کابوس در طلوع

با سلام . داستان « کابوس در طلوع » در 2 قسمت به پایان خواهد رسید و هر قسمت 2.5 صفحه word می باشد . ان شاءالله قسمت بعدی در 3 روز آینده ارسال خواهد شد .
این داستان واقعی نیست ، ولی شاید حقیقت داشته باشد .
*****************************************
با دستانِ کوچکش درِ هال را به آرامی بست و در حالی که زیر سرکشِ حیاط قرار داشت ، به قطرات باران ، که آب حوض را مواج می کردند و همینطور به بخارِ سفیدی که در آسمان شکل گرفته بود ؛ نگاه می کرد . زیپ کاپشن را بالا کشید ؛ اما زیپ به زنجیرِ پلاک ، که بر روی آن آیاتی از قرآن حک شده بود ؛ گیرکرد . با تقلا توانست زنجیر را از زیپ جدا کند ؛ اما آنقدر آن را محکم کشیده بود که زنجیر پاره شد . با حسرت به آن نگاه کرد و سپس پلاک را درون جیب کاپشن گذاشت . کلاهِ کاپشن را بر روی سر انداخت و از پله های حیاط پایین آمد و به طرف پارکینگ که در گوشه ی حیاط باریکه ی درازی را تشکیل داده بود قدم برداشت . آب از سایبان پارکینگ ، همچون آبشاری از کوه سرازیر می شد . کودک به طرف پدرش که در انتهای پارکینگ بود حرکت می کرد . صداهای ضربه از کف پراید به گوشش می رسید . مرد به آچار ضربه میزد تا مهره ها را بازکند . ناگهان دستی پای او را تکان داد . حجم کوچک دست برایش آشنا بود ؛ بی آنکه نگاهی بکند گفت : چیه پسرم ؟
_ بابای یه لحظه بیا ... مرد از زیر ماشین بیرون آمد . گفت : جانم ؟
_ : توپم خونه ی همسایه ست .... و پلاک از جیب کودک افتاد . مرد در حالی که پلاک را از روی زمین برمی داشت گفت : دوباره دزدکی رفتی بیرون ؟ ....
_ مامان فهمید ! ، گفت با پدرت برو توپ رو بیار ، بریم بیاریمش ؟ ... مرد وقتی زنجیر را پاره دید ، گفت : با زنجیر چیکار کردی ؟
کودک پلاک را از پدرش گرفت ، گفت : بابای پلاک رو ول کن ... و آن را دوباره درون جیب گذاشت . گفت : بریم توپ رو بیاریم ؟ ...
_ الان کار دارم ، یه ساعت دیگه با هم می ریم
_ تورو خدا ! ...
_ عزیزم انقدر قسم نده ! ، بذار کارم تموم شه با هم می ریم ! ، درضمن دیگه دزدکی نمیری بیرون ! ، مثل اینکه یادت رفت دو تا از دوستاتو چند ماه پیش دزدیدن ، تو که نمی خوای نفر سوم باشی ! ... مرد دستان کودک را گرفت و آنها را بوسید . گفت : پسرم تو هنوز بچه ای ، فقط 6 سالته ، هر وقت بزرگ شدی تنهایی برو بیرون ، اگه بدزدنت چه خاکی تو سرم بریزم .... کودک نفس عمیقی کشید ، و با نگاهی گرفته گفت : باشه ... مسیر خروجی پارکینگ را پیش گرفت . نگاهش به سایبان رفت که فقط چکه می کرد ؛ و همینطور آب حوض ، که در آرامش به سر می برد . ابرهای تیره ، برای کودک ارتشی از اهریمن بود ، که آسمان عصر را فرا می گرفت .
دقایقی بعد صدای ترمز سفتی به گوشِ مرد رسید . گردنش به طرف صدا چرخید . سپس صدای درجا چرخیدن لاستیک و بعد از آن حرکت ماشین ، چیزی بود که پس از آن ترمز انتظارش را داشت ، گفت : مردم چقدر بی ملاحظاً ...
ساعتی گذشت و کار مرد به پایان رسید . همسرش را دید که سراسیمه به طرفش نزدیک می شد . زن نفس زنان گفت : خونه رو زیرو رو کردم نبود !
_ کی ؟!
_ امیر محمد !
مرد مسیرِ در را پیش گرفت،گفت: شاید رفته بیرون !...
زن هم به دنبال شوهرش دوید، گفت: لای در باز بود ولی بیرون هم نبود...
درِ حیاط را باز کرد و به طول و عرض خیابان پهن و خلوت نگاهی انداخت ؛ حتی از درختان به ردیف ایستاده کنار پیاده رو هم غافل نماند . اما اثری از فرزندش نبود . بوی زُخم هوای بارانی ریه اش را پر کرده بود . از پیاده رو به طرف اسفالت رفت ، نگاهی گذرا به اگو کرد . به جزء برگ های رنگی درختان و قوطی های حلبی که با آب حرکت می کردند ، چیز دیگری ندید . با دیدن رد لاستیک بر روی اسفالت که بر روی سرعت گیر هم نقش بسته بود ؛ به یاد ترمز یک ساعت پیش افتاد . ترس در وجودش شدت گرفت و بدنش گرم شد . سردی را فقط بر روی نوک انگشتانش حس می کرد . گوش هایش سوت می کشیدند و پیشانیش خیس شده بود . بغض همچون سدی بود که راه نفس کشیدنش را می بست . توان جواب دادن به همسرش را نداشت . زن با تقلا دست شوهرش را کشید ؛ وفتی چهره ی برافروخته و به رنگ سرخ تیره ای در آمده ی مرد را دید ، سکوت مرگباری کرد ؛ و تیر خلاص نگاهش را به طول و عرض خیابان شلیک کرد و در حالی که به عقب برمی گشت ، باریکه ی اشک بر گونه اش جاری شد .
صدای بسته شدن در گردن هر دو را چرخاند . پیرمردی قد بلند با کلاه شاپوی کرمی و پالتوی به رنگ آن ، که عصای قهوه ای چوبی در دست داشت از درِ زرد رنگ خارج شد . به دنبال روزنه ی امید به طرف او دویدند . مرد با دلشوره گفت : سلام آقای سمیعی !! ... سمیعی با چهره ای بشاش گفت : عصر بخیر صادق جان ! ... صادق حرف او را قطع کرد تا کار به احوال پرسی طولانی نکشد ؛ گفت : ببخشید پسرمون رو ندیدید ؟!
پیرمرد با دیدن چهره ی آشفته ی آنها گفت : چیزی شده ؟ ... زن دستی به گونه هایش کشید ، گفت : بچمون نیست !!
سمیعی برای دلداری با تبسم گفت : جای ترسی نداره ... و نگاهی به خیابان کرد؛ وقتی آن را خلوت دید، چهره اش آشفته تر شد و جملات آخر را آهسته گفت گوی که انگار پچ پچ می کرد : شاید همین دور و اطراف باشه !... و سکوت کرد .
صادق با درماندگی و بغضی که هنوز در گلویش مقاومت می کرد ، گفت : یه ساعت پیش ماشینی ترمز سفتی گرفت ! ... و به رد لاستیک اشاره کرد . گریه های زن به هق هق تبدیل شد . سمیعی از شدت ناراحتی با یک دست به تیر بتونی چراغ برق ، و با دست دیگر به عصا تکیه داد . گفت : نباید دست رو دست بذاریم !! ، صادق جان سریع باید بریم کلانتری ! ...
زن به اصرار شوهرش ، اینکه شاید فرزندشان دزدیده نشده باشد و برگردد ؛ در خانه ماند .
ساعتی گذشت . پیرمرد در حالی که به همراه صادق در محوطه ی کلانتری به طرف در خروجی حرکت می کرد ، گفت : پسرم نباید خودت رو ببازی ! ...
صادق با درماندگی جواب داد : چی دارید میگید آقای سمیعی ! ، این اولین بار نیست که این اتفاق می افته اون هم تو همون خیابون لعنتی ! ، قبلیارو کسی پیدا نکرد ! ، حتی جنازه هاشون رو . اگه بچم پیدا نشه چی ؟... و کنار در خروجی ایستاد . سمیعی بازوی او را به گرمی فشار داد ؛ گفت : امیدوار باش این پرونده با دوتای قبلی فرق می کنه ، حداقل یه رد لاستیکی هست ، شاید پلیس بتونه ازش چیزی پیدا کنه ؛ در ضمن اون افسر شمارش رو بهت داد ، خوب فکر کن ، و به هرکس یا چیزی شک کردی ، بهش زنگ بزن ... حرف های سمیعی کورسوی امید را در دل صادق روشن نگه داشت ؛ و از در کلانتری خارج شدند .
صادق : شرمنده آقای سمیعی ، برگشتن رو می خوام تنها قدم بزنم ...
سمیعی : مشکلی نیست صادق جان ، قدم زدن سبکت می کنه ، من هم کاری دارم باید انجامش بدم ، شب سعی می کنم ببینمت ...
در مسیر بازگشت آسمان رنگ می باخت ، صادق یقه اش را بالا کشید تا سپری در برابر زوزه های باد باشد . نمی خواست مسیر تمام شود . از نگاه کردن به ویترین های اسباب بازی بیزار بود. با شست قطره ی بی اختیار سرازیر شده را پاک کرد ، و توجهی به بدگوی های عابرانی که بی اختیار به آنها تنه می زد نداشت . با صدای بوق به خود آمد و از اسفالت به طرف پیاده رو حرکت کرد . وقتی خود را در خیابان «طلوع» ، خیابانی که کابوسی برای اهالی شده بود ، دید ؛ آسمان در تاریکی به سر می برد . از کنار تیر چراغ برق بتونی که نورش در حال افول بود رد شد ؛ و با خاموش شدن آن ، نگاه صادق را به خود جلب کرد . همانطور که به راه خود ادامه می داد دسته کلید ها را از جیب در آورد و به خانه های اطراف نظری انداخت . ساعت موچی 7 را نشان می داد و بیش از یک ساعت پیاده روی کرده بود . هنوز کلید را درونِ در نگذاشت که همسرش در را باز کرد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

14

محمد حشمتی فر ,فاطمه محمودی ماهانی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (2/2/1395),الف.اندیشه (2/2/1395),زهرابادره (آنا) (2/2/1395),م.ماندگار (2/2/1395),رضا فرازمند (2/2/1395),حمیده دیندار (3/2/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (3/2/1395),داوود فرخ زاديان (3/2/1395),بهروزعامری (3/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (3/2/1395), زینب ارونی (3/2/1395),آرمیتا مولوی (3/2/1395),ابوالحسن اکبری (3/2/1395),احمد دولت ابادی (3/2/1395),محبت امیرنژاد (3/2/1395), ناصرباران دوست (4/2/1395),شهره کبودوندپور (4/2/1395),آرمیتا مولوی (4/2/1395),همایون به آیین (4/2/1395),محمد حشمتی فر (4/2/1395), ناصرباران دوست (5/2/1395),شيدا سهرابى (5/2/1395),ح شریفی (7/2/1395),نیما موذن (7/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (7/2/1395),مهدی چالی ها (7/2/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (9/2/1395),ح شریفی (12/2/1395),ح شریفی (12/2/1395),ح شریفی (12/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (17/2/1395),نیلوفرشادان (26/2/1395),ح شریفی (30/2/1395),ح شریفی (10/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),نهال پارسا (13/3/1395),ح شریفی (23/3/1395),مریم صیاد آموز (24/6/1395),همایون به آیین (14/10/1395),همایون به آیین (3/2/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 15:54

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام
برمیگردم:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:30

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم دخت ایمن
منتظر حضور و نقدتون می مانم@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 14:56

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر استاد فروتن سایت:)
خیلی عالی بود جناب...
یاد شیرین کاریای خودم افتادم!
من وقتی کوچیک بودم یکی دوبار به طرز نامحسوسی خودم رو قایم کرده بودم..آخریش هم مربوط به زمانی بود که تو یخچال قایم شدم=)) بنده خدا مامانم تا مرز سکته رفت و برگشت...البته در دوران طفولیت و جاهلی:D
توصیفاتتون خیلی قشنگ بود...
من منتظر ادامه داستان میمونم:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 23:38

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم دخت ایمن
خیلی خوش آمدید
عجب جریانی بود طفولیت شما :)
بنده هم شرین کاری های خودم را داشتم و مادر از خجالت بنده هم در می آمد :)
در کل از اینکه آمدید و خواندید متشکرم
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 17:34

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب شریفی گرامی

خوشحالم که سیستم کامپیوترتون درست شد و ما هم تونستیم داستان خوبی از شما بخونیم .

اسم داستان خیلی خوب انتخاب شده کابوس طلوع که با فضای داستان هم خوانی داره .

موضوع داستان بسیار تکاندن دهنده و تلخ است . و منو به یاد موضوع اخیر دخترک افغانی ستایش می اندازه ... بسیار تلخ و فراموش نشدنی برای همه مخصوصن پدر و مادر !

اما بریم سر نگارش داستان که خوب شروع شد با فضا سازی و توصیفات خوب .
اما چند تا نکته :

حالت محاوره ای بابا همون بابایی میشه دیگه که چند بار نوشتید بابای
بوی زهم درسته و اینکه به نظرم این صفت برای باران جور در نمیاد چون برای باران معمولن بوی نم و طراوت و ... به ذهن میاد .
این جمله یه کم مشکل داره : وقتی چهره ی برافروخته و به رنگ سرخ تیره ای در آمده ی مرد را دید ...
و این جمله : جملات آخر را آهسته گفت گوی که انگار پچ پچ می کرد ! گویی و انگار هر دو یک معنی دارد و به کار بردنش در یک جمله صحیح نیست .
جمله ی محاوره ی مرد مسن : جای ترسی نداره ! زیاد جالب نیست به نظرم مثلن اگر می نوشتید نگران نباشید بهتر بود .
مچ دست :D هم بود بگم تا یادم نرفته :D
به کار بردن صفت سفت برای ترمز خیلی مناسب نیست .

انتظار داشتم پدر در مقابل پلاک و زنجیر پاره شده ی پسر عکس العمل دیگری نشان دهد . مثل دنیای حقیقی ...!

و اینکه من به همون آقای پیر همسایه آقای سمیعی شک دارم ...

خوشحالم که نوشتید .زیاده گویی منو ببخشید . و اینکه امیدوارم از این مدل داستانها برای هیچ خانواده ای اتفاق نیفتد .

بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم .

شاد و پیروز باشید .@};-


@الف.اندیشه توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:37

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر بانو اندیشه گرامی
بله فعلاً روبه راه شد .
چند هفته ای طول کشید تا اسم داستان رو انتخاب کردم ( نزدیک به یک ماه )
و خوشحال هستم از عنوان آن خوشتان آمد :)
موضوع دخترک افغانی را نشنیده ام ، و حقیقت امر سراغ هیچ یک از موضوعات روزنامه ای که پیرو حوادث هستند نمی روم ، چون خوشم نمی آید . خداوند به همه ی بندگانش رحم کند .
در رابطه با داستان ، بی شک از شما متشکر هستم و خیلی خوشحالم که بانوی مهربانی نظیر شما ، با نقد زیبا داستان بنده را نوازش کرد . ممنونم

و اما داستان
بانو ، وقتی وآژه ی " بابایی " را گفتید ، جا خوردم ، فکر کردم ( جسارته ) شما اشتباه کردید . اما وقتی دسته گلم را دیدم شوکه شدم . بارها متن را خواندم و وآژه ی " بابای " را " بابایی " خواندم و نمیدانم چطور متوجه نشدم . باز هم ممنونم
ذر رابطه با زهم که بنده نوشتم " زُخم " . در جای از شهرهای کشور ، فکر کنم جنوب به آن " زُفر " می گویند . در لغت نامه ی دهخدا ( در اینترنت ) با نام " زُخم " یا همان نوشتم " زُخم دهخدا " که این را نوشت : طعم و بویی که از سفیدة تخم مرغ خام یا از گوشت خام هنگام پختن در آب برآید ...
و با " زُهم " هم سرچ کردم و این را نوشت : ) گندیده شدن گوشت . قیاس شود با زُخْم ... بگمانم هر دو درست با شند . اما در رابطه با وصف باران و هوای آن . درست است گفته ی شما . اما در آ« شرایط خواستم رنگ دیگری به وضعیت موجود بدهم چون جای بر ای توصیف طراوت نبود . اما بنده به کرات پس از بارش زیبایی باران بوی زهم یا همان زخم را استشمام کردم . ولی باز هم ممنونم
اما چهره ی "بر افروخته ... "و الی آخری که به آن اشاره داشتید . مقصود بنده این بود ، کاراکتر با آشفتگی و صورتی که سرخی مایل به تیرگی بر چهره اش بود . نمی توان گفت کبودی شکل . اما حالت فشاری زیاد که بر صورت نقش می بندد . و بی شک ایراد از بنده است . و بار دیگر هم ممنونم .
در رابطه با گوی و انگار ، بله حق با شماست و باید به آن دقت می کردم و جای تشکر دارد .@};-
در رابطه با جمله ی سمیعی وقتی گفت : جای ترسی نداره ... بخاطر این بود که این اتفاق چند باری تکرار شده بود . و بی شک جمله ی پیشنهادی شما هم زیبا بود و باز هم ممنونم
فقط متوجه مچ دست نشدم ، اگه توضیح بدهید ممنون می شوم:)
و اما ادامه در نظر بعد:)


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:38

نمایش مشخصات ح شریفی در رابطه با ترمز . به گمانم اشکالی نداره چون چند باری در جاهای مختلف شنیدم اما پیش از این نوشته بودم ترمز کشدار . که نمی دونم چطور عوضش کردم .
واکنش پدر در رابطه با زنجیر پاره ، دیدم برخی پدرها واکنش سردی نشان دادند و چون پسرک کودک بود ، گمان بردم که واکنش آرام باشد نه خشن
و اما شک شما ، یکی از زیبای های داستان تحریک ذهن مخاطب و شک و تردید هاست .
بانو ، بی نهایت متشکرم و خوشحالم که بانو اندیشه ایرادات و جود را به بنده گوش زد کردند . ممنونم
امیدوارم برای هیچ کس اتفاق تلخی نیفتد
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه درودی دوباره

اشتباه تایپی بوده احتمالن که مچ را موچ نوشتید !:)


@الف.اندیشه توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 00:54

نمایش مشخصات ح شریفی سلامی دیگر
باز هم عذر تقصیر :"> :">
نمیدانم چرا توجه نکردم ، مقصود ساعت مچی بود .
یک بار حواسم نبود به جای اینکه بگویم " خدا " نوشتم " خودا " نمی دانم چرا :-s
راستی داستان را دیدم ، ولی الان چون منزل تشریف ندارم ، نمی توانم بخوانم ، ان شاءالله فردا
باز هم متشکرم
موفق باشید


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 00:55

نمایش مشخصات ح شریفی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 19:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي شريفي عزيز و گرامي
از اينكه بعد از مدت ها دست به قلم شديد خوشحالم
داستان جنايي مهيجي نوشته بودي ، لحظات سخت پدر و مادر فرزند گم كرده را خوب تصويرسازي كرده ايد .
يه قول دخترم اعظم منم ياد ستايش افتادم
در هر صورت منتظر ادامه داستان مي مانم خدا كنه امير محمد پيدا بشه .
براي قلم جذاب شما آرزوي موفقيت دارم
ميلاد امير مومنان و روز ايثار گران عشق بر شما و همه دوستان عزيز مبارك @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:41

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو بادره
ممنونم که حضور پیدا کردید و شما مثل همیشه به بنده لطف دارید .
متشکر از تمجید و تعریف شما ، سعی می کنم قسمت بعدی را بهتر نشان دهم
بله متءسفانه ، از این اتفاق ها همه جای دنیا می افتد و خدا کند که تمام شود .
تشکر از حضور همیشه سبزتان
و بنده هم این ایام با سعادت و میلاد حضرت علی ( علیه السلام ) را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک عرض می کنم
موفق و پیروز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 20:57

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شریفی
داستان خوبیست و پر کشش
منتظر ادامه داستان هستم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:43

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم ماندگار
خوش آمدید
ممنونم که خواندید و خوشحالم که خوشتان آمد
شاد و پیروز باشید@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:09

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب زیبا نگاشتی واجتماعی

بهره بردم

قلمتان رقصان

ودلتان بهاری@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:44

نمایش مشخصات ح شریفی سلام جناب فرازمند عزیز و گرامی
تشکر فراوان دارم از حضورتون و نظر پر انرژی که بنده را مهمان آن کردید
ممنونم استاد عزیز
خوش باشید و موفق @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 10:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تعليق خوب در رئاليست جادويی! بسيار عالی!
تشبيه های بكر و خلاقانه تان تحسين دارد.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 23:35

نمایش مشخصات ح شریفی سلام دوست خوبم آقای جعفری گرامی
تشکر از تعریف و تمجیدتان و ممنون از اینکه حضور پیدا کردید
@};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 12:26

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

البته درسته که از هوون اول حواسم رفت پیش اتفاقهای وحشتناک جامعه برای بچه ها و.. اما هرچه بنویسیم کمه

برای بوی زخم بعد از بارندگی فکر کنم یک اصطلاح دیگه هست


درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 23:40

نمایش مشخصات ح شریفی سلام استاد عزیز
ممنونم بزرگوار ، حضورتان دلگرمی ست
بله ، در رابطه بوی بعد از باران ، شبیه به بوی ماهی و از این جور چیز هاست ، فکر کنم بر می گردد به مناطق آب و هوای شهرها . تنها وآژه ی که به ذهنم رسید همان بود که نوشتم ، ولی باز هم حق با شماست @};-
ممنونم از حضورتان ، خوش باشید@};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 15:04

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
زیبا ، روان و دلهره آور

تا قسمت بعد
موفق باشید و شاد .@};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 23:42

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر آقای ناصرالملکی
تشکر بزرگوار
امیدوارم در قسمت بعد بتوانم شما دوست عزیز را راضی نگه دارم
خوش باشید و موید @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 19:41

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 23:43

نمایش مشخصات ح شریفی خانم آرمیتا ، سلام
تشکر از حضورتون @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 19:53

سلام جناب شریفی عزیز.
خوشحالم بعد مدتها داستانی از شما بزرگوارا خواندم.
راستش دو تا دافعه در داستانتان دیدم. دافعه ای که ممکن است خواننده های بیرون این سایت که اتفاقی این داستان را بخواهند شروع کنند به خواندش برایشان پیش بیاید.
ما اعضا که قلم خوب شما را میشناسیم حتما سعی خواهیم کرد از آن دافعه ها بگذریم و تا آخر بخوانیم اما بهتر دیدم که آن ها را بگویم.
یکی اسم داستان است
" کابوس در طلوع" نه اصلا خواننده جذب کن که نیست هیچ! مخاطب را نیز پس می زند. کابوس در کنار طلوع هم خوانی ندارند. شاید بعضی ها پیدا شوند و بخواهند دلیل بیاورند که نه اینگونه می شود و آنگونه می شود. اما در حقیقت این دو کلمه ضد هم هستن و مخاطب را دفع می کند.
دافعه بعدی شروع داستان است که با انرژی بسیار بسیار پایین شروع می شود. نمی گویم حتما باید انرژی بالایی داشته باشد اما انقدر هم پایین هم سم است.
اما در ادامه کارتان عالی بود.
از شما مچکرم که می نویسید و امید که یکی از بهترین ها باشید.
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 23:59

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب ، خانم مقدسی گرامی
تشکر از اینکه ایراد های موجود در داستان را بازگو کردید
قصد سرپوشی از اشتباهم و همینطور دفاع از عنوان و شروع را ندارم .
عنوان را با اطلاع قبلی از تضاد ها انتخاب کردم ، چون شما بهتر می دانید ، طلوع نشانه ی حیاط و روشنی ست و کابوس یعنی تاریکی و وحشت است ؛ و با هم متضاد هستند .
خواستم با این عنوان مخاطب را جذب کنم ، گویا دفع کردم :) ، مقصود نویسنده از عنوان داستان ، کابوسی ست که ماه ها دامن اهالی آن خیابان را گرفته بود و یاد در نوع دیگر ، کابوس بچه ها ، و اما طلوع ، از نام آن اولین چیز ، آفتاب را تصور می کنیم ؛ ولی مقصود نویسنده همان خیابان بود . یا به قولی " کابوس در خیابان طلوع " و نویسنده با حذف وآژه ی " خیابان " خواست تضاد ایجاد کند . باور کنید بزرگوار چند هفته ، یا در واقع شاید بیش از یک ماه ، درگیر عنوان بودم ، که ان شاءالله در پایان داستان ، اسامی آن عنوان های مد نظر را خواهم گذاشت
اما در رابطه با شروع ، باز هم نویسنده با اطلاع قبلی این نوع شروع را آغاز کرد . نویسنده قصد داشت ، با شروع یا ریتمی آرام ، داستانی را شروع کند که دارای عنوانی متضاد است . و در طول داستان و پاراگراف های ابتدای در دیالوگ پدر و پسر ، زمانی که پدر می گوید " ... تو که نمی خوای نفر سوم باشی ... " به مخاطب القا بکند قصد وقوع حادثه ای هست که پیش از آن افتاده بود . که به این شکل به تدریج از یک شروع آرام به شروع هیجانی و بحران برسیم و در نهایت انتظار و اوج
بانو از اینکه حضور پیدا کردید خیلی متشکرم ، و نظر شما بزرگوار برای بنده دلگرمی بزرگی ست .
شاد باشید و همیشه پیروز@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 20:32

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استادشریفی .خوشحالم که دوباره دست به قلم شده اید.موضوع داستان وهم چنین پردازش آن خیلی عالی بود .منتظر قسنت دوم داستان هستم .موفق باشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 00:03

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر استاد اکبری نازنین
تشکر بزرگوار ، از اینکه خواندید و نظر گذاشتید . باعث افتخار است@};-
بنده حتی شاگرد هم نیستم ، جاروکشی هستم که با افتخار در میان میز ها به دنبال قلمی برای خط خطی کردن کاغذهای مچاله شده هستم . وآژه ی استاد سنگین ست و کمر بنده نحیف @};- @};-
موید و پیروز باشید @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 20:35

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر شما جناب شریفی. {می باشد} را خیلی وقت است که از ادبیات برداشته اند. نگو که نمی دانستی


@احمد دولت ابادی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 00:07

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب دولت ابادی عزیز@};-
حقیقت امر نمی دانستم .
آن را ضمیمه خواهم کرد ، تا هیچ گاه فراموش نکنم
ممنونم از نگاه پر مهرتان . امید دارم که داستان را بخوانید و مرا با نقد زیبای تشویق کنید .
شاد باشید و همیشه موفق@};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 09:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر آقای شریفی بزرگوار
عرض ادب و احترام
داستنان خیلی عالی شروع شده و به نرمی دلشوره را به خواننده القا می کند .فضا سازی خیلی خوب است و توصیفات عالی است.
کشش و حس تعلیق داستان چشمگیر است و مخاطب را در تب انتظار برای ادامه نگه می دارد .
لذت بردم از خوانش داستانتون
برقرار باشید
@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 15:35

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب باران دوست عزیز@};-
خوش آمدید بزرگوار
بسیار بسیار سپاسگزارم ، خوشحالم که توانستم رضایت شما را در قسمت اول جلب کنم و امیدوارم در قسمت بعد شاهد رضایت شما باشم .
تشکر از حضورتون و ممنون از اینکه خواندید و نظر با ارزشتون رو گذاشتید
موفق و پیروز باشید @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 10:49

سلام جناب شریفی بزرگوار
قلم رنجه فرمودین پس از ماههای متمادی :)
داستانتان سرانجام منتشر شد و اعتراف می کنم حس تعلیق فراوانی دارد
نقدهای ادبی رو هم دوستان تذکر دادند پس نقد محتوایی بماند برای بخش پایانی
حدس می زنم مجرد باشید ولی واقعا گم شدن فرزند یکی از اتفاقهای تلخ زندگی است که 5 دقیقه ی آن هزار سال طول می کشد
به قول اندیشه یاد اتفاق اخیر ستایش افغانی افتادم :(
همان شنل قرمزی معروف در شعر یغما گلرویی که متاسفانه لقمه ی اقا گرگه شد!!!
نویسا باشید @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 15:59

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم کبودوندپور گرامی
لطف دارید . خیلی وقت بود خواستم داستان بذارم ولی سیستم دچار مشکل شد . :(
بله با هزار بسم الله و لله اکبر تونستم ارسالش کنم . دوستان لطف کردند و ایرادات رو گفتند ، که این باعثه خوشحالی بنده است .
بله همینطور ، مجرد هستم ، اما سعی کردم حس پدرانه رو به کار بگیرم ، اما نمی دونم چقدر موفق بودم .
ان شاءالله همه ی مردم در آرامش و سلامتی باشند . ماجرای دختر افغانی رو همین الان خوندم ، واقعاً متأثر شدم . انسان تا چه اندازه می تواند رذل شود . حقا که حضرت علی ( علیه السلام ) راست گفتند : خداوند عقل را براى فرشتگان قرار داده بدون شهوت و براى حیوانات شهوت را قرار داده بدون عقل، و براى بنى آدم هم عقل را قرار داده و هم شهوت را، پس هر کس از انسان‌‌ها عقلش بر شهوتش پیروز شود از فرشتگان برتر است، و هر کس شهوتش بر عقلش غلبه کند از حیوانات پست‌‏تر است.

درود بر شما بزرگوار ، شاد و همیشه در امنیت خاطر باشید @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 14:45

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت آقای شریفی گرامی
قسپت اول داستان شما رو خوندم ،خوب شروع شده بود اما در ادامه خیلی وارد جزییات میشید و اطلاعات داستانی و دیالوگها یی به مخاطب میدید که ممکنه اونو از وسط راه برگردونه چون تعلیق کمه ،
از توصیف و شخصیت پردازی شما خو شم اومد و منتظر قسمت دو، داستان میمونم
سپاس


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 16:21

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت خواهر بزرگوارم خانم ارونی
تشکر از اینکه وقت گذاشتید و خواندید . نقد به جای بود . آن را بی برو برگرد می پذیرم . بگمانم همان جای که صادق و سمیعی در کلانتری بودند . باور کنید چند جای دیگر از آن را هم حذف کردم ، به همین ریتم بود . شبیه به گزارش . همان اندازه ای که گذاشته بودم ، و آن را خواندید . برای بنده هم جالب نبود . همانند دست اندازی که می بایست تحملش کنم .
سعی می کنم در قسمت بعد این مورد را اصلاح کنم .
بنده هم در قسمت بعد منتظر شما خواهم ماند
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 17:30

درود بر جناب شریفی عزیز و مهربان
از آنجا که بنظر می آید اتفاقی برای پسر کوچولوی داستان افتاده،شروع داستان بسیار مناسب بود از این حیث که با کلماتی مانند(دستان کوچکش)و (به آرامی بست) معصومیت پسربچه و جلب محبت خواننده را درپی داشته و همچنین با جمله(در حالیکه زیر سرکش حیاط قرار داشت...) مورد تعرض و هجوم قرار گرفتن و بی دفاع بودن پسربچه را تداعی نموده است. با یک شروع خوب، نویسنده اشاره ای به پلاک کرده که لاجرم باید نقشی در ادامه داستان داشته باشد و این اولین کشش داستانی را در جای مناسب رقم زده است. اما ایکاش اشاره ای به (...مثل اینکه یادت رفت دو تا از دوستاتو چندماه پیش دزدیدن...) نمیشد و اکنون که شده امیدوارم ماجرای گم شدن پسربچه همین موضوعی نباشد که خواننده از جمله مورد مثال به ذهنش خطور میکنه! ایکاش بعد از شنیدن صدای ترمز پدر داستان آن جمله محاوره ای را نمی گفت! جمله ای که انگار بصورت مصنوعی گفته شده تا به خواننده این موضوع را تحمیل کند که او مثلن نمیداند که خطری برای بچه اش ممکنه رخ داده باشد!
در پایان باید به فضاسازی خوب و مناسب اشاره کرد که محیط بارانی و حس دلهره و نگرانی را به خواننده انتقال می دهد.


@همایون به آیین توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 22:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت آقای به آیین گرامی
لطف دارید بزرگوار ، سعی کردم با شروع ابتدای که ریتم نسبتاً آرامی داشت ، مخاطب را در محیط داستان قرار بدهم . خوشحالم که توانستم در ابتدای کار نظر شما را جلب کنم . و اما پلاک کودک ، از اینکه به نکات ریزی اشاره می کنید خوشحالم . در رابطه با اشاره به جمله ای که بیان کردید (...مثل اینکه یادت رفت دو تا از دوستاتو چندماه پیش دزدیدن...) ، نویسنده قصد داشت عنوانی را که انتخاب کرده بود با این جمله به مخاطب القا بکند ؛ و مخاطب با خود بگوید : یعنی قرار است اتفاقی بیفتد ؟ ، یا اینکه منتظر اتفاقی باشد و داستان را ادامه بدهد .
در صدای ترمز ، زمانی که پدر داستان آن جمله را گفت . نویسنده قصد داشت ، بگوید که چنین صداهای در آن خیابان تکراری بوده و دلیل آن بی ملاحضه بودن رانندگان نسبت به ساکنین آن خیابان است . اگر یادتان باشد ، پیش از آن دیالوگ گفته شد (... چیزی بود که پس از آن ترمز انتظارش را داشت... ) یعنی ترمز های مکرر بخاطر سرعت بالا در خیابان های عریض که شاهد آن هستیم ؛ و علاوه بر آن کودک چند باری دزدکی بیرون رفته بود ؛ و پدر به امید اینکه فرزندش را ترسانده و بیرون نمی رود ؛ نسبت به آن ترمز واکنشی نشان نداد .
از اینکه داستان را به خوبی بیان کردید و به ریز نکات اساسی آن اشاره کردید و ایراد آنها را گفتید ؛ خیلی سپاسگزارم و همین نقد ها هستند که مرا خوشحال می کنند .
شادی شما آرزوی من است ، موفق و پیروز باشید .@};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 18:47

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود جناب شریفی گرامی
حقیقت امر داستان گیرایی بود. چنان که مایلم هر چه زودتر دریابم چه بر سر امیر محمد و پدر و مادرش خواهد آمد.
اما
من هم در نام داستان آن ارتباطی که با موضوع وجود داشته باشد رو نمی بینم. شاید اگر در ابتدا به جای تعمیر ماشین از خوشی پدر و فرزند می گفتید که به یکباره کابوس می شود به موضوع نزدیکتر می شد.
نقش مادر هم در حادثه ای که وجودش را می خورد کمرنگ دیده می شود.
مشتاقانه خواهان خواندن ادامه داستان هستم;)


@محمد حشمتی فر توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 22:38

نمایش مشخصات ح شریفی سلام جناب حشمتی فر عزیز
از حضورتان متشکرم و از اینکه داستان را دوست داشتید خوشحالم
در رابطه با عنوان ، به خانم مقدسی بیان کردم که چرا این عنوان انتخاب شد ؛ و بی شک مخاطبین دید بهتری از نویسنده دارد ، چون نویسنده شاید احساسی برخورد بکند و مخاطب واقع بینانه . همانطور که به خانم مقدسی عرض کردم ، ان شاءالله در پایان داستان ، اسامی آن عنوان های مد نظر را خواهم گذاشت .
خواستم با پدر بیشتر آشنا بشید و با شخصیت آن ، زمانی که دست فرزندش را می بوسد نشان از عاطفه ی اوست .
مادر هم حق با شماست ، اما بخاطر اینکه داستان کوتاهی بود ، سعی کردم نقش و رفتار مادر را به عهدی مخاطب بگذارم و به بخش عمده بپردازم
ممنونم بزرگوار ، اشتیاق شما دلگرمی برای من است :)
شاد باشید و پیروز@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 20:09

نمایش مشخصات شيدا سهرابى
خاک عالم من الان چه چوری سلام کنم:-s :-s :-s :-s :-s :-s
سلام!
ن یعنی درودِ داستانکی!
اقا من شرمنده ی همه ی دوستانی شدم ک داستان آپ کردن چندروزه سایتو باز نکردم!
تقریبا ساعت هفت بازش کردم دیدم ک به به چه دست گلی ب آب دادم من کلی داستان آپ شده ک من متوجه نشدم!



اما داستانتون!
اول از همه بیشتر از اسم داستان خوشم امدش
بعد از اون بیشتر ترش از دیالوگایی ک بینِ پدر و پسر رد وبدل شدش خععععلی حسش دوست داشتم!
توصیفات خوب بود
تعلیقا خوب بود
کشش خوب بود!
بخدا اصلن متوجهه نشدم چطوری تموم شد!

زیبا زیبا زیبا
منتظ ادامشم@};-
همایون باشید


@شيدا سهرابى توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 15:55

نمایش مشخصات ح شریفی خانم سهرابى گرامی ، سلام
از اینکه شما را ناراحت کردم ، عذر می خواهم .
امیدوارم خانواده ها حواسشان به دور و اطراف زندگی باشد ، همانگونه که بیش از این خانم اندیشه به ماجرای دخترک افغانی اشاره کرده بودند .
و از نظری دیگر خوشحالم که شما حضور پیدا کردید و نظرتان را گذاشتید ؛ و باز خوشحاتر از اینکه خوشتان آمد .
از تعریف و تمجیدتان ممنونم @};-
برای شما بهترین ها را آرزو دارم ، موفق باشید @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 16:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
و عرض ادب خدمت آقای شریفی بزرگ
نقد داستان و تعریف وتمجید ها بماند برای قسمت بعدی ... البته میدونم ک خیلی دیر اومدم ... و معذرت میخوام از این بابت .. . قرار شده بود اگه داستان گذاشتید توی سایت و من نبودم .. وقتی اومدم خون به پا کنم ... ولی الان در سکوت نظر می نویسم ... خوشحالم ک بلاخره تونستم داستان شما رو بخونم
داستان رو ک خوندم یاد ماجرای قتل های زنجیره ای سال 83 افتادم شاید بی ربط به داستان هم باشه ..ولی اون روزها ک ماجراش رو از روزنامه جام جم دنبال میکردم ... هر شب کابوس می دیدم ... هنوزم اسمش یادمه محمد بیجه ک کارگر کوره اجر پزی بود.. یادمه توی اعترافات اخرش اعلام شد حدود 17 تا بچه رو دزدیده بود بهشون تجاوز کرده بعد کشته بودشون ...خودش گفته بود تصمیم داشتم تا حدود 100 تا بچه رو بکشم .. لامصب قساوت قلبی داشت بی نظیر .. خاطرات تلخی یادم اومد
ولی این توپ توی خونه همسایه انداختن هم خاطرات زیادی توی ذهنم اورد ..یه روز توپ مون افتاد توی خونه همسایه . بنده خدا کلافه شده صدامون زد ... وقتی رفتیم خونه شون ..کف حیاط نشست به صورت نمادین چاقو گذاشت توی توپ به دو نیمه کاملا مساوی تقسیمش کرد ..گفت حالا برید خونه .. همون عصر از روی لجش رفتیم سه تا توپ خردیدم..
مزه داره داستان خوندن و نقد نکردن ... حالا فهمیدم ک چرا شما هم داستان میخوندید ..فقط میاید میگید خوب بود و تمام .. خوب بود و تمام
برم قسمت بعدی
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 11:08

نمایش مشخصات ح شریفی ســـــــلام بانــــو
لطف دارید و خدا را شکر نیامدید و گرنه چه خون ها که ریخته نمی شد :D ;)
اولین باره این موضوع را می شنوم و اقعاً دردناک بوده . فکر می کردم از این اتفاقها فقط در آمریکاست . خدا به داد ما برسد . این بی مذهب ها از حیوان هم پست تر هستند . ببخشید که تداعی خاطرات بده بوده .
داستان توپ هم جالب بود . بنده خدا همسایه ، قدرش را باید دونست هری هست بهتر از سمیعیِ :)
حقیقتش را بخواهید وقتی به نویسنده بگویم فلان جا ایراد دارد و دوباره می بینم به همون سبک و سیاق نوشته حرصم می گیره :)
ممنونم بزرگوار ، موفق باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 12:24

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلامی دیگر
من الان رازی بزرگ کشف کردم ... فهمیدم ک چرا هر وقت نوشته هام رو میخونید بدون هیچ حرف و نقد و تذکری ... نظر مینویسید.. هیچی دیگه فقط با عذر خواهی بابت حرف گوش نکردن ..تمومش میکنم ..ولی باور کنید من عمدا این کار رو نمیکنم ..این ک نقد های دوستان برام مهم نباشه و به کارشون نبرم ..یادمه اوایل، داستان گذاشته بودم اومدید گفتید اگه این جمله اش رو اینطوری مینوشتی بهتر بود ..توی کسری از ثانیه داستان رو ویرایش کردم ... بگذریم ..بگذریم
من به شخصه عذر خواهی میکنم بابت حرص خودنتون
یعنی کاکام بخواد اینطوری حرص بخوره ..میخوام ک دنیا خراب بشه ..داستان نوشتن ک سرم بخوره دیگه:)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 17:15

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
نه بخدا قصدم چیز دیگری بود ، لطفاً به خودتون نگیرید .
خداوکیلی کلی گفتم :">
شما یه بار گفتید هدفتون از نوشتن تفننی بود . من هم سعی کردم چیز خاصی نگم . اما خدایش نوشته هاتون رو دوست داشتم و زیبا می نویسید
لطقاً از بنده خرده نگیرید ، خواهشاً
موفق باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 22:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مجددا سلام
معذرت میخوام مثل اینکه خیلی بد حرف زدم ...پوزش بازم پوزش .. یه خورده عصبانی بودم .. حرف الکی زدم
بله یادمه ک گفتم تفننی مینویسم ..هنوزم میگم ..شما همیشه لطف دارید ..من حق تعیین تکلیف برای کسی رو ندارم .. همین ک نوشته هام رو میخونید از سرمم هم زیاده ..منت دارم ...
عذر خواهی میکنم بابت حرفام
برقرار باشید و یا علی


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 14:38

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
اختیار دارید بزرگوار
بنده قصد این رو نداشتم شما رو ناراحت کنم
امیدوارم که ناراحت نشده باشید
موفق و پیروز باشید


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 18:27

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 11:00

نمایش مشخصات ح شریفی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.