سگ های ولگرد

هاپ... هاپ و باز هم صدای «سگ های ولگرد»، لرزه بر انداممان می اندازد ولی گریزی نیست.
دوباره مادر با چشمانی که سالهاست ضجه می زند، به کفش های کهنه و پوسیده ام نگاه می کند و نگاه.
هنوز نگاه بی دفاعش، حرف ها دارد که قطرات خون آلود اشک، صورتِ چروکیده و چین خورده اش را بی رحمانه می خراشد و روی گلیم مندرس و قدیمی خانه ای که پدر علیلم به سختی اجاره کرده است، آوار می کند تا امواج خروشان دل های شکسته را دوباره طوفانی کند ولی افسوس!
به چشمانش می نگرم تا با زبان بی زبانی بگویم که لباسهای تنت، سالهاست که باید دستمال سفره ی خالیمان شود ولی نگاه ممتدش به کفشهای پاره ام، رهایم نمی کند.
دوباره و دوباره باد سرد و استخوان شکنی می وزد و تنها پنجره خانه ی استیجاریمان که شیشه هایش سالهاست، خُرد شده اند را به چارچوب زنگزده و قدیمی اش می کوبد تا باز برایمان تداعی می کند ضجه هایی پنهانی را که، از اعماق وجودمان فریاد می کشد ولی فریاد رسی نیست.
با زجر و سختی و با چشمانی که دریایش سالهاست، طوفانیست به کفشهای کهنه اش که از پدر مُرده اش به ارث برده و تنها یادگار تمام زندگی اش است، می نگرد؛ ولی چرا؟!
باز مجبورم به دیدن کابوس های شبانه ام با شکمی که هنوز گرسنه است، بر روی بالش سخت و پاره و دوباره، فردا تحمل نگاه های تحقیر آمیز و تکراری همکلاسی هایم، وقتی همه با هم بر سَرم خراب می شوند و با خنده هایی مرگبار به تماشای دلقک کلاسشان می نشینند.
ای کاش هرگز برایم صبح نشود ولی افسوس... الان صبحست و بازهم ... .
-پس کفشای کُنه و پارَم کو؟ این کفشای نو، مال کیه؟
باران سیل آسا به شدت شروع به باریدن می کند و باز هم ترس غرق شدن در سِیلی را که هر لحظه امکان وقوعش است را، در دلهای مُرده خانواده ی بدبختم، می اندازد.
باز هم قطرات سرد باران سیل آسا از لابلای تیرهای شکسته ی سقف کوتاه خانه ی اجاره ی بر روی سر و صورت مادرم آوار می شود و مادر جوانم هم با چهره پیرش به کفش های نوِیِ من با لبخندش که سالهاست ضجه است، می نگرد.
به مدرسه می روم با لبان خندان و بالا گرفتن سری که به خجالت، سالهاست به پایین انداخته شده است و مادر مثل همیشه به بدرقه ی آخرین فرزند زنده مانده اش از بین هفت شکم سقط شده اش، می آید ولی چرا مثل همیشه بیرون نمی آید؟
برمی گردم و مادر را می بینم که تا نزدیکی راهرو آمده ولی جلوتر نه، ولی چرا؟
نگاه می کنم با چشمان ضعیفم و باز نگاه می کنم.
-وای، پس کفشای مادر کو؟ پس میراث پدر مُردَش کجاس؟
و باز مادرجوانم با چهره پیر و شکسته اش به کفش های نو اَم می نگرد و لبخند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مینا لگزیان ,م.فرياد ,م.ماندگار ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,آرمیتا مولوی ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (20/7/1394),عطیه پوررضا (20/7/1394),شهره کبودوندپور (20/7/1394), ک جعفری (20/7/1394),الف.اندیشه (20/7/1394),سید مهدی میرعظیمی (20/7/1394),فرزانه رازي (20/7/1394),ح . شریفی (20/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/7/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/7/1394), ناصرباران دوست (20/7/1394),رضا فرازمند (20/7/1394),سید مهدی میرعظیمی (20/7/1394),حمید جعفری (21/7/1394),آرمیتا مولوی (22/7/1394),م.فرياد (22/7/1394),حمید جعفری (22/7/1394),مینا لگزیان (22/7/1394),بهروزعامری (22/7/1394),زهرابادره (22/7/1394),م.ماندگار (25/7/1394),همایون به آیین (27/7/1394),حمید جعفری (4/8/1394),حمید جعفری (5/8/1394),حمید جعفری (28/8/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (11/9/1394),همایون به آیین (10/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 10:59

سلام جناب جعفری گرامی
توصیفاتتون زیبا ولی بیشتر از حد معمول بود و رشته ی کار را از دستمان رها می کرد
موضوع دردناکی بود که به زیبایی نگاشته بودین
سبز باشید@};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 11:37

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر سرکار کبودوندپور عزیز @};-
ممنون از نقد خوبتان و اَمان از توصیفاتم!
خوشحالم که موضوع را به زیبایی خواندید.
پایدار باشید.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 12:47

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
داستان زیبایی نوشتید و به موضوع واقعی و تلخی پرداختید.
از قلمتان لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 12:55

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر سرکار اندیشه ی عزیز
ممنونم که زیبا می بینید و نیز ممنون از، حُسن نظرتان به موضوع.
من نیز از قلم خوب شما لذت می برم و خواهم برد.
پایدار باشید. @};- @};- @};


نام: سید مهدی میرعظیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 12:50

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی جناب آقای جعفری عزیز
سلام
از نقد مفیدی که بر داستان من نگاشتید سپاسگزارم و از صرف وقتی که برای کودک کفاش فرمودید ممنونم.

موفق و شاد باشید


@سید مهدی میرعظیمی توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 13:08

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر شما، جناب آقای میرعظیمی عزیز و ارجمند ;)
خواهش می کنم.
نقد و بررسی داستان دوستان را یکی از وظایف خودم می دانم، بنابراین من باید از شما بابت داستان خوبتان تشکر کنم و سپاسگزار باشم.
پایدار باشید. @};-


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 18:11

نمایش مشخصات ح . شریفی آقای جعفری عزیز سلام
داستان زیبا و مأثر بود .
در برخی موارد کلمات ویرایش میخواستند ، آن دسته که انتهایشان بر مالکیت بود ، مانند : حانه ی استیجاریمان ، وجودمان ... همین " مان " ریتم جمله را به هم میزد شاید در زبانم تکراری شده است ، نمیدانم ، در برخی موارد نیازی بر این نیست حتماً بگوید که این خانه متعلق به شما است یا خیر ، همینکه میگوید خانه ی استیجاری و با بکار بردن برخی واژه ها در پس و پیش باعث میشود خواننده بداند که خانه ی آنها استیجاری ست ... داستان یه خورده ویرایش میخواست;)
در کل بنده داستان شما را دوست داشتم @};- @};-
شاد و سرزنده باشید@};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 18:37

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و درود بر جناب آقای شریفی عزیز @};-
ممنونم از حُسن نظر و ممنون از توصیه ی ادبی که داشتید.
از این به بعد در جاهای که حذف ضمایر مالکی به داستان لطمه نزند، آنها را حذف می کنم. خوب شد.
خوشحالم از این که داستان را پسندیده اید و خوشحالم از خوشحالیتان.
پایدار باشید.

@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 18:55

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب جعفری@};-
داستان زیبایی بود با موضوع تلخ فقر.ممنون@};-
"مادر جوان باچهره پیر" عالی بود.
موفق باشید@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حمید جعفری Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 19:47

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر سرکار خانم حجابی عزیز @};-
خوشحالم از این که به داستان خودتان، محبت دارید و خوشحالم از خوشحالیتان.
"مادر جوان با چهره پیر" را که نوشته ام در عالم واقع زیاد دیدم. یه زن بیچاره می شناختم که شوهرش همیشه اعصابش ضعیف بود و همیشه زنش را میزد. زن از طرفی باید کتکهای شوهرش را تحمل می کرد و از جهتی به 5 فرزندش رسیدگی می کرد. یکبار که این رن را دیدم و چشم در چشمش شدم؛ چیزی ندیدم جز زنی جوان با چهره ی پیر و چین و چروک خورده که ناگزیر از زندگی مرگبار.
پایدار باشید [-(


@حمید جعفری توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 20:15

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 11:22

نمایش مشخصات حمید جعفری @};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 18:36

درود بر شما

راستش در ابتدا کمی به خاطر توصیفات سررشته ی داستان از دستم در رفت وای در کل مضمون را دوست داشتم

پاینده باشید..قلمتان سبز.@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط حمید جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 19:48

نمایش مشخصات حمید جعفری همچنین درود ایزد مهر بر شما بانوی لگزیان ارجمند
ممنونم از این که مضمون را دوست داشتید و متاسفم که سررشته ی داستان با توصیفاتم از دستتان در رفت.
حالا کجا رفت؟ با هواپیما رفت یا با قطار؟ ;)
سخن آخرم را حمل بر مزاح کنید و بر من خرده نگیرید.
منتظر نقدهای زیبا و پرملاتتات هستم و همچنین خوشحالم که امضای شما در پای کارنامه ی داستانم است.
با آرزوی بهترین ها برای شما نویسنده ی محترم
پایدار باشید


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 21:53

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام آفرین

در بیان عمیق نکبت موفق هستید
اما بیان بدون مسبب این نکبت برای فقط نشان دادن ایثار مادر که همیشه دیده میشود. تامل برانگیزست .

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 00:09

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر استاد عزیزم @};-
وقتی این داستانو داشتم می نوشتم دچار یاس سختی بودم، همونو آوردمش توی داستان.
اگه توجه کرده باشید فضای داستان از اول تا آخر و نوع نگرش، منفیست. داستانو با یه عینک بدبینی محض نوشتم و بقول بزرگان زهرآلود.
اینو فقط به شما استاد عزیزم گفتم.
ممنونم از نظر خوبتون. خوب به زوایای داستان پی می برید.
خوب مچ مارو می گیریدا، استاد! ;)
مستدام و پایدار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.