رستاخیز دنیا قسمت پایانی

رستاخیز دنیا قسمت پایانی
رو به من کرد و گفت : فرشته دیدی که اینقدر متعجب نگاهم میکنی ؟ گفتم هیچی ، نه فرشته دیدم و نه ملکه ، فقط نمیدانم چرا وقتی خانه هستیم اینقدر به خودت نمی رسی ، ما باید یک مهمانی دعوت بشویم تا خانم را تو این سر و شکل ببینیم ، خانمم گفت ، وا... چه حرفا... اگر به خودم می رسم دلیلش فامیل توست.برای من هزار تا حرف در می آورند و نگویند چرا مثل گداها آمده تو مجلس... وسط حرفش پریدم و گفتم ولش کن این بحث را ، تو راست می گویی.
صدای درب عقب ماشین یک سکته ای بین حرفهام انداخت و متوجه شدم دخترم تو ماشین نشست ، از تو آیینه نگاهش کردم و گفتم بهت بدهکارم دختر که درب ماشین را اینقدر محکم میبندی ، لب های خودش را بهم کشید و لوپ هایش را پر از باد کرد و رو خودش را از من برگرداند و کلی قیافه گرفت ... انگار ما به اسب شاه گفتیم یابو...
به خانمم گفتم چی شده اینقدر قیافه گرفته ، گفت امروز کلاس فوق العاده داشت نتوانست بیاد آرایشگاه و از آرایشی که تو خانه انجام داده راضی نشده و هی غر غر می کند ، در ادامه گفت جوان دیگر و بایستی به سر و صورتش برسد ، نگاهی به شایان کردم که داشت آخر چیپسش را می خورد یکدفعه نگاهش را از پلاستیک چیپس برداشت و دستش رو گرفت به پشتی صندلی من و با یک دست دیگر یک چیپس را داخل دهان من کرد و گفت بخور بابایی ، آه آرامی کشیدم و گفتم بچه های این دوره زمانه ادب و تربیت شان رابطه مستقیم دارد به میزان وابستگی مالی و عاطفی و فیزیکی آنها به والدین ، هر چه بزرگتر میشوند و استقلال پیدا میکند و غرور جوانی در آنها پدیدار میشود از میزان احترامشان به بزرگتر کمتر میشود ، اصلا فرزند یعنی " دشمن دوست داشتنی"
ماشین را تو دنده زدم و حرکت کردم ، سکوت سنگینی بر فضای ماشین حاکم بود ، این امر باعث صدای کم رادیو جلوه نمایی کند و بحث در خصوص گزارش مردمی در رابطه با مدارس دولتی که حق گرفتن شهریه از والدین دانش آموز را ندارند ، و در این زمینه اگر تخلفی صورت پذیرفت بایستی والدین به آموزش و پرورش شکایت کنند و گزارشگر رادیو با چند نفر از والدین در این زمینه داشت مصاحبه می کرد و مشکل اکثر آنها این بود که مدارس به اسم همیاری و هدیه از آنها وجه نقد گرفته اند ، یکدفه همسرم گفت یک آهنگ شاد بذار مثلا داریم می رویم عروسی ، یک آهنگ سریع گذاشتم و فقط جلو را نگاه میکردم ، زور آفتاب یواش یواش در حال کم شدن بود و خورشید به سمت غروب کردن متمایل می شد ، پشت چراغ قرمز بودم که صدای خش خش برگهای که رفتگر در حال جارو کردن آن بود هارمونیک زیبایی را در فضای اطراف متصاعد میکرد ، پسرک با یک صورت محزون نظرم را جلب کرد ، شیشه را کمی پایین کشیدم و شنیدم که میگفت ، آقا ، خانم اگر این گل را از من بخرید باعث خوشحالی عزیزتان میشوید این تنها کار شما نیست ، شمابا خرید این گل باعث امتداد نفس های من و مادرم میشوید ، شما با این کارتان هم دلی را بدست می آورید و هم شکمی را سیر میکنید ، این بهای با ارزش در ازای پرداخت یک مبلغ ناچیزه.
چراغ سبز شد و من به مسیر ادامه دادم ، خانمم گفت کی میرسیم ؟ گفتم عروسی بیرون شهر و در یک سوله قدیمی است و باید هنوز برویم ، ترافیک سنگین و خیابان ها شلوغ بود و من از اینکه فصل مشترکی و تفاهمی در موضوع واحدی با خانواده خودم نداشتم بی اختیار به اطراف نگاه میکردم و سکوتی واجب را لازم می دیدم ، یک آن در پیاده رو صحنه ای نظرم را جلب کرد کودکی مقابل فروشگاه لوازم صوتی و تصویری و یک ترازو جلوی ش بود و یک مشتری در حالی که روی وزنه خودش را وزن میکرد ، آن کودک از منتهی الهی پای راستش گردنش را کج کرده بود و داشت صفحه تلویزیون فروشگاه لوازم صوتی و تصویری را نگاه میکرد...
حرکت ماشین جلوی باعث شد به مسیر ادامه بدهم ، تقریبا نزدیک محل برگزاری عروسی رسیده بودیم ، ماشین را در قسمتی که از قبل مشخص کرده بودند پارک کردم و همراه خانواده بسمت محل عروسی که حدود 100 متر از ما فاصله داشت حرکت کردیم ، جلوی درب ورودی به سوله از سوی خانواده داماد و عروس مورد استقبال و خوش آمدی گرم قرار گرفتیم ، عروسی مختلط بود ما را به سمت میزی راهنمایی و مشایعت کردند و چند مدل میوه و انواع نوشیدنی و اقسام مختلف شیرینی به ترتیب و پشت سر هم و با نظم خاصی برای پذیرایی از ما آوردند ، نظرم به سقف سوله جلب شد ، سوله قدیمی و ستون ها و خرپاها بصورت پیچ و مهره به هم اتصال پیدا کرده بودند و از سقف چراغهای صنعتی بشکل چراغ خوابی آویزان بود ، صدای موسیقی و دی جی که مثل رادیو ضبط تراک تراک در حال پخش بود ، حوصله این فضا و این جو سنگین را نداشتم بعد از اینکه خلاص شدم از احوال پرسی آشنایان آرام بلند شدم و بسمت بیرون از سوله رفتم و یک جای دنج پیدا کردم و سیگاری روشن کردم ، کامهای سنگینی که به فیلتر سیگار می زدم
تنها کاری میتونستم انجام بدم این بود که با هر پوک عمیق که به سیگارم میزدم انگار داشتم عقده خودم را خالی میکردم ، تقریبا به کامهای آخر سیگارم که رسیدم که احساس کردم زمین می لرزد ، بی اختیار به سمت سوله نگاه کردم چراغهای سقفی عجب تاب می خورد و میرقصید ، ستونها و خرپاهای سوله که بهم متصل بودند و بر اثر زلزله صدای وحشتناک ومخوفی در فضای سوله بپا کرده بود ، و هر آن امکان داشت این اتصالات بریده شود و تمام سازه فرو ریزد ، بیشتر از سر و صدای حادث شده توسط پیچ و مهره های سازه ، صدای جیغ و فریاد زن و مرد و جوان و پیر بود که فضا را پر کرده بود و همین مسئله باعث بیشتر شدن رعب و وحشت مردم شده بود و همین موضوع و طبق واکنش منطقی و طبیعی باعث گردید که مردم بسمت درب خروجی هجوم بیاورند و فارغ از تیپ و افاده و قیافه و سمت و منصب فقط تلاش میکردند که از زیر سقفی که مجلس و کارنوال شادی آنها بود فرار کنند چون ممکن بود هر آن این سقف فرو ریزد و تابوت آنها شود ، هجوم مردم بسمت خروجی سوله و هجوم بی محابانه و فارغ از ملاحظات سن و سال و جنسیت ... صحنه خاصی را برایم تداعی کرد ، در کمترین زمان ممکن سوله خالی از آدم شده بود ، جالب اینکه داماد زودتر از عروس خانم خودش را به بیرون از سوله رسانده بود و وقتی که زمین لرزه آرام و ساکت شد تازه دنبال عروسش می گشت ، همه بهت زده و وحشت زده از اتفاقی که افتاده بود ، هاج و واج به اطراف نگاه میکردند و بعد از گذشت زمان کمی از حالت کما خارج شدند ، و یکدفعه شیون مادران بلند شد که طفل های آنها کنارشان نیستند و متوجه شدن هنگام زلزله فرزندان خود را جا گذاشتن و همه ی پدر و مادران به یکباره بسمت محوطه ی داخل سوله نگاه کردند و دیدن بچه ها داخل سوله و فارغ از خشم و لرزش زمین در حال بازی و خوردن میوه هستند...عجب صحنه و اتفاق قریبی....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,ابوالفضل مولوی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حاجی اقاجانی (1/9/1397),ابوالفضل مولوی (2/9/1397),"صابرخوشبین صفت" (2/9/1397),مبینا صادقی (2/9/1397),رضا فرازمند (10/9/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 آذر 1397 - 19:29

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
به جناب حاجی آقاجانی عزیز
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.