وبلاگ


به صورت خود پنکیک زد و سپس سرمه کشید ؛ مژه های نحیفش با ریمل پرپشت شدند ، نگاهی به رژگونه انداخت ، پس از اینکه کارش با آن تمام شد به سراغ رژ لب رفت ؛ کمی از آینه فاصله گرفت ، با خنده ی موذیانه گفت : چی ساختم ! ... از صورت خود فیلم گرفت ، گفت : سلام محبوبه جون ! ، ماندانا هستم ! ، خوبی ؟ ، اگه میشه یه کلیپ رقص از خودت برام بذار ، دوستت دارم بای ! ...

****
چند روز پیش ، جستجوهای بی هدف در دنیای مجازی ، پای او را به وبلاگی باز کرد ، که درون ان عکس دختر مانتویی را دید ، با گذاشتن تصویر شکلک بر چهره ی خود نوشته بود : سلام ، من محبوبه هستم ، اگه هم وبلاگی های دُخملم بخوان چهره ام رو ببینند پیغام خصوصی بِدن ...
داوود با دیدن نام محبوبه ، زیر گوشش را گرفت ؛ یاد سیلی که شب عروسیِ عمویش از محبوبه خورده بود افتاد ؛ آن هم فقط به خاطر شماره دادن نصیبش شده بود . نمی دانست آن تصویر متعلق به کیست ، اما نام محبوبه زیر عکس داوود را مجاب کرد برای خود وبلاگی با نام ماندانا باز کند ، برای جلب اعتماد صاحب وبلاگ ، تصویر خود را با ابزار های چهره پردازی تغییر داد ، که با فریب دادن دوستش موفقیت خود را تست کرد ؛ عکس را درون یک مطلب رمزدار گذاشت و رمز را برای محبوبه ارسال کرد .
پسرِ 19 ساله ی لاغر اندام که تخصصش نازک کردن صدا و معرفی کردن خود بعنوان دختر و گرفتن شارژ از پسرهای ساده لوح بود ؛ این بار با ارسال عکس قصد فریب دختری را داشت ؛ دختری که با باوری اشتباه ، به داوود اعتماد کرد و عکس را برای او در یک مطلب رمزدار گذاشت .
داوود با دیدن عکس شگفت زده شد . همان محبوبه بود . صورت کشیده با موهای حنایی و ابروان باریک با چشم های بزرگ و لبان کوچک ، دختری که یک سال پیش داغ دوستی را با سیلی ، زیر گوش داوود گذاشت ؛ اما این بار به شیوه ای دیگر با داوود دوست شده بود . اکثر مطالب محبوبه ضد مرد و تمام مخلوقات مذکر بود . در برخی مطالب همجنس گرایان دختر را ستایش میکرد و در برخی نظرها هم خود را « لِز » معرفی کرده بود . داوود با خود گفت : پس محبوبه خانم همجنس بازه !! ، بذار زن عمو اینارو ببینه ، تا دیگه پُز برادر زادش رو نده ! ...
از جلوی مانیتور بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت ، بطری آب را از درون یخچال برداشت ، در حالی که بطری را سر میکشید به محبوبه هم فکر میکرد ، هر چه نفس کم می آورد فکرش هم عمیق تر می شد ؛ ناگهان بطری را از جلوی دهان برداشت و آب را سراسیمه بلعید و چند نفس عمیقی کشید ؛ همچون شناگری که در مرز خفگی بوده باشد . زیر لب میگفت : آره میشه ! ، میشه !! ... به سرعت به اتاقش برگشت اما با وسایل و مجله های آرایشی مادرش .
پس از 3 روز تمرین ، از خود بک عروس ساخت ، با گذاشتن کلاه گیس مادرش و سر کردن شال ، از صورت خود فیلم گرفت ، با کرشمه و صدای نازک گفت : سلام محبوبه جون ! ، ماندانا هستم ! ، خوبی ؟ ، اگه میشه یه کلیپ رقص از خودت برام بذار ، دوستت دارم بای ! ... و فیلم را در یک مطلب رمزدار برای محبوبه گذاشت .
ساعت ها درون اتاق 12 متری قدم می زد ، یا در گوشه ای می نشست و مشغول کندن رنگ دیوار میشد ؛ تا اینکه انتظار به پایان رسید و فیلم را دریافت کرد . رقص زیبایی محبوبه تحسین برانگیز بود . فیلم 30 ثانیه ای ، داوود را ساعت ها پشت مانیتور می نشاند ؛ لرزش سینه از پشت تاپ و همینطور پاهای سفیدی که باچرخش محبوبه و بالا رفتن دامن نمایان می شدند و صدای نرمی که در انتهای فیلم می گفت : خوب بود ماندانا جون؟! ... کاری میکرد که داوود انگشت حسرت بگزد .
قد محبوبه تا بینی اش می رسید ، در حالی که محبوبه را برهنه تصور میکرد بر روی تخت لم داد . باغ بزرگ و مملوء از گل های سرخی که محبوبه بر روی آنها دراز کشیده بود و با انگشت اشاره ، داوود را فرا می خواند . ناگهان چشمش را باز کرد ، صبح شده بود ؛ حتی در رویا هم نتوانست محبوبه را در آغوش بگیرد ، آغوشی که داوود را تشنه ی خود کرده بود . عزمش را جزم کرد و پس از اصرارهای زیاد توانست شماره ی محبوبه را بگیرد .
چند باری از از باجه به او زنگ زد ، صدای دلنشین محبوبه او را به سکوت دعوت میکرد و فقط از نرمی صدا لذت می برد ، محبوبه با استیصال گوشی را به بزرگترش داد ، صدای خشن و دورگه ای که داوود از ترس قطع میکرد .
او خوشحال بود از اینکه به یک قدمی محبوبه رسید ، ولی از گذاشتن قرار برای ملاقات می ترسید ، ملاقاتی که باید مردانگی خود را زیر پا می گذاشت .
درِ بالکن را باز کرد و پشت سر خود بست ، نگاهی به آسمان انداخت ، جز چند تکه ابر که قصد پنهان کردن ماه را داشتند چیز دیگری ندید . در حالی که خود را در آغوش گرفته بود به بخارِ دهانش نگاه میکرد که چگونه در هوا پخش میشد ؛ در میان بخار نگاهش به زن و مردی جلب شد که پشت پنجره مشغول عشق بازی بودند ؛ بهت زده به آنها نگاه میکرد که چگونه ارام از کنار پنجره دور می شدند . داوود نفس عمیقی کشید و سر تکان داد ، ولی ناگهان زن دوباره برگشت و این بار فقط لباس زیر تن داشت ؛ چشم های داوود گرد شدند و خود را به لبه ی بالکن چسباند ، بدنش گرم شد ، اما از هیجان می لرزید ، زن قصد خاموش کردن چراغ را داشت ، با دیدن داوود نیشخندی زد ، سینه بند را در آورد و چراغ را خاموش کرد . داوود دوباره نفس عمیقی کشید و با نگاهی پر از حسرت از بالکن خارج شد . ساعت 10 دقیقه از 10 گذشته بود ، تصاویر در ذهن داوود مجسم می شدند ، عشق بازی شبانه با محبوبه پشت پنجره ، تنها چیزی بود که در ذهنش جریان داشت . دیگر توان تحمل نداشت ، دل به دریا زد و با محبوبه تماس گرفت ؛ صدای محبوبه دوباره دل داوود را لرزاند ، اما خود را نه باخت ، صدایش را نازک کرد ، گفت : سلام محبوبه جون ! ، ماندانا هستم ! ...
محبوبه ذوق زده گفت : سلام ماندانا !! ، خوبی ؟! ... سابقه نداشت داوود شارژ موبایلش را برای کسی تمام کند ، اما این بار سیاست حکم میکرد و باید اعتماد او را جلب کند . پس از اینکه میخ اطمینان در دل محبوبه سفت شد ، با او قرار ملاقات گذاشت ، ملاقاتی که برای داوود پر از هیجان بود .
روز بعد طبق معمول پدر و مادرِ داوود سرکار رفتند و او مثل همیشه تنها ماند . ابتدا صورت ، گلو و مقداری از دست را اصلاح کرد و آرایش خود را با پیشرفت چشمگیری در عرض نیم ساعت به پایان رساند . سپس سینه بند را پوشید و زیر آن دو توپ ژله ای گذاشت ؛ پیراهن یقه اسکی را تن کرد و با ایستادن رو به روی آینه ، سینه های تقلبی را تنظیم داد . برای لحظه ای خود را محبوبه تصور کرد ؛ دستانش بر روی سینه چرخید ، ناگهان به خود آمد و در حالی که نگاهش به آینه بود ، گفت : چِت شده پسر ؟! ، مثل اینکه باورت شد !! ... ساپورت گیرش نیامد به همان شلوار جین (لی) اکتفا کرد ، مانتوی مادرش تا یک وجب زیر کمرش می رسید که این نوع پوشش از دنیای برخی دختر ها دور نبود . بعد از آن کلاه گیس را سر کرد و با انداختن شال به خلاقیت خود آفرین گفت . کاپشن دخترانه نداشت ، اما بخاطر محبوبه سرما را به جان خرید . پوتین های ته صاف را پا کرد و رأس ساعت خود را به قرار ملاقات رساند .
با اینکه آفتاب بر شهر خیمه انداخته بود اما هنوز ردی از مه دیده می شد . تردد مردم با ماسک های به ظاهر محافظ در میان دود ماشین هایی که همانند لاک پشت حرکت می کردند و با بوق اعلام وجود و یا اینکه مسافران را صدا می زدند و همینطور گدایان با ملیت های مختلف ، عرصه را برای داوود تنگ میکرد . در حالی که مستأصل بود ، با خود گفت : این همه جا الا ولیعصر ؟!!! ... پس از انتظار نیم ساعته محبوبه آمد ، داوود به او نزدیک شد و خود را معرفی کرد . آنها همچون دارکوبی که تنه ی درخت را سوراخ میکند ، با بوسه های ریز صورت یکدیگر را نوک میزدند . محبوبه در حالی که متبسم بود گفت : ماشاءالله چقدر قدِت بلندِ ماندانا جون !! ... و هردو خندیدند ، محبوبه در ادامه گفت : خُب کجا بریم ؟ ...
داوود با نگاهی موذیانه گفت : بریم سینما ! ... از دوستان با تجربه اش شنیده بود که بهترین جا برای برخی کارهای مخفیانه سینماست ، آن هم فیلم های کم فروش . محبوبه با دوست دختر دروغین خود وآرد سینما شد و در گوشه ای نشست ، سینما خلوت بود همان گونه که داوود آرزو میکرد .
دقایقی از فیلم سپری شد ، داوود آرام دست محبوبه را گرفت ، محبوبه با خنده ی وسوسه کننده ای داوود را از خود بی خود کرد ، در حالی که با انگشت از چانه تا گلوی محبوبه را نوازش میکرد ، آرام به او نزدیک می شد . اضطراب و هیجان درون داوود طوفان به پا کرد و محبوبه بی خبر از همه چیز به صندلی میخکوب شده بود ، خواست به داوود بگوید : داری چیکار میکنی ؟ ... اما جمله اش با کام گرفتن داوود قطع شد .
محبوبه شوکِ شده بود ، باورش نمی شد دوستش همجنس باز باشد ، او هم با اشتیاق مشغول کام جویی شد . لحظاتی به لذت گذشت ، ناگهان دست محبوبه که برای لذت بیشتر به زیر گلوی داوود رفته بود به موهای سینه ی داوود برخورد کرد و با ترس داوود را هول داد : اینا چی اند ؟!! ، موی سینه داری ؟!! ... داوود هُل شده بود ، تمام محسابتش به هم ریخت ، فکر نمیکرد محبوبه تا زیر گلو پیشروی بکند ، با صدای نازک گفت : اینا هیچی نیستند !! ...
ناگهان محبوبه با صدای دورگه گفت : پسری ؟!! ...
داوود از تغییر ناگهانی صدای محبوبه جاخورد ، صدا برایش آشنا بود ، برای لحظه ی کوتاهی خیره ماند و در عرض چند ثانیه همه ی احتمالات را در ذهن مرور کرد و یاد برادر دوقلوی محبوبه افتاد ، با تردید و تعجب گفت : بیژن تویی ؟!!! ...
بیژن نمی دانست طرف مقابلش داوود است ، با تعجب گفت : تو دیگه کی هستی ؟!!! ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.ماندگار ,آزاده اسلامی ,چیا سرابی ,حسین روحانی ,کامیار پورسرتیپ ,بهروزعامری ,فرزانه رازي ,رضا فرازمند ,اهورا جاوید ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حسن رحیمی مقدم ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

اميرمحمد نائيجيان (10/9/1394),نیما موذن (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),سحر ذاکری (10/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (10/9/1394),چیا سرابی (10/9/1394),همایون به آیین (10/9/1394),شهره کبودوندپور (10/9/1394),الف.اندیشه (10/9/1394),فرزانه رازي (9/9/1394),مریم مقدسی (9/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/9/1394),آزاده اسلامی (9/9/1394),زهرابادره (9/9/1394),بهروزعامری (9/9/1394), ناصرباران دوست (9/9/1394),عباس پیرمرادی (9/9/1394),حسین روحانی (10/9/1394), ناصرباران دوست (10/9/1394),سعید اسمعیل پور (10/9/1394),فاطمه مددی (10/9/1394),سحر ذاکری (10/9/1394),نادیابزرگی نژاد (10/9/1394),م.ماندگار (10/9/1394),کیمیا مرادی (10/9/1394), زینب ارونی (10/9/1394),آرمیتا مولوی (11/9/1394),کامیار پورسرتیپ (11/9/1394),شيدا سهرابى (11/9/1394),رضا فرازمند (11/9/1394),داوود فرخ زاديان (12/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (12/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (12/9/1394),فاطمه خجسته (14/9/1394),اهورا جاوید (15/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (15/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (16/9/1394),ح شریفی (17/9/1394),سمیه نوروزی (17/9/1394),ح شریفی (20/9/1394),ح شریفی (20/9/1394),محمد باقر نقی زاده (20/9/1394),اهورا جاوید (22/9/1394),ح شریفی (24/9/1394),سالار منوری خیاوی (25/9/1394),ح شریفی (25/9/1394),ح شریفی (25/9/1394),ح شریفی (27/9/1394),ح شریفی (29/9/1394),سبحان بامداد (3/10/1394),ح شریفی (3/10/1394),م ح وفایی (3/10/1394),ح شریفی (10/10/1394),ح شریفی (2/11/1394),ح شریفی (5/11/1394),داوود فرخ زاديان (7/11/1394),زهرابادره (آنا) (12/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (24/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/11/1394), زینب ارونی (2/12/1394),رضا فرازمند (2/12/1394),ح شریفی (4/12/1394),فاطمه سادات حيدري (6/12/1394),الف.اندیشه (11/12/1394),شهره کبودوندپور (13/12/1394),زهرابادره (آنا) (13/12/1394),ح شریفی (17/12/1394),ح شریفی (17/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (1/1/1395),سحر ذاکری (11/1/1395),زهرابادره (آنا) (19/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/2/1395),نیما موذن (10/2/1395),ح شریفی (12/2/1395),افشین عکاشه (25/2/1395),ح شریفی (10/3/1395),نهال پارسا (13/3/1395),ح شریفی (23/3/1395),مریم صیاد آموز (24/6/1395),ح شریفی (24/6/1395),غزل سادات پورنسایی (16/7/1395),همایون به آیین (14/10/1395),همایون به آیین (3/2/1396),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 20:59

نمایش مشخصات فرزانه رازي اول ! :D
ما اینیم !


@فرزانه رازي توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:01

نمایش مشخصات ح شریفی چه خوب img src="http://www.dastanak.ir/images/smiles/41.gif" border="0">


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:02

نمایش مشخصات ح شریفی نمیدونم چرا این لینکه در میاد :-/


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 17:46

نمایش مشخصات فرزانه رازي جناب شریفی درود بر شما . خوبین میدونم .
با پوست و گوشت و خون و استخونم درک میکنم که الان چه حسی دارین ! خیلی حال عجیبیه ! ادم احساس میکنه که تو قرعه کشی بانک برنده جایزه ویژه شده ! :D با هر کامنتی که میخونی نوک انگشتات سر میشه و یه خنده ی موذیانه رو لبات چار زانو میشینه ! :D
ینی لذتی که تو اسکول کردن مخاطب هس ... به جان خودم نباشه به جان شما هم نباشه ... تو هیچی نیس !
هوم ؟؟؟ من با ایشونم ! شما چی میفرمایید ؟؟؟ جان ؟! اسکول نشدی شما ؟؟؟ اها با واژه اسکول مشکل داری ؟؟؟ خب باعشه ! واسه اینکه جلو اعتراضات و ایضا اختشاشات رو بگیرم میگم اصل غافلگیری !!! ;)
عاقا دمتون گرم خوب غافلگیرمون کردین ... ;)
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

و دونخته تا حدی بی ربط !

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم
Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
همگی دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم همه Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت
Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم


@فرزانه رازي توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 21:28

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم رازی :)
با اینکه میدونم حالتون خوبه ولی باید بگم شما چطورید؟
اختیار دارید بانو جان ، :)
خوشحالم که خوشتون اومده و بیشتر ازون اینکه غافلگیر شدید :D ;)
چه کنیم دیگه سعی کردیم بگیم هرچی بدبختی هست زیر همین پسراست :D
از اینکه همیشه خنده بر چهره ی شماست بنده خیلی خوشحالم و برای شما بهترین ها را آرزو میکنم @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

كنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه اسفنديارش يكي disk داد
بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
در اين disk باشد يكي file ناب
كه بگرفتم از site افراسياب
برو حال مي كن بدين disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه power اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران disk را در drive اش گذاشت
نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكي list از root ديسكت گرفت
در ان disk ديدش يكي file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود
كز ان يك demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش كرد hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره reset نمود
همي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يكي bootable ديسك آورد پيش
يكي toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود
همي گشت toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پي مادرش
به ناگه يكي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيك بشناختش
مر از boot sector بر انداختش
يكي ضربه زد بر سرش toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد bit
به خاك اندر افكند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش
قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk از اسفنديار
:D @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 21:17

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب شریفی:)
وای ترکیدم از خنده
خیلی عالی تموم کردید=))
ماشالا به ذهن پویای برخی آقا پسرا:D
واقعا عالی نوشتیددستتون درد نکنه
من که تا شب شارژم;)
ممنون@};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:04

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر بانو دخت ایمن
خوشحالم که خوشتون اومده:)
برخی آقا پسر ها آنقدر هنرمند هستند که نمیدونند کجا ازش استفاده بکنند :D
بنده از حضور شما خیلی متشکرم @};-
موفق باشید بزرگوار @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 21:17

سلام
والا نمی دونم راجع به این داستان چی بگم
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:05

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
همینکه آمدید برای بنده افتخار است ، @};- @};-
شاد و پویا باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شريفي عزيزو گرامي
افكار بيمار گونه انسان ها را به چه كارهايي وا مي دارد خدا مي داند .
داستان از نظر روان شناسي قابليت بحث و بررسي دارد و محيط مجازي به رفتارهاي اينگونه افراد دامن زده و متاسفانه سر به فلك كشيده است و يكي هم داستان شماست كه بعيد نيست اتفاق افتد زيرا كه همه داستان ها اتفاق مي افتد .
و جداي از اينها پندآموز هم بود و همچنين من لذت بردم
براي قلم تان آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 12:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم بادره گرامی و ارجمند
بله متأسفانه ، دنیایی مجازی با اینکه قابلیت های بهتری دارد اما افکار مریض ، ه********ونه که گفتید انسان را منحرف میکند و به اعتقادم این بر میگردد به محیط و خانواده ای که شخص در آنجا زندگی میکند .
شبیه به همین موضوع در جای اتفاق افتاده ، کلیپی را دیدم که مأموران پلیس یک پسری که با لباس دخترها در حال گردش بود را گرفته بودند .
از اینکه برای داستان وقت گذاشتید متشکرم ، موفق و پیروز باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:23

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گذامی


@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:24

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گراامی

عذر میخوام


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 12:49

نمایش مشخصات ح شریفی سلام استاد
خواهش میکنم :) @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 22:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست استاد گرامی جناب آقای شریفی بزرگوار ! سلام و عرض ادب و احترام
وبلاگ . روایتی پر کشش و بکر و بدیع بود از موضوع تکراری عشق های متولد شده در محیطهای مجازی . بسیار زیبا شیوا و دلنشین و جذاب روایت فرمودید و ضربه ی نهایی و پایان بندی داستان نیز عالی و غافلگیر کننده بود . از خوانش آن لذت بردم .
و این واقعیت تلخیه که در محیط اینترنت آدم نمیتونه به هیچکس اعتماد کنه :D حتی به گوش و چشم خودش

دست و قلمتان پرتوان
تنور دلتون گـــــــــــــــرم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 12:55

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استاد عزیم آقای باران دوست
بنده شایسته ی نام استادی نیستم و در محضر شما بزرگوار باید درسها یاد بگیرم
بله همانگونه که فرمودید ، وبلاگ حکایت تلخی از رفتار های ناشایست انسان های کوته صفتی است ، که برای امیال نفسی و زود گذر خود توان تلخی را می پردازند
من از دنیای مجازی اونقدر میترسم که از بمب اتم هیچ ترسی ندارم:D
خوشحالم که داستان از نظر شما بزرگوار مورد مقبول بوده و آن را دوست داشتید
از اینکه داستان را خواندید و نظر با ارزشتان را زیر داستان درج کردید ، متشکرم @};- @};- @};-
پیروز و سربلند باشبد@};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 00:49

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت جناب شریفی
داستان جدیدی بود. هرچند این روزا انقدر سرعت پیشرفت تکنولوژی زیاد شده که نمیتونم بگم داستان به روزی بود. چنین داستان هایی باید دائم به روز و به روز تر شود. کمی تاریخ انقضا به خودشان میگیرند و این سم این قبیل داستان هاست. خارج از موضوع که من آن را بیشتر یه طنز میدونم و کمتر بار حقیقت به اون میچسبونم اگه بخوام در مورد متن داستان بگم باید بگم که رنگ گزارشی به خودش گرفته بود. تعدد نام ها برای یک داستان کوتاه و تکرار زیادشان کمی بیشتر حس گزارش نویسی را بیان می کرد.
اینکه مردی لباس زنانه بپوشه و بیاد بیرون و البته همجنس باز هم نباشه حقیقت جرات میخواد.
هرچند از اواسط داستان من آخرش را حدس زدم ولی غافلگیری خوبی داشت. شما جوری جملات را پشت هم آوردید که کاملن میشد پایانش را حدس زد. نیاز بود که ذهن خواننده را کمی دورتر از هدف پایانیتان می کردید و در آخر تیر خلاص را به تفکر خواننده میکوبیدید
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:07

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای روحانی عزیز ، درود بر شما
بنده هر نقدی که به داستان هایم میشد ، آن نقدر را کپی میکردم و در داستان های بعدی از آن بهره میبردم ، الان نقد شما در کنار دیگر نقد ها کپی شد و برای بنده سرلوحه خواهد بود ، از این نقد متشکرم
اما داستان ، در وبلاگ عکس دخت خانم مانتوی را دیدم که بر روی چهره ی خود تصویر یک شکلک گذاشته بود و تغریباً همان جمله ی محبوبه را نوشته بود .
کسی را می شناختم که با تغییر صدا از خیلی پسرها شارژ گرفت ولی بعداً که رفت سربازی از بس که ایست کشید صدایش دورگه شد
بنده فقط کمی این دو موضوع را با هم ادغام کردم ،
بله خدایش جرأت میخواهد
سعی کردم که با آوردن موضوع عروسی عموی داوود و قضیه سیلی محبوبه ، کمی ذهن مخاطب را از پیش بینی داستان دور کنم ،
بنده از حضورتان و نظر پر مهرتان متشکرم ، ممنون که وقت گذاشتید آقای روحانی
در پناه خدا باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:07

نمایش مشخصات ح شریفی مقصود از دخت همان دختر بود


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 09:41

سلام جناب شریفی بزرگوار
خوب اول اجازه بدین من یه کم دیگه بخندم=)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
عجب داستانی بود:D
به قول الهام چر خ ن د ه : زدی ضربتی ..ضربتی نوش کن :D
غافلگیرمون کردید حسابی
از این آقایون جوون امروزی (بخدا من فمینیست نیستم) هرکاری بگین برمیاد;)
برای قلم خوبتان بهترینها را آرزومندم
من برم بازم بخندم
شب اربعین آدم رو می خندونن والا :( :(
=)) =)) =)) =)) =)) =))


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:14

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خواهر مهربانم شهره بانو کبودوندپور
خوشحالم که این داستان باعث خنده ی شما شده :) :)
لطف دارید بزرگوار ، تقریباً میشه گفت این داستان نصف و نیمه اتفاق افتاد:D :D :D
از اینکه بتونم مخاطب رو غافلگیر کنم خیلی خوشحال می شوم ، @};-
بدبختی ابرو برامون نذاشتن:-s
بنده هم بالطبع برای شما بهترین ها را آرزو دارم و بابت حضورگرمتان بی نهایت متشکرم @};- @};-
شاد باشید @};- @};-


نام: چیا   ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 11:05

سلام آقای شریفی.
داستان غافلگیری معرکه ای داشت. =)) =)) @};- @};- @};- @};-


@چیا توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:20

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و درود بر جناب چیا
خوشحالم که خوشتان آمده ،@};- :)
موفق باشید بزرگوار @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 11:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)
یه خورده کار دارم ...داستان رو خوندم ..ولی بر میگردم برای نوشتن نظر :D :D :D :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:18

نمایش مشخصات ح شریفی سلام نرجس بانو علیرضایی
لطف دارید ، خوشحال میشم با نظرتون داستان را نقد کنید @};-
موفق باشید :) @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 16:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب مجدد :)
آخ آخ آخ داستان رو ک خوندم داغ دلم تازه شد :( ... یاد وبلاگ خودم افتادم ... ک مجبورم کردن پاکش کنم ...یه دختر بود ک اصرار داشت من پسرم ...به هرچی قسم میخوردم ک پسر نیستم ... دست بردار نبود ..اخرش مجبورم کرد وبلاگ رو پاک کنم :(
بعضی وقت ها فکر میکنم چقدر اطلاعات آقایون نسبت به خانم ها زیاده ... پناه بر خدا :D :D
نمیدونم چرا اصلا دوست ندارم بعضی از کلمه هارو به صورت نوشتاری بخونم ... یادم باشه از این به بعد داستان ها رو اول آروم بخونم ...بعدش برای اهالی خونه بلند بخونم ...آدم خجالت میکشه بعضی کلمه هار و به زبون بیاره آخه :D :D
اگه از چندتایی متلک با مزه ک به دخترا انداختید وسط های تعریف داستان بگذریم ک خداییش خنده دار بود ... کل داستان طنز تلخی داشت
اول شروع داستان هم جالب بود ... همین پاراگراف باعث کنجکاوی میشد ... ولی بعضی از قسمت هاش خیلی داستان کش اومد .... مثلا توضیح درمورد نازک کردن صداو درست کردن تصویر یا اون قسمتی ک داود میاد لبه بالکن ... یا داستان سیلی خوردن داود توی عروسی ... درسته ک قرار بوده شخصیت داود رو نشون بده ...ولی خلاصه تر هم میشد شخصیت پردازی کرد... البته نظر منه ...اصل نویسنده هست ک صاحب اختیار داستانه
به نظرم میاد گفتن بعضی چیز ها باعث یاد گیری میشه ...مثل این داستان شما ک بد آموزی زیادی داشت ... منکر این نیستم ک الان این چیز ها وجود نداره ...ولی خوندن بعضی چیز ها باعث جرقه میشه توی ذهن بیمار بعضی از ادما ...
در کل خیلی خوب بود ... داستان جالب و ب روزی بود ...خدا همه مون رو به راه راست هدایت کنه :)
دم قلمتون گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 20:06

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب مجدد
نباید حذف میکردید ،
ولله بیشتر آقایون اطلاعاتی از خانم ها ندارن ، :) ، هرچه اطلاعات هست از خود خانم ها کسب می کنند ، یعنی عملاً هیچی نمیدونند :D ، اما اون دستش دیگه چی بگم ، فقط پناه بر خدا :)
بنده واقعاً متأسفم بابت بیان آن کلمات ، خیلی سعی کردم حذف بشن ولی عملاً خوب در نمی آمد و مجبور بودم ، اما باید رعایت کرد و سعی خواهم کرد
قصدم این بود که بگویم چگونه می توانست پسرها را فریب دهد و محبوبه هم پسر بود .
اما بالکن ، خواستم به داوود بهانه ای بدهم تا به محبوبه زنگ بزند ، چون او از پشیدن لباس زنانه کمی ترس داشت و با این کار او را تحریک کردم ، یعنی هوس .
ماجرای سیلی را بیان کردم تا اینکه بگویم از کجا جرقه شروع شد و چطور محبوبه را می شناخت ، برای اینکه با او ارتباط برقرار کند باید دلیلی می آوردم ، یک جور زهر چشم گرفتن از محبوبه بود .
در زمینه اینکه این داستان شاید آموزش بدی برای پسرهای سودجو باشه ، درسته با شما موافق هستم ، حکایت آتیش می مونه ، هم گرما و روشنایی داره هم می سوزونه . انشاءالله این اتفاق نیفته @};-
بانو حضورتون در این داستان بری بنده افتخار است ، ممنونم وقت گذاشتید و نقد کردید . @};- @};-
در پناه بهترین ها @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:41

درود بر استاد شریفی عزیز
اغلب دوستان گفتند که از خواندن داستان بسیار خندیدند ولی نمی دونم چرا من خنده ام نگرفت. بنظرم داستان خنده داری نبود ، بهیچوجه! ولی اگه بشه خندید،چه چیزی بهتر از خندیدن . داستان شما خیلی ساده نوشته شده بود، بدور از گره افکنی و استفاده از نماد و استعاره و ...که ذهن خواننده را بخود درگیر می کند ولی حاوی پیام تاثیرگذار و عبرت آموزی بود.پاینده باشید.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 14:06

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر سرور عزیزم جناب به آیین
بنده شاگرد هستم @};-
حقیقت امر این داستان را تأثیر از برخی اتفاقات دور و اطراف نوشتم ، همانگونه که در نظر آقای روحانی به ایشان گفتم " در وبلاگ عکس دخت خانم مانتوی را دیدم که بر روی چهره ی خود تصویر یک شکلک گذاشته بود و تغریباً همان جمله ی محبوبه را نوشته بود .
کسی را می شناختم که با تغییر صدا از خیلی پسرها شارژ گرفت ولی بعداً که رفت سربازی از بس که ایست کشید صدایش دورگه شد "
تمام این اتفاق ها کاری کرد که برای رسیدن به موضوع خودم را جای داوود بگذارم که آیا می شود ، یا خیر ، تا اینکه یکی از بستگان به بنده ابزاری با نام " You Cam Perfect " برای اندروید نشان داد که می توانست تغیر عجیبی به چهره ی شخص بدهد . بنده فقط احتمالات را کنار هم گذاشتم و برای خودم داستانی با این موضوع نوشتم تا حداقل از این طریق بتوانم خطر های احتمالی را بیان کنم
از اینکه وقت با ارزشتان را بخاطر داستان صرف کردید متشکرم ، درود بر شما استاد عزیز @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 14:18

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب شریفی گرامی
داستان پرکشش و جذابی بود.
آخر داستان خیلی خوب بود:D
لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 15:09

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
تشکر ، نظر لطف شماست
از اینکه حضور دارید خوشحالم
تشکر از حضورتان و نظری که گذاشتید @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 18:29

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
خوب از اصل غافلگیری استفاده کردید!
موفق باشید


@فاطمه مددی توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 21:30

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم مددی
تشکر ، از اینکه حضور پیدا کردید سپاسگزارم
موید باشید@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 21:02

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب شریفی بزرگوار
عالی بود بسیار عالی
سبز باشید

@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر بانو ماندگار
لطف دارید ، ممنون از حضورتون
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 13:31

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای شریفی گرامی
داستان شما رو خوندم و به جرات میگم از شما انتظار نداشتم
اقای شریفی باور پذیری داستان و توهین به شعور مخاطب چیزی بود که در داستان شما کاملا مشهود بود و اگر دوستان اونو به خنده و شوخی از سرشون باز کردند خوب میدونید که من نمیتونم [-( [-( [-( [-( [-( [-(
هیچ کدوم از مخاطبین شما و حتی خود شما داستان رو باور نکردید چون خواستید دروغی رو بنویسید که برای خودتون هم جذاب نبود .و فقط خواستید یک معزل رو اونم به حالت طنز بلکه واقعی جلوه بدید
منتظر کارهای قوی تری از شما هستم
سپاس از شما


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 14:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر خانم ارونی
از اینکه حضور پیدا کردید خیلی متشکرم . اما خوب مقصود شما بزرگوار را متوجه نشدم . گفتید توهین ؟ ، میتوhنم بپرسم در کجای داستان به شعور مخاطب توهین شد؟ . :-/ :-/ :-/
بنده فقط سعی کردم برخی اتفاقاتی که دیده بود را به صورت داستان بنویسم .
اتفاق افتاده شخصی با صدای دخترانه با دختری قرار ملاقات میگذارد و وقتی به قرار ملاقات میرود ، هردو پسر بودند .
در این دنیا هیچ چیز غیر ممکن نیست ، بنده نخواستم دروغی را بنویسم ، برای من شعور مخاطب خیلی مهم است .
از شما بانوی فرهیخته میخواهم که بیشتر به بنده توضیح دهید تا متوجه اشتباهم شوم و برای داستان های بعدی چنین اشتباهی را مرتکب نشوم ، چون هنوز نتوانستم مقصود شما بزرگوار را هضم کنم
با تشکر فراوان


@ح شریفی توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 19:59

نمایش مشخصات زینب ارونی سلامی دوباره
اقای شریفی من قصد ناراحت کردن شما رو ندارم دقت کنید اگر اینکار شما دست کسانی بیفته که روی کارتون میخوان داوری کنن چه پاسخی از طرف انها خواهید شنید .اینجا همه با هم دوست هستیم پس داستان شما خیلی دوستانه خونده میشه نه ایرادی بهش گرفته میشه نه توهین تلقی میشه .
شاید من داستانی بنویسم و بگم کارکتر من یه گوشی جی ال ایکس خریدصداشو تغییر داد و تونست طرف مقابل رو فریب بده یا اصلا تقلید صدا بلد بود خوب اینو مخاطب تو باور میکنه چون بر حسب دیده ها و شنیده ها اتفاق افتاده یا پشت وب بتونه اینکا رو انجام بده اما واقعا فکر میکنی وقتی دو نفر پسر به هم برسن تماس داشته باشند میتونن همدیگه رو فریب بدهند ؟تازه بعد از اینکه دست توی سینه اش میکنه و متوجه موهای سینه او میشه میفهمه مرده بعد تازه صدای او دو رگه میشه اونم تازه میفهمه وای چقدر شبیه بیژن بوده ؟؟؟؟
من با یک کار رئال طرف بودم پس با خوندن این داستان به خودم چی بگم ؟بخندم یا گریه کنم یا با خودم بگم یعنی چی ؟؟؟؟؟
امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم شما قلم توانایی دارید .و من دلم میخواد شاهد کارهای قوی شما باشم
ممنونم @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 21:05

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد بر خانم ارونی
بانو جان ، اگر خاطرتان باشد ، گفتم که من نسبت به ویرایش خیلی حریص هستم ، و سعی میکنم در داستان نهایت سختگیری را نسبت به خودم بگیرم ، پس از اینکه داستان را می نویسم ، داستان را از دید یک منتقد نگاه میکنم و سپس سعی میکنم ایراد های احتمالی را در نظر بگیرم ،
اما کاراکتر ها ؛ آنها هیچ تماسی باهم نداشتند ، وقتی تماس برقرار شد ( در سینما ) غرق هوس بودند ، شخصی که هوس به جانش بیفتد دو سوم عقلش زائد می شود . یعنی عملاً آنها شخصیت یکدیگر را پذیرفته بودند و در داستان اشاره کردم و گفتم پسرهای ساده لوح ، در ضمن ، من نگفتم دست به سینه ی داوود برد ، من گفتم به زیر گلو ، توجه کنید وقتی شما از مرز یک کشور رد شوید ، حتی اگر یک وجب باشد شما وآرد آن کشور شدید . الان حکایت همان زیر گلوست ، گفتم لحظاتی به لذت گذشت ، نه دقایق یا ساعت ها ، لحظه شاید 20 ثانیه ، و باز هم آنها غرق شهوت بودند . اما اینکه داوود چطور بیژن را شناخت ، باز هم گفتم احتمالات را کنار هم گذاشت ، بعنوان مثال ، اگر شما بخواهید یک صحنه ای را توصیف کنید شاید خواندن آن صحنه و یا بیانش دقایقی طول بکشد ولی تصورشچند ثانیه ست. در داستان داوود به یاد برادر دوقلوی محبوبه افتاد و احتمال اینکه برادر محبوبه همان کاری را که داوود برای رسیدن به محبوبه انجام داده بود را ، تخمین زد . یعنی در عرض چند ثانیه همه ی احتمالات را کنار هم گذاشت و سپس با تردید و تعجب گفت : بیژن... یعنی هنوز باورش نبود .
بانو باور کنید بنده ناراحت نیستم و عاشقانه نقد را دوست دارم .
با احترام تقدیم به شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

اگر مایل هستید بیشتر بنده را راهنمایی کنید @};- :)


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 21:07

نمایش مشخصات ح شریفی یعنی در واقع دوست دارم بنده را راهنمایی کنید@};-


@ح شریفی توسط زینب ارونی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 22:47

نمایش مشخصات زینب ارونی روحیه نقد پذیری شما قابل تحسینه و میتونم به جرات بگم جزو نویسنده های موفق ما خواهید شد
ممنون از درج نظر تون شما بزرگوارید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 22:58

نمایش مشخصات ح شریفی خواهر بزرگوارم ، بانو ارونی
خوشحالم که دوباره شما را میبینم
حقیقت امر ترسیدم از بنده ناراحت شده باشید ، خوشحالم که هنوز حضورتان را در داستانم میبینم
بنده افتخار میکنم که داستانم را نقد می کنید ، حوبی که در نقد است در تحسین نیست ، نقد بیانگر این است که مخاطب من به داستان توجه زیادی کرده
درود بر شما @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 08:08

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بر شما بانو .من هم با نظر شما موافقم . فقط داستان تعلیق خوبی داشت و پایان غیر قابل پیشبینی . اما باور پذیری نداشت


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 15:12

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود جناب شریفی
خدا خیرتون بده
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
خعععععععععععععععععععععععلی بانمک بود آفرین سبک جدید و پایان عالی بود


@شيدا سهرابى توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 18:07

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سرایی :)
ظاهراً با این داستان کولاک کردم
خوشحالم که خنده بر لبتان نشسته ، آنطور که پیداست از داستان خوشتان آمده و این برای بنده باعث خوشحالی ست:)
از اینکه حضور داشتید و به شما خوش گذشت خیلی خوشحالم
سرزنده و قبراق باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 20:30

نمایش مشخصات شيدا سهرابى =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
خانم سرابی کیه این وسط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=)) =)) =)) =)) =))
کلن زدین تو کار طنز!
سپاس ک اینقد ب کامنتا توجه میکنین! قشنننننننننننگ میدونین کی چی کامنت گذاشته براتون =)) =)) =)) =))
همایون باشید


@شيدا سهرابى توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 21:10

نمایش مشخصات ح شریفی :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">
با عرض پوزش فراوان بانو جان
شيدا سهرابى ، شيدا سهرابى ، شيدا سهرابى ، شيدا سهرابى ...
امیدوارم بنده را بخشیده باشید :)
خُب چه اشکالی داره گذاشتم دوباره بخندید :D
شاد باشید بانو شیدا سهرابی @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 16:19

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

من نصف داستان را خواندم که جهت درمان احضار شدم

انشا الله پس از دیدن مریض بر می گردم

@};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 17:07

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد ودوست ادیب

زیبا بود

شاید افرادی که با این موارد بر خورد نداشته اند

کمی برایشان عجیب باشد ولی من خودم حداقل ماهی 2-3 بیمار دارای اختلال روانی-وگرایش های جنسی عجیب وغریب ویزیت می کنم.که البته یک نمونه از آنها هم جنس گرایی است

انسانهای دوجنسی هم داریم.

داستان زیبایی بود دست مریزاد

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 18:18

نمایش مشخصات ح شریفی درود و سلام بر سرور عزیم آقای دکتر فرازمند
استاد از اینکه هستید بی نهایت خوشحالم ، و خوشحال تر از اینکه نظرتان را در زیر داستان در ج کردید @};-
متأسفانه این مشکلات زیاد هستند و همانطور که شما مستحضر هستید برخی از جوانان برای ارضاء و رسیدن به خواسته ی شنیع خود دست به کارهای بی شرمانه ای میزنند که از انسانیت به دور است
حضرت علی ( علیه السلام ) فرمود: خداوند عقل را براى فرشتگان قرار داده بدون شهوت(جنسى و غیره) و براى حیوانات شهوت را قرار داده بدون عقل، و براى بنى آدم هم عقل را قرار داده و هم شهوت را، پس هر کس از انسان‌‌ها عقلش بر شهوتش پیروز شود از فرشتگان برتر است، و هر کس شهوتش بر عقلش غلبه کند از حیوانات پست‌‏تر است
استاد عزیز ، بنده استاد نیستم ، شاگرد هستم ، بنده از شما بابت خواندن داستان با تمام مشغله ی کاری که داشتید ، تشکر میکنم ، درود بر شما استاد عزیز@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آقای شریفی عزیز@};-
دنیای مجازی، دنیای عجایب و غرایب است. بسیار باید دقت کرد تا یک دستی نخورد؛ هر چند دست بالای دست بسیار است.
چقدر زیبا حفره های فضای مجازی را زیر ذره بین نشان دادید و آسیبهایی که محتمل بودند، را به تصویر کشیدید.
اعتمادمان را ارزان نفروشیم. براحتی اعتماد نکنیم بخصوص بر تارهای عنکبوتی دنیای وب.
موضوع جالب و جدیدی را انتخاب نمودید و همچنین تحسین من را به خاطرش.@};-
فضای مجازی تان امن و بی خطر.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 21:40

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و درود بر آقای جعفری عزیز
بله همینطور که گفتید ، دنیایی ست در اوج زیبایی فریبنده هست و بی رحم ، حکایت چاقویی ست که اگر مواضب نباشید به ما هم آسیب می رساند ، شاید هم بدتر از آن
حضور شما برای بنده باعث خوشحالی ست و تشکر میکنم از اینکه نظرتان را در زیر داستان درج کردید
آقای جعفری ، بنده هم برای شما علاوه بر دنیای مجازی امن ، زندگی پر آسایش و سلامتی را آرزو میکنم@};- @};- @};-


نام: اهورا جاوید کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 01:14

نمایش مشخصات اهورا جاوید درود بر جناب شریفی عزیز
بطور خلاصه بخوام داستان رو بگم، اتفاقات روزمره پیرامون، در داستانی باور ناپذیر(باور ناپذیری بزرگترین نقد به داستان)! که از خوندنش خسته نشدم، هر چند بخاطر طولانی بودنش سه چهار مرتبه اومدم و برگشتم تا بلاخره تونستم بخونم ... @};-


@اهورا جاوید توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 14:36

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر دوست عزیز آقای جاوید
خوشحالم که آمدید و داستان نسبتاً بلند را خواندید
باور پذیریی این داستان زیاد هم سخت نیست ، چون داوود خود را تبدیل به دختر کرد ، تا محبوبه را فریب بدهد . از طرفی ، بیژن ( محبوبه ) برای فریب ماندانا ( داوود ) همین کار را کرد . یعنی عملاً داوود و بیژن همدیگر را باور کردن ، چون پیش از این گفتم ، پسرهای ساده لوح وجود دارند .
وقتی به دیدن هم آمدند تنها یک جا ( سینما ) از هم کام گرفتن ، آن هم برای لحظاتی ( یعنی در حدود 10 الی 20 ثانیه ) ، و چون در اوج هوس بودند و همدیگر را باور کردند نمیتوانستند این تخمین ا بزنند که طرف مقابل پسر است
نمیدانم این تصویر چقدر میتواند به شما کمک کند
://uupload.ir/files/4m3x_photo_2015-12-13_02-06-46.jpg

زمانی که داوود بیژن را شناخت ، آن هم بخاطر احتمالات ، برای خیلی ها اتفاق افتاده که در عرض چند ثانیه به یه موضوعی سریع پی ببرند . از قضا محبوبه برادر شبیه به خود داشت ، و داوود چون روند تغییر خود را دیده بود ، این احتمال را گذاشت که این برادر محبوبه است و خود را شبیه به دختر کرده ، با تردید که هنوز باورش نبود گفت : بیژن ؟!! ...
در کل نقد شما برای بنده قابل احترام است ، اما هیچ چیز غیر ممکن نیست:)
از اینکه آمدید و نظر گذاشتید خیلی متشکر هستم ، موفق باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط اهورا جاوید Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 17:10

نمایش مشخصات اهورا جاوید فقط از دید یک خواننده نهایی اون مورد رو مطرح کردم. امیدوارم همینطور باشه که شما میگید، چون پازل خلاقانه و زیبایی رو برای داستان کنار هم چیده بودید @};-


@اهورا جاوید توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 18:46

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر شما آقای جاوید عزیز ، امیدوارم بkده را از نقد های زیباتون در داستان های بعدی محروم نکنید@};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 22:51

نمایش مشخصات ح شریفی بkده ، مقصود "بنده " بود


@ح شریفی توسط اهورا جاوید Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 23:07

نمایش مشخصات اهورا جاوید خواهش می کنم ... چیزی به ذهنم برسه حتما ... @};-


نام: سالار منوری خیاوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 10:40

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی سلام
اگه براتون مقدور باشه نوشته های حقیر را مورد نقد قرار دهید.
باتشکر
فقط نگارشی میدونم غلط زیاد داره


@سالار منوری خیاوی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 12:21

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای منوری خیاوی
شما لطف دارید ، تا جای که می توانم به شما کمک خواهم کرد ، گرچه می دانم خود بنده هم نیاز به کمک دارم .
تشکر از اینکه بنده را قابل دانستید
موید و موفق باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 20:06

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای شریفی گرامی
در مورد سوالتون
داستانها اگر واقعی باشند مثلا اگر از روی خاطره یک شهید یا یک ادم خاص مینویسید باید باید در مورد همه چیز مخصوصا نام خیابانها وعیره تخیل نباشه
ممنون و موفق باشید


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 10:53

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
تشکر از اینکه حواب سوال بنده را دادید
اگر داستان واقع گرایانه بود چطور ؟ ، یعنی امکان دارد که این اتفاق بیفتد


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 17:01

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای شریفی
فکر کنم اخرین نفری باشم که جواب میدم :)
خوب هستید عیدتان مبارک
سال خوبی رو براتون ارزومندم
من بودم مینوشتم
مریم در حیاط را بست ووارد ساختمان شد
ساختمان به جای خانه :)


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 08:12

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بر شما .با اینکه داستان تعلیق خوبی داشت و ضربه پایانی .اما کمی باور پذیری اتفاقات وجود ندارد . می شود گفت طنز جالبی بود . خسته نباشید


@مریم صیاد آموز توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 13:33

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم صیاد آموز
خیلی وقت پیش این داستان را نوشتم
غافلگیر شدم
یک بار در نظر ها گفتم بر گرفته از چند موضوع واقعی بود .
در کل نقد شما و خانم ارونی و دیگر دوستان را می پذیرم
ممنون از حضورتون@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.