برف پاک کن خیال

شدت باران به حدی بود که برف پاک کن هم مجال پاک کردن شیشه جلوی ماشین را نداشت ، رعد و برق و غرش آسمان حس غریبی را در وجودم متبلور کرده بود ، چشمم به جلو خیره و سایه ترافیک بزرگراه روی دلم سنگینی میکرد ، این اقلیم مُثابه خنجری زهر آلود بود که سینه م را واکاوی میکرد، و منو با خود برد به زیر خاکستری خیالم در سالیان دور ولی... نزدیک!؟ ومانند کتابی ورق میزد گذشته ی که در حال زارم جاری بود ، یاد آن روز افتادم که رفت....!!؟
گریه امانم را برید بود آن روز ! بس که گریه کردم نمی توانستم جلوی خودم را ببینم ، امان از اون روز که شده ناشتای هر روزم...
یادمه همیشه فکر میکردم بعد از رفتنش دیگه نمیتونم زندگی کنم ، نفس بکشم و لاجرم میمیرم.....
ولی از اون روز 22 سال گذشت و من زندگی کردم ، نفس کشیدم و لاجرم نَمُردم و به بعضی از آرزوهام رسیدم و به بعضی هام نرسیدم
قرار نیست زندگی من یا همسان من شبیه زندگی خسرو شیرین باشد، زندگی ما همین است ، یک سِری زوج که فقط با هم خوابیدیم و زندگی کردیم مثل یک عادت همیشگی مثل خوردن یک صبحانه دلچسب گاهی با میل خوردیم!؟ گاهی با بی میلی پس زدیم!؟ و یا گاهی باهم از ته دل خندیدیم و گاهی از ته دل گریه !؟، یا باهم قهر کردیم یا به بهانه ی آشتی؟! ما هیچ یک معنی عشق را نمیدانیم و به عبارتی خلاوت آن را نچشیدیم؟ که درک و لمسش کنیم؟! تا زندگی که داریم مقایسه کنیم با اون معیار که چقدر به آن نزدیک است یا دور!؟
شاید از عشق از ما بپرسند ؟ لیلی و مجنون را مثال بزنیم و یا بیژن و منیژه ، اگر از تاریخ و انقلاب ها از ما بپرسند ؟ انقلاب کبیر فرانسه را مثال بیاوریم ، شاید از ریاضیدانها از ما بپرسند شاید خواجه نصیر طوسی و یا دکارت و جرج توماس و... مثال بزنیم
ولی هیچ وقت سعی نکردیم نقش اول و ستاره بی بدیل زندگی خودمان باشیم ، چون ....ع ا ش ق نبودیم؟!!!!
عشق تعریف ندارد! شاید تو بعضی جنبه ها تو داری آن باشی ، آن هم در حد متعالی ، مثل حس مادر و یا پدر به فرزند ، اگر خدای نکرده فرزند مریض شده باشدو تو 72 ساعت دستت تو دستش و برسر بالینش باشی بدون اینکه یک لحظه پلک بزنی و بعد از گذشت این زمان کوچکترین خستگی در جسم و روحت احساس نکنی و بی منت محبت کنی!!؟
این همان معنای متعالی " عشق " است !
شاید اگر دوباره به عقب برگردیم به آن ترافیک و رعد و برق و بارش شدید باران برخورد نمیکردیم؟!
شاید....!
صدای بوق ماشین پشت سَری افکارم را از هم گسیخت و متوجه شدم که راه باز شده برای همین ، صبر ماشین ها لبریز شده بود، ماشین را به حرکت واداشتم که شوک دوم افکارم را بیل زد ! آری صدای زنگ موبایلم بود!
معلوم است کجایی؟ سلام !؟ تو ترافیک گیر کردم زن ، شما مردها نمیدانم اگر این بهانه ی ترافیک را نداشتید چه میخواستید بگوئید؟! فقط قبل از اینکه بیائی خانه سر راه میوه بگیر!؟ خواهشا هنگام خرید حواست به خرید میوه و انتخاب میوه سالم باشه ، نه مشتری ها!؟ خداحافظ....صدای بوق
سو بالای ماشینی آشنای که یک عمر در پارکینگ خانه م پارک کرده بود و از سوی مقابل به سمت من می آمد بدجور چشمانم را می آزرد !!!؟؟؟
نگاه من خیره به جلو....!!!
رفت و برگشت برف پاکن ...!!!؟ و باز ترافیک دیگر... و ....
گذشته ی در حال....!؟
********************************
28/02/95– مرتضی حاجی آقاجانی– فریاد – بافت کرمان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

محسن نيرومند ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,فاطمه محمودی ماهانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (30/2/1395),مریم مقدسی (30/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (30/2/1395), ناصرباران دوست (30/2/1395),م دبيري (30/2/1395),زهرابادره (آنا) (30/2/1395),الف.اندیشه (30/2/1395),نهال پارسا (30/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (30/2/1395),فرزانه رازي (30/2/1395),فرزانه رازي (30/2/1395),سبحان بامداد (31/2/1395),رضا فرازمند (31/2/1395),نیما موذن (1/3/1395),شهره کبودوندپور (1/3/1395),پروين خواجه دهي (6/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),محسن نيرومند (11/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (13/3/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:05

ســــــــــلام
بر میگردم :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 14:17

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو
منتظرم
:) :) :) :)
@};- @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 09:23

ســــــــلام
عرض ارادت فراوان به جناب آقاجانی بزرگوار
البته برای دفعه سوم.. نمیدونم کامنت من کجا پریده .. الان اومدم دیدم نیستش ...مهم نیست یه دفعه دیگه مینویسم
دفعه اول ک داستان رو خوندم ..برشی از یه لحظه زندگی رو خوندم ک پر بود از احساسات .. ولی بار دوم ک خوندمش حس کردم توصیفات خط های اول داستان ...توصیف آب و هوا و مکان نیست ..توصیف احوالات راوی داستان هست .. اونجایی ک توی زندگیش برف سنگین اومده و حتی قدرت کنار زدن برف هم براش سخت شده ..آسمون زندگی رعد و برق میزنه و سر و صدا داره ..شایدم توی ترافیک زندگی گیر افتاده .. و ازدست زمین و زمان شاکیه ..گرچه ک چشم به جلو داره ..شاید ک ترافیک باز بشه ..شایدم گره های زندگی باز بشه
توضیح های وسط داستان رو دوست داشتم ..اونجایی ک از عشق میگه .. و از نبودش ... تلخی خاصی هم توی داستان حس کردم ..یه جور تلخی ک ممکنه هر آدمی چندین بار توی طول زندگی تجربه اش کرده باشه
داستان پر بود از توصیفات زیبا و دلنشین ..و جمله هایی ک جان بخشیده بود به بی جان ها ..صبر ماشین ها ...سایه ترافیک
این کلمه (نه مشتری ها )..خیلی خطری بود توی داستان بوی چشم چرونی میداد ..خخخ ..شایدم بی اعتمادی
چرخش آخر داستان به قسمت اول هم جالب بود
اصلا چرا من اینقدر حرف میزنم ..داستان خوبی نبود عالی بود .. خیلی خیلی خوب و لذت بردم از خوندنش
دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 12:57

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی ممنونم مهربانو نرجس عزیز
نگاهت را دوست دارم
اگر عمری بود بر میگردم با یک شعرم
فعلا عزیز دل برادر
یاحق
@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:31

بر می گردم@};-


@مریم مقدسی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 14:17

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو
منتظرم بانو
:) :) :) :) :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 17:36

سلام استاد عزیزم @};-
حرفی برای گفتن نماند جز اینکه بگویم از نوشته تان بهره بردم و این دنیا دیدگی و تجربها در داستانتان حتما روزی بکارم خواهد آمد.
ما از بزرگان می آموزیم
آموختم
موفق باشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 18:34

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو مریم مقدسی عزیز
عرض ادب و احترام مجدد

ممنونم که هستی و این بودمت حس خوبی
و سپاس از اینکه با مهر خواندی

شما لطف دارید من خودم در این وادی فقط می اموزم
چه از کوچک و چه بزرگ و از همه شما ها سپاسگذارم

بهترین ها را برایتان ارزو دارم
یاحق

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 11:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای حاج آقا جانی بزرگوار
سلام و عرض احترام
داستان "برف پاک کن خیال" را خواندم.
اسم داستان خیلی پر مفهوم و متناسب انتخاب شده
شروع داستان و ورود به روایت و تیتراژ عالی بود
ادبیات و توصیفات خوب بود و دلنشین
زبان داستان کمی با اشکال همراه است چون تعداد معدودی از کلمات بیجا محاوره ای شده !
چیدمان پاراگرافهای داستان خوب و بدون اشکال است و روایت را از یکنواختی در آورده.
حکایت دل پر راوی داستان از زندگی بدون عشق هیجانی و شدید !پس از اینکه عشق اولش ترکش کرده، حکایت فیلی است که هر از گاهی هوای هنوستان می کند . و جذاب است و جالب.و منطقی و باور پذیر است .
در بخش از داستان نویسنده خیلی آشکارا وادر داستان می شود و کمی قضاوت ونصیحت یا توضیح وارد قصه می کند که بنظر معیوب بنده بهتر است نباشد .مثل پاراگراف شاید اگر از عشق از ما بپرسند که این دیگر راوی نیست که می گوید بلکه نویسنده است که می گوید ..
در کل داستان زیبا بود و من از خوانش ان لذت بردم
ممنون و متشکر بخاطر این داستان
منصور و مسرور باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 14:19

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد بزرگوار
خرسندم که میزبان نگاه گرم شما بودم
ممنونم از نکات که فرمودید اموختم بزرگوار
بهترینها را برایتان ارزو دارم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م دبيري کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 11:35

باسلام
خوب بود
موفق باشي
دبيري


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 12:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر جناب آقا جاني عزيز و گرامي
داستان زيبايي از شما خواندم تشبيهات و توصيفات جالبي داشتيد و اينكه تخيل و در خاطره ها رفتن سير زمان را تند تر مي كند به طوري كه انسان متوجه گذشت زمان نمي شود .
برايتان آرزوي درخشندگي و موفقيت دارم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 13:43

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

موضوع جالب و ملموس بود .
و روایت خوبی داشت .

بی مرز تر از عشقم و بی خانه تر از باد
ای فاتح بی لشگر من خانه ات آباد

تا کی بنویسم که تو می آیی و هر بار
قولِ "سرِ خرمن بدهی" ، دست مریزاد

حافظ به تمسخر به دلم گفت فلانی
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

دور از تو فقط طعنه خورِ مردمِ شهرم
مجنونم و یک شاعرِ دیوانه ی دل شاد

دستم به جدایی برسد، رحم ندارم
بد شد "گذرِ پوست به دبّاغ نیفتاد"

با اینکه دلم گفته مدارا کنم اما،
ای داد از این دوری و از عشق تو بی داد

تلخ ست اگر دوریِ شیرین به خدا شکر
این قرعه ی عشق ست که افتاده به فرهاد

لذت بردم .شاد و پیروز باشید@};-


نام: نهال پارسا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 16:28

درود داستان قشنگی بود . و یکی از علایق من بود.
فقط یه چیزی تو داستان زیادی بود اونم علامت تعجب و سوال. موفق باشین:-)


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 22:21

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

احسنت

برف پاکن اندیشه نام داستان

خود - استعاره ای است که ساعت ها نیاز به تفسیر دارد

دست مریزاد

برادر ادیب@};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 18:55

نمایش مشخصات محسن نيرومند پندآموز و زیبا دوست عزیز
تلنگری بر لحظه های عمر که چگونه میگذرند.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.