رستاخیز دنیا (قسمت 1)


رستاخیز دنیا (قسمت 1)
سایش افکارم باعث شد گذر زمان را حس نکنم ، اما زمان و عقربه ها کار خودشان را میکنند ، چه زود گذشت این نیم ساعت ، در ماشین را باز کردم ، برای دومین بار رفتم پای آیفون و زنگ را فشار دادم ، دخترم آیفون را برداشت ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت ، باشه دیگه ، میایم دیگه داریم حاضر میشیم ، هی زنگ می زنی ....! صدای محکم گذاشتن گوشی آیفون باعث شد عرق سردی بر روی پیشانیم بنشیند
دوباره به ماشین برگشتم و پیچ رادیو را باز کردم و گوینده اخبار رادیو داشت از اتفاق هولناک در ایالت کالیفرنیا خبر میداد که یک دانش اموز با اسلحه وارد مدرسه شده و چند نفر از همکلاسی های خود را کشته و زمانی که میخواسته به زندگی خودش خاتمه بده که پلیس وارد عمل شده و از خودکشی فرد ضارب جلوگیری بعمل آورده و کنترل اوضاع را پلیس بدست آورده.. بررسی اولیه حاکی از این است که علت این امر نتیجه آن است که فرد ضارب در گروه های شیطان پرستی عضو و تحت تعلیمات رهبر این گروه ها این کار را دانش آموز انجام داده ...صدای تق تق انگشتان زن به شیشه اتومبیل باعث شد صدای رادیو رو کم کنم و شیشه را کمی پایین دهم که دود اسپند اسپندون زن جوان وارد ماشین شد ، و با لهجه محلی گفت اقا الهی بد نبینی و از چشم بد و بلا خودت و خانواده ات به دور باشد یک کمکی به من بکنید ، دستم را درجیب کت و شلوار کردم و یک هزار تومانی بهش دادم و او هم سفارشی برای من اسپند دود کرد طوری که کل فضای ماشین چون مه صبحگاهی پر شد ، و زن از ماشین دور شد ، شیشه ها ماشین را پایین دادم تا دودها از داخل ماشین بیرون برود ، پایین بودن شیشه ها باعث شد که صدای دخترم که از آیفون داشت فریاد میزد بشنوم ، سریع صدایم را آزاد کردم ، گفتم چی میگی ، گفت بابا بیا شایان ببرید پایین تا ما زودتر حاضر شویم ، کلید انداختم و در ورود را باز کردم و رفتم سمت آسانسور که کلید آن را بزنم که دیدم آسانسور بسمت پائین می اید ، همین که درب آسانسور باز شد خواستم پای خودم را داخل آسانسور بذارم که دو دست دور پای راستم حلقه شد ، نگاه کردم شایان را با آسانسور فرستادن پائین .. بغلش کردم و بسمت درب حیاط رفتم و فقط تاسف خوردم و خشمم را قورت دادم از این بیفکری ، شاید برق آسانسور قطع میشد و بچه .. فکر کردن به این موضوع هم آزار میداد... شایان بهم نگاه کرد و گفت بابا جون ، گفتم جانم ، میخواهیم برویم بیرون بازی ، گفتم : آره بابا یکجوریی خیر سرمان میخواهیم برویم عروسی اگر مادر و خواهرت رضایت بدهند ، یک بوسه از گونه ی من کرد و گفت ؛ بابا جان ، بابا رضا خوشگله ، گفتم جان بابا ، بگو مرد من ، گفت یک ماشین کنترلی برام میگیری ، گفتم الان نه بابا چون هم بد موقع است هم بذار سر ماه که حقوق بگیرم ، دوباره به من نگاه کرد و گفت برام چیپس میگیری ، خیلی گرسنه ام ، گفتم باشه ، بعد از خریدن چیپس برگشتیم سمت ماشین و بچه را گذاشتم روی صندلی جلو و استارت زدم ، رادیو رو موج قبلی بود و کارشناسان خبره در رابطه ی بحران آب و راه حلهای که پیشنهاد می دادند بحث میکردند ، یکی از دکترای در حوزه آب ، پیشنهاد داد در مناطقی که شناسایی شده سد بزنیم ، یکی دیگر می گفت با دستگاه آب شیرین کن میتوان آب خلیج فارس را شیرین کرد ، یکی دیگر از کارشناسان که اهل فن بود ، گفت طرح داریم که ابرها را بارور کنیم و باران را به مردم کشورمان هدیه ..
مجری برنامه دیگه طاقت نیاورد و پرید وسط بحث کارشناسان و گفت آقایان اهل فن این پیشنهادهای شما یا زمان بلند مدت میخواهد یا میان مدت می خواهد تا به نتیجه برسد ، درد و مشکل ما اینست که ما آینده چند استان کشور آب شرب ندارند ... از این بحث خنده ام گرفت و موج رادیو را عوض کردم ، شایان سرش تو پلاستیک چیپس بود و ارام در حال خوردن ، موج رادیو را روی کانال ورزشی فیکس شد و بحث داغ فوتبال و صحبت در خصوص باند و باند بازی و فساد در فوتبال بود و اینکه بعضی بازی ها قبل از بازی نتیجه آن مشخص است و... موج را عوض کردم و بحث در رابطه با اینکه یک سری هنرمندان و فوتبالیست های معروف یک سری کمک های مردمی را جمع آوری کردند و خودشان بصورت مستقیم کمک های نقدی و غیر نقدی را به دست زلزله زدگان کردستان رسانده اند ، حال یک سری از ارگانها و نهادها از این اشخاص شاکی شده اند که چرا بصورت مشارکت با این نهادها این کار انجام نشده...
صدای باز شدن درب ماشین باعث شد حواسم کلا پرت شود و رادیو را خاموش کنم ، بالاخره دخترم و همسرم تشریف آوردند ، خانمم جلو نشست و پسرم را داد صندلی عقب و کلی غر زد که چرا چیپس گرفتی برای بچه تمام لباس هاش کثیف شده ، برای یک لحظه بهت زده شده بودم وقتی همسرم سوار ماشین شد ، بعد از اینکه غر زدنش تمام شد ، رو به من کرد و گفت : فرشته دیدی که اینقدر متعجب نگاهم میکنی ؟
ادامه دارد...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,مرتضی حاجی اقاجانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (22/8/1397),ابوالفضل مولوی (22/8/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1397),"صابرخوشبین صفت" (24/8/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 آبان 1397 - 14:12

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام. چقدر زيبا و گيرا بود داستان. خب كش و قوس هاي پدري همينارو هم داره ديگه آقا مرتضي عزيز... جالبه كه ماجرا رو تعقيب كنيم ببينيم بالاخره اين خانواده محترم چطور به عروسي ميرسن و وقايع حين داستان. خوشمان آمد... مرحبا...
@};- @};- @};- @};-
حسن ايماني


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 19:19

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد حاجی آقاجانی عزیز
@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.