کابوس در طلوع 2 ( قسمت پایانی )

چهره ی ماتم زده ی مرد خبری نبود که زن را از ناراحتی خارج کند ؛ و چشم های گود افتاده ی زن ، برای مرد حکایت از این بود که فرزندش برنگشته است . زن بدون آنکه چیزی بگوید همسرش را کنار در تنها گذاشت .
صادق : امیر محمد نگفت توپش رو خونه ی کدوم همسایه انداخت ؟
زن رو به شوهرش کرد ، گفت : نه چیزی نگفت ... و دوباره سکوت بین آنها حاکم شد . مرد دوباره نگاهی به خانه های اطراف کرد ؛ چند گام از در فاصله گرفت ، و سپس زنگ همسایه ی دیوار به دیوارشان را زد . به هر خانه که می رسید اثری از توپ نبود . تا اینکه به خانه ی سوم رسید ؛ زنگ کنده شده بود . پس از اینکه در زد و کسی در را باز نکرد ، از در فاصله گرفت . خانه ی دوبلکس با نمای آجری قرمز ، در تاریکی به سر می برد . به دور و اطراف نگاه کرد سپس با دست های پینه بسته با در دست به یقه شد و خود را بالا کشید . ناگهان لامپ تیر چراغ برقِ بتنی روشن شد . نگاه آشفته ی خود را از لامپ به حیاط انداخت ؛ توپ چهل تیکه ی قرمزی را در گوشه ای از حیاط دید . در همین لحظه صدای خسته ای به او سلام کرد ، و سراسیمه از در پایین آمد . با دستپاچگی گفت : سلام آقای سمیعی ! ...
سمیعی با چهره ای آرام و لحنی خشک گفت : اتفاقی افتاده صادق جان ؟
صادق : دنبال توپ پسرم بودم !
سمیعی : توپ ؟ ... بلافاصله ابروهایش را بالا انداخت گفت : آها ! ، یه توپ قرمز !
دستپاچگی در حرف های صادق موج می زد ، گفت : بله ! ، یه توپ چهل تیکه ی قرمز ! ...
سمیعی : بله ، امروز عصر قبل از اینکه همدیگر رو ملاقات کنیم ، اونو تو حیاط دیدم ، خیلی منتظر شدم ولی کسی نیومد .
صادق : شرمنده که از در رفتم بالا ، خیلی در زدم ...
سمیعی در حالی که در را باز می کرد گفت : درکت می کنم صادق جان ، شاید من هم همین کار رو می کردم ... و به طرف توپ رفت . وقتی آن را برداشت به طرف در چرخید ؛ با دیدن صادق درون حیاط ، گفت : منتظر می موندید تا توپ رو براتون بیارم ... صادق با عذرخواهی از خانه خارج شد ؛ وقتی توپ را در دست گرفت ، با چهره ای مضطرب اما مصمم به چشم های سمیعی زل زد و به حروف انگلیسی بر روی توپ اشاره کرد ، گفت : AM ، خودم نوشتم ، توپ امیر محمدِ ...
سمیعی بازوانِ او را به گرمی فشار داد ، گفت : صادق جان پسرم ، قوی باش ، فردا دوباره می ریم کلانتری ، اگه خبری نشد . موضوع رو رسانه ای می کنیم . این خیابان نباید در کابوس به سر ببره ! ... صادق با تکان دادن سر حرف های سمیعی را تأیید کرد و از کنار او رفت .
پیرمرد در را بست ؛ و در حالی که به عصا تکیه می داد و حیاط را به طرف در راهرو طی می کرد ، با دست دیگر در جستجوی کلید راهرو بود . پس از ورودِ به خانه ، عصا و پالتو را کنار هم آویزان کرد ؛ و کلاه را بر روی عصا گذاشت . غرولند آسمان به گوشش رسید . چشم هایش را از تاریکی خانه به طرف در راهرو برد ؛ خیزش نور تیر چراغ برق از پشت شیشه ، مقداری از راهرو را روشن کرده بود . وآرد هال شد ؛ خیلی وقت بود چشم هایش به تاریکی خو گرفته بودند . از کنار مبل ها به طرف آشپزخانه رفت . اسکلت سبز رنگِ برج ایفل تنها شیء نورانی بر روی اُپن بود . پارچ را پر کرد و به سراغ گلدان ها رفت . اولین گلدان درون حلقه ای ، بر روی نرده ی راه پله قرار داشت . آن را بوسید و گل را بو کشید . سپس دیگر گلدان های کوچک و بزرگ را مهمان پارچ کرد . پس از اینکه کارش تمام شد ، سراغ گرام رفت . صفحه ی استوانه ای را با استین تمیز کرد ؛ و موسیقی فضای خانه را فرا گرفت . آرام به طرف همسرش قدم برداشت ، و او را در آغوش کشید . گفت : شرمنده عزیزم ، مجبور شدم یه چند ساعت تنهات بذارم ... صدای همسرش در گوش او طنین انداخت ؛ گفت : فرید ... سمیعی کمی او را از آغوش دور کرد ، گفت : جان فرید ... در حالی که با دستان ظریفش ، موهای چسبیده به طاسی فرید را آشفته می کرد ، گفت : دوباره میخوای به این آهنگ گوش بدی ؟ ... اشک از گوشه چشم سمیعی سرازیر شد ؛ بی آنکه چیزی بگوید همسرش را در آغوش کشید ، و با آهنگ خواند :
/ ای عشق من کو عهد و پیمانت ؟
آواره شد مرغ غزل خوانت
نه کسی دم سازم شد ، نه دلی هم رازم شد ، چه کنم ؟ ... /
اشک بی اختیار سرازیر می شد و در آغوش هم می چرخیدند . دقایقی بعد موسیقی قطع شد . سوزن به انتها رسیده بود و صفحه بی جهت می چرخید . سمیعی قاب عکس را از آغوش به طرف صورت گرفت ، گفت : خوب بود سحر خانم ؟ ... سپس آه عمیقی کشید ، گفت : نمی دونم چه هیزم تری به بچه هامون فروختیم که ما رو با بی رحمی ترک کردن ! ، اولاد ناخلفاً سحر خانم! ، همین همسایمون احمدی ، بخاطر بچش زیر چشش گود افتاده . اگه می دونست بچه هامون با ما چیکار کردن سراغ بچش رو نمی گرفت ، بگذریم ... گونه هایش کمی درشت تر شدند ، گفت : با قهوه چطوری ؟ ، پس بذار اول شومینه رو روشن کنم ... قاب عکس را روی میز گذاشت و دستگاه را خاموش کرد . دسته کلیدها را از روی دیوار برداشت . ده قدمی از کنار راه پله گذشت تا اینکه به درِ انباری رسید . در را باز کرد و سیخ شومینه ی کنارِ آن را برداشت . چراغ قوه ای که بر روی دیوار ، درون انباری به وسیله ی میخ آویزان بود را در دست گرفت ؛ و نورِ آن را به زمین زد . چهار پله را طی کرد تا به کفِ آن رسید . ناگهان رعد و برق ، خانه را روشن کرد و نور جسته و گریخته ای از در و روزنه های پنجره ی انباری که رو به حیاط خلوت باز می شد ، و با ورق های فلزی پوشانده شده بود ؛ انباری باریک و نمور را روشن کرد . تکه چوبی از روی هیزم های تلنبار شده کنار پنجره بر روی زمین افتاد و خاک برخاست . نور چراغ قوه را از کنار دو گودال پر شده که شبیه به قبر بودند گذراند ؛ و به صورت کودک که در گوشه ی انباری از ترس به خود می لرزید انداخت . گفت : امیر محمدِ بی نوا پدر و مادرت فراموشِت کردن ... کودک می گریست و با دهان بسته ضجه می زد . با دیدن سیخ ترس او دو چندان شد و خود را به دیوار سیمانی چسباند . دستان از پشت بسته اش مانع از این می شد تا جلوی دیدگان خود را بگیرد و در میان آنها پنهان شود . نفرت در نگاه پیرمرد جمع شده بود . گفت : شما بچه ها آفت دنیا هستید ! ، همین که بزرگ می شید مارو زیر پاتون مثله یه سوسک له می کنید ؛ و بعد می ندازید گوشه ی سالمندان ! . زمین باید از شما پاک بشه ! ... صدای او اوج می گرفت ؛ و خیزش رعد و برق ، تازیانه ای بر پیکر لرزان کودک بود . سیخ را بر روی یکی از قبر ها گذاشت و با چهره ای سرد و بی روح گفت : این قبرِ مهسا ست ؛ دختر زیبای 5 ساله با موهای حنایی . همبازیت بود یادت که میاد ؟ ... کودک از ترس چشم هایش را بسته بود و با صدای خفه گریه می کرد . پیرمرد ادامه داد : این هم قبرِ نیما ست دوستِ صمیمیت ، از گرسنگی مرد ، ولی مهسا از ترس ... و به چاله ی کنار آن دو قبر اشاره کرد ، گفت : این یکی هم ماله توِ ... کودک از ترس زانوهایش را به سینه چسباند و بوی ادرارش فضا را پر کرد . سمیعی با خنده های بلند گویی که داد می زد گفت : دیگه پدر و مادرت نیستن تا قربون صدقت برن . شما بچه ها پاک به دنیا اومدید و نباید آلوده ی گناه بشید . من فقط بخاطرِ شما این کار رو می کنم . باور کن خدا شما رو انتخاب کرده تا آفت پدر و مادرتون نشید ! ... ناگهان صدای شکسته شدن گلدان به گوشش رسید . سراسیمه از انباری خارج شد . بازی نور در آسمان خانه را روشن کرد . حضور صادق برای سمیعی غیره منتظره بود . جای خالی گلدان بر روی نرده ، و تکه های خُرد شده ی گلدان که نور چراغ قوه بر روی آنها افتاده بود ؛ پیرمرد را متأثر کرد . باران شروع به باریدن گرفت . صادق به سمیعی خیره شده بود . پیرمرد با صدایی که از ناراحتی می لرزید ، گفت : اون یادگار همسرم بود ... صادق رو به روی او ایستاده بود و راه برگشتی نداشت . مسافری که فقط بلیط رفت در جیبش بود ؛ با چهره ای پریشان پلاک را از جیب کاپشن درآورد ؛ و با صدایی که در آن نعره ای نهفته بود گفت : این هم مال پسرمه ! ، کف حیاطت بود ! ...
پیرمرد با چراغ قوه پلاک را دید . خنده ی تلخی زد گفت : اون پلاک همسرمه صادق جان ... و آرام به طرف او حرکت کرد . صادق بی خبر از سیخ شومینه که در راستای پای سمیعی پشت قایم شده بود ؛ با کنایه گفت : لابد زنجیرش هم پاره بود ؟ ... و پلاک را درون جیب کاپشن گذاشت .
سمیعی : البته که ... صادق با لحنی جدی حرف او را قطع کرد . گفت : با کی داشتی حرف می زدی ؟! ...
سمیعی : با خودم حرف می زدم ...
صادق : دروغ میگی !
لحن سمیعی عوض شد ؛ با تنفر گفت : اصلاً به تو چه با کی داشتم حرف می زدم ! ، هان ! . اینجا خونه ی منه و تو هم باید همین الان گورت رو گم کنی !! ...
صادق : همون جا وایسا پیرمرد ! من باید بدونم با کی داشتی حرف می زدی ! .... سمیعی در فاصله ی 2 متری ایستاد . با شیطنت و لحنی خشک گفت : واقعاً می خوای بدونی ؟ ، باشه ! ، برو ببین ... و چراغ قوه را به طرف صادق گرفت . دست صادق به طرف چراغ قوه دراز شد ؛ اما پیرمرد آن را خاموش کرد و بلافاصله سیخ را بالا برد . همزمان با آن برقِ آسمان خانه را روشن کرد و صادق با دیدن سیخ دستش را بالا برد . لبه ی افقی در انتهای نوک سیخ ، درون ساعدِ صادق فرو رفت ؛ و از طرفی دیگر در آمد . فریاد او در میان غرش ابرها ناپدید شد و پیرمرد به سرعت سیخ را کشید و لبه ی افقی از دست صادق ، با ناله ای جانکاه خارج شد ؛ و از یکدیگر فاصله گرفتند . صادق از درد به خود می پیچید اما نگاهش را از سمیعی نگرفته بود . پیرمرد با خنده ای موذیانه گفت : چیه دردت اومد صادق جان ؟ ...
صورت صادق از شدت درد و عصبانیت سرخ شده بود . بریده بریده گفت : خفشو کثافت !!
سمیعی سیخ را بر روی آن یکی دست تکیه داد ، و با چهره ای خونسرد گفت : صادقی رو که می شناختم با ادب بود . ولی بهت حق میدم ، شاید تو هم ناخلف باشی ... و با لحنی عصبی گفت : فقط می خواستم در حقِ تو و بچت لطف بکنم ! . ای کاش می فهمیدی بچت ارزش جنگیدن نداشت ! ... برقِ خشم در چشم های صادق می درخشیدو رگ های برجسته بر صورتش نقش بسته بود . سمیعی ادامه داد : تو نباید می اومدی صادق جان ! ، الان هم مجبورم کردی که جفتتون رو بفرستم جهنم ! ...
فک های صادق از شدت خشم بر روی هم می لغزید ؛ و به شدت نفس کشید . گفت : می کشمت عوضی !!! ...
و به طرف سمیعی یورش برد . در حالی که سیخ برای زدن صادق بالا برده شد ؛ صادق دستش را در مسیر ضربه قرار داد ؛ و این بار لبه ی سیخ در کف دست صادق فرو رفت . در حالی که فریاد می کشید با دست دیگر سیخ را گرفت و با لگد به شکم سمیعی زد . سیخ از دستان پیرمرد رها شد و صادق با فریاد ، لبه ی سیخ را از دست خارج کرد . انگار که درون آب بوده باشد نفس عمیقی کشید ؛ و به زانو نشست . سیخ از دستش رها شد . کف دست آسیب دیده اش را به سختی فشار داد ؛ و نگاهش را به طرف سمیعی برد . پیرمرد به زور سرپا ایستاد ؛ و بی معطلی حمله کرد . سیخ در دست صادق به صورت افقی خیز برداشت و با ضربه ی سنگین ، آن را بر روی گردن سمیعی نشاند . نور رعد و برق خانه را فرا گرفت . چهره ی سرد و خشک شده ی سمیعی ، با چشم های باز شده و دهانی همچون فواره که از آن خون خارج می شد ؛ صادق را وحشت زده کرد . وقتی لبه ی افقی سیخ را درون گردن سمیعی فرو رفته دید ؛ از او فاصله گرفت . سیخ آویزان مانده بود و پیرمرد به زانو افتاد ؛ و در نهایت نقش بر زمین شد .
ابرهای وحشی آرام گرفته بودند و خیابان در رقص نور چراغ گردان ها جشن گرفته بود . تجمع ماشین های پلیس برای موبایل ها شبیه به لوکیشن فیلم پلیسی را داشت . افسر نگهبان به پلاک نگاه کرد و با نارضایتی گفت : کارت احمقانه بود مرد ! ، باید بهمون خبر می دادی ! ...
فیزیک صورت صادق با فشار های باند توسط بهیار تغییر می کرد ، بریده بریده گفت : احمقانه بود اما ارزش داشت ! ، تا اینکه حکم قضایی بگیرید ، دیر می شد .
همسر صادق درون آمبولانس کنار پسرش نشسته بود و به حرف های آنها گوش می داد . آرام اشک ریخت و سرش را پایین انداخت . نگاهش به جیب کاپشن پسرش افتاد . زنجیری از آن آویزان بود . وقتی آن را کشید ، پلاکِ امیر محمد درون دستش همچون آونگ تکان می خورد

**************************************
پ . ن
با سلام
در ابتدا باید تشکر کنم از خانم شهره کبودوندپور ، خانم زینب ارونی ، خانم زهرا بادره . با تمام مشغله ی کاری جوابگوی سوالات بنده بودند .
داستان از آنجا شروع شد که : کودکی درِ خانه ی ما را زد ، گفت : عمو توپم رو می خوام ... بزرگتراین اشتباه بنده این بود که به آن کودک گفتم : عزیزم بیا توپت رو ببر ... پس از اینکه توپش را برد تازه فهمیدم اشتباه کردم . نمی بایست به او یاد می دادم وآرد خانه ی غریبه ها شود ؛ و این شد که طرح " کابوس در طلوع " به ذهن بنده خطور کرد . مواظب فرزندانتان باشید
در رابطه با عنوان های اخیر که برای این داستان انتخاب کرده بودم و قول آن را به خانم مقدسی و آقای حشمتی فر را دادم
کودکان طلوع . ارزش یک حماقت . پلاک . قربانیان طلوع . قربانیان هیستری . هیستری . سومین ... و چندتای دیگر که یادم نمی آید
سپاسگزارم

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/2/1395),زهرابادره (آنا) (10/2/1395),الف.اندیشه (10/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/2/1395),نیما موذن (10/2/1395),رضا فرازمند (10/2/1395),شهره کبودوندپور (11/2/1395),همایون به آیین (11/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (11/2/1395),جلال صابری نژاد (11/2/1395),ابوالحسن اکبری (11/2/1395), ناصرباران دوست (11/2/1395),شيدا سهرابى (12/2/1395),آزاده اسلامی (14/2/1395), ک جعفری (16/2/1395), زینب ارونی (17/2/1395),ناصر ترابی (18/2/1395),کریم پورکرم (18/2/1395),نیلوفرشادان (26/2/1395),نیلوفرشادان (26/2/1395),ح شریفی (30/2/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),محسن نيرومند (11/3/1395),نهال پارسا (13/3/1395),ح شریفی (23/3/1395),مهدی دارویی (7/7/1395),همایون به آیین (14/10/1395),همایون به آیین (3/2/1396),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 10:11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خسته نباشید. هردو قسمت زیبا بود .
راستی بعد از مدتها اول شدم .:) @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 16:05

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای ناصرالملکی عزیز
تشکر از حضورتون
ان شاءالله همیشه در زندگی اول باشید@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 10:59

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي شريفي عزيز و گرامي
داستان بسيار عالي و مهيج تمام شد در تمامي لحظات با صادق و همسرش همراه شدم و امير محمد را وقتي در زيرزمين در وحشت به سر مي برد احساس كردم .
خيلي عالي از پس داستان پليسي برآمديد . از شما هنرمند گرامي كاري بعيد نيست متشكرم .
در مورد بخصوصي كه پاورقي داستان فرموده بوديد. از لطف شما ممنونم بي شك ديدگان باگذشت شما مسائل را با سعه صدر مي بيند و من شرمنده الطاف هميشگي شما هستم .
برايتان موفقيت روزافزون همراه با پرواز قلم در تمامي نقاط دنيا را دارم
شاد باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 16:14

نمایش مشخصات ح شریفی سلاو عرض ادب
از اینکه تا پایان داستان بنده را یاری کردید خیلی متشکرم و بی شک از حضور شما متشکرم
ممنون از تمجید های شما و این را می دانم هنوز در اول راه هستم و تمجید های شما باعث دلگرمی بنده است
در مورد پاورقی ، بلکه وظیفه ای بود که باید انجامش می دادم و در این جا هم از شما متشکرم
بنده هم به نوبه ی خود برای شما بهترین ها را آرزو دارم
موفق باشید@};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 13:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب شریفی گرامی

قسمت پایانی داستان بسیار پرهیجان و در عین حال بسیار روان تر از قسمت قبل بود .

دیدید حدسم درست بود و زیر سر آقای سمیعی بود:D

توصیفات و تصویرسازیهای این قسمت بسیار خوب و پخته بود و می شد لحظه لحظه داستان رو تجسم کرد !

خدا رو شکر که داستان ختم به خیر شد و البته که پدر و مادر برای نجات فرزندشون از جانشون مایه میذارن .
جرقه ی سوژه ی داستان بسیار جالب بود . بله در زمانه ای هستیم که باید خیلی مراقب فرزاندانمون باشیم .

ما هم از خانم کبودوند و خانم ارونی و خانم بادره سپاسگزاری می کنیم . و اسامی زاپاس داستان هم جالب بودند مخصوصن ارزش یک حماقت . البته همین نام داستان هم خوب بود .

به شما خسته نباشید عرض می کنم و این که وسواس نوشتنتون رو کم کنید و بیشتر بنویسید .

شاد و پیروز باشید .@};-


@الف.اندیشه توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 16:23

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم اندیشه
خوشحالم که قسمت بعدی بهتر بود
باور کنید از دوشنبه شب ارسال کردم ولی نمی دانم چرا جمعه منتشر شد . باز هم جای شکرش باقی ست
حدث شما درست بود ، بیش از این ( قبل از ارسال قسمت اول ) می خواستم مخاطب را غافلگیر کنم ولی می دانستم داستان طولانی تر می شود . پس از قید آن گذشتم . می خواستم در پایان ، آن پسرک درون انباری پسر همسایه باشد و پسر صادق درون بیمارستان . یعنی عملاً صادق پسر همسایه را نجات می دهد گرچه فکر می کرد فرزندش درون آن خانه بود .
از حضورتان متشکرم و از اینکه تا پایان بنده را همراهی کردید خیلی خیلی خوشحالم
شاد باشید و همیشه موفق@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 16:39

نمایش مشخصات الف.اندیشه درودی دوباره

به خاطر بی نظمی مدیر سایت داستانها دیر تایید میشه . جدیدن ایشون هفته ای دوبار تشریف میارن و یهو کلی داستان تایید می کنن . [-(


@الف.اندیشه توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 16:45

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
منظور بنده از " حدث " همان " حدس " است . جدیداً بی توجه شدم و بی سواد :">
موفق باشید @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 14:03

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام:)
جناب شریفی توصیفاتتون فوق العاده بود.خصوصا درگیری سمیعی و صادق
امامتاسفانه شکی که خواننده در قسمت قبل به سمیعی داشت،در اولین سطرهای این قسمت به یقین تبدیل شد و این موضوع فکر میکنم کمی از ارزش داستان کم کرد.چون خیلی زود لو رفت.
اما بااین همه فکر میکنم نقاط قوت داستانتون از ضعفش بیشتر بود.ودر واقع میتونم بگم عالی بود:)
موفق باشید استاد فروتن سایت@};- ;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 16:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم دخت ایمن
شما لطف دارید ، آنچه توصیفات را زیبا نشان می دهد احساساتی که خواننده از آن دریافت می کند و این خبر خوبی برای نویسنده است .
بله بانو این را دریافت کردم ولی کاریش نمی توان کرد ، من این را به حساب هوش بالای مخاطب می گذارم گرچه نویسنده حق ندارد از این اشتباه قصِر در رود .:)
شاید هم بشود کاریش کرد و نویسنده در امر داستان عجله کرد . چشم سعی خواهم کرد در دفعات بعد زیرکانه بنویسم
ممنونم از حضورتان ، موفق و پیروز باشید @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 21:02

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

قسمت اول زیبا


قسمت دوم ناب

بهره بردم

دست مریزاد@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 11:48

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب فرازمند عزیز
شما لطف دارید بزرگوار
ممنونم از حضورتون و از اینکه وقت گذاشتید و این داستان بلند را خواندید
موفق و پیروز باشید @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 08:41

سلام آقای شریفی گرامی
بنده که کاری نکردم هرچی بوده زحمات و تلاش خودتون بوده
یاد یه فیلم سینمایی افتادم به نام زندانیان
محصول 2013 آمریکا
اگرچه توی این فیلم یه جورایی میشه حدس زد بچه ها رو چه کسی دزدیده ولی هیجان فیلم بی نظیر است
داستان شما هم با کمی ویرایش و انحراف ذهن خواننده دست کمی از اون فیلم نخواهد داشت
خیلی خوب نوشته بودین
دست مریزاد
موفق باشید @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 12:01

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خواهرم شهره بانو
همینکه جواب دادید برای بنده کافیست
اتفاقاً اون فیلم را دیدم ، و ازش بسیار لذت بردم ، بخصوص نقش آقای Hugh Michael Jackman ، هیو مایکل جکمن . عالی بود . به همین دلیل ، در پی نوشت دلیل نوشتن داستان را نوشتم ، خواستم بگویم با فیلم زندانیان 2013 اشتباه گرفته نشه و از اون فیلم برداشت نشده . حقیقت امر چنین اتفاقی یا در واقع شبیه به همین اتفاق ، بر سر یک پسر 5 ساله افتاد و اونی که اون بچه رو دزدید یکی از بستگانش بود . خیلی سعی کردم از فیلم " زندانیان " فاصله بگیرم . نمی دونم چقدر موفق شدم
از اینکه حضور پی دا کردید خیلی متشکرم
سلامتی و امنیت شما و خانواده ی شما را از الله مسئلت دارم
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 10:15

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر نويسنده ی خوب داستانك آقای شريفی گرامی
طرح تان قابل تقديرست..طرحی پيچيده از كنش و واكنش های اجتماعی...بسيار خلاقانه و زيبا محصول رئاليزم.
با آرزوی موفقيت برای تان.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 12:04

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر دوست عزیزم آقای جعفری گرامی و خلاق
دوست خوبم تمجید و تعریف شما به بنده قوت قلب می دهد و از شما بابت حضور گرم و صمیمی بی نهایت سپاسگزارم
موفق باشید و موید @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 13:15

درود بر جناب شریفی عزیز
بنظرم میاد که اهل فیلم باشد! این دریافت ناشی از کامنت های متعدد شماست که در ان به فیلم های زیادی اشاره کردید و ظاهرن اغلب فیلم های دنیا را دیدید! و این داستان خوب پلیسی شما هم می تواند فیلم خوبی بشود. روند داستان و کشش خیلی خوب و محرک بودند و بخوبی پایان یافتند فقط نمیدانم آیا دلیل پیرمرده برای کشتن بچه های خردسال،کاملن در داستان جا افتاده بود یا نه؟!


@همایون به آیین توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 16:43

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر دوست عزیز ، جناب به آیین
در ابتدا باید از حضورتان متشکر باشم ، و از اینکه بنده و داستان را تا پایان همراهی کردید . سپاسگزارم
اهل فیلم هستم و از دیدن فیلم های که در آن هیجان باشد و به شعور مخاطب توهین نکنند ، خوشم می آید .
سعی کردم خارج از تمام دیده ها داستان را بنویسم و بر احتمالات دست بگذارم . در رابطه با دلیل پیرمرد باید بگویم ، شنیده ام کسی دوستش را فقط برای تصاحب موتور مقتول او را به قتل رسانده . یا کسی فقط بخاطر کفتر فامیلش را با ضربات متعدد چاقو کشته که خود مقتول سنی نداشته و قاتل هم جوان بوده . همیشه اولین کار سخت است و هر کاری یک جرقه ای می خواهد و پس از آن قبح شکسته می شود . شاید دلیل قانع کننده نباشد ولی شاید اختلالات روانی بخاطر تنهایی و افسردگی این فاجعه را فراهم می کند .
از اینکه هستید و داستان بنده را می خوانید خوشحالم
برای شما بهترین ها را آرزو دارم
موفق باشید @};-


@ح شریفی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 17:44

درست میفرمایید@};- @};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:14

نمایش مشخصات ح شریفی اختیار دارید بزرگوار @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 17:59

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
و عرض ادب و ارادت خدمت آقای شریفی شریف
بدم نشد ک یه مدت نتونستم بیام سایت ..حداقلش مثل بقیه دوستان منتظر نشدم برای قسمت دوم داستان ..همه رو یه دفعه خوندم
آدم ریز بینی باشی ..سخت گیر هم باشی ..نکته سنج هم باشی.. وسواس هم داشته باشی ..دست به قلم هم باشی ... بعد از مدت ها با کلی خواهش و التماس داستان بنویسی ...چه شود ..یا چه ها ک نشود
داستان نکته های تامل برنگیزی داشت ... مثلا من فهمیدم اگه زنگ در خونه کسی خراب باشه یعنی خیلی وقته صاحب خونه با کسی در ارتباط نبوده .. زنگ خونه ما هم دو سال خرابه... کی میدونه شایدم جنازه توی زیر زمین خونه مون باشه ... یا مثلا اگه پیر مردی توی تاریکی زندگی میکنه .. حتما قاتل هست ..باید زیر زمین خونه اش بررسی بشه ..
یا اصلا هرکی آهنگ سایه لرزان شجریان رو گوش میده و حرکات موزون انجام میده قاتله... خارج از شوخی
میگن همیشه قاتل ها مشکل روانی دارن ک دست به جنایت میزنن ..مخصوصا قتل های زنجیره ای .. چیزی ک توی داستان مخصوصا قسمت دوم توجه ام رو جلب کرد ..شخصیت آقای سمیعی بود ... ک خیلی خوب شخصیت پردازیش کرده بودید ... یه ادم دوشخصیتی ..ک قسمت اول بسیار دلسوز هست و کمک بسیار زیاد و دلسوزانه ای داره برای پیدا کردن بچه و قسمت دوم ک با نشون دادن فضای خانه و نحوه زندگی کردنش ...بیشتر به روانی بودنش پی میبریم ..
همراهی رعد و برق و غرش ابر ها و درگیری دو تا مرد با هم جذابیتی خوبی به کشمکش بینشون داده بود .. و اینکه توی اوج بزن بزن ..صادق جان از دهن پیر مرد نمی افتاد
نمادین بودن و در عین حال بازگردن گره داستان با زنجیر و پلاک بچه خیلی خوب بود ..مخصوصا ک قسمت اول داستان اشاره به حک شدن آیات قران روی پلاک داره .. و در انتهای داستان هم مادر این پلاک رو میبینه ... به نظرم یه جورایی حاظر و ناظر و حافظ بودن خدا رو می رسوند
چندتایی جمله توی داستان هم بود جالب بودن ..مثل گلدان های کوچک و بزرگ را مهمان پارچ کرد ..یا نور چراغ قوه را به زمین زد ...یا راه برگشتی نداشت مسافری ک فقط بلیت رفت در جیبش بود..و ...
بعضی از قسمت هاو جمله های داستان هم قشنگ معلوم بود ک از بس حساسیت به خرج داده بودید و از سرو تهش زده بوید ..حسابی آب رفته بود ... اساسی سخت گیری کرده بودید
موضوع، طرح ، شیوه روایت، اوج و فرود ،گره افکنی
چوب خط پر شد


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 18:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی شخصیت پردازی ، منطق ، بحران و انتظار ، درون مایه ، تعلیق ، فضا سازی و خیلی چیز های دیگه ک فاکتر های مهمی هستن برای خلق یه داستان همگی به جا و خوب و بعضی هاشون عالی بودن
ببخشید پر حرفی کردم ... بعد از کلی وقت با خواهش و التماس یه داستان نوشته بودید حیف بود هیچی نگم
دم قلمتون همیشه گرمِ گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:37

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت بانو سروستانی
خوشحالم هستید ، وقتی نیستید جای خالی شما حس می شود . پشت سرتون پیش خودم غیبت کردم :) ، شوخی :)
تو داستان اولی گفتم 3 روز بعد داستان دوم را خواهم گذاشت ، همین کار رو کردم ؛ دوشنبه شب ارسال کردم روز جمعه منتشر شد :-/ بگذریم
همین وسواس کاری کرده عقب بیفتم ، رفت برای چند ماه دیگه ، اما به بانو اندیشه قول دادم که از زبان اول شخص بنویسم ، سعی می کنم طنز باشه
عجب نکته های ، یه بنده خدای گفت : یه خانمی رو دیدم تَرکِ شوهرش نشسته بود ، چادرش گیر کرد به زنجیر موتور جفتشون چپ کردن ... بنده خدا از من نکته ی اخلاقی خواست من هم نذاشتم نبرداشتم گفتم : نتیجه می گیریم خانما چادر نپوشن ! ... :)
هرجنایتی را نه ، اما اکثر آنها مسائل روانی در کاره ؛ و سعی کردم این موضوع رو خالی از دلیل نذارم .
چون خانه تاریک بود ، می بایست نوری در کار باشه و سعی کردم از آسمان کمک بگیرم ، و به این شکل فضا بدم ، امیدوارم موفق بوده باشم . در رابطه با " صادق جان " ؛ یک نوع بیان احساساتی تحریک آمیز ، وقتی شخصی را می بینیم انسان خشنی ست و سعی دارد با لفاظی غیر منطقی ما را آرام کند بیشتر اعصابمان خرد می شود . حضور خداوند که به آن به خوبی اشاره کردید .
بانو از اینکه حضور پیدا کردید و داستان بنده را خواندید و خوشتان آمد خوشحال هستم ، باور کنید هنوز ایرادی را که در داستان " وبلاگ " گرفتید را به یاد دارم ، همان توصیف صحنه های زننده . در اینجا سعی کردم جای برای آن نگذارم و در داستان های دیگر همین جریان پیش گرفته می شود ، امیدوارم :)
شاد باشید و همیشه موفق @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 01:22

نمایش مشخصات شيدا سهرابى وااااااااااااااااااااااقعن ک نرجس خانم
قهر قهرم باهاتون
x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-( =(( =(( =(( =((


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 18:26

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:37

نمایش مشخصات ح شریفی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 20:13

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد
با ما ستاره شوید
خدمتی نو به استاید هنرجویان و هنرمندان و دوست دارن کتاب و کتابخوانی

چاپ انواع کتاب های
علمی، آموزشی، تاریخی، ادبی و فرهنگی
در کم ترین زمان ممکن
با پیشرفته ترین دستگاه های چاپ و با کیفیتی بی همتا
ارائه مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
ثبت فیپا و شابک بین الملی کتاب
ثبت در سازمان استاد کتابخانه ملی
ثبت در خانه کتاب
و سایت اختصاصی ناشران کتاب

انتشارات اِری ترین
صاحب امتیاز: لیلی صابری نژاد

«مشاوره به صورت رایگان صورت می پذیرد»
://eritrinbook.blogfa.com/
نشانی اینترنتی: EritrinBook@gmail.com
نشانی ـ اندیمشک:پاساژ وفایی، انتهای راهروی سوم، دفتر مرکزی انتشارات اِریترین ـ صاحب‌امتیاز: لیلی صابری نژاد
شماره‌های تماس:09386543525 ـ 09167256012
انتشارات اِریترین ناشر انواع کتاب‌های: علمی، آموزشی، فرهنگی، ادبی، تاریخی و دانشگاهی


@جلال صابری نژاد توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:38

نمایش مشخصات ح شریفی تشکر
@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 22:42

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استادشریفی .قسمت آخر داستان خیلی عالی بود طوری که مخاطب را هیجان زده می کرد که داستان را با تمرکزبیشتری آن را بخواند.موفق وسربلند باشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:41

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت جناب اکبری
تشکر از حضورتان و از اینکه نظر گذاشتید . بنده لیاقت این همه تمجید را ندارم ، شاگردی بیش نیستم
با عرض معذرت بخاطر تأخیر در روند انتشار
متشکرم و همیشه موفق باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 01:26

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود برجناب شریفی بزرگوار
جناب شرمنده هواااااااااااااااااارتا این روزا یه کم ناخوش بودم واینکه اوضاع درسیم بهم ریخته بود نیومدم سر بزنم شرمنده الان بساط کتاباو گذاشتم کنار ک بخوابم یاد داستانک افتادم اگ مینداختم فردا واقعننمیرسیدم بیام مجددا!
داستانتون رو دوست دارم بخصوص هیجانش رو!
کم مینویسم چون باس داستان چند از دوستان رو بخونم و برم خصوصی از خجالت نرجس خانوم در بیام با این غیبت کبری شون!
پوزش ک پارازیتشدم بین صفحتون.
مقسی ک خوش قول بودینو آپ کردین یه مدت چک میکردم ک بیاد داستانتون سایت آپ نمیشد.
اسم داستانتون بیشتر از مابقی زیباس!
همایون باشید


@شيدا سهرابى توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 10:55

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سهرابى گرامی
این چه حرفیه بزرگوار ، دشمن شما شرمنده باشد . امیدوارم حالتان خوب شود و در امور درسی موفق باشید .
از اینکه آمدید و نظر گذاشتید متشکرم . حضورتان لگرمی برای بنده است و خوشحالم از داستان و پایان آن خوشتان آمد
ولله داستان رو دوشنبه شب ارسال کردم و جمعه منتشر شد . بنده بی تقصیر هستم
موفق و پیروز باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 08:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر آقای شریفی شریف
عرض ادب وارادت وعرض معذرت به دلیل تاخیر در حضور که بخشی از آن بخاطر اشکال در باز شدن سایت بوده!!
کابوس در طلوع 2راخواندم
بخش دوم داستان به مراتب مهیج تر پرجاذبه تر و زیباتر از بخش نخست بود. نثر وادبیات داستان وتوصیفات ان عالی بود . فضا سازی و همسویی بین جریانات جوی با اتفاقات خیلی عالی تصویر شده بودند و خلاصه به زیبایی یک فیلم سینمایی داستان روایت شد و به سرانجام رسید . از خوانش ان لذت بردم.
پاینده وبرقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 10:59

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر شما استاد باران دوست عزیز
شرمنده نکنید بزرگوار ، شرمنده چرا ، شما هر وقت بیایید برای بنده افتخار است . ممنون که آمدید و متشکر از نظری که گذاشتید .
خوشحالم که از قسمت دوم خوشتان آمد . تمجید های شما در خاطرم باقی خواهند ماند و به بنده قوت قلب می دهند
ممنونم بزرگوار
موفق و همیشه پیروز باشید @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 ارديبهشت 1395 - 19:42

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت آقای شریفی گرامی
داستان شما را خوندم لذت بردم یاد فیلم استخوانهای دوست داشتنی من افتادم ،چیزی که اینجا جای تحسین داره اینه که با دیدن یک صحنه ایده ای در ذهن نویسنده جرقه میزنه ،
راستش اینکه صادق گردنبد پسرش را در خانه پیدا میکنه و در همون لحظه حرفی نمیزنه برام قابل هضم نبود چون حس پد ر بودن اجازه فکر کردن را نباید به کارکتر شما بده .
ممنون و موفق باشید @};-


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 17 ارديبهشت 1395 - 23:44

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت خانم ارونی
خوشحالم که حضور داشتید و از داستان لذت بردید .
حضور شما و تشویق شما برای بنده نقطه ی شروع پیشرفت است
در رابطه با حضور صادق و دیدن گردنبند . نویسنده قصد داشت کمی به داستان هیجان بدهد . یا به گونه ای دیگر می توان بیان کرد ، شاید در آن لحضه صادق نتوانست گردنبند را خوب وآرسی کند و بی تأمل ( زمانی که سمیعی برگشت ) او گردنبند را در جیب خود گذاشت . و برداشت های دیگر . چون داستان کوتاه بود مجال این را نداشتم در پایان داستان توضیحی بدهم و عریضه را برای مخاطب خالی گذاشتم . گرچه ایرادی را که بیان کردید در کارهای بعدی لحاظ خواهم کرد
بزرگوار ، تشکر از حضورتان @};- @};- @};-


نام: نیلوفرشادان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 19:59

نمایش مشخصات نیلوفرشادان داستان فوق العاده بود ! کم پیش میاد موقع خوندن داستانی دستم را جلوی دهنم نگه دارم ! این کار رو موقعی که استرس دارم انجام میدم ! و موقع خوندن داستان متوجه شدم تمام مدت اینکارو کردم !
به نظرم اوج داستان موقعیه که داره با پسر بچه حرف میزنه و اگر طولانی تر بود میشد خواننده بیشتر تحت تاثییر قرار میگرفت !
و در عوض بخشی که دو مرد درگیر شده بودن اگر کمتر میشد بهتر بود .

من موقعی که کوچک تر بودم به خاطر بچه دزدی های زیادی که اطرافمون اتفاق می افتاد اجازه بیرون بازی کردن را نداشتم و روی پشت بوم خونمون با خواهرم بازی میکردم و یک روز یک نفر که برای همسایمون کار میکرد اومد و ازمون خواست تا بهش کمک کنیم و یک شلنگ را تا طبقهی پایین ببریم !
خیلی ترسیدم و فورا رفتم و به مادرم گزارش دادم و بعد معلوم شد که قصدش دزدیدن ما بوده
و داستانتون من را به یاد اون حریان انداخت .

با تشکر


@نیلوفرشادان توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 14:21

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم شادان
ممنونم ، لطف دارید . از اینکه داستان را خواندید و از آن خوشتان آمد خوشحالم
نظر شما برای من محترم است و از آن در داستان های دیگر استفاده می کنم
متأسفانه برخی خانواده ها غفلت می کنند . چنین اتفاقاتی دور و اطراف ما افتاده که برخی خدا را شکر به خیر گذشت
خانم شادان از حضورتان متشکرم
موفق و پیروز باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 22:18

سلام جناب شریفی عزیز
فصل دوم داستانتان تعلیق خیلی خوبی داشت و از داستان لذت بردم.
موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 14:22

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم مقدسی
ممنونم ، نظر لطف شماست
تشکر از حضورتان
موفق باشید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.