هم دور هم نزدیک


صدای زنگِ ساعت رومیزی از خواب بیدارم کرد، اصلادوست نداشتم بلند بشوم ، تمام بدنم کِرخ و لمس بود ، علتش برمی گشت به هوای شرجی و رطوبتی محل کار و به نوعی زندگیم ، وقتی که خواستم از درب اتاقم در یک کانکس کاروان بیرون بیایم ، هوشیارتر شدم ، بی زبان لولای در هر روز صبح با صدای بلند "قیچ قیچ" اعتراض می کرد که من دارم له می شوم و از بین می روم کمی روغن به من بزنید و این فریاد فقط باعث می شد چشمانم از حالت نیمه باز خارج شود، طبق روال هر روز رفتم زایش طراوتی را با شستن دست و صورتم به نظاره بنشینم ، که صدای ترمز ماشین کارگاه چُرتم را دوباره پراند ، ناخود آگاه به سمت ماشین نگاه کردم ، حمید از ماشین پیاده شد ، سلام بهش کردم و پاسخی نشنیدم ، آسمان صورتش بدجور ابری وطوفانی بود، واقعا نمیدونم ؟ این دستشویی چه محیط فرحبخشی است که هرچی فکر و خیال مثبت و منفی در این زمان به ذهن آدم خطور می کند ، باور کنید بعضی موقع ها با خودم میگم نیوتن جاذبه را تو دستشویی کشف کرد نه زیر درخت سیب ؟!
تو دستشویی همش تو این فکر بودم که چرا حمید اینطور برخورد کرد؟ شاید متوجه نشده؟ شاید از موضوعی ناراحته؟ ویا.... ده ها چرا دیگر؟ رفتم به سمت سلف جهت صرف صبحانه ؟ بعد از اینکه با همه همکاران سلام و احوال پرسی گرم کردم رو به روی حمید نشستم گفتم سلام حمید آقا خوبی شما؟ دیدم سرش را تکان داد بعد بلند شد که برود بیرون !! صدام را یکم بلند کردم و گفتم چت شده؟بعد گفت مجید میشود ؟ گیر ندهی؟ دستش رو گرفتم و بردمش بیرون و گفتم: پسر خوب من از خونه خودم حدود 2000 کیلومتر دورم و 22 روز با تو هستم و تو هم از اول هفته تا اخر هفته پیش منی و فقط پنجشنبه و جمعه میری 100 کیلومتر آنطرفتر و 2 شب پیش همسرت تو چابهار هستی حالا که اول هفته اومدی میبینم که پَکری و انگار تمام کشتی هات غرق شده ، خُب بهم میریزم و نگرانت می شوم ، حمید جان تو از برادر تنی به من نزدیکتری ...حمید پرید وسط حرفم و گفت الان رو فُرم نیستم بزار رفتیم دفتر کارگاه و حالم یک کمی روبهراه شد ، باهت حرف میزنم! گفتم باشه و ازم جدا شد!
وقتی رسیدیم دفتر کارگاه ، چای خیلی میچسبید برای همین مولا آبدارچی مان را صدا زدم و گفتم : مولا جان یک چندتا چای بریز بیار، بعد از چند دقیقه مولا با یک سینی چای خوش رنگ وارد دفتر کارمان شد ، حمید هنوز در هم بود چای را که خورد نفهمیدم کی رفت بیرون ولی همینکه بوی سیگارش به مشام خورد متوجه شدم بیرون است ، بدون درنگ زدم بیرون و دیدم هنوز تو خودشه بهش گفتم : فندک تو میدی به من وقتی همین که داد گفتم : راستی یک بُکس سیگار گرفتی برام ، یکدفعه با کف دست محکم زد تو پیشانیش و گفت : مگه این زن حواس میذاره برای آدم؟ گفتم ای بابا! تو که میدونی این خراب شده غیر از الاغ در روز و زوزه شغال تو شب چیز دیگه ی توش پیدا نمی شود ، و نزدیکترین آبادی 40 کیلومتر اونطرف تره... بعد یکدفعه و بدون هیچ مقدمه ی گفتم : با زنت دعوا کردی؟ بعد انگار فقط منتظر بود این حرف را از من بشنود و بدون هیچ حرف اضافه ی گفت : وقتی پنجشنبه رسیدم چابهار، دوساعت تو این جاده پر پیچ و خم گواتر تا چابهار حسابی خسته و کلافه شده بودم همینکه رسیدم خونه همسرم با شوق فراوان اومد استقبالم ، همین که لباس هام را در آوردم ، دیدم چایش تو سینه آمده است ، ازش تشکر کردم چای را خوردم و رفتم دوش گرفتم و بعد آمدم بیرون داشتم موهام را با سشوار خشک میکردم ، که دیدم زنم با یک دیس میوه در دست به استقبال آمده و گفت: حمید جان کارت که تمام شد بیا میوه بخور ، منم گفتم چشم ، مشغول میوه پوست کندن بودم که ازم پرسید؟ حمید تو تغییری در من و یا خانه و اطرافت نمیبینی؟ گفتم چه تغییری؟ گفت هر تغییری که باعث بشود توجه تو را جلب کند؟ یک نگاه کردم و به علامت نه سرم را بالا بردم؟ گفت یک کم دقت کن خواهش می کنم! یک نگاهی بهش کردم و گفتم آرایش کردی؟ یک لحظه دیدم چهره ش عوض شد و با صدای حزون آلود گفت من که همیشه دارم آرایش می کنم؟ گفته آهان درسته ! آهان حتما این لباس تنت را تازه خریدی و الان پوشیدی؟ صداش از قبل گرفته تر شد و گفت: نخیر این لباس را من 6 ماه پیش خریده بود و حداقل 5 بار تنم کردم و تو تا حالا متوجه این لباسم نشدی؟ بعد من هم صدام را تو گلوم یک کم صاف کردم و با صدای بلندتر از قبل بهش گفتم زن تو هم وقت گیر آوردی ها ! از اول هفته من تو اون خراب شده کار می کنم و هوای شرجی و طوفانهای شنی را تحمل میکنم ، طوریکه بعضی موقع ها پشت پلک چشمهایمان هم گرد و خاک می شیند، تمام اینها را فقط به امید این آخر هفته که بیایم خانه تحمل می کنیم ، حالا بعد از یک هفته تو برایم مسابقه 20 سوالی گذاشتی؟ واقعا دلت خوش ها....!
یکدفعه و بدون هیچ مقدمه دیدم زنم زد زیر گریه و تو همان هق هق کردناش شروع کرد به گله و توهین کردند ، که ها تو منو دوست نداری؟ تو به من توجه نداری؟ تو زندگیت برات مهم نیست؟ تو خسته شدی از من؟ دیگه من برات یکنواخت شدم؟ معلوم نیست هوش و حواست کجاست؟ تو زیر سرت بلند شده؟ خانواده ات هم دیگه منو دوست ندارند و.....؟؟؟
خلاصه این دوشب زهر مارم شد، سر یک چیز الکی! دوشب خانم جدا خوابید و با من در حد نیاز حرف میزد ؟
بعد بهش گفتم حالا بعد از این همه جَنگ و دعوا بالاخره متوجه شدی؟ چه تغییری تو خودش یا اطرافش داده بود که تو نفهمیده بودی؟
حمید گفت : راستشو بخوای همین صبح فهمیدم ، اونم من متوجه نشدم دم رفتن قبل از اینکه از در بزنم بیرون پرسیدم حالا چه تغییری داده بودی؟ آیا این تغییر ارزش دو روز ناراحتی و قهر و اَخم را داشت ؟!! زنم با همان صدای حزون آلود گفت : مهم نیست برو دیرت می شود ؛ بعد قسم ش دادم گفتم اگر نگی تا آخر هفته فکرم مشغول است ؟
بعد گفت من مبلمان هشت نفره را از تو حال جمع کردم و به تنهائی بردم تو پذیرائی و جای میز تلویزیون و تلویزیون را هم عوض کردم؟ و تو حمید ، تغییر به این تابلوئی را نفهمیدی؟
من گفتم : راستش بخوای حمید جان من هم جای همسرت بودم شاکی می شدم ؛ حالا غصه نخور درست می شود، کافیه به حرف من گوش دهی و مو به مو انجام دهی ، این هفته قبل از اینکه بروی خانه یک دست گل از منطقه آزاد چابهار بخر و ببر خانه ، و ازش عذر خواهی کن با زبانت حرف دلِ تو بزن ؛ فکر نکن اگر قربون صدقش بری اون پُررو می شود نخیر! بلکه این باعث صمیمی تر شدن و گرم شدن رابطه زناشوئی بین تان خواهد شد
حمید وسط حرفم پرید گفت؛ ای بابا !!! تو این هوای شرجی گل پیدا نمی شود ؛ به حالت عصبانی بهش گفتم بابا مهم گل خریدن نیست که ؟!! مهم ابراز محبت و توجه که باید نشان بدهی حالا با خرید یک گل یا کارت پستال و یا با خواندن یک شعر عاشقانه مهم نفس انجام این عمل است دومین کاری که باید انجام بدهی اینکه ، وقتی حرف میزند بهش توجه کنی و چشم تو چشمش باشی ، نه اینکه با سر به جای زبان جوابش رو بدهی ویا دارد حرف میزند تو فوتبال نگاه کنی؟ سوم کار اینکه بعضی مواقع تو کار خانه کمکش کنی حمید جان ....ما بقی کارها که یکی دو تا کار است میدانم بلدی..
چه نزدیک ها که دورند..... و چه دورها که نزدیکند
**************************************
05/02/95– مرتضی حاجی آقاجانی– فریاد – بافت کرمان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حاجی اقاجانی (10/2/1395),محبت امیرنژاد (10/2/1395),الف.اندیشه (10/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/2/1395),نیما موذن (10/2/1395),زهرابادره (آنا) (10/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (10/2/1395),رضا فرازمند (10/2/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1395),آرمیتا مولوی (11/2/1395),محدثه رضایی (11/2/1395),مهدی چالی ها (11/2/1395),جلال صابری نژاد (11/2/1395),ابوالحسن اکبری (11/2/1395),محسن نيرومند (12/2/1395),م.ماندگار (12/2/1395),ناصر ترابی (13/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 12:56

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب آقاجانی گرامی

داستان خوبی بود . ابتدای داستان با توصیفات و تصویر سازیهای خوبی آغاز شد .بعد کم کم ریتم داستان تغییر کرد .

موضوع و نکته هایی که در داستان بود بسیار عالی و آموزنده بود . و به نفع ما خانمها:D
اسم داستان رو خیلی دوست داشتم . واقعن در بسیاری از خانه ها در عین نزدیک بودن زوجین از هم خیلی دورند !

با کمی ویرایش داستان بهتر می شود .

لذت بردم .

شاد و پیروز باشید .@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 13:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب حاجی آقاجانی:)
داستانتون رو دوست داشتم.
قشنگ و ساده نوشتید
فقط من از دست این حمید آی حرص خوردم:D
ماشالا به هوشش...
البته خانوم خونه هم یه کم باید درک داشته باشه دیگه..تا مرده میاد خسته و کوفته،سربه سرس نذاره...بالاخره هر حرف و هر کاری،زمان خاص خودش رو داره.
دستتون درد نکنه.ممنون:) @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 15:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر جناب آقا جاني بزرگوار
داستان بسيار عالي و روانشناسي با قلم ساده و روان شما خيلي جذاب بود و دلنشين در زندگي زناشويي كاش همه به عملكرد خودشان توجه كنند و از ديگري كمتر توقع داشته باشند
خيلي ممنونم از اين داستان بسيار زيبا
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 20:46

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

وآموزنده
بهره بردم

اجتماعی بود

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 10:54

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام آقا حاجی آقاجانی گرامی
خوشابحال حميد كه چنين دوست و مشاور خوبی دارد.
اين چنين دوستانی حكم طلا را دارند.
لحن داستان بسيار روان و صميمی است.
روزهای تان پر شادی و سرور


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 20:10

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد
با ما ستاره شوید
خدمتی نو به استاید هنرجویان و هنرمندان و دوست دارن کتاب و کتابخوانی

چاپ انواع کتاب های
علمی، آموزشی، تاریخی، ادبی و فرهنگی
در کم ترین زمان ممکن
با پیشرفته ترین دستگاه های چاپ و با کیفیتی بی همتا
ارائه مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
ثبت فیپا و شابک بین الملی کتاب
ثبت در سازمان استاد کتابخانه ملی
ثبت در خانه کتاب
و سایت اختصاصی ناشران کتاب

انتشارات اِری ترین
صاحب امتیاز: لیلی صابری نژاد

«مشاوره به صورت رایگان صورت می پذیرد»
://eritrinbook.blogfa.com/
نشانی اینترنتی: EritrinBook@gmail.com
نشانی ـ اندیمشک:پاساژ وفایی، انتهای راهروی سوم، دفتر مرکزی انتشارات اِریترین ـ صاحب‌امتیاز: لیلی صابری نژاد
شماره‌های تماس:09386543525 ـ 09167256012
انتشارات اِریترین ناشر انواع کتاب‌های: علمی، آموزشی، فرهنگی، ادبی، تاریخی و دانشگاهی


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 00:35

نمایش مشخصات محسن نيرومند قشنگ بود


نام: ناصرباران دوست   ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 08:35

درود بر شما
عرض ادب واحترام
داستان خوب بود و لی مردی که تغییر به اون بزرگی را نمیبینه دیگه لابد کوره:D
اگرم کور نیست باید کورش کرد
پاینده باشید @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 17:19

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب آقاجانی
خخخخخ از دست این آقایون
داستان زیبایی بود
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 10:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ارادت خدمت جناب آقاجانی بزرگوار
یه معذرت خواهی بزرگ به خاطر تاخیر ... همراه با یه عالمه شرمندگی... دیروز خوندمش ولی نمیدونم چرا فراموش کردم چیزی بنویسم ..
به نظرم داستان بیشتر از اینکه در مورد روابط خانواده گی باشه ..در مورد سختی کار توی مناطق خاص گفته شد .. شغل های ک واقعا سخت هستن و آدم های صبور و متعهد می طلبه ..زندگی توی شرایط واقعا سخت ..ک به غیر از خود سختی کار .. آب و هوا ناجور دوری از خانواده هم هست .. خدا قوت
طرح کلی داستان خیلی خوب بود و همچنین روایت داستان ک مثل همیشه به سبک خودتون و شیرین تعریفش کرده بودید ..درون مای هم اموزشی بود ک جای تحسین داره
در کل حرف نداشت مثل همیشه .. خوندن داستان های شما همیشه خوبه ..چون خواننده مطمئن هست ک حرفی برای گفتن دارید و به راحتی بیانش میکنید با صمیمیت
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 13:42

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی کامنت زیبای شما من را وادار کرد که سریع جواب بدم
اول از همه سلام و عرض ادب مهربانو زیبا اندیش
دوم اینکه قصد جسارت به دوستان را ندارم که دیر جواب میدم باور کنید سرم بیش اندازه شلوغ است و کار ما همانطور که فرمودید بایستی عاشق بود تاشرایط اینچنینی که به کرات در اکثر پروژه های عمرانی به وضوح دیده میشود را تحمل کرد
کامنت عزیزان را خواندم ولی کامنت شما از زاویه که دقیقا میخواستم شرایط مرد رو توضیح بدم شما به درستی با این قضیه ارتباط برقرار کردید واقعا زن و شوهر بایستی به این درک و ارتباط نسبت به شغل و همچنین مرد نسبت به کار خانه را پیدا کند و از مقایسه ناصحیح هر دو طرف پرهیز کنند چون هر کس سرنوشت و شرایط شغلی خودش را دارد
بسیار سپاسگذارم که با مهر خواندید هم شما و هم سایر عزیزان
من از 7 صبح تا 5 بعدظهر تو بیابان مشغول کارم و ساعت 6 تا 2 بامداد بیدارم و مشغول شعر نوشتن و یا گاها داستان نویسی هستم ، که همانطور که مهربانو اندیشه عزیز بیان داشتند که کمی ویرایش نیاز دارد که انهم بگذارند روی خستگی زیاد و وقت کم ... واز اینکه شما عزیزان را کنار خودم دارم به خودم میبالم
ممنونم که هستید و این بودن شما حس خوبیست
بهترینها را از صمیم قلبم برایتان ارزو دارم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.