خاکستری

به نقطه ی سياهِ بر روی ديوار سفيد اتاق، خيره می شوم و به فكر فرو می روم... آن زن رعنا كه موهای طلایی از زير لچك سرخش، دلبری می كرد، با سيامك در حالی كه دستانشان به هم گره خورده بود؛ چه نسبتی داشت؟
شايد خواهرش بود... ولی مگر سيامك هميشه نمی گفت كه خواهرش، در يكی از دانشگاه های ایتالیا تحصيل می كند. نكند كه عمه يا خاله اش باشد ولی نه چون آنها به آن جوانی نيستند. پس او كه بود؟ نكند او... .
سكوت همه جا را فرا می گيرد و انديشه ام مشغول سیامک می شود.
ناگهان صدایی، بغض سكوتم را می شكند، ﺻﺪای ﭘﺎی کسی ﮐﻪ آﻫﺴﺘﻪ، ﻗﺪم ﺑﺮمی دارد، از ﭘﺸﺖ در به ﮔﻮش می رﺳﺪ؛ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﻬﺘﺎب اﺳﺖ، خواهر مهربان و دلسوزم.
سایه ای روی دیوار نقش می بند، عجب قد بلندی!... نکند عمه پوران باشد، در به سرعت باز می شود ولی هنوز کسی پیدا نیست... حتماً خاله ی عزیزم، کتایونست. در باز می شود.
میو میو... از گوشه ی در، بچه گربه ای، نگاهم می کند و نگاه تا اينكه با صدای نامه ای كه از لای در می اُفتد, فرار مي كند. پشت نامه، را می خوانم: آقای خوشبين به اتفاق خانواده، دعوتيد به عروسی شاداماد سيامك طاهری و مریم پاکزاد، به صرف شيرينی و شام.
باز هم به نقطه ی سياه روی ديوار خيره می شوم ولی در کمال تعجب، متوجه می شوم که سياهِ سياهم نيست؛ خاکستریست.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,احمد دولت آبادی ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,ح . شریفی ,م.ماندگار ,بهروزعامری ,رزيتا معروفي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (25/7/1394),الف.اندیشه (25/7/1394),ابوالحسن اکبری (26/7/1394),احمد دولت آبادی (26/7/1394),زهرابادره (26/7/1394),شهره کبودوندپور (26/7/1394), ک جعفری (26/7/1394),مریم مقدسی (26/7/1394),حامد نوذری (26/7/1394),م.ماندگار (26/7/1394),کیمیا مرادی (26/7/1394),اميرمحمد نائيجيان (26/7/1394),حامد نوذری (26/7/1394),شهره کبودوندپور (26/7/1394), زینب ارونی (26/7/1394),مریم مقدسی (26/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),زهرا بانو (27/7/1394),همایون به آیین (27/7/1394),بهروزعامری (27/7/1394),حمید جعفری (28/7/1394),ح شریفی (29/7/1394),حمید جعفری (30/7/1394),محمد حشمتی فر (30/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),رزيتا معروفي (1/8/1394),حمید جعفری (1/8/1394),ح شریفی (3/8/1394),حمید جعفری (22/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (11/9/1394),همایون به آیین (19/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 23:42

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب جعفری
داستان جالبی بود.
خوشبینی... خاکستری...
دوخط آخر خیلی جالب بود.
لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمید جعفری Members  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 00:28

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانوی "الف" @};-
خوشحالم که مقبول واقع شد.
از حُسن نظر به داستان خودتان، ممنونم.
گفتید:خوشبین...یاد یکی از اساتید دانشگاهم به «آقای حمید خوشبین» اُفتادم. امیدوارم هر کجا هستند، موفق و سلامت باشند.
پایدار باشید.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 07:08

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودجناب جعفری .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 08:43

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر جناب اکبری @};-
پایدار باشید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 07:59

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی باشد که ما نیز از لکه ای سیاه که بر دیوار مانده چشم پوشی نماییم و قدری میانه رو شویم و با خونسردی هرچه بیشتر عارض گردیم که داستان ته مانده و چکیده اش از یک سخن عامیانه ریشه می یابد و با قلم نو شما رنگ و جلای دیگری می یابد که تنها مختص به قلم فردی خودتان هست. مایل بودم در پایان که به خاکستری اشاره داشتید رنگ باختگی سیاه را هم کتمان نمی کردید و با نثر خودتان ، بجای اشاره مستقیم با جمله و یا نثر در خور توجه به آن معنایی موافق بتراشید. که اینگونه نشد اما با اینهمه از زیبایی چندان که من فکر می کنم کاسته نشده بود. راضی بودم. روز خوبی را پشت سر بگذارید


@احمد دولت آبادی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 08:51

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر استاد دولت آبادی عزیز @};-
خیلی خوب زوایای داستان را می فهمید و لایه ها را کشف می کنید. جای تحسین و تمجید دارد.
ممنونم از نظر خوبتان.
با آرزوی بهترین ها برای شما.
پایدار باشید.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 08:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي جعفري عزيز و گرامي
خواندم داستان زيبايي بود و متفاوت
ديدگاهي از عشق هاي امروزي كه جالب بود
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 08:46

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو "بادره" ارجمند @};-
ممنون از محبتی که به داستانهایم دارید.
با آرزوی بهترین ها برای شما.
پایدار باشید.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 09:51

سلام
یکی از بهترین داستانهاتون بود
آقای خوشبین!
یاد بگیریم آدمها را قضاوت نکنیم و تفتیش نکنیم
قلمتان مانا


@شهره کبودوندپور توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 10:16

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما نویسنده خوب، خانم "کبودوپور" @};- @};-
ممنونم از حُسن نظرتان و محبتی که به داستانهای خودتان دارید.
خیلی کم کار شدید. چند روزِ شاهد کار جدیدی ازتون نیستم. قلم خوب و گیرایی دارید.
منتظر آثار خوبتان هستم. [-(
پایدار باشید.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 10:14

سلام
نمی توان گفت که این نوشته شکل داستان گرفته است چون اینطور نیس و هنوز یک طرح است. ابتدا می توانست جذاب تر آغاز شود و ضربه نهایی محکم تر به خواننده وارد!
نه شروع قوی داشت و نه پایانی قویی و نیاز به پردازش بیشتر دارد. البته موضوع انتخابی ارزش وقت گذاشتن را دارد.
خوب بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 10:48

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما @};-
ممنونم از نظر نقادانه و دقیق و محبتی که به داستان خودتان دارید.
از امروز تصمیم گرفت که برمو سعی کنم یه "داستان" خووب و خووووب بنویسم؛ با شروع و پایان خوب و البته ضربه نهایی، نه! شوت نهایی تا سیب کال طرحم، مربای سیب صبحانه ام شود....خوب بید!
پایدار باشید.


@حمید جعفری توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 11:52

بله بخندید. خنده هم داره والا


@مریم مقدسی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 15:07

نمایش مشخصات حمید جعفری @};-


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 11:34

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر دوست عزیز آقای جعفری
داستان را چند باری خواندم ولی خوب متوجه نشدم ، بی شک ایراد از ضریب هوشی من است .
تنها چیزی که عایدم شد اینکه یکی از بستگان آقای خوشبین نامه را پشت در گذاشته بود .
و من برداشتم همانند برداشت خانم کبودوندپور است ،
اما در کل میدانم بی دلیل مرموز ننوشتید :)
اما فضاسازی کمی ایراد داشت ، چرا ؟
حقیقتش را بخواهید شما گفتید کاراکتر به دیوار اتاق خیره شده بود و بعد صدای پایی را از پشت در حیاط شنید ، سپس سایه ای دید و بعد در باز شد ...
سایه را از پشت در که فکر نکنم بتواند دید آن هم از درون اتاق ، بلفرض بگوییم پنجره به کوچه باز می شود و سایه را از پشت پنجره دیده . شنیدن صدای پا از پشت در کمی سختگیرانه است ، ظاهراً خانه حیاط دارد و از در خانه تا خوده اتاق فاصله است .

در کل بنده به شما خسته نباشید میگوییم @};- @};-


@ح . شریفی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 15:24

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر دوست خوبم، جناب شریفی عزیز
دوست عزیزم، شکستی نفسی نکنید، هوش شما چراغ راه ماست.
فضاسازی: به نظرم کافی و بیشترش ربطی به ماجرا نداره.
اما مکان کاراکتر: امکانش هست و همین کافیه.
با آرزوی بهترین ها برایتان @};-
پایدار باشید.


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 12:53

نمایش مشخصات حامد نوذری دوست عزیزم.درود...
شما دوربین خود را دارید و با زاویه ی خودتان اطراف را می نگرید و این قابل ستایش است. و اینکه هر روز در حال نوشتن هستید تاثیر بسیاری در پختگی تان دارد و خیلی خوب است.
در نوشته ی امروز شما، چیزی که بیشتر جلب توجه میکرد،کاربرد نشانه های نگارشی بود.مثل نقطه،سه نقطه،ویرگول،نقطه ویرگول و ...
که بعضی از آنها در جای مناسبشان نبودند.
فضا سازی درکار نبود اما - با توجه به موضوع- اشکالی ندارد.
در نوشتن،همیشه کنار خال بزنید و هیچوقت مستقیم هدف را نشانه نروید.اجازه دهید خواننده کاشف مضمون باشد تا حس رضایتی شیرین را تجربه کند.
و تمام داستانهایی که از شما تا به حال خواندم،اول شخص بود.
شاد باشید دوست من


@حامد نوذری توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 15:30

نمایش مشخصات حمید جعفری دوست خوبم جناب آقای نوذری عزیز
ممنونم از حُسن نظرتان. این دوربین قابل شما را ندارد.;)
خدایش خلاقیتو توو علایم نگارشی داشتی.
در مورد خال و کنارش، موافقم.
به خاطر اول شخصه که داستان می نویسم البته دانای کل هم در راهه.
پایدار باشید.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 13:58

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب جعفری
داستان زیبایی نوشتید
سبز باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 15:06

نمایش مشخصات حمید جعفری درود بر بانوی "م" ارجمند @};-
ممنونم از حُسن نظرتان.
پایدار باشید.@};-


نام: اميرمحمد نائيجيان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 15:04

نمایش مشخصات اميرمحمد نائيجيان چه قشنگ!


@اميرمحمد نائيجيان توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 15:08

نمایش مشخصات حمید جعفری ممنونم "امیر" عزیز @};-
پایدار باشید.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 18:36

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای جعفری
وقتی کامنتها رو میخونم به این نتیجه میرسم که شخصیت شما رو بشناسم سری به پروفایلتون میزنم و میفهمم بله ما با یک منتقد فیلم و خبر نگار شاعر طرف هستیم خوب پس بیخود نیست با خنده های بلند جواب دوستان رو میدید .
صدایی بغض سکوتم را میشکند ؟خوب به نظر شما تصویر سازی این جمله شما برای من مخاطب چی جوری میتونه باشه ؟جز اینکه بگم نویسنده ما شاعر خوبیه [-( [-( [-( [-(
باور پذیری برای مخاطب شما
کارکتر شما مرد یا زن مجهوله ؟
نامه ؟من تا حالا ندیدم کسی رو با نامه به عروسی دعوت کنند و پشت اون اینو بنویسند به نظر شما کارت روسی برای کسی ک زیاد هم از دوستان خبر دار نیست بهتر نبود ؟
و اما نکته مثبت داستان شما
برای مخاطب سوال ایجاد کردید و من خیلی خوشم اومد
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 20:11

نمایش مشخصات حمید جعفری با سلام بر خانم "ارونی" عزیز و سیّاس @};-
ممنوم از لطفهایی که به من دارید....باور کنید فقط در مقابل اساتید مثل شما درس پس می دهم و من از هر جهت از دوستان تلمّذ می کنم...باور کنید کم سوادترین انجمن داستانک، من هستم شک نکنید.
من اگر در شعر و نقد و.. حرفهایی داشتم الان اینجا نبودم، همیشه درِپیت و پنزاری بودم....جدیّم نگیرید.
به کسی گفتند که چه دانی؟ گفت همی دانم که نادام.
اما کاراکتر زن یا مرد؟ از سیاق داستان و بعضی کلمات می شود پی به جنسیت کاراکتر برد مثل "آقای" در ضمن نمی خواهید بگویید که خوانندگانم کم هوش هستند. نه!
نامه؟ کارت دعوت زیر مجموعه نامه است و چون کلمه دعوت بعد از آن بود برای روان بودن نیاوردم.
...به ما اگر نامه هم برای عروسی بدهنن قبول می کنیم!
در پایان ممنونم از وقتی که برای مطالعه شخصیتم گذاشتید و تشکر از نظر خوبتان.

پایدار باشید.


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 23:56

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام
من با مريم مقدسى عزيز موافقم
خاکسترى، بيش از آنکه داستان باشه . گمانه زنى شخصيت داستان و افکارشه
و اين نمى دونم شايد براى بيان هدف شما لازم بوده ولى قطعا ، هميشه راه هاى بهترى هم هست براى به تصوير کشيدن ايده هاى گريزپايى که شايد فاصله آمدن و گذشتنش چند ثانيه بيشتر نباشه .
گاهى بايد در جا خفتش کرد و توى ذهن به بند کشيد، گاهى هم بايد بذاريم با همان سرعتى که آمده , بگذره و فراموش بشه !
ايده هاتونو کمى بيشتر پردازش کنيد
البته يکى مى خواد به خودم اينو بگه !!!
درود .


@زهرا بانو توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 00:25

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام به بانو "زهرا بانو" ارجمند @};-
آخه این انصافه، چند نفر به یه نفر؟ شما و خانم مقدسی، منو تک و تنها غریب گیر اوردید. :-s
نه، من از شما می پرسم: آیا چند نفر به یه یک نفر، کار خوبیست؟[-(
آیا ایجاد پارادوکسهای رادیکالی در مجازهای فرّار ذهن، کار خوبیست؟[-(

....=))
پایدار باشید.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 20:47

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

میخواهی کسی مثل من دوستت داشته باشد؟
اگر آری بگذار حرف بزنم
من یاد گرفتم بعملکرد طرف توجه کنم اما این در مورد شما خیلی وقت میبره میخوام برم سر اصل مطلب شما با واقعیتهای جهان غریب هستی یک تیپ درونگرایی وبا کلی مهارت اما چون با جهان بیرون ارتباط منطقی نداری نوشته هات ناقص در میاد
مثلا در خط هشتم سکوت همه جارا فرا میگیرد مگه قبلا بزن و بکوب بود؟
ودیگر اینکه تا آخر من فکر کردم از قول یک خانم صحبت میکنید بعد میفهمم که راوی آقاست . چرا برای یک مرد اینقدر برایش دختر مهمه ؟ حسودی میکنه ؟ بنظرم نه خودش نمیتونه در جامعه یک ارتباط با دختری داشته باشه.
وبعد موضوع دست دردست معمولا بین ما ایرانیها بغیر از زن یا دوست دخترمان مرسوم نیست مگر عقده ای باشیم یا بخواهیم مردم را گول بزنیم خارجی ها هم اینکارو نمیکنن
درونیات شما که بسیارهم غنیست در غیاب عینیت و در یک ارتباط غیر منطقی درونی دلبخواه شکل گرفته اگر در جای بسته ای کار میکنید سعی کنید بدرون جامعه برید ویا فیلمهایی مثل عصر جدید چارلی چاپلین که بارها میبینید خودتون رو بمخاطب نزدیک کنید من خودم بارها ویندوزم رو عوض کردم
من در موقعیتی نیستم که خدای ناکرده از تحقیر دیگران لذت ببرم مانند یک باغبان سنتگرا ونه مدرن هستم که دلم میخواد بچه هام و گلهای باغم رشد وشکوفایی داشته باشمنداما پدر سالار نیستم دلم میخواد اگر درست گفتم تایید کنید واگرنه راهنمایی ام .
من از چند کلام برخی یا عکسشون فهمیدم این آدمها اصلا بدرد نویسندگی نمیخورند اصلا بسراغشون نمیرم مشکل اساسی دارند اما در مورد شما اینگونه فکر نمیکنم چون دوره ای از زندگی ام مثل شما بودم
اگر موافق نیستید پاکش کنید.
موفق باشید گرامی

عذر میخوام











@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 22:42

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر باغبان مهربانم، استاد عامری عزیزم @};-
نقد خوبی از نویسنده کرده اید و همین نقدتون از من، خودش بهم اعتبار میده.(در حدی دید که نقد می کنید)
از نقد خوشم میاید البته بخصوص وقتی سازنده باشد.
یکی از بهترین نقدهایی که تا بحال به من شده است همین نقد شماست که از لابلای کلماتش می شود؛ قدرت تجزیه و تحلیل ذهنتون و تجارب بسیار و شناخت درونی افراد را بر شمرد.
خیلی خوب به روان نویسنده نفوذ می کنید.
چرا بگویم: نه! بله می گویم نقد شما تا 80درصد درسته.
وقتی می نویسم بیشتر از قوه ی تخییل و تصورم بهره می گیرم و خیلی کم در محیط مربوطه می نویسم.
من نمی خواهم از اطرافم بنویسم بلکه می خواهم افکارم را سوار بر داستانهای انها کنم. همین.
شاید درست نباشد. شاید باور نکنید ولی روی تقدهای دیگران فکر می کنم و تغییر عقیده می دهم.
مثلا یک داستانی نوشتم و دوستان غالبا معترض از مفاهیمش و موضوعش شدند. بعد فکر کردم، دیدم حق دارند، ویراشش کردم و حتی حذف.
خوشحالم که بزرگی همچون شما در انجمن است.
اما استاد! واقعیش شاید دیگر قلم را برای همیشه کنار بگذارم. به نظرم این راه من نیست. آینده ی خودم را در قلم نمی بینم. می خواهم از این به بعد به جای نوشتم فقط مطالعه کنم. مطالعه و مطالعه تا مرگ تا فنا.
نمی دانم شاید هم پشیمان شوم و برگردم. ولی در هر صورت از وجود استادی متبحر چون شما، استفاده کردم.
دوستدار همیشگی تان. بدرود.@};- :x


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 00:15

من با شما شوخی دارم ?!!!


@مریم مقدسی توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 00:36

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما
نه شما شوخی ندارید، شوخ طبعی روحیه منه.
اگه اذیت میشید، دیگه زیر نوشته هام نطر نذارین.


نام:   ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 00:42

شما اومدید زیر داستانم و به مسخره گرفتید !!!


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 00:48

شما اومدید زیر داستانم و به مسخره گرفتید !!!


@مریم مقدسی توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 00:58

نمایش مشخصات حمید جعفری با سلام مجدد @};-
قصد مسخره نداشتم. فقط روحیه شوخ طبعم بر روی قلمم ناخواسته جاری می شود.
با این حال اگر ناراحت شدید، معذرت می خواهم، به هیچ نحو قصد بی احترامی نداشتم و فقط بحث مزاح و شوخ طبعی بوده است.
اگر سایر نظرتم را بخوانید متوجه روحیه شوخ طبعم میشود.
خلاصه ببخشید هر چند قصد سوئی نداشم.
@};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام مجدد
الهی من بمیرم که اگر شمارا از نوشتن منصرف کنم
ببینید آقای دولت آبادی محمود دیگر داشت آخرین داستاناشو مینوشت ( البته منظورم تا حالاست) یک تاریخ شناسی براش نقدی نوشت واون این بود که فلانی شما داستانات دو رگست آدمات هم روستایی اند وهم شهری و ایشون پذیرفت تا اون موقع هیچکس شاید متجه نشده بود که بگه
شما اگر ذهنی ولی منطقی هم بنویسید من بهش میگم رئالیسم درون مثل بوف کور خیلی خوبه در صورتیکه روالی داشته باشه
قصدم تخریب نبود شما با کمی تلاش حتما موفق میشید یا درونی بنویسید یا بیرونی عیبی نداره ناقص نباشه

ضمنا من شرمنده ام ولی ناامیدی رو اصلا دوست ندارم

دوباره ببینمت و بخونم یا علی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:49

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر استاد عامری عزیزم @};-
ممنونم از نظرهای دلگرم کنندتان استاد!
ولی اگر گفتم شاید ننویسم به خاطر توصیه های خوب شما نبود. من وقتی می نویسم از کار و زندگی می افتم. بدبختی هنوز نمی تونم خوب برنامه ریزی کنم و بین نوشتن و سایر کارهایم تمایز بگذارم. وقتی می نویسم تمام روز مثل دیوانه ها و حتی بعضی شبها را می نویسم. خلاصه کلا از کار و زندگی می افتم.
در کل اگر بتوانم خوب برنامه ریزی کنم و یکم کمتر و بادقتتر بنویسم، دیگر نیازی به ننوشتن نیست و ترک نیست.
همین حضور شما و اینکه اساتید خوبی مثل شما را دارم، دلگرمی است.
پایدار باشید.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.