هدیه سوشیانس

عقربه ی سیاه و کوچک ساعت آویزان به دیوار دقیقا" روی 8 و عقربه بزرگ حدودا" روی 12 می رود که ناگهان صدای زنگ تلفن، فضای داخل خانه را پُر از خالی می کند.
زیننننننننننننننننننننگ... زیننننننننننننننننننننگ... زینننننننن... .
-یعنی کیه؟ عمو کوروش؟...خاله ماندانا؟...یا شایدم داداش سوشیانس؟
مادرم با یک خمیازه ی موذی کشدار بیدار می شود و بعد از آویختن گردنبد فروهرش، به سمت تلفن می دود و گوشی را در حالت بلندگو، بر می دارد:
- بله، بفرمایید!
- سلام مامان جون، منم...سوشیانس.
- سوشیانسم، خوبی مامانم؟
- مامان جون...خوبِ خوبم...اینجا کُلی دوس پیدا کردم...راسّی امروز ساعت 12 میام، خدافِظ.
- باشه مامانم، بدرود .
قطره ی اشک گرمی از گوشه ی چشمان مادر همچون دانه های مروارید بر روی گونه هایش جاری و ساری می شود. مادر تلفن را قطع می کند و با خودش، شروع به حرف زدن می کند:
- زندگیم داره میاد... امیدم داره میاید... سوشیانسم.
همین طور در حال خودش است که یکدفعه رویش را به سمتم می کند و از لابلای لبهای شکفته اش، می گوید: یه شب باباتو خواب دیدم. بابات رو بمن کرد و گفت:«خیلی از دستِ سوشیانس راضی ام. هَدیَشو رد نکن.» بعد از خواب بیدار شدم. نمی دونم خواب بودم یا بیدار؟! ولی پیشانیم خیس عرق بود.
-مامان! «هدیه سوشیانس»، مگه چی بود؟
- مامانم، واقعیتش منم نمی دونم ولی می دونم خیلی باید مهم باشه که بابات بهم گفت.
-حالا سوشیانس گفت کی میاد؟
-12 میاد.
من داداش سوشیانس را خیلی دوست دارم. آخر چه کسی می تواند او را دوست نداشته باشد. یک جوان با موهای بلند تا روی گوشها که یک فرق همچون رود، آنها را از هم جدا می کند، چشمان مشکی فراخ و یک بینی باریک. البته فقط ظاهرش، زیبا نیست بلکه خیلی هم خوش اخلاق و مهربانست.
الان حدود 8 ماه است که در استان خراسان رضوی در کلانتری حرم، در حال گذران خدمت سربازی است و خوشبختانه امروز، او می آید.
در کنار مامان می نشینم و در انتظارش، چشم را به در و گوش را به زنگ می دوزیم.
زمان می گذرد... کبوتر سفیدی بر روی در می نشیند... صدای خنده ی کودکی از بیرون به گوش می رسد... گلهای نرگس باغچه که حاصل زحمات سوشیانس است به آرامی در باد می رقصند و دیگر سکوت سکوت سکوت.
دوباره به ساعت خیره می شود 5..... 4.... 3... 2.. 1. و حالا ساعت دقیقا" 12 است.
هنوز عقربه ثانیه شمار چند قدمی به جلو حرکت نکرده که ناگهان صدای زنگ در، بلند می شود.
زیننننننننننننننننننگ ... زینننننننننننننننننننننگ... .
مامان بدو بدو به سمت در می رود و من هم از روی پله در حالت نشسته، به تماشا می نشینم. تا مامان در سفید را باز می کند برگهای سبز درختان کوچه را می بینم و مردی که انگار نقشش بر لوح دلم حک شده است... آفتاب از کنار سرش به صورتم می تابد و بارقه ای از امید را در قلبم روشن می کند... مامان همچون بچه گربه ای در آغوشش می کشد و اشک صورتش را نوازش می دهد و نوازش.
بعد از بوسیدن دست مامان، هدیه ای را که در دست راست دارد و با کادوی سبز و سرخ پوشانده شده است را تقدیمش می کند.
مادر بدون لحظه ای صبر و تامل کادوی را باز می کند و از لابلای آن، کتابی نمایان می شود که بر رویش نوشته است: « قرآن ».
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,ح شریفی ,م.ماندگار ,م.فرياد ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری ,رزيتا معروفي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (29/7/1394),حمید جعفری (29/7/1394),زهرابادره (29/7/1394),ح شریفی (30/7/1394),م.ماندگار (30/7/1394),اميرمحمد نائيجيان (30/7/1394),م.فرياد (30/7/1394),حامد نوذری (30/7/1394),مریم مقدسی (30/7/1394),احمد دولت آبادی (30/7/1394),چیا سرابی (30/7/1394),م.فرياد (30/7/1394),کیمیا مرادی (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),شهره کبودوندپور (30/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (1/8/1394),رزيتا معروفي (1/8/1394),ح شریفی (1/8/1394),حمید جعفری (2/8/1394),حمید جعفری (3/8/1394),حمید جعفری (20/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1394),همایون به آیین (10/5/1395),همایون به آیین (19/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 22:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي جعفري عزيز
احسن ، زيبا ويرايش كرده ايد
برايتان موفقيت ها آرزومندم
شاد و شاداب ان شاالله @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 00:35

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو بادره ارجمند و گرامی @};-
ممنون و سپاس از محبتهایتان.
سایه تان مستدام.
دیگر از این به بعد داستانهایی می نویسم که باعث دوستی ملل و ادیان باشند.
پایدار باشید.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 07:50

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای جعفری
از دست بنده ناراحت :)
صدا حجم دارد و حجم وزن ، پس صدا پر از خالی نیست . صدا حجمی است که میتواند صدای خانه را پر کند .
کاراکتری که روایت میکرد ، اثری از او نبود ، من فقط یک شبح میدیدم ، بنظر شما اشکالی داشت که کاراکتر خود گوشی را بلند میکرد و در مسیری که به طرف گوشی میرفت حالت خمیازه ی مادرش را توصیف میکرد ، سپس با ذوق مادرش را صدا میکرد : مادرجون ، سوشیانس ! ... حداقل کاراکتر حس میشد . چرا ؟ ، چون در گمان من کاراکتر تنبل است
دیالوگ ها ، ضعیف بود ، چنگی به دل نمیزد .
می توانستید به جای مامان بگوید مادر ، ادبی تر است .
جمله ی " مامان همچون بچه گربه ای در آغوشش میکشد و اشک صورتش را نوازش میدهد و نوازش ... جمله ی جالبی نبود ، می توانستید ساده بیان کنید ، مادر او را همچون طفلی در آغوش میگیرد و اشک ، صورتش را نوازش میدهد ...
برخی بیان ها هم اضافی بود .
میتوانستید بهتر عمل کنید ،
موفق باشید دوست عزیز@};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 07:52

نمایش مشخصات ح شریفی در جمله ی اول خواستم بگویم : از دست بنده ناراحت نشید ... که " نشید " رو ننوشتم ;)


@ح شریفی توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 09:17

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر جناب شریفی @};-
صدا؟ پر از خالی اشارتیست زیبا به این که در عین حال که صدا را می شنویم ولی در واقع نِمود خارجی و جسمیت ندارد. صدا فقط صداست نه بیشتر. خدایش جمله جالبیه.
کاراکتر؟ دختریست که در حال شرح وقایع است. تنبل بودن یا نبودنش تاثیری در روند داستان ندارد.
مادر؟ خیلی خشکه ولی مامان واقعی تر و صمیمیه.
ممنونم از دقت نظرتان و سپاس بسیار.
پایدار باشید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 12:24

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی از برگشت و تغییر در متن خوشحال و سپاسگزارم.


@احمد دولت آبادی توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 14:56

نمایش مشخصات حمید جعفری من نیز از نقدها و توصیه های خوبتان که کمک کرد تا بهتر تصمیم گیری و فکر کنم، ممنونم.
راستی آواتور جدیدتون مبارک. @};-
پایدار باشید.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 12:30

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي جعفري عزيز@};-
پيام داستان، اگه اين باشه كه:
فبشر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هدائهم الله و اولئك هم اولوالالباب(سوره ي مباركه زمر-17و 18)
يعني كنار گذاشتن تعصبها، خيلي خوب بود@};-
ولي محتوا با زبان روايت match نبود يعني كلاسشون به هم نميخورد@};-
راستي! مگه عزيزان زرتشتي، گردنبند فروهر گردنشون ميندازن؟!:-/ توي محله ي ما لات و لوتا و اونايي كه ميخوان تيكه ميكه جور كنن و خودشونو پيروي مُد نشون بدن از اينا گردنشون ميندازن، راستش هيچكدومشون هم زرتشتي نيستن;)
اخلاق، ميوه ي دينه، ديني كه منتهي به اخلاق انساني نشه بازيچه اي بيش نيست، اخلاق هم به سجاده و دلق و گردنبند فروهر هم نيست، البته بعضيا درخت دين رو با دنيا پيوند ميزنن و ميوه هاي ديگه اي ازش برداشت ميكنن;) اصلاً به ما چه![-(


@م.فرياد توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 15:04

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام جناب "فریاد" عزیز@};-
پیام؟میشه بگیم که پیام داستان اینه که، ملل و ادیان با خوبی و حرکت بر روی مشترکات که در انتها به یک نقطه می رسد، زندگی می کنند. سوشیانش در زرتشت همان منجیست که من با اشارتی ظریف، بیان کردم که سوشیانش، همان مهدی موعود است. امیدوارم این اثر باعث تقریب مذاهب باشد.
فروهر؟ هر دینی یک نمادی دارد و نماد زرتشت، گردنبد فروهر است. حالا شاید اگر جوانان سر کوچه ها از این علامت استفاده کنند، خدشه ای به عقبه اش وارد نمی آید. چون استعمال جوانان بر اساس سلیقه و ذوق است، بدون داشتن منطق و استدلال ولی در آیین مذکور این نماد و اشکالش بی جهت نیست.@};-
پایدار باشید.


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 18:20

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام
با عرض معذرت
پيامى که مى خواستيد انتقال بديد موضوع مهميه , براى اين پيام داستان بسيار ساده و ضعيف روايت شده بود ...
درود


@زهرا بانو توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 18:42

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو
درسته، پیام نسبت به داستان بزرگتره. شاید در یک داستان بلندتر در آینده، متناسب با همین پیام، داستانی بنویسم.
ولی از طرفی همین داستان تا حدودی توانسته اشارتی بس اندک به پیام باشد و همین برایم کافیست.
اما به نظرم خیلی هم ساده نیست، لایه های زیادی در داستان است که نیاز به کشف با توجه به هوش خواننده دارد.
پایدار باشید.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 18:41

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام
نمیدونم این هم یک اصرار از طرف شماست که خلاصه بنفع اونوریها تموم بشه
خوب شاید احساس وظیفه است

اما خوب و جا افتاده بود دست شما درد نکنه

درستش اینه که من اونطوری تحلیل نمیکردم این نوع نقد بنقاد آسیب میرسونه
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 18:53

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام استاد عزیزم @};-
کم پیداید؟ قدم رنجه کردید! میگفتید*******ی، ************ی قربونی می کردیم!
نه هدفم تمام کردن مطلب به نفع اونوریها نیست بلکه فکر کردم که ایجاد موضوعاتی که شاید نسبت با سایر ادیان، توهین تلقی شود و نوعی جنگ ادیان محسوب شود؛ از رسالت قلم بیرون باشد و کاری عبث و بی فایده باشد.
به نظرم رسالت قلم افزایش دوستی و محبت است.
ممنونم که با نظرات خوبتان، دلگرمی به ما می دهید.
دوستدار شما
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.