جُرج و الیزابت

مرد قد کوتاهی که دور تا دور طاسی سرش را موهای حنایی احاطه کرده بود ، به جوان خوش سیمایی نزدیک شد و با صدای رسا که شادی در آن موج می زد ، گفت : سلام آقای نیکلاس فورستر ! ...
نیکلاس فورستر با دیدن آن مرد ذوق زده شد و با تعجب گفت : اقای جفرسون !! ... سپس او را در آغوش گرفت ، گفت : چقدر خوشحالم که شما را میبینم ! ...
جفرسون با چهره ای که خنده بر روی آن نقش بسته بود گفت : من هم خوشحالم که تونستم خودم رو به لندن برسونم تا شاهد ازدواج شما با خانم الیزابت لنکستر باشم ! ...
نیکلاس فورستر در حالی که دو بازوی جفرسون را گرفته بود گفت : از لیورپول تا اینجا راه زیادیه آقا ! ، شما به بنده افتخار دادید ...
جفرسون : این چه حرفیه آقا ! ، وظیفه ی من بود که بیام ... سپس کمی دورتر از خود الیزابت را دید که در لباس عروس غرق شادی بود ، به نیکلاس گفت : عروس شما خیلی زیباست آقای فورستر ! ...
نیکلاس دو لیوان شامپاین از سینی که در دست پیش خدمت بود برداشت و یکی از لیوان ها را به جفرسون داد ، گفت : شما لطف دارید آقای جفرسون ! ... سپس لیوان ها را با ضربه ی خفیفی به هم زدند و به سلامتی جمع نوشیدند .
الیزابت مشغول حرف زدن با دوستانش بود که ناگهان جُرج را در نزدیکی خود دید . برق وسوسه کننده ای در چشم های جُرج بود ، به نحوی که الیزابت را به خود جذب میکرد . الیزابت به دور از چشم دیگران به دنبال جرج وآرد هزارتو شد اما جرج را در میان پرچین ها گم کرد و با صدای ارام او را صدا زد . ناگهان دستی از میان بوته ها الیزابت را به داخل پرچین کشید و با جیغی خفیف در آغوش جرج قرار گرفت ؛ نگاه ها به هم قفل شده بود ، لبخندِ رضایت بر چهره ی هر دو نشست و نفس ها شدیدتر شد به نحوی که گرمای نفس یکدیگر را حس میکردند .
دقایقی بعد ماتیلدا ندیمه ی الیزابت در جستجوی بانوی خود وآرد هزارتو شد ، او پیش از این ورود بانوی خود را به هزارتو دیده بود ؛ ماتیلدا برای اینکه مسیر بازگشت را گم نکند در نزدیکی دیوار پرچین حرکت کرد ، چند باری الیزابت را صدا زد ، گفت : خانم ! ، کجایید ؟ ، باید شما را برای مراسم آماده کنم ! ...
الیزابت و جرج با شنیدن صدای ماتیلدا از معاشقه فراغ شدند و هریک مسیر جدایی را برای خروج از هزارتو انتخاب کردند ، الیزابت خود را به ماتیلدا رساند و از آنجا خارج شد .
لحظاتی بعد الیزابت دست در دستان پدرش از میان انبوه جمعیت وارد کلیسا شد و موسیقی توسط نوازندگان کلیسا نواخته شد . الیزابت و نیکلاس در برابر کشیش ایستادند ، کشیش پس از خواندن پیش مقدمه ی عقد از آنها خواست که روبه روی هم به ایستند و سوگند نامه ی عقد را بخوانند ، الیزابت رو به روی نیکلاس ایستاد و به جُرج نگاه میکرد .
خواندن سوگند نامه به پایان رسید ؛ کشیش با صدای بلند گفت : من از هم اکنون آقای جُرج نیکلاس فورستر و خانم الیزابت لنکستر را زن و شوهر اعلام میکنم ...
صدای کف و سوت به همراه جیغ و هورا بلند شد و این بار جُرج و الیزابت به عنوان زن و شوهر در حضور جمع یکدیگر را بوسیدند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,چیا سرابی ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.ماندگار ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,حمید جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,رزيتا معروفي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (26/7/1394),احمد دولت آبادی (26/7/1394),زهرابادره (26/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),الف.اندیشه (26/7/1394),حمید جعفری (26/7/1394),م.ماندگار (27/7/1394),شهره کبودوندپور (27/7/1394), ک جعفری (27/7/1394),چیا سرابی (27/7/1394),فرزانه رازي (27/7/1394),حامد نوذری (27/7/1394),حمید جعفری (27/7/1394),حسین روحانی (27/7/1394), زینب ارونی (27/7/1394), ناصرباران دوست (27/7/1394),رضا فرازمند (27/7/1394),آرمیتا مولوی (28/7/1394),مریم مقدسی (28/7/1394),بهروزعامری (28/7/1394),حمید جعفری (29/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (30/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),رزيتا معروفي (1/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (1/8/1394),ح شریفی (3/8/1394),حمیدرضا محدثی (3/8/1394),حمیدرضا محدثی (4/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/8/1394),ح شریفی (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),رها مهرآرا (6/8/1394),ح شریفی (8/8/1394),الف.اندیشه (8/8/1394),ح شریفی (9/8/1394),ح شریفی (10/8/1394),محسن نيرومند (11/8/1394),ح شریفی (12/8/1394),ابوالحسن اکبری (14/8/1394),ح شریفی (14/8/1394),ح شریفی (14/8/1394),زهرابادره (20/8/1394),ح شریفی (20/8/1394),ح شریفی (21/8/1394),ح شریفی (6/9/1394),ح شریفی (8/9/1394),م ح وفایی (3/10/1394),ح شریفی (4/10/1394),ح شریفی (5/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (13/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/11/1394),م.سادات سجادی (25/12/1394),نیما موذن (10/2/1395),نهال پارسا (29/2/1395),ح شریفی (10/3/1395),ح شریفی (23/3/1395),غزل سادات پورنسایی (16/7/1395),ح شریفی (27/7/1395),همایون به آیین (14/10/1395),همایون به آیین (3/2/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 21:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شريفي عزيز و گرامي
داستان جالبي بود و غافلگيري زيبايي داشت
اين هم از عشق هاي عجيب در آنسوي آب هاست
براي قلم ماهر شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:41

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام خانم بادره
تشکر از اینکه آمدید و خواندید
بله عشق ها گوناگون هستند @};-
موفق و همیشه تندرست باشید @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 21:50

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو. از قرار معلوم شما از ادبیات سه کشور انگلیس و آلمان و فرانسه زیاد مطالعه کردید. نه؟ مثلا چارلز دیکنز. دوست من . خوب بود. هرچند با این چهار چوب من داستان زیادی خوندم. موفق باشید


@احمد دولت آبادی توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:46

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام برای آقای دلوت آبادی عزیز و گرامی
متأسفانه اطلاعات زیادی ندارم ، ولی از داستان آقای دیکنز به گمانم فقط ماجراهای دیوید کاپرفیلد و الیور توئیست را دیده باشم .@};-
تشکر از حضورتون ، اما سعی میکنم معلومات خودم رو در این زمینه وسعت بدهم @};- @};- @};- @};-
شاد باشید @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 23:21

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود جناب شریفی گرامی
داستان جالبی بود.
دقیقن مثل یه فیلم لحظه به لحظه ش از جلوی چشمم می گذشت.
تصویر سازی خوب بود .
لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:47

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر شما خانم اندیشه
خوشحالم که خوشتان آمده ، از اینکه نطر شما را در داستانم میبینم خیلی خوشحالم
تشکر از حضورتون @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 23:32

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست من، جناب شریفی عزیز @};-
واقعا" عشقا با تفاوت اقلیم، متفاوت میشن....من که براحتی تفاوتو حس کردم.
عالی بود.
پایدار باشید.


@حمید جعفری توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:49

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام آقای جعفری
بله نحوی عاشق شدن و ابراز آن در اقلیم ها متفاوته ، ولی عشق خوده خودشه :D
تشکر از حضورتون و نظری که گذاشتید @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 01:09

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب شریفی
داستان زیبایی بود
سبز باشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:49

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر شما
تشکر از شما بابت خواندن داستان
موفق باشید @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 09:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای شریفی گرامی
داستان زیبایی بود من رو برد به داستان بر باد رفته و اسکارلت
تصویر سازیهاتون هم حرف نداشت
موفق باشید@};- @};- @};- :-/


@شهره کبودوندپور توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:51

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بانو کبودوندپور
چقدر خوب که شما را به داستان های معروف دیگر برد ، خوشحالم و از حُسن نظرتان خیلی خیلی متشکرم
سبز و همیشه برقرار باشید @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 09:55

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما

داستان خوبی خواندم.
اگر هدف ازین نوشته غافلگیری خواننده بود، که داستانتان بسیار خوب عمل کرده است!
گرچه آوردن پیایپی چندین نام در یک داستان کوتاه، کمی مخاطب را می آزارد!

به هر روی سپاس فراوان دوست گرامی

@};-


@ ک جعفری توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:55

نمایش مشخصات ح . شریفی درود و صد درود بر خانم جعفری
بله بانو ، قصدم غافلگیری بود ، چون طرح داستان ضعیف بود و خواستم فقط هیجان در آن جاری کنم .
از نقدی که کردید متشکرم و در داستان های بعد لحاظ خواهم کرد .@};-
موفق باشید@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 12:16

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شما جناب شریفی عزیز . خوبین میدونم .
غافلگیر شدیم ! :D
داستان شما حس نمایش رادیویی ها رو بهم داد ... مخصوصا اینکه حس میکردم اشکان صادقی عزیز جای جرج صحبت میکنه ... اصن خیلی خوب بود ...
عاقا دمتون گرم .
دلتون به نشاط
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 17:00

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر فرزانه خانم ، بانوی همیشه شاد و شوخ طبع داستانک @};-
خیلی دوست دارم خواننده را غافلگیر کنم :D
باور کنید من هم جای شخصیت ها با صدا های ماندگار تلویزیون حرف میزدم ، البته تو دلم :D @};-
بانو دم شما هم گرم بخاطر حضورتون
روزهایتان همیشه بهاری
دلتان به شادی
و همیشه سبز باشید @};- @};- @};-


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:16

نمایش مشخصات حامد نوذری درود جناب شریفی عزیز.
جایی در نوشته تان مرا به خنده انداخت !
جایی که آقای جفرسون و آقای فورستر مشغول صحبت بودند! "این چه حرفیه آقا..وظیفه بود که بیام.."
این دیالوگ خیلی ایرانیه ! :D
کم مانده بود که چاکرم و نوکرم راه بیندازند و مخلص یکدیگر شوند. رفتار انگلیسی (English manner) بخصوص در دوره های کلاسیسیم و رمانتیسم،رسمی و مبادی آداب است.
درکل، داستان اقتدار داشت،متن روان و صادقانه بود.نویسنده میدانست که چه میخواهد بگوید.
شاد و سالم باشید دوست عزیزم


@حامد نوذری توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 17:04

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام آقای نوذری گرامی و عزیز
سختگیر نباشید آقای نوذری :D
ولی قبول دارم باید مردم هر منطقه ای را شناخت و این نقد را قبول میکنم ، سعی میکنم در داستان های بعدی بدون شناخت اقدام نکنم و این شتباه را به حساب عدم شناخت بکذارید :)
از اینکه آمدید ، خواندید و نقد کردید متشکرم @};-
برای شما دوست عزیز بهترین ها را آرزو میکنم
در پناه حق@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط حامد نوذری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 19:04

نمایش مشخصات حامد نوذری درود دوباره.
سخت گیری نبود. وقتی که داستانتان زیبا و اصولی بود،حیف بود که این نکته ذکر نشود. شما بسیار توانا هستید و این واضح است.
شاد باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حامد نوذری توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 19:59

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر شما
بنده را شرمنده نکنید ، نقد هرگونه که باشد آن را می پذیرم چون نقد حیات داستان است و سرچشمه ی پیشرفت ، از اینکه برای داستان وقت گذاشتید خیلی متشکرم
شاد و تندرست باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 19:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب شریفی عزیز
داستان محکم و زیبایی بود روایت به زیبایی شنیدنش از رادیو بود عالی و دلچسب و این حس را در بنده ایجاد کرد که در نظر اون طرفی هاهم "معاشقه ی پیش از ازدواج رسمی " طعم دیگه ای داره .;) ;)

تنور دلتان همیشه گرم @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 20:03

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام آقای باران دوست عزیز و ارجمند
تشکر میکنم بخاطر تمجیدی که از داستان کردید و تشکر دیگر بخاطر حضور گرمتان @};- @};- @};-
بله ، برای آن طرفی ها معاشقه ی قبل از ازدواج چیز دیگری ست ، در کشور ما هم دروان نامزدی طعم دیگری دارد ;) :D

شادی شما را آرزو دارم ، شاد باشید و همیشه سبز @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 22:44

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای شریفی
داستان شما رو خوندم
چرا اسامی خارجی ؟
فکر میکنی اگر این اتفاق تو ایران بیفته باور پذیری کمی داره یا شما عدم تعادل توی داستان ایجاد کردید ؟
یه سوالی هم که ذهن من رو به مخاطب درگیر میکنه اینه
توی عروسی عروس و داماد بعد مراسم یا خواندن سوگند نامه مهمونیشون شروع میشه یا قبل از ان .یعنی عروس و داماد قبل از خواندن این سوگند نامه میتونن توی جمع باشند ؟و با مهمانها خوش و بش کنند ؟یا بعد از این مراسم ؟میدونید ما ازدواج به سبک ایرانی رو بهتر میشناسیم
:) :) :) :) :) :) :)
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط ح . شریفی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 23:42

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام و عرض ادب بر خانم ارونی
خُب ، چون در خارج از ایران بوده
فرهنگ ها با هم مختلف هستند ، چنین اتفاقاتی در داخل کشور نمیتونه تعجب بر انگیز باشه ، چرا ؟ چون بعضی از ایرانی های عزیز رسم و رسومات غرب رو بیشتر می پسندند ، اون هم بخاطر تلویزیون .
و اینکه چرا خارج از کشور و چرا در ایران نه ، یا چرا نام های خارجی ، خُب بیشتر بازی با نام ها بود . داستان طرح قوی نداشت من فقط خواستم با یک طرح ضعیف هیجان ایجاد کنم ، اینکه چقدر موفق بودم نمیدانم ، میشه گفت یک تجربه بود یا به قولی کسب تجربه است
در برخی موارد من دیدم عروس و داماد در کنار هم نیستند و بعد از مراسم عقد در کنار هم خواهند بود اما نه در کنار جمع ، چرا ؟ ، خُب معلومه باید برن ماه عسل :)
در واقع من فقط سعی کردم هیجان چاشنی کار بکنم
تشکر از اینکه حضور پیدا کردید و داستان را نقد کردید @};- @};- @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط زینب ارونی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 23:08

نمایش مشخصات زینب ارونی اقای شریفی متوجه منظور من نشدید
ببینم عروس و دوماد های ما اول میرن تو محضر عقد میکنند بعد میان تالار پیش بقیه یا اول میان تالار پیش بقیه بعد میرن عقد میکنند ؟
سوال من این بود تو فرهنگ غرب هم سوگند نامه بعد از مراسم میهمانی برگزار میشه یا پیش از مراسم میهمانی ؟:) :) :)


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 08:36

نمایش مشخصات ح شریفی خُب ارتباط من با دنیای غرب از پشت تلویزیون بود ، من از پشت این دریچه چنین چیزهای دیدم .

قبل از مراسم عقد از حاضرین با نوشیدنی استقبال میکنند و بعد از مراسم عقد شادی و جشن اصلی شروع می شود .

اگر قصد این باشه که بنده باید با تحقیق داستانی را بنویسم ، خُب حق با شماست درسته در جای دیگر از نظر ها گفتم باید شناخت از رفتار و رسومات یک منطقه را داشته باشم ، اما این فقط یک تجربه بود و من با نقد ها میزان شناختم را خواهم فهمید که شما بانوی مهربان با نقد به بنده نشان دادید .@};-
از اینکه پیگیر این موضوع بودید متشکرم :) :) :) @};- @};-
اگر کتابی را می شناسید که شناخت بنده را با دنیای غرب وسعت بدهد معرفی بکنید ، ممنون می شوم
شاد باشید بزرگوار @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 08:24

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود
بسیار زیبا بود
داستان را خواندم ...آفرین
شاد باشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ح . شریفی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:30

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر شما خانم مولوی
تشکر ، نظر لطف شماست
از اینکه خواندید متشکرم
موفق باشید@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:49

سلام استاد عزیز.
سعادت شد تا داستانی از شما بخوانم و به استادیتان آفرین بگویم
قبل از هر چیز باید بگویم که شروع داستان آنهم به صورت تدریجی شگفت زده ام کرد. آرام آرام داستان را شروع کردید و آرام و با حوصله به معرفی شخصیت ها پرداختید که این نشان از حرفه ای بودنتان دارد. بطوری در انتهای داستان خواننده می دانست شخصیت ها کیا هستند. این عالی است. اما موضوع زیاد باز نشده بود و در این داستان به موضوع کم لطفی شده بود. ساده از کنارش رد شده بودید. بهتر بود پرداخت می شد.
به هرحال خوشحالم که با قلمتان آشنا شدم. عالی عالی. و موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ح . شریفی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:44

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بانو ، بنده استاد نیستم ، شاگردم :">
از لطف و تمجیدتان خیلی خیلی ممنونم و بنده هم خوشحال هستم که حضور و نظر گرمتان را در داستان بنده دیدم ، این برای بنده مایه ی خوشحالی ست . @};-
اما در رابطه با داستان ، اینکه به موضوع کم لطفی شده و ساده از آن گذشتم ، بله داستان میتوانست باز شود و بیشتر به توضیح آن پرداخت ، اما شرط این کار شناخت کامل و یا حداقل شناخت نسبی از مردم دیگر کشور ها ( انگلستان ) داشت و بنده در این امر عدم شناخت داشتم ، همانطور که در نظرهای خانم جعفری و خانم ارونی گفتم ، که طرح داستان حول هیچ محوری نمی چرخید و بیشتر هیجان داشت آن هم به دلیل شخص دیگری با نام " جرج " که همان نیکلاس بود . که اگر از همان اول جرج را لو میدادم داستان جذابیت نداشت .
هدف اصلی من شناخت از خودم بود ، اینکه چقدر توانستم شخصیت ها را جذاب نشان دهم و به این فکر نکردم که بتوانم آن را بیشتر باز کنم ، اما از نقد و نظر زیبایی که کردید لذت بردم و در آینده سعی میکنم که بیشتر به داستان بپردازم @};- :)
بانو مقدسی ، از حضورتان متشکر هستم و برای شما موفقیت را آرزو میکنم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 12:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام استاد

اولا شیوه ی خوبی انتخاب کردید در حال حاضر کهنه کارها در نشر وتئاتر همینکارو میکنند از بسیاری جهات راحتترند
توصیفاتتون خوب بود. و در داستان کوتاه هوای رمان را دیدم عیبی ندارد من بهیچ مرزبندی معتقد نیستم
من با خواندن نظر دوستان فقط با فکر نویسنده آشنا نمیشوم آدمهارو در نظر گاهها بیشتر میشناسم تا در نوشته ها ی خودشان ازین بابت هم از شما ممنونم
اگر حوصله داشتید در گوگل فارسی دو مقاله ی سریالی دارم بنام متد لوژی مکتبها و نقد اگر بنویسید (مکتبهای هنری کرم عرب عامری ) میاید میتوانید نظر صائبتون رو هم بگذارید ممنون میشوم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ح . شریفی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:52

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر شما استاد عزیز ، شرمنده نکنید :">
از ساده نویسی بیشتر لذت میبرم ، دوست دارم داستانم را بفهمند ، هر سنی که باشند .
آقای عامری ، شما به بنده لطف دارید . بله می توانست یک رمان باشد ولی نیاز به داشتن موی سفید است که بنده هنوز اول راه هستم :)
بنده هم از شما ممنونم که داستان را خواندید و بنده را تشویق کردید @};-
به روی چشم ، افتخاری ست تا آن ها را بخوانم و تجربه کسب کنم @};-
بنده برای شما بهترین ها را آرزو میکنم @};- @};-


@بهروزعامری توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 15:00

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر جناب عامری. مرد بزرگ بهتره آدم به نوشته خودش احترام بذاره. شما در به در تو این متن و اون متن افتادی که سایت من فلانه و فلانه. برادر من نوشته ادبی رو با کارت ویزیت اشتباه نگیر. البته حسن من به اینه که مثل شما تو فضای خصوصی از در وعظ و خطابه طومار راهی نمی کنم. خیلی رو با مردم صحبت می کنم. موفق باشید.


@بهروزعامری توسط زینب ارونی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 23:11

نمایش مشخصات زینب ارونی درود من هم برشما استاد عزیز @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رزيتا معروفي کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 06:17

نمایش مشخصات رزيتا معروفي سلام.
خوب بود.
موفق باشيد.


@رزيتا معروفي توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 17:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم معروفي
تشکر
در پناه خدا باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 12:18

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب شریفی@};-
بابت تاخیرم معذرت می خوام.
داستان خیلی خوبی بود و در پایان حسابی غافلگیر شدم.ممنون جناب@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 17:48

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم حجابی دخت ایمن @};-
اختیار دارید ، این چه حرفیه
ممنونم ، نظر لطف شماست ، خوشحالم که خوشتان آمده
موفق باشید بانو @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 02:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)
هیچی دیگه همه نظرات و تعریف ها رو دوستان سایت زحمتش کشیدن ...منم اومدم ک بگم از خوندن یه داستان خوب و روان و ساده و در عین حال غافلگیر کننده و دلنشین .... بسی لذت بردم
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 17:23

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم سروستانی :)
بنده از شما و دوستان متشکرم و به بنده لطف دارید
از اینکه آمدید ، خواندید و نظر دادید بی نهایت متشکرم
درود بر شما ، موفق باشید @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 06:45

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب استادشریفی .خیلی عالی بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 23:42

نمایش مشخصات ح شریفی سرور عزیزم آقای ابوالحسن اکبری
از اینکه داستان بنده را خواندید خیلی خوشحال هستم
تشکر از حضورتون بزرگوار @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م . ح . وفایی   ارسال در پنجشنبه 3 دي 1394 - 22:16

سلام و عرض ادب خدمت جناب شریفی بزرگوار
داستان خوب و جالبی بود ، که از غافلگیری مناسب و به جایی سود میبرد . داستان شما مصداق یک داستان کوتاه واقعی بود ... با همان المانهای خاص
در صورتی که دست نوشته و اثر خودتون باشه ، باید بهتون تبریک بگم ..


@م . ح . وفایی توسط ح شریفی   ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 15:09

سلام بر دوست عزیز آقای وفایی
از حضور گرمتان متشکرم و همینطور نظر پر مهری که نسبت به نوشته ی بنده داشتید
در واقع این داستان فقط از یک اسم و فامیلی شروع شد که هردو اسم بودند و بنده سعی کردم به موضوعی که هیچ هیجانی نداشت و یک طرح ضعیفی بود هیجان بدهم
آقای وفایی عزیز ، برای شما آرزوی موفقیت میکنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.