(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر:قسمت اول

قسمت اول
خرداد ماه سال 1368 ، من سال سوم راهنمایی بودم و به عبارتی سال سرنوشت من بود ، چون در این سال امتحانات نهایی داشتم و تمام دغدغه خودم و خانواده ام این بود که بتوانم از این امتحانات سربلند بیرون بیام تا در نتیجه بتوانم در دبیرستان رشته خوبی را انتخاب کنم ، از شانس بد ما تو این برهه از زمان امتحانات نهایی ما مصادف شده بود با مسابقات جام حهانی فوتبال در سال 1990، و از آنجا که نوجوان های در زمان ما سرگرمی انچنانی نداشتند برای همین تنها تفریح ما فوتبال بازی کردن و فوتبال نگاه کردن بود ، واقعا اون روزها ما از امکانات حال حاضر دور بودیم و کلا دو شبکه تلویزیونی داشتیم ، و تلویزیون های اون موقع اکثرا سیاه و سفید بود ، یادمه گزارشگر زمانی که اسم بازیکن ها را میخوند رنگ شورت و لباس اونها رو هم میگفت و اخرش توضیح میداد که در گیرنده های سیاه و سفید اینطوری این لباس ها دیده میشود ، یکی از فانتزی های ما در آن زمان این بود که با تلویزیون رنگی که داشتیم کلی قیافه و فخر میفروختیم به همسن و سالمون،
اونروز یادمه هوا خیلی گرم بود البته هر چه به زمان غروب آفتاب نزدیک می شدیم گرمای هوا افت می کرد ، برای همین ما جلوی درب ورودی و پنجره ها پشه گیر زده بودیم و برای همین درب و پنجره ها دائم باز بود ،من هم دو تا متکا زیر دستم گذاشته بودم و خودمو جلوی تلویزیون ولو کرده بودم و داشتم توضیحات گزارشگر را که مربوط می شد به تحلیل بازی نیمه اول دو تیم بود را گوش میکردم ، و گاه گداری به مادرم غر میزدم که یواش تر با مشتری یا مهمانش صحبت کند و گاها بهش میگفتم تعطیل کنه خیاطیش آخه صدای چرخش بدجور آلودگی صوتی بپا میکرد و بدجور حواسم رو پرت میکرد ، یادم رفت بگم مادرم خیاط حاذقی و حرفه ای بود و تو الگو و طراحی های که برای دوخت لباس های زنانه جهت مجالس مهمانی ها میدوخت کارهاش منحصر بفرد و مثال زدنی بود ، برای همین با اینکه کارگاه و مغازه نداشت و همه کارشو تو خونه انجام میداد ، اما به خاطر کیفیت بالای کارهاش مشتری زیاد داشت و به نوعی کارهاش تبلیغاتش محسوب میشد ، و تبلیغاتش بصورت نفس به نفس بود ، یعنی اگر یکنفر لباسی که مادرم میدوخت در یک مجلس به تن میکرد باعث میشد حداقل 10 نفر از مهمانهای آن مهمانی توسط اون خانم که لباس را به تن کرده بود مشتری مامان میشدند، شروع نیمه دوم مصادف شد با بصدا در امدن صدای زنگ بلبلی خانه ، دو یا سه بار صدای زنگ بصدا در آمد ، تا اینکه صدای مامانم بلند شد و گفت نمیخوای در رو باز کنی پسر ، بعد نگاهی به آبجی کوچیکم کردم و گفتم آبجی بلند شو در رو باز کن ، مامانم با عصبانیت بهم گفت خجالت بکش ، مرد تو خونه هست بعد این دختر بچه باید بره در رو باز کنه؟ من در حالی که زیر لبم غرغر میکردم با کراهت بلند شدم و همینطور ادامه دادم به شکایت از بابت اینکه امدیم یک فوتبال ببینیم ، اون زمان تازه آیفون وارد بازار شده بود ولی هنوز اکثر خونه ها آیفون نداشتن برای همین مجبور بودم بریم دم درب و معمولا طبق عادت قبل از اینکه درب را باز کنیم از تو بهار خواب بلند میپرسیدیم کیه؟کیه؟ هنوز از آستانه درب ورود به حال پذیرایی خارج نشده بودم که پدرم را روبه روی خودم دیدم ، بعد گفتم شما کلید دارید چرا هی زنگ میزنی بابا،هنوز حرف تو دهنم بود که بابام گفت هنوز یاد نگرفتی به بزرگتر سلام کنی ، بعدم حتما کارت دارم ، حرفی نزدم فقط پلاستیک سیب زمینی و پیاز رو ازش گرفتم و بردم تو آشپزخانه بابام هم وارد آشپزخانه شد و من آرام و سریع رفتم مجدد پای تلویزیون ، تو دلم آرزو کردم که اگر روزی بزرگ شدم اینقدر دستور ندم به بچه ام ..تو همین فکر و خیال بودم که دیدم مادرم از جلوم رد شد و رفت تو آشپزخانه و بعد از سلام و احوالپرسی و خسته نباشی براش چای ریخت ، حسابی کلافه شده بودم صدای چرخ خیاطی کم بود حالا گفتگوی مامان و بابام هم اضافه شده بود، بابام داشت به مامانم میگفت زن باز که داری خیاطی میکنی مگه نشنیدی دکتر گفت تو آرتورز گردن دارای و نباید خیاطی کنی،من که دارم تمام تلاشمو میکنم که شماها تامین باشید، از صبح ساعت 5صبح میزنم بیرون تا 7:30 صبح تو تعلیم رانندگی شاگرد آموزش میدم و از ساعت 7:30 تا 22 شب تو اداره و شب کاری و اضافه کار می ایستم ، و تازه ساعت 23 خونه میرسم و شام میخورم و بعد خسته و مونده میخوابم و این شده کار هر روزم ، تو الان جوانی زن چهار روز دیگه ناتوان میشی عزیزم ، مادرم در جواب حرفای پدرم گفت ، اولا الهی زنده باشی و سلامت مرد و ممنون توام که اینقدر بفکر رفاه و آسایش مایی و تلاشی بی وقفه میکنی اما ما پنج تا بچه داریم و چهار تاشون پشت سرهم هستند و الان دختر بزرگمون تو عقده و بایستی جهازشو درست کنیم و بایستی جهاز ابرومندی... ادامه دارد


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد نصرتی راد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد نصرتی راد (17/1/1397),محدثه یعقوبی (17/1/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (17/1/1397),محمد نصرتی راد (18/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (18/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (18/1/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (20/1/1397),

نقطه نظرات

نام: radmehr1223   ارسال در جمعه 17 فروردين 1397 - 14:06

@};-


نام: محدثه یعقوبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 فروردين 1397 - 20:23

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی سیار زیبا و دلنشین است
ممنون می شم داستانم رو بخونین و نظر بدین@};- @};-


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 فروردين 1397 - 10:38

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد @};-
درود
جالب بود دوست خوب من
آزمایشی وارد شدم
دوستتان دارم
@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 فروردين 1397 - 00:01

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت شاعر و نویسنده ی گرانقدر
جناب حاجی آقاجانی عزیز
قلمتان مانا@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 فروردين 1397 - 18:36

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی
معمولا داستان های دنباله دار را نمی خوانم چون به دلیل مشغله زیاد نگرانم نتوانم به موقع پیگیری کنم ولی داستان شما آنقدر روان و گیرا بود که جمله اول را که خواندم جذبم کرد و رفتم به روزهای خوش گذشته. امتحان و درس و تابستان و فوتبال و صدای چرخ خیاطی و تلویزیون سیاه و سفید و از همه مهمتر پدر!
خیلی خوشم آمد و هزاران خاطره برایم زنده شد و بی صبرانه منتظر بقیه آن هستم.
پاینده باشید.
فقط یک نکته کوچک که دلم نیامد ننویسم. شرمنده. جام جهانی سال 1390 به سال شمسی سال 1369 می شود. جسارت من را ببخشید


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 فروردين 1397 - 08:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام مجدد ببخشید اشتباه تایپ کردم جام جهانی 1990 مصادف با سال 1369 شمسی بود سپاس. @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.