زندگی رپی

-الو کیوان...ازت باردارم.
تقریبا ساعت گِرد و قرمز آویزان به دیوار هال 11:59 صبحست.
نمی دانم شاید 11:59 ظهرباشد؛ ولی برای من، صبح از حالا شروع می شود. نمی دانم چرا بَدَنَم اینقدر، خسته و کوفتست؛ مثل مُنفگی ها شدم. شاید علتش پیاده روی دیشب باشد. بعد از یک ساعت قَدم زدن توی کوچه های خلوت و تاریک و لاس زدن با چکامه از پشت گوشیم که گوشه ی راست صفحه ی لمسی اش، تازگی خش برداشته؛ تا کلید را توی قفل در انداختم و شلوارک گُلمَنگُلی ام را پوشیدم، روی کاناپه کنار مهتاب، خوابم بُرد.- بزرگترین اشتباه زندگی ام روزی بود که کلید خانه ام را به او دادم- هنوز اُفتادن سیگار روی لبم، یادم هست.
شایدم پارتی دیشب، از پا انداختم! لعنت بر رقص نور قرمز؛ همه جا توی چِشم می زد. هنوز هم که ساعتها گذشته، باز همه چیز را به رنگ خون می بینم: قلیان روی میزِ وسط تراس، ورق های پاسور اُفتاده کنار قلیان و حتی نخ های سیگار بیرون آمده از پاکتش بر روی ورقها.
هنوز هم که ساعتها گذشته، سردی بدن رقاصه هایی که بدنشان همچون بدن میت سرد بود و از چپ و راست به تنم می خوردند را، حس می کنم؛ همچون کانگوروهای استرالیایی بالا و پایین می پریدند. دخترکی قوطیِ خونین رنگی که بر روی گوشه ی فلزی آن، پرچم کانادا حک شده بود را تکان-تکان داد و بعد با قرص صورتی که با دست چپش در دهانش گذاشت، نوشید. تا حالا از این قوطی ها ندیده بودم؛ نه توی کافی شاب، نه فروشگاه، نه هایپرمارکت و نه حتی دکان بقّالی. احتمالا قاچاقی گیر میاد. پسرک کنارش، دست چپش را محکم گرفت و...
دست راستِ من را هم، شادی با دست چپش که لاک قرمز زده بود، گرفت. لاک گوشه ی ناخن انگشت کوچکش، کمی پریده بود؛ شایدم از خواص لاکهای چینی بود.
رقص و پایکوبی...بطری های نصفه عَر.....جیغ وسوت و فریاد...رقص نور قرمز...عرق از سر و صورت...کم و زیاد شدن ولوم موزیک.
مثل یک حمامِ زنانه، همه جا پر از شلوغی بود و اصلا معلوم نبود، کی به کی است. یک چراغِ گردانِ رقص نور موزیکال لیزری در وسط و یکی هم در کنار در خروجی، توی چشمها می زد. بهداد هم فقط کارش ولوم دادن و تنظیم پاور میکسرهایی بود که موزیک را با قدرت هر چه تمامتراز باندها و اکوها، بدرون گوشهای دختر و پسرها فریاد می زدند. باند ها و اکوها همه ی فضاها را پر کرده بودند: کنار ورقهای پاسو. ، کنار بطری های خالی عَر.، کنار سگ توله های بولداگ و حتی کنار ساغر .
من هم کانگورو شده بودم. ولی فریاد نمی زدم!
شاید تقصیرخودم بود. اگر توی رودربایسی میکروفون بیسم را از سوگل، نگرفته بودم و جَوگیر نمی شدم_آدم را سگ بگیرد ولی جَو نه.- تا آهنگ جدیدم را رو کنم؛ هرگز صدایم نمی گرفت.
ولی هنگامی که نوک انگشتانم، میکروفون سرد و سیاه را لمس کرد، از خود بی خود شدم و یک حس عجیب و غریبی ناگزیرم کرد تا، عشق رپها را به وَجد و طرب در بیاورم.
- «...آشغال........نئشه.......سیگار........دختر.........لیوان الکل..........دا...........فندک..............پاپا........قمار......»
یکی از بهترین کارهایم بود. آنقدر دستهایم را همچون چنکگ در هوا فرو کرده بودم که دیگر جان نداشتند.
آهنگ را خوب اجرا کردم ولی می توانستم بهتر از این هم، اجرا کنم اما خستگیِ ساعت ها دویدن، این اجازه را به من نمی داد.
من و بهداد از کوچه ای به کوچه ی دیگر فرار می کردیم و چند تا پلیس با قدهای بلند و هیکل های ورزیده، دنبال ما بودند. این پلیس ها بعد از وقتی که داشتیم با بچه ها پُشت مجتمع آناهید، ویدیو کلیپ می ساختیم، دنبال من و بهداد افتادند.
همه اش هم، تقصیر بچه ها بود، هر چه گفتم دست بجنبانید تا زودتر سر و ته اش را به هم بیاوریم، گوششان بدهکار نبود.
من آماده بودم و می توانستم بسرعت آهنگ را بخوانم چون یک ساعت قبلش با ژیلا، توی ویلای سعادت آباد تمرین کرده بودیم.
یادم هست هر وقت می خواندم، گیر می داد و می گفت: فالش شد. هر چی می گفتم: چرت نگو؟
گوشش بدهکار نبود. دستهایش را داخل موهایی طلایی اش می کرد و می گفت: درست بخون دیگه. ببین عرقمو در آوردی؟ هر چی زدم، پرید.
راست می گفت: رکابی صورتی تَنش، خیس عرق بود. خیلی هم خیس بود. یادمه نیم ساعت پیش، خُشکِ خشک بود.
- اون مال من نی، رها!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,رضا فرازمند ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حمید جعفری ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (1/8/1394),شهره کبودوندپور (1/8/1394),زهرابادره (1/8/1394),الف.اندیشه (1/8/1394),م.ماندگار (1/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (1/8/1394),رضا فرازمند (1/8/1394),آرش پرتو (2/8/1394), ک جعفری (3/8/1394),زهرا همتی (3/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (3/8/1394),ابوالحسن اکبری (3/8/1394),حمید جعفری (4/8/1394),آرمیتا مولوی (4/8/1394),همایون به آیین (4/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/8/1394),حسین روحانی (4/8/1394),حمید جعفری (13/8/1394),حمید جعفری (26/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1394),همایون به آیین (19/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:25

سلام
واقعیتی تلخ از زندگی جوانان اطرافمان
دست مریزاد @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:32

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما
ممنونم از نظر خوبتان.
پایدار باشید.@};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 09:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي جعفري عزيز
داستاني از بي هويتي ها و زندگي هايي كه فنا مي شود به خاطر مسائل پيچيده اي كه اين روزها گريبانگير جوونا شده است
اول و آخرشو خيلي عالي اومديد
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 10:10

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو "بادره" عزیز و گرامی @};-
سپاسگزارم از قدرت خوب شما در کشف پیام اثر.
پایدار باشید.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی   ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 16:20

با عرض سلام و ادب
چرا آخه خب ؟
__آیا مفنگی ها بدنشون همیشه خسته و کوفته هست ؟ بیچاره ها فقط یه خورده ای زیاد حال ندارن :D

__((لاکِ گوشه یِ ناخنِ انگشتِ کوچکش )) خیلی جالب بود ریتم خوبی داره ....
خواص لاک چینی اینه ک لاک های روی انگشت رو می پرونه :D
__آیا شما توی حمام زنانه رو دید ک چه شکلیه؟ چه وضعیه ؟:D توی حمام زنانه خیلی هم معلومه کی به کیه ... فقط یه خورده زیادی صدای غیبت و تعریف میاد
__کانگورو یِ فریاد زن ...ترکیب خوبیه
آیا کانگورو های استرالیا با بقیه کانگورو های فرق دارن ؟ فرقشون رو توضیح بدید ؟
__آدمی ک در حال رقص و حرکت هست مثل کانگورو جنب و جوش داره ، بدنش سرد هست ؟
__قوطی ک عکس پرچم کشور دوست و همسایه (کانادا ) روش هست ...به نظرتون امکان داشته توی بقالی پیدا بشه ؟ اگه امکان نداره پس چرا ذهن اون آدمی ک داشته تعریف میکرده به طرف بقالی کشیده شده
__کلمه ((در بعد )) در جمله ( این پلیس ها در بعد از وقتی ک داشتیم با بچه ها ...) به نظر اضافی میاد ...شایدم من بد میخونمش :D
__هرچی زدم پرید ؟؟؟ فک کنم موادشم چینی بوده لا مذهب مثل لاک ها :D
__همه اینهایی ک نوشتم شوخی بیش نبود ...به دل نگیرید ... نمیدونم چه مریضی دارم ک همه چیز ها رو به دید طنز میبینم
خیلی خوب بود ...خدا قوت ...دم قلمتان همیشه گرم :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 19:54

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو "علیرضایی" ارجمند @};-
ممنونم از نظر خوب و طنازتون.
می خواستم تک-تک سوالاتتون را پاسخ بدم که جمله پایانیتون "همه اینها شوخی بیش نیست" منصرفم کرد...البته پاسخ به هر یک از سوالات بسیار سخت و زمان بر بود که با جمله آخر راحتم کردید. از این بابت ممنونم.
یه استاد داشتم که در نویسندگی یلیست. او همهم تمام نظراتش با طنز همراهه....منظورم نظر با لحن طنز فقط از بزرگان ساخته است و شما نیز یکی از آنها.
پایدار باشید.@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 17:24

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای جعفری پرکار :)
بهتون خسته نباشید میگم
داستان خوبی بود @};-
موفق باشید @};-


@ح شریفی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 19:13

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر دوست عزیزم، جناب شریفی گرامی@};-
بودن در کنار شما دوستان، خستگی را از تن آدمی می زداید.
شاید بعدا کمتر مطلب بفرستم ولی پیچیده تر و قوی تر.
ممنونم از محبتهای همیشگی ات دوست عزیزم.
بازم بهم سر بزن...دوست خوبم ;)
پایدار باشید.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 20:14

سلام

یک داستان سوبژکتیو در دل دو تا دیالوگ!... ابتکار محشری بود...

ولی خب داستان بی نهایت ضعیف بود... و چندان آش دهن سوزی نیست...

ویرایش می خواهد .. مثلا قلیون در گفتار معیار قلیان باید گفته شود...

در هر صورت موفق باشید

قرار بود دیگه نیام اینجا.....اما بیکاری این دو روز نگذاشت!!!

از قضا عنوان داستان شما جذبم کرد...


@آرش پرتو توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 23:04

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر آرش عزیزم @};-
خوب من غالبن داستانهای سابژکتیو را بیشتر از آبژه می پسندم چون به نحوی می توان تفکرات-توهمات و حتی دانش و تجربیاتم را به فرد منتقل کنم البته با کمک از زاویه اول شخص.
ممنوم از تذکر زبان معیار. بعدن ویرایشش می کنم. فکر می کردم که اصلش "قلیون" است که شما عزیز تذکر دادید.
به ما سر بزنید...خوشحال میشیم.:D
پایدار باشید.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 20:43

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیبم

درد مشترکی را به تصویر کشیدید

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 22:49

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام رضای عزیزم @};-
سپاسگزارم از نظر خوبتان.
خوشحالم که یک وجه مشترک پیدا کرده ایم.
پایدار باشید.


نام: و. الف.زاگرس کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 08:56

درود بر شما


@و. الف.زاگرس توسط حمید جعفری Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 11:33

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست خوبم @};-
بر شما هم درود ;)
پایدار باشید.


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 22:12

عالی
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 02:08

نمایش مشخصات حمید جعفری ممنونم.
موفق باشید.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 22:59

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 02:07

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما عزیز
@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 09:13

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی عالی بود شادباشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 09:51

نمایش مشخصات حمید جعفری ممنونم بانو.@};-
با آرزوی بهترین ها برایتان.
چرخ ادبیتون چرخنده و سیال.
قلمتون مانا.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 21:56

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب جعفری@};-
داستان متفاوتی بود دوست داشتم:)
ممنون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 22:56

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بانو @};-
خوشحالم از خوشحالیتون.
ممنون و سپاس از شما.
چرخ ادبیتون چرخنده.
قلمتون مانا.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.