پینه دستان

همیشه دست و دلِ پدرم میلرزید وقتی که به خیابانی می رسیدیم که مستقیم به خانه مان ختم میشد ، برای همین ما را وادار میکرد از خیابان بالاتر بسمت خانه برویم ، آن زمان من بچه ی کنجکاو بودم و همیشه از پدرم سوال می کردم که چرا راه مان را دور می کنیم؟؟ او نگاه معنی داری به من میکرد و میگفت: پسرم انشالله بزرگ میشوی و اونموقع علت این موضوع را می فهمی !!
زمان زیاد گذشت به اندازه یک پلک بهم زدن تا بزرگ شدم ولی باز هم نفهمیدم ؟؟!! تا اینکه ازدواج کردم و خداوند یک فرزند به من و همسر عنایت کرد...
حال مجبورم برای رسیدن به خانه سه خیابان بالاتر بروم و راهم را کلی دور کنم تا به مقصد برسم
چون !!!
پینه ی دستام کفافِ ویترین مغازه ها را ندارد!!
چقدر سخت و دردناک است معنی بعضی حرفا را دیر بفهمیم !!! حال فقط از پدرم، یک نگاه گرم در قاب عکس و تنی سرد در آغوش خاک به جا مانده.....
*********************
مرتضی حاجی آقاجانی – فریاد- مورخه 95/01/18 – بافت کرمان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

الف.اندیشه ,حسین روحانی ,محبت امیرنژاد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (20/1/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/1/1395), ناصرباران دوست (20/1/1395),الف.اندیشه (20/1/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (20/1/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (20/1/1395),رضا فرازمند (20/1/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (20/1/1395),آرش پرتو (20/1/1395),مهران سراکی(م.آنزان) (21/1/1395),همايون حميدپناه (21/1/1395),سبحان بامداد (21/1/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (22/1/1395),حسین روحانی (24/1/1395),محبت امیرنژاد (28/1/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 07:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر جناب حاجي آقا جاني عزيز و گرامي
با تبريك سال جديد
خداوند هيچ پدر و مادري شرمنده فرزند نكند
داستان اجتماعي بسيار غني و پرحرف نوشته ايد و همچنين تاثيردار
لذت بردم
براي قلم تان آرزوي موفقيت روزافزون و وجود شريف تان آرزوي تندرستي دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 11:17

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو آنا عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار سپاسگذارم از بذل توجه و مرحمت شما بانوی خوش خوش ذوق
پاینده و سلامت و سرفراز باشید
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 08:37

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب حاجی آقاجانی بزرگوار@};-
سال نو مبارک:)
چه داستان غم انگیزی بود...:(
من دوست ندارم هیچکس تو زندگیش شرمنده باشه.شرمندگی پدر و مادرا هم بااون عظمت و عشقشون پیش جگرگوشه هاشون که دیگه آتیشم میزنه
ممنون از داستان زیباتون جناب@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 11:18

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو عاطفه حجابی عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار سپاسگذارم از بذل توجه و مرحمت شما بانوی خوش قریحه
پاینده و سلامت و سرفراز باشید
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 09:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای حاجی آقاجانی سلام
عرض ادب واحترام
داستانک پینه ی دستان روایت نو و جالبی بود از داستان تکراری فقر و خجالت زدگی یک پدر در مقابل خواسته های فرزندش و البته دربالای شکاف طبقاتی عمیق و در حال عمیق و عمیق تر شدن در جامعه!
پاینده باشید
پیشکش@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 11:21

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد زیبا کلام جناب اقای یاران دوست نازنین
عرض ادب و احترام
درود و سپاس نثار روح زلال و پاکت
ارزومند ارزوهاتم
پاینده و موید و پیروز باشید
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 15:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
داستان رو خوندم ...میرم و میام برای نوشتن نظر ..روز جمعه ها ..وقت خیلی بی وجدان میشه ..کش نمیاد ..کوتاه و تنگ میشه


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 21 فروردين 1395 - 21:51

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
و عرض ادب به جناب آقاجانی بزرگوار
چه جالب من عین همین داستان رو توی واقعیت تجربه کردم و خاطره دارم ازش... اون وقت هایی ک خیلی بچه بودم و سر خیابون، خونه مون مغازه اسباب بازی فروشی بود .. هر وقت می رسیدیم سر خیابون ..مامانم چادرش رو میکشید روی سرم .. هعیییییی روزگار نامرد ..بعد ها ک بزرگتر شدم و تنها مدرسه رفتم تازه فهمیدم ک اینجا چه خبر بوده و تعجب از اینکه چرا تا به حال این مغازه رو ندیده بودم ..یادش به خیر ..هنوزم همون خیابون و مغازه هست گرچه ک مغازه خیلی بزرگتر شده و البته ک رنگا رنگ تر ..ولی هنوز بوی چادر مامانم رو میده سر اون خیابون
دم خواجه عبدالله انصاری گرم ک گفته
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
بعضی از جملات توی داستان عجیب زیبا بودن مثل (چقدر سخت و دردناک است معنی بعضی حرف ها را دیر بفهمیم )(پینه دستام کفاف ویترین مغازه ها را ندارد )
داستان تلخی بود از واقعیت ها ...ک شما خیلی خوب به تصویرش کشیدید ..خیلی خوب بود زیاد از حد
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 11:23

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو نرجس علیرضایی عزیز
عرض ادب واحترام
درود و سپاس نثار وجود زلال و پاکت مهربانو نیک سیرت و خوش قریحه
ارزومند ارزوهاتم
پاینده و پیروز و سلامت در زیر سایه سار حضرت دوست
ایام به کام
یاحق


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 21:20

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
سلام

دوست ادیب
زیبا

وادیبانه

لذت وبهره بردم

فقر وفقر وفقر@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 11:29

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد شیوا کلام جناب اقای فرازمند نازنین
عرض ادب و احترام
از اینکه بار دگر میزبان نگاه سبز و صمیمی شما بودم به خودم میبالم
و سپاس وافر ازبابت لطف و محبت شما بزرگمهرو زیبا اندیش
ارزومند ارزوهاتم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 22:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پس به همين علت بود كه رسول خدا (ص) هميشه دستان پينه بسته ی كارگران و زحمتكشان را می بوسيدند.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 12:51

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد مهربان و زیبا اندیش جناب اقای حمید جعفری نازنین
عرض ادب و احترام
از اینکه یکبار دیگرمیزبان نگاه سبز و صمیمی تان شما بودم به خودم میبالم
و سپاس وافر ازبابت لطف و محبت شما نیک مرام
سالی سرشار از سلامتی وعشق و نور براتون از خداوند منان خواهانم
نگاه و لبخند خداااا را برایت ارزو دارم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: anzan   ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 04:27

والا حرفی ندارم یه خاطره بود تعریف کردی دیگه..خدا بیامرزه پدرتونو


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 فروردين 1395 - 23:51

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر شما با دید زیباتون


@سبحان بامداد توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 12:51

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد مهربان و زیبا اندیش جناب اقای سبحان بامداد نازنین
عرض ادب و احترام
از اینکه یکبار دیگرمیزبان نگاه سبز و صمیمی تان شما بودم به خودم میبالم
و سپاس وافر ازبابت لطف و محبت شما نیک مرام
سالی سرشار از سلامتی وعشق و نور براتون از خداوند منان خواهانم
نگاه و لبخند خداااا را برایت ارزو دارم
ایام به کام
یاحق


نام: محبت امیرنژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 فروردين 1395 - 18:16

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد سلام. خیلی خوب بود. درد نابی تو داستان بود. یه غم پرمفهومی عمیقتر از خیلی غم‌های این دوره زمونه. عالی بود. کششی که داستان تو چند خط ایجاد می‌کرد هم جذاب بود. موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.