تاوان خنده


به خانه ی یکی از دوستانم رفتم ، پسر 10 ساله اش کمی دورتر از من کله معلق میزد . با دلسوزی به او گفتم : عموجون به خودت آسیب می رسونی ! ...
گوشش اصلاً بدهکار نبود ، با خودم گفتم : اصلاً به من چه ! ... بالشت را به طرف خودم کشیدم و به آن تکیه دادم ؛ ناگهان بخت برگشته بر روی شکم فرود آمد و صدای ناهنجاری از مقعد او خارج شد.
به سرعت چرخید و چشم های گرد شده اش را به عکس العمل من دوخت ، یادم نمی آید بخاطر باد معده به کسی خندیده باشم اما این بچه آنقدر اعصابم را خرد کرده بود که اگر نمی خندیدم عذاب وجدان می گرفتم ، وقتی خنده هایم را دید با لب برچیده گفت : الان میرم به مامان بابام میگم که تو گوزیدی !! ...
خنده هایم به سرفه تبدیل شد ، گفتم : پدرصلواتی خودت گوزیدی میندازی گردن من ! ...
نیم وجبی حرفی زد که تنم را لرزاند ، گفت : کی گفته من گوزیدم ، پدر و مادرم حرف منو فبول دارن ! ...
نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای گفته بود حرف راست را باید از بچه شنید ، برای ختم بخیر کردن مسئله گفتم : اشکالی نداره عموجون به کسی نمیگم برو بازی بکن ! ...
پسره ی سرتق ، به نحوی حرف میزد که داشت باورم می شد کار خودم بود ، چه برسد به دیگران ، گفت : قرار نیست شما چیزی بگید ، الان میرم به مامان بابام میگم عمو سعید گوزید ! ...
نمیدانم من بد موقع خندیدم یا او سوپاپ اطمینان نداشت ، به هر حال توپ در زمین من بود و برای دفع بلا باید کاری میکردم ، با خنده ی وسوسه کننده ای هزار تومانی را به او نشان دادم و ابروهایم همانند بنرهای تبلیغاتی چشمک زن بالا پایین می شدند تا او را به خود جذب کنم ؛ آینده ی مشخصی دارد ، زورگیر قهاری می شود ، بی همه چیز با ده هزار تومان معامله را جوش داد .
کلافه شده بودم ، منتظر ماندم تا پدرش بیاید و به او بگویم که پسرش چگونه از من اخاذی کرد . پس از کلی معطلی فرید آمد ، با عذرخواهی گفت : شرمنده سعیده جون ، یکی از دوستام قرار شد برام امانتی بیاره یه خورده طول کشید ! ... با دیدن قیافه ناراحتم پرسید چی شده ؟ ... وقتی ماجرا را تعریف کردم باورش نمی شد گفت : بچم ؟! ...
حرصم در آمده بود گفتم : آره بچت !! ...
انگار برایش جوک تعریف کرده باشم ، غش غش می خندید و به پهلو افتاد و همزمان با افتادنش صدای کشداری که دیگر برای من ناهنجار نبود از او خارج شد .
بی حیا به جای اینکه درست بشیندو از شرم سرش را پایین بیندازد ، به خنده هایش افزود و عربده کنان میخندید .
از نرس اینکه نکند این یکی را هم به حساب من بنویسند از خانه آنها گریختم ، گرچه قبل از گریختن محکم به باسن فرید کوبیدم اما دلم خنک نشد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

سید حسین ,علی غفاری دوست (مارتین) ,محمد حشمتی فر ,م.ماندگار ,ریحانه صادق زاده ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,فرشید طریقی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,سجاد سیارفر , ناصرباران دوست ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ح . شریفی (9/7/1394),فرزانه رازي (9/7/1394),م.ماندگار (9/7/1394),زهرابادره (9/7/1394),شهره کبودوندپور (10/7/1394),فرشید طریقی (10/7/1394),احمد دولت آبادی (10/7/1394), ناصرباران دوست (10/7/1394),سجاد سیارفر (10/7/1394),الف.اندیشه (10/7/1394),نریمان محرابی (10/7/1394),حسین روحانی (10/7/1394),سارینا معالی (10/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/7/1394),نریمان محرابی (10/7/1394),میثم فکوری (10/7/1394),رضا فرازمند (10/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394), زینب ارونی (11/7/1394), ک جعفری (11/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/7/1394),ابوالحسن اکبری (11/7/1394),م.ماندگار (11/7/1394),محمد حشمتی فر (11/7/1394),اذرمهرصداقت (11/7/1394),سید علی الحسینی (12/7/1394),سارا جعفرزاده (14/7/1394),عبدالله عمیدی (14/7/1394),زهرا بانو (19/7/1394),سید مهدی میرعظیمی (20/7/1394),ح شریفی (29/7/1394),ح شریفی (1/8/1394),ح شریفی (3/8/1394),ح شریفی (4/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (8/8/1394),ح شریفی (8/8/1394),ح شریفی (9/8/1394),ح شریفی (10/8/1394),ح شریفی (12/8/1394),ح شریفی (20/8/1394),ریحانه صادق زاده (29/8/1394),ح شریفی (30/8/1394),ح شریفی (6/9/1394),ح شریفی (8/9/1394),محمد باقر نقی زاده (20/9/1394),ح شریفی (5/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (13/11/1394),ح شریفی (13/11/1394),ح شریفی (11/12/1394),شهره کبودوندپور (24/12/1394),م.سادات سجادی (25/12/1394),احمد دولت ابادی (31/1/1395),نیما موذن (10/2/1395),نیما موذن (10/2/1395),نهال پارسا (29/2/1395),ح شریفی (10/3/1395),ح شریفی (27/5/1395),شهره کبودوندپور (20/6/1395),مریم صیاد آموز (24/6/1395),غزل سادات پورنسایی (16/7/1395),همایون به آیین (14/10/1395),

نقطه نظرات

نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 18:26

نمایش مشخصات ح . شریفی با سلام بر دوستان
بنده را ببخشید ظاهراً دو جا ایراد نوشتاری داشت
1 - " منو قبول دارند " که نوشته شد " منو فبول دارند "
2 - " از ترس " که نوشته شد " از نرس " نوشته شد
اگر ایراد دیگری بود ، شرمنده :"> :"> :"> :"> :">


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 19:11

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شما .
خوبین .
داستان جالبی بود .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:09

نمایش مشخصات ح . شریفی درود خانم رازی
تشکر ، شما هم خوبین ؟ ، مطمئن هستم که خوبین @};-
تشکر از اینکه حضور پیدا کردید
برقرار باشید بانو @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 20:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شريفي عزيز و گرامي
نخست اينكه حضورتان در سايت را تبريك مي گويم اميدوارم از داستان هاي زيباي شما بهره كافي را ببريم @};- @};-
و بعد داستان طنز بسيار زيبايي بود كودكان امروزي ماشاالله
به قدري تيزند كه سرشيطان هم كلاه مي زارند چه برسه به آقا سعيد عزيز=))
از نظر نگارش ادبيات عالي داريد و من برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 09:57

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر خانم بادره. این چه وضعشه؟ آدینه منو بهم زدی. مگه من نگفتم میذارن بنویس. از دست تو من خسته شدم. بسه دیگه. چرا توجه نمی کنی؟ بابا من چیکار کنم از دست تو و جناب باران دوست؟ یه ذره دقت به خرج بده. چه وضعشه؟ چه خبر درست کردی؟ دیگه تکرار نشه.


@احمد دولت آبادی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 12:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي دولت آبادي مهربان
حيف اين آدينه زيبا نيس كه با اين چيزا خرابشون كني ؟ =))
واللاه نمي دونم چي شد از دستم در رفت بعد از ارسال متوجه شدم كه ديگه كار از كار گذشته بود :">
در هر حال از اينكه موجبات ناراحتي شما را فراهم كردم كه بي شك به علت علاقه و تعصب شديد به زبان و ادبيات شيرين فارسي هست معذرت خواسته و تلاش مي كنم به نوبه خود در احياي زبان شيرين خودمان از نقش منفي اجتناب بورزم
با تشكر از لطف شما @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:13

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر بانو بادره ارجمند @};-
تشکر ، بنده هم خوشحالم که در میان شما عزیزان هستم و امیدوارم بتوانم به کمک شما در امر داستان نویسی پیشرفت بکنم@};-
نسل امروز ، نسل عجایب است :) ، کلی حرف ها و کار ها دارند @};-
تشکر بنده کوچک تر از این حرف ها هستم ، بنده هم برای شما آرزوی بهترین ها را دارم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 08:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

دمتون گرم ! سر صبحي كلي خنديدم !!

سبز باشيد و آفتابي


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 08:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) اين ساده نويسي براي طنز ، زيباست! و اين كه ... اين كه نام داستانتان ، بجا بود !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:16

نمایش مشخصات ح . شریفی تشکر میکنم ، بنده از حضور شما خیلی خیلی خوشحالم @};- @};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:15

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر دوست عزیز آقای غفاری دوست
خوشحالم که اول صبحی خنده بر لب شما نشست :)
روزهای زندگیات پر از شادی باشد @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 08:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام برشما جناب شریفی
می گم یه دفعه چقدر پیر شدین :)
ولی عکس جذابیه ..من به پیرمردها ارادت دارم
داستانتان جالب بود و نیز نامش
تاوان خنده....
گاهی فکر می کنم ما سالهای سال است تاوان خنده پس می دهیم..
این روزها اگر گریه کنی نونت تو روغنه
درمورد نسل کودکان امروز هم به عرض برسونم بنده یه دونه 6 سالش رو دارم
گاهی نمی دونم این همه زیرکی رو از کجا آورده :D
دست مریزاد @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:21

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام خواهر خوبم @};-
گفتم کار از محکم کاری عیب نمیکنه :D
تشکر ، تصویر مرحوم احمد محمود هستش ، از این عکس خیلی خوشم آمد @};-
تشکر میکنم ، نظر لطف شماست
بله متأسفانه امرزه اکثر جوانان وقتی میخواهند بنویسند از غم و جدایی حرف میزنند ، نمیدانم چرا ؟
خدا براتون حفظش کنه @};-
از بچه های بازیگوش بی نهایت خوشم میاد :)
شاد باشید @};-


@شهره کبودوندپور توسط رضا فرازمند Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 22:45

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام خواهر

زیبا فرمودید

آن روز که خدا

خنده ولبخند تقسیم می کرد

سهم ما را به چه کسی دزدید

نمی دانم
ما مردم - معصیت - مصیبت وگریه هستیم

تقدیر یامصلحت این بود نمی دانم

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 10:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
بنده که خیلی خندیدم و الان آماده ام تاوانش را بدم .

عالی بود
مانا باشید و نویسا @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:23

نمایش مشخصات ح . شریفی درود و صد درود بر آقای باران دوست عزیز @};-
خوشحالم که خوشتان آمده ، :) ، خدا نکنه که تاوان بدهید ، سرتان سلامت تندرست و همیشه شاد باشید @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:13

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب شریفی
داستان ملیح و دلچسبی بود.
از موضوع و نگارش شما لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 11:25

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام و عرض ادب بر بانو اندیشه گرامی
تشکر ، حُسن و نظر شماست ، خوشحالم که آمدید ، خواندید ، نظر دادید و مورد پسند شما بود @};-
همیشه سبز باشید @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 12:48

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
طنز خوبی داشت. فقط این معامله گری را این روزها در فضای مجازی زیاد دیدم. به این مدل بچه ها گودزیلا میگن و عین این داستان هم زیاد دیدم.
در مجموع خسته نباشید
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 13:24

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر دوست عزیز ، حسین آقا @};-
خوشحالم که به داستان بنده سر زدید . امان از فضای مجازی ، سبقت غیر مجاز میگیرد :D
بنده بی نهایت از قدوم شما و نظر دادن برای این داستان خوشحالم
موفق باشید@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 13:00

نمایش مشخصات سارینا معالی با این گودزیلاهای هشتاد نودی...خدا به ما رحم کناد که تو جیبی مان را دوساعت کنار بابا میایستیم گاهی میگیریم..گاهی بعد دوساعت پدر میفرماید چی میگی ور اونجام چسبیدی؟x-(
ما هم میگیم:هیچی بخودا:-s
:خا بروووx-(
:
:سر و صدا نکن
::(
....داستان جالبی بود...
موفق باشید
روزتون البالو
فازتون نول;)


@سارینا معالی توسط ح . شریفی Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 13:30

نمایش مشخصات ح . شریفی خدا به داد ما برسه ، فردا میخوایم صاحب این بچه ها بشیم :(
راست گفتید ، ظاهراً دلتون پره :)
بانو ، از اینکه به اینجا قدم گذاشتید خیلی متشکرم
خوشحالم که داستان مورد پسند شما بوده ، روزهایتان به زیبایی رنگ های پاییزی باشد .
شاد و قبراق باشید :)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 15:34

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام آقای شریفی@};-
داستان فوق العاده ای بود کلی خندیدم
دستتون دردنکنه خیلی زیبابود.
@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:38

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام خانم حجابی دخت ایمن
تشکر از اینکه حضور پیدا کردید
خوشحالم خوشتان آمد @};-
موفق باشید@};-


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 21:43

نمایش مشخصات میثم فکوری عالی بود فقط یکم زیادی قشنگ بود


@میثم فکوری توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:39

نمایش مشخصات ح . شریفی تشکر ، لطف دارید :)
شاد باشید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 22:47

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بسیار زیبا

لذت بردم

به اندازه یک سال خندیدم

حالا به چه کسی باید توان پس دهم نمی دانم

قلمتان رقصان

ودلتان شاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:41

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام و عرض ادب خدمت آقای فرازمند
تشکر ، ان شاءالله همیشه خنده رو باشید
برای شما دوست عزیز هیچ تاوانی نیست ، اگر هم باشد خودم میدهم :D :)
دلتان پر نور و روزگارتان وفق مراد باشد @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 11:04

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. از آشنایی تان خوشحالم. گرچه نخستین اثرتان بود اما باب دل ما دوستان. سپاس از شما . در ضمن من با عکس بزرگان در پروفایل شخصی مخالفم و معتقدم انسان باید با نام خودش زنده باشد. با نظر من موافقی؟


@احمد دولت آبادی توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:49

نمایش مشخصات ح . شریفی درود و صد درود بر آقای احمد دولت آبادی عزیز @};-
بنده هم خوشحالم که وقت گرانبهایتان را صرف خواندن این داستان کردید و خوشحال تر از اینکه نظرتان در میان نظر دیگر عزیزان است @};-
آقای دولت آبادی سخت نگیرید :D ، بله حق با شماست بنده هم چنین باوری دارم که انسان باید با نام خودش زندگی کند و زنده بماند ، اما وقتی به تصاویر برخی از عزیزان نگاه کردم دیدم تصاویری غیر از تصویر خود گذاشتند و چون بنده دوست ندارم تصویرم فعلاً نمایان شود ، از تصویر بزرگان استفاده کردم ، ولی چشم ان شاءالله این کار را خواهم کرد :)
باز هم از حضورتان متشکرم @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 14:29

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای شریفی گرامی
نویسنده هایی که جسارت توی قلمشون هست را دوست دارم
طنز جالبی بود :D :D :D
و من از خوندن ان لذت بردم
اما چیزی که توی داستان بود نزدیک بون مولف و راوی بود و این به داستان شما لطمه میزنه و شبیه به یک خاطره نویسی در میاد .
سپاس از شما عزیز گرامی @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:54

نمایش مشخصات ح . شریفی بانو زینب ارونی ، سلام و عرض ادب
شما لطف دارید بزرگوار ، از اینکه نظر شما را در این داستان می بینم خرسند هستم @};-
خیلی خوشحالم که داستان را نقد کردید و این یک افتخاری ست برای بنده جهت پیشرفت @};-
اما خیلی هم سخت است داستانی را از زبان رآوی بنویسیم تا خاطره نشود . اما چشم سعی خواهم کرد
شاد و موفق باشید @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 18:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:54

نمایش مشخصات ح . شریفی سلاو درود بر آقای اکبری
ان شاءالله حالتان خوب باشد
تشکر از حضورتان @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 20:05

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب شریفی
ببخشید دیر اومدم
داستان زیبایی بود و طنز قشنگی داشت
لذت بردم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:56

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام خدمت خانم ماندگار
این چه حرفیه بانو بنده را خجالت زنده نفرماید :">
اگر دوباره این حرف را بزنید پرتوقع می شوم :D
خوشحالم که خوشتان آمد
شاد باشید @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 21:48

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود جناب شریفی
همین باجها رو میدین که بجگیر پیدا میشه


@محمد حشمتی فر توسط ح . شریفی Members  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:57

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر آقای حشمتی فر
آره بخدا باید جلوی این اتفاق ها را گرفت :)


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 19:43

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر جناب شریفی عزیز
در کل کار خوبی است
سه نکته مهم ذهنم را درگیر گرد
1- معامله گری با مسامحه و در واقع زور گیری و...توسط کودک؛
2- مخدوش شدن واقعیت های تاریخی که ارتباط وثیق با فطرت پاک انسانی در کودک است؛
چه عواملی اینچنین در کوتاه زمانی، توانسته گرد و غبار فطرت باشد(رسانه، پیام های رسانه ای نامناسب، روابط، فضای مجازی، یا تربیت...)
3- برخورد نامناسب پدر با خطای مهم و پایه ای کودک که به ما کمک می کند که بیشتر بار مسئولیت پسر را گردن پدر بیاندازیم.
آموزنده و ارزنده است
شاد و سر بلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط ح . شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 20:53

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر آقای عمیدی گرامی
تشکر ، نظر لطف شماست
خوشحال میشوم که بتوانم جواب بدهم
1-کودک هر آنچه را که ببیند می آموزد ، مثلاً اگر در خانواده مادری یا پدری در کنار بچه ی خود کاری را انجام بدهند و سپس با همین رشوه ها بخواهند دهنش راببندند ، خُب فرزند می آموزد . در داستان قید نشد پسرک از آن مرد پول خواست بلکه این اشتباه را آن مرد مرتکب شد و وقتی کودک متوجه شد پیروز میدان است پول بیشتری کسب کرد .
2-کودک پاک است بی شک ، اما آنچه کودک را منحرف میکند ، میتواند محیط یا همنشینی با اشخاص منحرف و یا تربیت خانواده باشد ، نباید شک کرد که برخی رسانه ها در بلوغ زودرس نقش اصلی را دارند واین خبر خوشی نخواهد بود .
3- نه فقط پدر بلکه مادر هم مقصر خواهد بود . مثلا اگر کودک فحش بدهد ، پدر میخندد و مادر میگوید : میگی چیکار کنم ، بچس ! ... عیناً این اتفاق ها را به چشم دیدم و شنیدم ، در جای دیدم خود پدر به فرزند خود می آموزد که فلان رفتار قبیح را آنجام دهد و در جای مادر خود هم چنین رفتار ناشایستی از خود بروز میدهد . در کل هردو مقصر هستند . کودک حکایت نهالی ست که باید بهترین نوع تغذیه ( رفتار شایست ) به آن برسد ، در غیر این صورت ، هرز خواهد شد .
درود بر شما که چنین سوالاتی پرسیدید @};- @};- @};- @};-


نام: نيلوفر روشن   ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 17:50

:D :D :D :D :D :D


@نيلوفر روشن توسط ح . شریفی Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 19:15

نمایش مشخصات ح . شریفی @};- @};- :) @};- @};- :D


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 01:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با عرض سلام و ادب:)
پدر و پسری ک از یه قماش باشن ... نباید گلایه پسر رو به پیش پدر برد :D
زحق توفیق خدمت خواستم پنهانی ، ندا آمد چه توفیقی از این بهتــر که خلقی را بخندانی
خیلی خوب بود ...
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 17:24

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانو علیرضایی گرامی
حق می فرمایید :)
شعر زیبا و به جایی بود ، تشکر @};-
تشکر ، نظر لطف شماست @};- @};-
شاد باشید @};- @};- @};-


نام: نهال پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 20:55

مثل اینکه این داستان مال94 هست و من تازه اینجا اومدم
لذت بردم از داستان و جسارت قلمتون.
موفق باشین:-)


@نهال پارسا توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 14:14

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
بله همینطوره ، شما لطف دارید
ممنونم از حضورتون
شاد باشید @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.