قادر متعال

««این داستان بر اساس واقعیت، نگارش شده است.»»

گاهی در درون آدمی، حرفهایست که همچون خوره به جان انسان می افتند و تا او را در منجلابش غرق نکنند، رهایش نمی کنند. حتی یک لحظه به او اجازه نمی دهند تا رنگ آسایش و آرامش را ببیند.
آنها همچون اژدهای شانگهای...نه! همچون مار زنگی انسان را احاطه می کنند. اگر او خفه شد، رهایش می کنند وگرنه با نیش های زهرآلودشان، او را به قهقرای مرگ خواهند کشاند.
این حرفها گفتنی نیست چون اصلا نمی توان به کسی گفت. بر فرض هم گفته شوند، مردم آنها را بر عقاید سبیلشان جاری خواهند نمود و با یک لبخند شکاک و مرموز از کنار آن خواهند گذشت. تا می توان باید خاموش ماند. تا می توان باید سکوت کرد. تا می توان باید خودخوری کرد اما تحمل خاموشی و سکوت نیز، بسیار دشوار و جانکاهست.
هاج و واج در یک دو راهی، تردید مرا محبوس خود ساخته است.
بگویم؟! نگویم؟! نمی دانم؟!
نه می توانم، برای کسی بگویم و نه می توانم، ساکت شوم. بهترست حداقل برای خودم بگویم و یا این سایه ی روی دیوار، تا هم سبک شوم و هم دیگر کسی از آن مطلع نشود. آری! این بهترین راهست. گفتنِ نگفتن.
اما یکی از این ماجراها، از این قرارست:
بعد از آن که خواسته یا ناخواسته، نوشتن را شروع کردم و سعی کردم تا از آن به تسلی برسم؛ اتفاقا و از روی تصادف و یا شاید هم، قِسمت، با استادی آشنا شدم که می گفتند: در نویسندگی، شهیر زمانست. هنگامی که او خواسته یا ناخواسته، وارد اریکه ی داستان شد و کمی در اصول و غایتش، سخن ایراد کرد، من به یکباره در خودم، احساس آشنایی نسبت به عرایضی که از لابلای لبهایش بیرون می آمد، کردم. فکر می کردم که روزی، ساعتی، دقایقی و حتی آنِمّایی، این سخنان را شنیده ام. نمی دانم در کجا؟! شاید در ماورا طبیعه و یا شاید هم در بطن مادرم.
احساسم این بود که تمام سخنانش، تکرار مُکررات است. حرفهایش را فقط گوش نمی دادم، بلکه آنها در اعضا و جوارحم رسوخ می کردند و خودشان را در قوه ی ادراکم می فهماندند. آنهایی که ذره ای از دانش بویی برده اند، خوب می دانند فرقست بین فهم و گوش کردن صِرف و محض که احتمالا تا دقایقی دیگر، باقی نخواهند ماند.
در کمترین زمان، بیشترین مطالب را از استادم آموختم و کار به جایی رسید که احساس کرد از او بی نیاز گشته ام. شبها تا صبح و صبح تا شب، قلم در دست می گرفتم و آن حرفهایی که از درون، روحم را می خورند، بر روی صفحات سرد و خشک، حک می کردم.
همین طور که می نوشتم، هنوز عطشم به یادگیری اصولش بر طرف نشده بود و از طرفی، کسی را هم نمی شناختم تا بتواند سیرابم کند. بنابراین فکری به ذهنم آمد. این فکر همچون بارقه ای از امید، قلمم را مسرور و مسحور خودش ساخت. اما فکر چه بود؟!
به فکرم اُفتاد که به کُتب مرجع این فن مراجعه کنم و با خودم قرار گذاشتم تا در یک روز مشخص، به یکی از بزرگترین پاساژهای کتابفروشی بروم.
سرانجام موعد مقررّ فرا رسید و من با تمام شوق و اشتیاق، به همان پاساژ رفتم. یک پاساژ چند طبقه که سر تا پایش را کتاب پوشانده بود.
تمام طبقات را به دنبال معشوم، زیر پا گذاشتم ولی نمی تواستم جرعه ی آبی برای عطش این دل عطشانم، بیابم.
تا اینکه در طبقه تحتانی- اُفتادگی آموز اگر طالب فیضی / هرگز نخورد آب، زمینی که بلندست.
-، در یک کتاب فروشی بزرگ و مجلل، کتابی را یافتم که فکر می کردم مرهم قدم هایی باشد که بخاطر پیاده روی بسیار، درد می کردند.
کتابیِ گالینگور با جلد آبی سیر که درون شکمش تمام عناصر داستان را شرح داده بود. کتاب را باز کردم و در صفحاتش غرق شدم. بسیار جامع و کامل بود. همان غایتی بود که تمام روز به دنبالش در حرکت بودم. با خود گفتم که به هر قیمتی باشد، آن را خواهم خرید.
نگاهی به قیمت روی جلد کتاب کردم و در کمال ناباوری و تعجب، فهمیدم که قیمتش بسیار گرانست.
کتاب را پسندیده بودم و خیلی طالبش گشته بودم ولی شرایط اقتصادی ام به گونه ای نبود که حاضر باشم تا آن قیمت را برایش بپردازم. از فروشنده تقاضای تخفیف کردم ولی او اَخمهایش را درهم کشید و گفت: «این کتاب تخفیف نداره.» ناگزیر کتاب را در قفسه اش گذاشتم و با نگاهی پر از حسرت و آه، کتاب فروشی را ترک کردم.
از این جریان هفته ها گذشت و من درباره آن با اَحدی حرف نزدم. نمی توانستم آن کتاب را فراموش کنم. همیشه از نداشتن آن کتاب غبطه می خوردم. آن کتاب را قسمتی از تکاملم می دیدم ولی افسوس که نمی توانستم آن را باقیمت گرانش بخرم.
یک روز که سر کلاس نشسته بودم ناگهان یکی از دوستانم که در کنار تحصیل، به خرید و فروش کتابهای دست دوم نیز مشغول بود را دیدم که داشت به سمتم می آمد. هنوز کاملا به من نرسیده بود که لب به سخن گشود و گفت: حمید...ببین این کتاب بدردت نمی خوره؟
من قبلا از او کتابهای بسیاری خریده بودم. گاهی برای رفع نیازهای علمی و گاهی برای تفنن و گاهی هم دوست داشتم تا او را خوشحال کنم. دلم برایش می سوخت که مجبورست برای تامین هزینه تحصیل و زندگی اش، این کار را انجام دهد. او نیز مرا خوب می شناخت و مطلع بود که در زمینه داستانی، قلم می زنم. حتی گاهی بعضی از داستانهایم را برایش خوانده بودم. از شانس بدم، تازگی و اخیرا از او کتاب خریده بودم و الان از نظر مالی توانایی خرید کتاب جدید را نداشتم. اما بخاطر رودربایسی و یا شاید هم، خوشحالی اش، نگاهی به کتاب انداختم.
کتابیِ گالینگور با جلد آبی سیر که درون شکمش تمام عناصر داستان را شرح داده بود. کتاب را باز کردم و در صفحاتش غرق شدم. بسیار جامع و کامل بود. همان کتابی بود که چند هفته قبل با نگاهی پر از حسرت از کنارش گذشته بودم.
کتابی که نمی توانستم آن را فراموش کنم و همیشه از نداشتنش غبطه می خوردم و آن را قسمتی از تکاملم می دیدم، الان روبرویم بود.
از شدت خوشحالی دچار حالتی عجیب شده بودم که کمتر در کل زندگانی ام، دچار آن می شدم. یک حس مرموز شادی و طرب، که بیشتر از درونم می جوشید. فقط به خاطر این خوشحال نبودم که کتاب را در مقابلم می دیدم بلکه بخاطر آنکه، هم کتاب محبوبم را می دیدم و هم این کتاب کارکرده و دست دوم بود. می فهمید دست دوم و کارکرده یعنی چه؟ یعنی اینکه قیمت کتاب بسیار پایین تر از نواَش است. یعنی مُفت. ازطرفی هم چون فروشنده فعلی، از دوستانم بود، احتمالا با کمترین سود آن را به من می فروخت. البته او هر قیمتی می گفت، می پرداختم چون می دانستم هر چه بگوید در توانم است. اینجا دیگر کتاب فروشی نبود و این کتاب کارکرده است. سَرم را به چهره اش چرخاندم و از لابلای لبهایی که گل از گلش شکفته بود، به او گفتم:« حالا قیمتش چنده؟»
او نگاهی به ضمختی قُطر کتاب کرد و بعد از لحظه ای تامل گفت: «6000 تومان.»
با خودم گفتم در مقابل قیمت نواَش مثل کاه است در برابر کوه.
اما شیطنتی عجیب در وجودم پدیدار گشت که ناگزیرم کرد تا بگویم: «تخفیف نداره؟!»
دوستم اخمهایش را درهم کشید و از درون لنز عینک ذره بینی اش، نگاهی به من انداخت و گفت: «نه، میدونی نوش تو بازار چنده.»
با خودم گفتم که شاید او دارد بدون اطلاع، کتابش را خیلی ارزان می فروشد. بنابراین از در صداقت وارد شدم و به او گفتم:« من قبلا این کتابو قیمت کرده، قیمتش خیلی بالاست. با این حال باز به همون قیمت به من می فروشی؟»
او را می شناختم، برعکس خیلی از افراد جامعه که حاضرند برای پول بیشتر، دست به هر کاری بزنند؛ انسان طمّاعی نبود بلکه خیلی هم با سواد و اخلاق بود. هر وقت درباره ی کتابی سوالی در ذهنم حلول می کرد، به او مراجعه می کردم. او با سوادترین دست فروش کتابی بود که تابحال دیده بودم و خواهم دید.
دوباره از لابلای لنز عینک ذره بینی اش، نگاهی به من انداخت و البته با لبهایی خندان به من گفت:« نه، همین قدر بسه.»
گفته بودم. او انسان طمّاعی نیست. او یک انسان شریف است. او بندگی پول را نمی کند. بلکه پولست که بنده ی اوست. بعضی از آدم ها چقدر فقیرند که فکر می کند پول تمام ثروتشان است.
کتاب را از او خریدم و ضمنا او را مُطلع به ماجرای هفته ها قبل که با نگاهی پر از حسرت از کنار آن کتاب گذشته بودم، کردم.
دوستم نه تنها ناراحت نشد، بلکه بسیار هم خوشحال بود که توانسته بود من را به یکی از آرزوهایم برساند و به نوعی مشکل من را حل کند. این روحیه و اخلاق، همیشه برای من قابل ستایشست.
کلاس نگارش امروز برایم یکی از بهترین کلاس های کل زندگی ام شده بود.
هنگامی که کتاب را در دست گرفته بودم و از کلاس خارج می شدم، یک لحظه یک احساس عجیب و غریبی در وجودم حس می کردم.
احساس می کردم که یک «قادر متعال» و صاحب اختیار مطلق در بالای سَرم است که من را می بیند؛ مشکلاتم را می بیند و در بزنگاه ها به یاری می شتابد چون مرا دوست دارد و من نیز او را.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,م.ماندگار ,حمید جعفری ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (30/7/1394),الف.اندیشه (30/7/1394),زهرابادره (1/8/1394),م.فرياد (1/8/1394),شهره کبودوندپور (1/8/1394),احمد دولت آبادی (1/8/1394),احمد دولت آبادی (1/8/1394),م.ماندگار (1/8/1394),آریامنتقد (1/8/1394),رضا فرازمند (2/8/1394), ک جعفری (3/8/1394),حمید جعفری (4/8/1394),حمید جعفری (26/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/8/1394),الف.اندیشه (29/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (11/9/1394),همایون به آیین (19/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 07:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي جعفري عزيزو گرامي
اومدم بگم خوندم ولي كاري برايم پيش اومد بعدن نظر خودم خواهم نوشت با آرامش بيشتر @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:22

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو "بادره" ارجمند و گرامی @};-
ممنونم از شما و محبتهایی که به آثارم دارید.
پایدار باشید.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:32

سلام
اگر چیری را با تمام وجود بخواهی
تمام کائنات دست در دست هم دهند تا تو را به آن برسانند (پائیلو کوئیلو)
خوب بود @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:35

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما
ممنونم از نظر خوبتان.
جمله ی پائیلو کوئیلو، جالبست.
پایدار باشید.@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد و عرض ادب
خواهش مي كنم نوشته هاي شما عميق هستند و از نظر معنايي ارزشمند ، پس ماهم استفاده مي كنيم ممنونم @};-
اما اين داستان شما در مورد انرژي اي هستش كه به وفور در اطراف ما جريان دارد و با تمركز كردن روي آن كائنات به كمك مي آيند و انسان را به خواسته هايش مي رسانند و درمقدسات هم به عنوان دعا كردن از آن ياد شده است كه چقدر موثر است در رسيدن انسان ها به آرزوهايشان .
داستان بسيار جذاب و زيبايي است كه لطف آن در واقعي بودنش نهفته است
برايتان آرزوي موفقيت روزافزون و سعادت دائمي دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:56

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما @};-
ممنونم از حُسن نظرهایتان و محبتهایی که به آثارم دارید.@};-
آرزوی بهترینها را برای شما و خانواده ی محترم، دارم.
پایدار باشید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 10:28

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود صبحگاهی مرا پذیرا باش. حمید جان الان درگیر {نون والقلم } آل احمد. شاید شب رسیدم و یک نقد دست و پاشکسته ای زدم. اومدم یک صبح بخیر بگم . همین. اگه نیومدی حمل بر خود ستایی ندانید. حمل بر مشغله بدانید.
چرخ ادبی ات همیشه روان و از زنگار بدور باد.


@احمد دولت آبادی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 10:42

نمایش مشخصات حمید جعفری درود بر استاد عزیزم @};-
استاد چه خبر؟! هر روز آواتور جدید! یه روز تیپیک میشید، یه روز نمادین و سمبولیک، یه روز هم رئالیست>>قضیَه چی بید ها...؟!(از باب شوخی بدانید نه جدی ;) )
صبح شما هم بخیر!@};-
می فهمم که مشغله دارید، همین که امضاتون پای اثرم باشه، باعث خوشحالی و مباهاته.
چرخ ادبی شما نیز، چرخنده و پر فروغ باشد.@};-
پایدار باشید.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 17:40

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای جعفری
خدا قوت :)
آدم وقتی چیزی رو بخواد ، اگر بهش فکر بکنه بهش میرسه ، به شرط باور @};-
راستی اسم کتاب چی بود ؟


@ح شریفی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 19:07

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر دوست عزیزم، جناب شریفی ارجمند @};-
امروز نبودید؟! دلمون برات تَنگ شد...باور کنید.:">
اسم کتاب؟ عناصر داستان/جمال میرصاذقی.
ممنونم از نظرات خوبت، دوست عزیزم.
پایدار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.