل بلند و توری صورتی از جنس حریر، آویزان و اندام های، گل اندامش را پوشانده است.
همه ی جمعیت نگاه به نگاه های شاهزاده دوخته اند و کوچکترین اَخم او، بزرگترین دغدغه ی آنهاست. گویا این جمعیت انبوه و بسیار و این خیل گسترده سوار و سپاه، همچون پروانه ای به دور شمع شاهزاده می چرخند و بس.
ناگهان شاهزاده کمی آن طرف تر از مراد می ایستد و عزم و اراده می کند تا از اسب سپید و رخش هیبتش، پایین آید. هنوز پاپوش های قرمزش، کامل زمین بیابان را حس نکرده است که شروع به حرکت در بیابان می کند.
بیابان برای او جذابیت و زیبای خاصی دارد که شاید هیچ جای دیگر نداشته است. این بیابان آنقدر برایش مهم بوده که حاضر شده است تا قصر آرزوهایش را رها کند و پس ازتحمل رنج بسیار، به این بیابان بی آب و علف بیاید. اما چرا اینجا؟ چرا امروز؟ چرا در حضور مراد؟
مراد در گوشه ای ایستاده است و محو جمال و زیبایی شاهزاده شده است. او تا بحال رویایی، بهتر از آنچه هم اکنون با چشمانش در حال بیداری می بیند؛ ندیده است. مراد نصف عمرش و یا بیشتر را در طویله و یا بیابان های بی آب و علف و لم یزرع کویری، به باد نسیان گذرانده است. او تا بحال چنین تصویر و صحنه ای در تمام عمر و زندگانی اش مشاهده نکرده است. بهترین صحنه و تصویر تمام زندگانی او تا قبل از این، فقط و فقط نگاه کردن به افق های بیکران آسمان لاجوردی بیابان بود و یا نگاه به حرکت گوسفندان در کمره ی کوه. اما حالا دیگر نه؟ اما حالا دیگر هرگز؟ چشمان مراد در دریای چشمان شاهزاده غرق شده است و جاذبه ی شاهزاده، دافعه نگاه مراد به هر چیزی غیر او شده است.
همین طور که مراد قامت اثیری شاهزاده را تماشا می کند و می بلعد، ناگهان باد خنکی و تندی شروع به وزیدن می کند و شنل صورتی شاهزاده را به سقف آسمان می کوبد و در هوا گرم بیابان به پرواز در می آورد. همین که شنل به کنار می رود و پرده ها کنار می روند، مراد جذب و محو زیبایی کالبد و اندام های گل اندام شاهزاده می شود.
او بدون لحظه ای وقفه، محو جمال و زیبایی شاهزاده است که دوباره شنل صورتی توری همچون غلاف شمشیر دوباره اندامش را می پوشاند و سَدی می شود برای بهترین رویای زنده و واقعی مراد. رویایی که پایش را از گلیم خواب فرا گذشته و وارد اریکه ی واقعیت و زندگی او شده است.
شاهزاده سرش را به اطراف می چرخاند و به افق های بلند و دور بیابان خیره می شود. کمی به اطرافش می نگرد و با چشمان کبود و مورب ترکمنی اش همین طور در نگاه افق بیابان محو می شود. برای یک لحظه؟ نه کمتر از یک لحظه هم، به مراد نگاه می کند. نگاهی که مراد را تسخیر خودش می کند و عرق را از سر و صورتش بر روی گونه های استخوانی اش، جاری می کند. نگاهی که تمام تصورات مراد را تغییر می دهد. نگاهی که مسیر جدیدی را در زندگی او باز می کند. نگاهی از جنس جنون، از جنس عشق. سپس شاهزاده به سمت اسب سپیدش بر می گردد و بعد از گذاشتن پای چپش در رکاب طلایی، سوار بر آن، دور می شود.
دور و دورتر می شود و بیابان را ترک می کند. ولی مراد دیگر نمی تواند او را فراموش کند و به باد نسیان بسپارد. خار کنش از دست هایش بی اختیار رها می شود و بر روی زمین خشک و کویری می اُفتد. هم چنین کیسه ی بوته ی خارهایش و سپس خودش نیز بروی زمین خشک و لم یزرع و کویری بیابان همانند کسی که غش می کند، می افتد.
همچون کسی است که غش کرده و بیهوش شده است بر روی زمین بیابان افتاده، فقط او بی هوش نیست و غش نکرده است. بر روی زمین می افتد و مردمک سیاهش از پایین ابروهای کلفت و ضخیمش، خیره خیره به ابرها می نگرد. نگاهش گویا هزاران سال است که در توده های سفید و عظیم ابرها، سکنی گزدیده و زندگی می کند. همین طور دقایق بر بال زمان می گذرد. ولی او همین طور غرق و قوطه ور در نگاه های توده های ابر بالای سرش است. نه حرکتی و واکنشی می کند و نه سخنی و کلامی می گوید. فقط و فقط خیره به توده های ابر بالای سرش. گهگاهی لبخندی کوتاه و گذرنده بر روی لب های نازکش نقش می بندد و نمایان می شود. او در یک خواب شیرین و رویا، در حالت بیداری و یقظه فرو رفته است. انگار او در ذهن و تصور و فکرش دارد صحنه ای را مرور و تکرار می کند. شاید صحنه ی همان آخرین نگاه شاهزاده با چشمان کبود و مورب ترکمنی به چشم های سیاه او باشد. آری! مراد بعد از لبخند آن چشمان مورب شاهزاده، تصورات و دنیاش تغییر کرد و استحاله شد. افکار و باورهایش کاملن تغییر کرد. غایت و هدف زندگی و هستی اش تغییر کرد. نگاه گذران شاهزاده در آخرین لحظه ی وداع، برای مراد به بها و قیمت، تغییر و تبدل تمام شد. تغییر رنگ پوست صورت و چهره، تغییر زاویه نگاه، تغییر علت لبخند هایش و همین طور تغییر و تغییر... .
آفتاب سوزان همین طور به سمت غروب حرکت می کند و کم کم سرخی مشرق را نمایان می کند. مراد همین طور بر روی زمین خشک و کویری بیابان افتاده است و به اعماق و قهقرای آسمان خیره-خیره نگاه می کند.
گاهی در زندگی تصاویری است که تا ساعاتها در ذهن افراد ماندگار می شوند و یا شاید تا ابد.
این تصویر ها که واقعیت آنها مرده است و تمام شده اند، برای بعضی از افراد تمام نمی شوند و همچون حیات پرنده ای پنهان بر روی شاخسار بید مجنون، به حیات خودش ادامه می دهند. این تصویر ها زنده اند. نفس می کشند.
بعضی از این صحنه ها و تصاویر حتی تا آخر عمر، سایه ی خودش رابر روی زندگی افراد می اندازد و عده ای تمام عمر و رفتارشان متاثر از این تصاویر می شود. تمام حرکات و سکنات خود را با آن تصویر و در جهت آن، وفق می دهند. حمره ی مشرقیه و سرخی غروب رنگ خونینش را بر روی زمینیان می پاشد. غالبن در این لحظات، مراد کیسه ی بوته ی خارها را می بست و خارکن را در جیب لباسش می گذاشت و با سرعت هر چه تمام تر، به سمت روستا راهی می شد.
اما امروز دقیقن زیر شفق و پرتو سرخ و خونین رنگ غروب آفتاب، هنوز مراد روی زمین افتاده است و به افق های بی کران آسمان نگاه می کند. تغییر رنگ آسمان هیچ تاثیری در او ندارد. گویا او در رویایی قوطه ور شده است که، هیچ چیزی قدرت ندارد تا به آن پایان و زوال دهد حتی زمان و دقایق.
آری! زمان هیچ اثری در مراد نمی گذارد. پدر عشق بسوزد که زمانها را همچون افعی می بلعد. مراد با دو چشم سیاهش که گوشه ی یکی از آنها کمی لکه ی سیاه در سفیدی چشم دیده می شود، از کنار ابروهای کلفت و نامنظمش و از بالای بینی پهن که در وسطش انحنایی دیده می شود؛ می نگرد و می نگرد.
بیابان رو به سوز و سرد پیش می رود اما مراد بدون ذره ای تغییر و احساس سرما، هنوز خیره است.
این سرما که همچون چنگال گونه ها را می خراشد، نمی تواند کوچکترین تغییری در اعضا و جوارح مراد وارد کند. شاید طبیعی باشد چون مراد ساعاتی پیش تغییر و تبدلی کرد که تمام زندگی اش را تحت شعاع خودش قرار داد. در مقابل آن تغییر، این تغییرات هیچ اند. تغییری از جنس نگاه. نگاهی که حتی به لحظه ی کوتاهی هم نرسید اما همچون پیر طریقت چنان نفسش نافذ و موثر بود که در اعماق و قهقرای وجود مراد ریشه دواند و او را ساعات ها با بدنی کرخت بر روی زمین کویری بیابان، فلج کرد.
شب. بیابان.سرما. سکوت. کم کم صدای زوزه ی گرگ های گرسنه به گوش می رسد.
تنهایی و ترس ویژگی عادی این حالات است اما مراد به تنها چیزی که فکر می کند، ترس و وحشت است. آن نگاه مقطع و گذرنده همچون حاکم و پادشاهی عادل، امنیت را در قلب و جان مراد زنده می کند و او را مبدل به موجودی می کند که حتی از زوزه ی گرگ های گرسنه و وحشی بیابان هم ترسی به خودش راه نمی دهد. شجاعت او عادی نیست. عشق و ترس نقطه ی مقابل هم هستند. انسان عاشق برای رسیدن به معشوقش به چنان شجاعتی دست می یابد که شباهت بی نظیری به افسانه های شجاعان و اساطیری پیدا می کند. شجاعانی که یک تنه و تک و تنها و با بدنی پاره پاره، به قلب کوهی از دژخیمان و اشقیا می زند و آنها را با تیغ شجاعتش به خاک و خون می کشند. عشق انسان را شجاع می کند. کسی که تا قبل از عاشق شدنش حتی نمی توانسته پشه ای را از روی صورتش براند، بعد از عاشق شدن، شیرها هم از او می هراسند.
مراد همین طور بر روی زمین افتاده است که ناگهان دست راستش شروع به حرکت می کند و کمی از بدنش فاصله می گیرد و از روی زمین، همچون دیلم و اهرم مراد را بلند می کند. مراد تمام وزنش را روی دست راستش می اندازد و به آرامی شروع به بلند شدن می کند. نحوه ی بلند شدن او از روی زمین، همچون کسی است که روزها نه! هفته ها، نه! ماه ها، نه! ساله ها، بله! سال ها خوابیده است. همچون کسانی که بعد از 300 سال از خواب بیدار شدند؛ او هم از خواب و رویای صادقانه ی طولانی بیرون می آید؟ شاید. همین طور که بلند می شود، بدون نگاه به اطراف و اکناف، شروع به حرکت و تکاپو می کند. او حرکتش را به مقصدی نامعلوم آغاز می کند.
همین طور در بیابان راه می رود. از کنارها بوته های خار می گذرد. از کنار سوز و سرمای بیابان نیز. او سر به بیابان گذاشته است. او مقصدی ندارد. فقط می خواهد راه برود و برود. نمی دانم شاید عشق همچون ذرات اتم، قدرتی بی نهایت در ساق های پای پنهان زیر لباسش ایجاد کرده است. قدرتی لایزال و نامتناهی که سرچشمه اش، خدواند است. آری عشق بارقه و جرقه ای از وجود باری تعالی است که گاهی از سر مهربانی و لطف، اشعه ی تغییر دهنده اش بر زندگی افراد می تابد. الان این اشعه در اعماق وجود مراد نفوذ کرده و ناگزیر او را به حرکت واداشته است. عشق و حرکت با هم رابطه مستقمی دارند. تا عشق نباشد، حرکتی نیست. شاید حرکت کهکشان ها و این دنیای پهناور و گیتی گسترده نیز از روی عشق باشد. اما کدامین عشق؟
مراد همین طور که در بیابان قدم می زند؛ کم کم به چراغ های آبادی که از داخل پنجره ی شیشه ای خانه های کاه گلی تو سری خورده، نزدیک می شود. او به ورودی ابتدای روستا می رسد. از داخل خانه های کاه گِلی توسری خورده و همچون جعبه کبریت، چراغ هایی روشن دیده می شوند. صدای پارس سگها از هر خانه ای، به مراد نهیب و فریاد می زند.
«هاپ هاپ هاپ هاوووووووهاپ هاپ هاووووووووووو...»
در لابلای صدای پارس سگ های نگهبان یا سگ های باغ و مزرعه و یا شایدم سگ های ولگرد و هراش که در بیرون خانه ها هستند؛ صدای انکر اصوات، نرخرها نیز گوش هر شنونده ای را آزار می دهند. بعضی از این صدای نرخرها تا دقایقی به صورت مداوم همچون نرخرهای ظهیر آباد که شهره به صدا هستند، مو را به تن هر موجودی و جنبنده ای راست و سیخ می کنند.
مراد آیا به سمت خانه می رود؟ معلوم نیست. او همین طور در کوچه و پس کوچه ها پرسه و قدم می زند و از کوچه ای به کوچه ی دیگر می رود. صدای پارس سگ ها گاهی باعث تغییر مسیرش می شود ولی حرکتش قابل توقف نیست. در همین حال که از کوچه ای به کوچه ی دیگر قدم برمی دارد.
ناگهان صدای مقطع و از ته چاهِ پیرمردی که داخل خرابه ای کاه گلی در کنار آتش نشسته است، توجه او را از اعماق وجودش به سمت صدا، تغییر می دهد.
پیرمرد بینی کشیده و باریک دارد. ابروهایش کاملن سپید و کمانی. چشمان ریز و فرسوده که خبر از ضجه های مداوم می دادند. پیشانی بلند و کشیده. گونه های استخوانی و نحیف. محاسن سپید و کمی جوگندمی. شارب های کوتاه و چیده شده. لب هایی غنچه ولی خشک و تکه تکه همچون زمین بیابان و برهوت.
یک عرق چین سبز چمنی بر سر گذاشته است. انگشتان پُر از انگشترهای مختلف و ملون مثل: عقیق یمنی، فیروزه نیشابور، زمرد، یاقوت، حدید سینی، حرز جواد، در نجف و زبرجد ... . اندام لاغر و تکیده ی پیرمرد را، یک عبای نازک و توری به رنگ زنبور، پوشانده است. یک شال مشکی و بلند هم پیرمرد، به کمرش بسته است.
صدای پیرمرد در اعماق وجود مراد نفوذ و رسوخ می کند و لحظه ای ارتباط التفات او را با رویای صادقانه اش قطع می کند و می گوید: «بهش میرسی مراد، اگه به حرفام خوب گوش بدی؟»
مراد انگار خون تازه ای را در اعضا و جوارحش به جریان افتاده باشد. گُل از گلش می شکفد. دندان هایش از زیر لبهای نازک به دنیا چشمک می زند. دریچه ی چشمانش کمی تنگ و محدودتر می شود. چهره اش خندان و برق امید از مردک سیاه و مشکی چشمانش به اطراف و اکناف ساطع می شود.
همچون سگ تازی خودش را به پیرمرد می رساند و نزدیک و در کنارش می نشیند و شروع می کند به گرم کردن دست های پینه بسته و زخمی بر روی آتش سوزان و می گوید: «یعنی چی؟! چطور؟!»
پیرمرد تبسمی به شیرینی عسل می کند و دستش را به سمت قوری سیاه و سوخته ی روی آتش می برد. قوری که روی آتش بسیار داغ است را بادست راستش از روی آتش برمی دارد و یک چای قند پهلو و لب سوز به داخل استکان کمرباریک می ریزد و به مراد می دهد و می گوید: « چرا نمیشه؟ کار نشد نداره. پشت هر در بسته، کلیدی هس!»
مراد استکان کمرباریک چای لبسوز را از دست پیرمرد می گیرد و بعد کمی از چای را می نوشد سپس خیره-خیره به آتش می نگرد. ناگهان به صدا در می آید که : «آخه اون شاهزاده س و من، فقط ...»
پیرمرد دوباره لبخندی می زد و می گوید: « کار نشد نداره، اگه خوب به حرفام گوش بِدی!»
مراد در کمال تعجب و اعجاب ولی با برق امیدی که پیرمرد در قلبش روشن کرده است، می گوید: «باشه، بگو!»
پیرمرد نگاهی به استکان نیمه ی چای دستش می اندازد و کمی از آن می نوشد. سپس لحظه ی با سکوت و خاموشی، نگاهش را به زمین می اندازد. هنوز با زمین حرف ها دارد که سرش رابالا می آورد. دقیقن به داخل چشمان مراد نگاه می کند و می گوید: « از صب تا شب برو توی مسجدو اَدای نماز خوندنو دربیار؛همین.»
مراد که ازحرف های کوتاه و موجز پیرمرد بسیار تعجب کرده است و قبول آنها برایش خیلی سخت و لایعقل است، ناگزیر چون راه دیگری نمی بیند و ندارد؛ قبول می کند. سپس بلند می شود و بعد از خداحافظی و تشکر و سپاس بسیار از پیرمرد به سمت خانه می رود.
همین طور که از کوچه ای به کوچه ی دیگر می رود، ناگهان در چوبی خانه پدری اش را می بیند. با کوبه ی بزرگ به در می کوبد. هنوز صدای کلفت و ضخیم کوبه در اعماق آسمان به گوش می رسد که در باز می شود. گویا شخصی پشت در، منتظرش بوده است و به انتظار شنیدن صدای کوبه ی بزرگ دقایق را پشت سرهم، سپری کرده است.
مراد به داخل می رود و هر چه از او درباره ی علت تاخیرش می پرسند، فقط سکوت تنها جواب اوست.
فردا صبح علی طلوع، خروس خوان. هنوز تازه فجر کاذب و اول بالا آمده که مراد به سمت مسجد راه می افتد. همه اهل خانه که با صدای رفت و آمد مراد بیدار شده اند، در کمال تعجب او را نگاه می کنند. مادر با دهان کجی به شوهرش نگاه می کند و از این حرکت و رفتار جدید مراد اظهار تعجب می کند.
مراد با پای چپ به داخل مسجد قدم می گذارد. بدون وضو و بدون طهارت بدن و لباس در کُنجی از مسجد شروع به نماز خواندن می کند. اما با چه هدفی؟ بخاطر رسیدن به شاهزاده و معشوقش ساعت ها دولا و راست می شود. نماز بدون وضو و طهارت بدنی خود را همین طور ادامه می دهد. او بخوبی ادای نمازخوان ها را در می آورد و تنها تفاوتش با آنها، در نیت و پندار و درون است. نمازخوان ها برای نزدیکی به خدا نماز را اقامه می کنند ولی مراد برای رسیدن به شاهزاده و معشوقش دولا و راست می شود. از صبح علی طلوع تا بوق سگ، او به مسجد می آید و دولا و راست می شود و در سر شاهزاده اش را قبله گاه قرار می دهد و برای او تعظیم و سجده می کند. او در حال دولا و راست شدن، فقط به یک چیز می اندیشد، فقط شاهزاده، فقط شاهزاده.
او حتی به این فکر نمی کند که از خداوند بخواهد تا شاهزاده را به او برساند. او شاید اعتقادی به خدا هم ندارد. بنابراین فقط فقط به تلاش های خودش دل بسته است. روز ها می گذرد و او همین طور در حال عبادت دروغین و ریای خود. تمام کارها را رها کرده است. پدر و مادرش از دست او، نمی دانند چه بکنند. آنها فکر می کنند که مراد دیوانه و مجنون ادواری شده است ولی چاره ای ندارند جز تسلیم در برابر رفتار عجیب و غریب او و مدارایش.
روز ها می گذرد، هفته ها می گذرد، ماه ها می گذرد و نزدیک است که ماه ها به سال برسند. کم کم در تمام روستا آوازه ی عبادت های مراد می پیچد و زبانزد خاص و عام می شود. همه مردم از عبادت های او تعریف می کنند و حرفش نقل هر مجلسی است. آنها افتخار می کنند که روستای آنها چنین فردی را پرورش داده است. گاهی اوقات عده ای از مردم روستا نزد مراد می روند تا به مراد دلشان برسند. ازمراد می خواهند تا برای بیماری و مرض ها و یا مشکلات و بدبختی هایشان، دست به دعا بردارد. نفس او را مجرب می دانند. گاهی اوقات هم، اطفال و کودکان خردسال و کوچک را نزد او می آورند تا دستی سر آنها بکشد و برایشان دعایی کند. دعای عاقبت بخیری. خلاصه آوازه مراد همین طور، روز به روز عالم گیرتر می شود و رو به افزایش است. فقط اهالی روستا از او التماس دعا ندارند، بلکه از روستاهای مجاور و همسایه هم و همین طور سایر بلاد به نزد او می آیند و از او تقاضای دعا و رهنمایی و سخن حکیمانه ای را دارند. آنقدر آوازه و شهرت مراد بلند شده است که تمام بلاد اطراف او را کاملن می شناسند تا جایی که حتی خبر به گوش وزیر پادشاه هم می رسد.

یک روز، مریضی سختی و صعب علاجی به جان پادشاه می افتد . روز به روز ضعیف تر و بی رمق تر می شود. تمام اطبا و حکیمان شهر را بر بالین پادشاه حاضر می کننند. هر طبیبی درمانی می کند ولی درمان و دوای هیچکدام افاقه نمی کند. حال پادشاه هر رو به وخامت است. دیگر همه از درمان و علاج ناامید هستند و فقط برای پادشاه دعا می کنند. عده ای هم انتظار مرگش را می کشند تا اینکه وزیر به یاد مراد عابد می افتد و ماجرای عبادت ها و نفس مجربش را به پادشاه عرض می کند. وزیر به پادشاه درباره کرامت های مراد عابد می گوید و این که خیلی از مردم مرض هایشان را برای شفا به نزد او می برند و نفس مراد عابد بسیار مجرب و نافذ و شفابخش است. بلافاصله پادشاه دستور می دهد تا هر چه زودتر به نزد مرادعابد بروند از او بخواهند تا برای پادشاه دعای سلامتی کند. مامورین ویژه پادشاه به سرعت برق خودشان را به مراد می رساندند و پیام شاه را به گوشش می رسانند.
مراد قبول می کند که برای پادشاه دعا کند اما با یک شرط. به شرط اینکه پادشاه شاهزاده را به ازدواج او در آورد و مراد را به عنوان دامادش بپذیرد. مامورین بلافاصله شرط مراد را به پادشاه می رسانند. پادشاه بعد از شنیدن شرط مراد عابد، ابتدا عصبانی شد و قبول نمی کرد. اما چون چاره ای ندارد و از طرفی مرگ و زندگی اش وابسته به دعای مراد است، قبول می کند. از طرفی هم فکر می کند که شهرت مراد در حد و اندازه ای است که برای دستگاه پادشاهی مفید خواهد بود. با دامادی او، خیلی از افراد و پیروان مرادعابد نیز نسبت به پادشاه دیدگاه خوبی پیدا می کنند. خلاصه پادشاه بعد از کمی تامل می بیند که دامادی مراد عابد، نه تنها برای او بد نیست، بلکه فوایدی زیادی هم دارد. اما از همه مهم تر این که،مرگ و زندگی اش به دعای نافذ و مجرب او بستگی دارد. بنابراین پادشاه شرط را قبول می کند. مراد برای پادشاه دعا می کند و او عاجلن شفا و بهبودی پیدا می کند. بلافاصله شاه بعد از سلامتی، برای وفا به عهد و قولش ماموران را به سمت مراد عابد می فرستد تا او را برای اجرای مراسم عروسی وازدواج با شاهزاده بیاوردند. ماموران به سرعت باد خودشان را به مراد می رساندند و شرح ماوقع را با جزئیات کامل برای او تعریف می کنند. مراد بعد از شنیدن ماجرا، سرش را پایین می اندازد و به زمین خیره می شود.
ناگهان سرش را به سوی آسمان لاجوردی بلند می کند و در حالی که قطرات اشک از گوشه ی چشم بر روی گونه هایش جاری می شود و صورتش را نوازش می دهد، به آنها می گوید: « نه، دیگه علاقه ای به ازدواج با شاهزاده ندارم.»
ماموران در کمال تعجب مراد را ترک می کنند و به سوی قصر می روند.
مراد همین طور که پای راستش را بداخل مسجد می گذارد با خودش شروع به حرف زدن می کند و می گوید:
«این که نماز الکی بود، منو به اینجا رسوند، وای بحال راستکیش.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

کامیار پورسرتیپ ,سینا حجازی ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ح شریفی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

چیا سرابی (12/9/1394),زهرابادره (12/9/1394),الف.اندیشه (12/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/9/1394),اميرمحمد نائيجيان (12/9/1394),حمیدرضا محدثی (12/9/1394),هانی نجف پور (12/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/9/1394),کامیار پورسرتیپ (12/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (12/9/1394),فاطمه مددی (12/9/1394),س (12/9/1394),سینا حجازی (12/9/1394), زینب ارونی (12/9/1394),بهروزعامری (12/9/1394),حامد نوذری (13/9/1394),داوود فرخ زاديان (14/9/1394),شهره کبودوندپور (14/9/1394),ح شریفی (14/9/1394),بهروزعامری (14/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (15/9/1394),اهورا جاوید (16/9/1394),محمد باقر نقی زاده (20/9/1394),ح شریفی (20/9/1394),سالار منوری خیاوی (25/9/1394),همایون به آیین (19/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (12/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (7/2/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 11:53

نمایش مشخصات زهرابادره شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارق از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
سلام بر آقاي جعفري عزيز و گرامي
داستانتان زيبا بود چون مي در الست بود ، نشئه عشق در آن موج ميزد و در آخر پيوستگي زيبايش به خداوند به اصل وجوديمان .
به راستي كه عشق اگر سزا است بر آفتاب مهرخداست و عشق زمينيان بارقه ي نوريست از آفتاب ، و كي نور آفتاب چون آفتاب شود ؟
دلنشين بود و توصيفات زيبا داستان را پركشش كرده بود
براي قلم تان موفقيت روزافزون آرزومي كنم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 15:12

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره ی ارجمند و گرامی@};-
شعرتان بسیار زیبا و عمیق است.
سپاسگزارم از حضور توام با دلگرمی و ارزشمندتان.
من نیز برای قلم موفق تان، آرزوی موفقیت مضاعف دارم.
روزهایتان پر از امید و داستان های جدید.@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 13:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراون:)
یه روز به یه بنده خدا میگن تا به حال عاشق شدی؟ میگه مگه میشه، خدا حی و حاضر باشه و سایه امام زمان بالای سرت باشه و عاشق نشد :)
اول خدا قوت میگم به خاطر نوشتن این داستان .... من ک خسته نشدم از خوندنش ولی فک کنم شما خیلی وقت صرف کردید تا نوشتید
به نظرم اون قسمت هایی ک توصیف شاهزاده بود خیلی طولانی بود ..میشد یه توصیف خلاصه ای هم نوشت ..اینقدر از بچگی توی داستان ها به ما گفتن شاهزاده ها فلان و بسان هستن ...هر وقت اسم شاهزاده میاد خود به خود توی ذهنمون یه آدم بی نقص تصور می کنیم ک مثلا خیلی زیبا و نمونه هست
عجب پادشاهی داشت داستان ...همه کشور رو معطل دعای مراد کرده بود ک با پای چپ و لباس کثیف میرفته مسجد :D
یه قسمت از داستان اون جایی ک میگه مراد سر به بیابان گذاشت ...به خودم گفتم ..مگه مراد شهر نشین بوده ...مراد بنده خدا ک از صبح تا شب سر به بیابون میگذاشته... فقط باید شاهزارده رو میدیده ک یادش بیاد باید سر به بیابون بزاره :D
راستش من اولش ک خوندم گفتم این داستان تکراریه که ...بعد گفتم تا آخرش میخونم شاید آخرش بخواد یه جور دیگه ای تموم بشه ...ک نشد ...ولی متن داستان جدید بود چون..فضای داستان رو خوب توصیف کرده بودید ... شخصیت سازی ها هم خیلی خوب بودن ...مقدمه اول و وسطای داستان هم خیلی جالب و خوندنی بودن ک توی داستان خوش نشسته بودن... مخصوصا چون از زبان راوی بودن
خیلی خوب بود عالی ...لذت بردم از خوندن داستانتون
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 15:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو سروستانی گرامی@};-
در جملات ابتدایی، تعبیر زیبایی از عشق داشتید.
سپاسگزارم از حضور ارزشمندتان و همچنین نگاه تیز بینانه به ابعاد و زوایای اثر.
بهترین ها را برای تان آرزومندم.
روزهاتون پر از امید و موفقیت@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 15:26

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای جعفری
باید خسته نباشید بگویم به شما بابت گذراندن وقت برای نوشتن این داستان .
داستان تکراری بود ، نباید وقتتان را هدر میدادید .
حقیقت امر نیاز مبرم به ویرایش دارد . توصیف یک شخص نباید یک پاراگراف یا بیشتر باشد ، مخاطب خسته می شود . برخی جملات باید کوتاه تر شوند
مثلاً "نگاهی گذرا و سریع به آفتاب تابناک وسوزان وسط آسمان آبی و لاجوردی کرد ...
" نگاهی به آفتاب سوزان انداخت و به سرعت نگاهش را گرفت " ...
به نظر شما آگر نمیگفتید " وسط آسمان آبی و لاجوردی " مخاطب گیج میشد ، یا اسمان را به گونه ای دیگر تصور میکرد .بگذارید مخاطب هم در امر تصور با شما شریک شود
داستان را می توانستید کوتاه تر بنویسید .
موفق باشید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 16:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آقای شریفی عزیز@};-
من هم داستان را شنیده بودم ولی به صورت داستانی تا به حال نمونه اش را ندیده بودم. از طرفی هم هر نویسنده زاویه ی دید خودش را دارد.
سپاسگزارم از حضورتان و نگاه نقادانه ی خیلی دقیق.@};-
روزهای خوب و خوشی را برایتان آرزومندم.
قلمتان مستدام.@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 00:04

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام اقا حمید سلام

گاهی که بسیما نگاه میکنم فیلمای اینطوری میبینم

مردم بدون کارو تولید یهو صاحب همه چی میشن و بعد مجلس کرامت راه میندازن بیاوو ببین

بهر صورت باونا نشونش نده کار دست میدن

موفق باشین بقیه چیزارو دوستان گفتن من تکرار نمیکنم

خسته نباشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 00:29

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام آقای عامری عزیز@};-
سپاسگزارم از نکاتی که قید فرمودید. هر چند کمی پر معانی و عمیق می باشند.
چشم، سعی می کنم تا آنچه از کلام تان برداشت کردم، آویزه گوشم شود.
ممنون از حضور ارزشمندتون@};-
روزهاتون پر از سفر و با آرزوی سلامتی و تندرستی


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 15:28

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

در نوشتن اینگونه داستانها میشود همان 3 نگرش دینی را داشت

الف اشاعره : میشود در منزل خوابید و عنان را بدست پروردگار داد باین معنی که اوست مارا میچرخاند اگر بخواهد میرساند

دوم معتزله : مثل معتزلیان این مکتب را پیش گرفت و گفت خداوند همه چیز را آفریده بنابر این از اختیار کامل که بعهده ی ما گذاشته استفاده کنیم و فقط تلاش کنیم
سومین روش که میانه است ،که نه جبرست ونه اختیار بلکه بین آنست همان که میگویند اعتقاد شیعه است
که ضمن کار وتلاش توکل باو هم هست (لیس الانسان الا ما سعی)
منتهی در نوشتهامون وکارهامون توجه نداریم بسیاری عرفا جبری هستند یعنی اشاعره ولی دم از علی هم زده اند
در فیلمهای ماهم گاهی اشاعره هستیم مثل لیلی بامنست یعنی همه چی دست اوست و اختیار ی نداریم

در نوشتنهای مذهبی بیاین 3 موضوع دقت کرد من گمانم شهید اوینی درین خصوص شیعه عمل میکرد . بسیاری از مردم که تو خونه میخوابند و توکل میکنند وحتی از ائمه اطهار طلب میکنند که گره کارشون را بدون هیچ حرکتی ،درواقع طرفدار ائمه نیستند عملا طرفدار موسی اشعری هستند . اما نمیدانند.

علاوه بر اینها در داستان شما خارکن دچار توهم میشه آدمهای زحمتکش خیلی کم از واقعیت دور میشن توهم مال آدمهاییست که کار نمیکنند واز دسترنج دیگران سود میبرند آدمهای کاری که خیلی جدی صبح همه خوابند . سر کار میروند . مثل نظامیها معلم ها و کارگران و کشاورزان .... دچار تخیل نمیشن حتی برای ازدواج

اما زنهای بیکار که توی پارک وچهار راه ولیعصر پرسه میزنن همونجاهم عاشق میشن و چون طرفشون جدی نیست و مثب خودشون بیکاره زود شکست میخورن و مثل من شاعر میشن
الان بیشتر ادبیات ما وهنر ما هول اینجور آدمها میچرخه که بیخودی میچرخن و داستان شعرشونم مثل نوشته های من بی سروته هستش

بعدا بیشتر صحت میکنیم

موفق باشید


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 16:05

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر استاد عامری عزیز@};-
از گفته هاتون خیلی لذت می برم. کلن از آدمای که معلومات زیادی دارند، حساب می برم و احترام خاصی برایشون قائلم(هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون)
داستانی مراد و شاهزاده را از خطیب معروف، آقای انصاریان شنیدم. فکر می کنم بر اساس واقعیت باشد.
موضوع اصلی داستان «قدرت نماز» است و بحث بیشتر دائر مدار اهمیت نماز است.
البته می شود بحث شما هم از پیام داستان استخراج می شود و من حرف شما را کاملن قبول دارم که ما یا جبری می شویم و یا اختیاری.
این که از جبر و اختیار گریز به فیلم ها زدید، برایم جذاب بود.
اما استاد چاره چیست؟
من نیز قائل به بین الامرین هستم اما این داستان کشش تببین چند موضوع را ندارد و خود تببین این مطلب داستان دگری می طلبد.
ممنونم از توضیحات خوبتان و بحث اشاعره و معتزله.
باز هم منتظر بحث های خوب و مفید و علمی تان هستم.
روزهایتان پر از سلامتی و تندرستی و شادی@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:17

سلام آقای جعفری

داستان حکایت گونه ای بود و زیبا و البته کمی طولانی
با نظر استاد عامری موافقم ولی کلا
با خدا باش و پادشاهی کن (صرفا نه با نمازخواندن)
یاد خدا همواره و پیوسته باید باشد @};- @};- @};-
نویسا باشید


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 10:50

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو كبودوندپور گرامی@};-
سپاسگزارم از حضور و نظر ارزشمدتان.
جمله ی زيبايی را خاطر نشان كرديد"با خدا باش, پادشاهی كن."
روزهای شما و خانواده ی محترم, پر از سفر و سلامتی و خوشحالی و نمرات 20



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.