کلاغ فالگیر

دیروز فهمیدم که بابا، ورشکست شده. تصمیم گرفت که بوگاتی را بفروشد. برای رفتن به گالری ماشین، جلوی در پارکینگ، منتظرش ایستاده ام و به زن فالگیری که به سمتم می آید، می نگرم.

سایه اش همچون کلاغ سیاه، روی در پارکینگ می ایستد و او از لابلای دندانهای کرمخورده و سیاهش، کلماتی آشنا را تکرار می کند:

-جَوون، الهی دردت بجُونوم، فالت بگیروم؟

به سوراخ ریز گوشه ی روسری اش می نگرم و می گویم:

-بگیر!

با دست چپش که همچون طرح قالی، نقاشی شده است، دست چپم را از قسمت مچ، به سرعت می گیرد. بعد از چند ثانیه نگاه به کف آن، رهایش می کند و بدون لحظه ای درنگ، می گوید:

- جونوم بِرات بگه: همین روزا، یه پول قُلمبّه دستت میرسه.

سکوت همه جا را فرا می گیرد. با چشمان ورقلمبیده اش که گوشه ی یکی از آنها، نقطه ی سیاهیست، ارث پدرش را، از چشمانم طلب می کند. از توی جیب کُت سفیدم، اسکناس ده هزارتومانی سبز رنگی را بیرون می آورم . هنوز نگاهم در نگاه امامست که، از دستم می قاپد و باز، سایه اش روی در پارکینگ، شروع به حرکت می کند.

نوک انگشتِ سبابه ی دست راستم را بالا می آورم و بعد از چسباندن به گوشه ی گیجگاه، کمی دورتر از اَبروها؛ به آینده فکر می کنم که با اون همه پول، چه کار کنم؟! هنوز چسب نوک سبابه ی انگشت، وا نرفته است که یکدفعه در پارکینگ، شروع به بالا رفتن می کند و همچون زنی حامل، بچه بوگاتی اش را، در مقابلم می زاید. بابا از درون لنز عینک دوربینش، فالگیر انتهای کوچه ی بن بست را می بیند. بلافاصله سرش به سمتم می چرخاند و می گوید:

-فالتو گرفت؟

-آره! چطور مگه؟

- حتمن هم گفت: بزودی یه پول قلمبّه دستت میرسه.

-آره، از کجا فمیدی؟

-آخه سرمنو هم، کُلا گذاش.-کل اگر طبیب بودی، درد خود دوا نمودی.-

-خوب، رسید؟

از میان لبهای شکری اش، دندانهایش می شکفد و می گوید: آره، مگه نمی بینی!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

کیمیا مرادی ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حسین روحانی ,ح . شریفی ,الف.اندیشه ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (24/7/1394),حمید جعفری (24/7/1394),شهره کبودوندپور (24/7/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (24/7/1394),زهرابادره (24/7/1394), زینب ارونی (24/7/1394),حسین روحانی (24/7/1394),احمد دولت آبادی (24/7/1394),ح . شریفی (24/7/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (24/7/1394),الف.اندیشه (24/7/1394),زهرا بانو (24/7/1394),حامد نوذری (25/7/1394), ک جعفری (25/7/1394),م.ماندگار (25/7/1394),آرمیتا مولوی (26/7/1394),حمید جعفری (26/7/1394),همایون به آیین (27/7/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (28/7/1394),م.فرياد (30/7/1394),حمید جعفری (28/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1394),همایون به آیین (19/5/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 12:32

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي جعفري عزيز
داستان در نكوهش رمالي به نرمي و بسيار عالي تنظيم شده است
همچنين اسم داستان زيبا انتخاب شده است
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 12:40

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر خانم بادره عزیز و ارجمند @};-
من نیز برای شما نویسنده خوب، آرزوی موفقیت دارم.
پایدار باشید.


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 14:20

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام برادر خوبی؟
اراک خوبه؟
تعلیق داستانت خوب بود ولی محتواش بد بود.
رئال نویس باید بدونه که حقیقت باید در داستانش ملموس باشه. مثلن ضعف داستانت:
تعداد بوگاتی در کل ایران به دو تا نهایت سه تا که بعید میدونم نمیرسه. دیگه حالا خودت حسابش رو بکن که کسانی که این رو دارن هیچوقت به فروش بوگاتی فکر نمیکنن.
بعدش پدر اگه میخواست پسرش رو نصیحت کنه پس چرا خودش فال گرفته بود؟
چون شما نوشتی که: فال تو هم گرفت؟ یعنی فال خودش رو هم گرفته که چنین حرفی زده. درسته؟
بعدش مگه اراکیا کولس فالگیر دارن که این زنه با شیوه بیان اراکی حرف میزنه؟
بعدش دو سه خط آخر داستانت نامفهوم بود.
موفق باشی


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 14:21

نمایش مشخصات حسین روحانی کولی منظورم بود اشتباه کولس نوشتم


@حسین روحانی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 15:11

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام جناب روحانی عزیز @};-
خوبم دوست عزیز، اراکم خوبه؛ سلام می رسونه! فقط یه کم سرده. سرمایی از جنس بستنی یخی.به به!
بوگاتی؟مگه ما نمی تونیم آرزوی بوگاتی داشته باشیم، آخه مگه ما دل نداریم، نشنیده اید که میگند: اینجا دلی روشنه.
اما رئال: همین چندنفر که دارن، منو از دست «سوررئال» میرهانند، برفرض که نداشته باشند هم، همین که امکانش(بحث فلسفی میشه، کمربنداتونو ببندید) هست کافیه تا رئال باشه البته نه رئال مادرید. ;)
امّا نصیحت پدره: مگه تا حالا ندید که مثلن طرف معتاده ولی به بچه هاش میگه سیگار هم نکشیدید.(االبته معتاد ورزش:D )
لهجه کولی: غالبا کولی ها یه لهجه ی قراردادی دارند نه استخدامی. این هم از هم اون لهجه ها "بید".
آخر داستان: شما یعنی میگید خواننده هام هوشمند نیسن. نه نه! اونا عقل کلا، اونا خیلی باهوش هستن نه بی هوش.
پایدار باشید.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 14:53

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای جعفری گرامی
داستان شما رو خوندم .حروف اضاف "که "در اول داستان بود که نبود ان به لطمه نمیزد .
شخصیت زن فالگیر رو از دید راوی خوب توضیح داده بودید و این برای مخاطب شما قابل لمس بود
ممنون از شما و موفق باشید


@ زینب ارونی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 15:22

نمایش مشخصات حمید جعفری با سلام خدمت خانم ارونی ارجمند @};-
که؟درسته، میشه حذفش کرد ولی گناه داره. دلتون میاد این آقای "که" را زنده بگور کنید. نه! نه! گناه داره. نمی تونم. (در ویرایش، حذفش می کنم)
فالگیر؟خدایش حَظ کردید چطور فالگیرو توصیف کردم، یه بار فکر نکنید من فالگیروم نه، خوو موو نویسنده اووم.:-s
-از اظهار لطفتون ممنونم و از حسی "که" به داستان خودتون دارید.
پایدار باشید.


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 15:17

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر آقای جعفری
داستان شما میخواست بگوید که هیچ کس نمیتواند آینده را پیش بینی بکند . باید برای آن تلاش کرد .
در داستان شما به برخی موارد رسیدم که به گمانم نیازی نبود به آنها اشاره شود ، بعنوان نمونه " اسکناس 10 هزار تومانی سبز رنگ ... " اینکه چرا گفتید سبز رنگ نمیدانم ، مگر غیر از رنگ سبز برای 10 تومانی رنگ دیگری هم داریم :-/
توصیف دست فالگیر زیبا بود ، اما میتوانستید بگوید : مچ دست چپم ... جمله ی کوتاهی میشد .
توصیف کت بد نبود ولی اگر هم توصیف نمیکردید تأثیری بر روند داستان داشت .
بنظر شما توصیف نقطه گیجگاه طولانی نبود ؟ ، گیجگاه در واقع زیر شقیقه اس و شما میتوانستید به اسم شقیقه اکتفا بکنید . باور کنید جمله هر چقدر کوتاه تر باشد بهتر و مفهموم تر خواهد بود . جتی توصیف نوک انگشت سبابه ی دست راست ، مگر دست راست وچپ فرق میکنند . برخی توصیف ها و یا بیان حالت ها الزامی نیست ، مثل دست راست و چپ ، زمانی باید چپ و راست را گفت که به روند داستان تأثیر بگذارند . شاید در اینجا نقد من سلیقه ای باشد :-/
" هنوز چسب نوک سبابه ی انگش وا نرفته است ... " میتوانستید بگوید هنوز انگشتم را از سرم بر نداشتم ... " دیگر نیازی به آوردن نام سبابه و گیجگاه نبود ، چون یه بار اسمشون رو آورده بودید .
دوست ندارم از آمدن من برنجید ، بلکه دوست دارم به شما و به خودم کمک کنم @};-
موفق و همیشه سر بلند باشید @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 15:50

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام در جای گفتم
" توصیف کت بد نبود ولی اگر هم توصیف نمیکردید تأثیری بر روند داستان داشت ." منظورم از داشت یعنی " نداشت " بود
در واقع به این شکل
توصیف کت بد نبود ولی اگر هم توصیف نمیکردید تأثیری بر روند داستان نداشت .
:D :">


@ح . شریفی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 15:56

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر جناب شریفی عزیز @};-
همین پیامیو که گفتید، می خاسم بگم بجون گلدونای توی حیاط. کو اون قلمم تا زودتر بنویسمش.آره،آره همینو میخاسم. (این پیام شما نیز قسمتی از پیام اصلی ام هست،درسته!)
سبز؟ هر وقت اسکناس 10هزاریو دسم میگرم، احساس میکنم یک قطعه چمن دسمه. خوو خیلی سِوو زَ.
کُت؟دلتون میاد توصیفش نکنید، مگه کت بیچاره دل نداره؟
از تحلیل خوبتون ممنونم، خیلی خوب بید!;)
پایدار باشید.;)


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 15:44

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر حمید. اول از همه عرض کنم که بنده یک وانت بار دارم چنانچه مایلی حاظرم با بوگاتی شما طاق بزنم... البته یک میلیون تومن هم سر می گیرم که زیاد آسیب اقتصادی نبینم. اما در مورد متن شما :
از تم و درونمایه خوبی برخوردار بود اما شیوه نگارش کمی ضعیف به نظر می آمد و عمل و کشمکش داستان خیلی کند بود و رو به انفصال می رفت و در پایان که قدری داشت داستان انسجام می یافت نتیجه خوبی را باز هم به همراه نداشت. در واقع این جبر می توانست پرده ای باشد برای ترسی که ناشی از تغییر است و بیمی که زاده ی خطر بود؛ که می بایست داستان را به یک نتیجه {مثبت یا منفی} هر چه هم که می خواهد باشد، اما در نهایت تاثیری عمیق بر مخاطب بگذارد. ممنون از شما. بنظر من با توانایی شما این داستان می توانست جزو ترین های شما باشد.


@احمد دولت آبادی توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 16:10

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر استاد دولت آبادی عزیز @};-
چرا بوگاتیو با وانت شما طاق بزنم، یه راه بهتر! باربند وانتتونو بر می داریم و می بندیم روی سقف بوگاتیم. بعدشم زودِزود میریمو توو دفتر اختراعات ثبتش می کنیم. آخه دُزه فکر، زیاد شده و هر لحظه امکان داره، طرحمون به شیخ نشینا بفروشن و ما کلا" سرمون، بی کُلا بمونه.
- ممنونم از نقد خوب و استادانه تان.
پایدار باشید.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 22:15

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب جعفری گرامی
خیلی پرکار و فعال هستید ماشا الله :)
داستان جالبی بود.فال و فالگیری و خرافات ،موضوعاتی هستن که کهنه نمی شن.
نقد جناب شریفی رو دوست داشتم به نظرم اگه استفاده کنید حتمن کیفیت کارتون بالاتر میره.
لذت بردم.
موفق باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمید جعفری Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 01:17

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانوی "الف" عزیز
خوو چیکار کنم، می خوام فرهنگ رو جلو ببرم.;) (خیلی از آثار را قبلا نوشتم، فقط الان توو سایت می گذارم البته بین خودمون باشه.)
امان از فالگیر های دروغین و شیّاد!
جناب شریفی که روی سر ما جا داره و نقدهایش را که دیگه نگید. خوب نیستند..........عالیند.;)
پایدار باشید.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 14:31

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب جعفری
داستان زیبا و جالبی نوشتید
از نقد و نظرات دوستان هم استفاده کردم
به قول همسایتی عزیز خیلی پر کار و فعالید :)
البته من موفق نشدم همه ی کاراتون رو بخونم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حمید جعفری Members  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 00:40

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانوی "م" @};-
ممنونم از محبتتان به داستان خودتان.
خوو دیگه میخام چرخ فرهنگو بچرخونم دیگَ! مجبوروم از صب تا شو بَنیویِسم....خوب بید!:D
پایدار باشید.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 07:55

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
خوب بود خسته نباشید @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمید جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 23:28

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو "مولوی"
ممنونم.@};-
خسته؟ من و خستگی! نه
یادمه مدرسه راهنمایی که بودم، هر وقت حرفهای آقای ناظم طولانی می شد، بچه های توو صف، شروع می کردند به این پا و اون پا. همین که ناظم متوجه می شد، باد توو غبغب مینداختو می گفت: کی خَسَس؟
ما بیچاره که پاهام از درد داشت می ترکید، از روی ترس می گفتیم: دُشمن.
حالا کی خَسَس؟ 2شمن!
پایدار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.