امان از جوانی

امان از جوانی
این جریان برمیگردد به دوران جوانی من، اون موقع دغدغه و غمی نداشتیم ، و فقط فکر خوش گذرنی و تفریح بودیم ، حالا بهتره بریم سر داستان و اقعی ، من همینجا معذرت میخوام از اون خانواده... دیگه ببخشید جونی بود دیگه...
سال 74 من تهران درس میخوندم و این داستان موقعی اتفاق افتاد که 20 سالم بیشتر نبود ، ما مشهدی ها عادت داریم هرجا باشیم ، همشهری ها خودمون رو پیدا کنیم و دور هم جمع می شیم و تفریح از این مدل کارها... ، این جریان بر میگرده به یکی از اون روزا که دور هم جمع شده بودیم و کلی داشت خوش میگذشت به همون، یکی از بچه ها گفت میخواهید یک کم بیشتر بخندیم و بیشتر خوش بگذره گفتیم آره... ، [اون روز کلی پاسور( بازی چشمک) بازی کرده بودیم وحسابی خسته شده بودیم چون وقتی یکی شاه می شد و یکی وزیر و یکی هم دزد هر حُکمی که شاه می داد باید دزد سیاه بخت انجام می داد ....بگذریم از حُکم های که اجرا شد ... یادم که میاد هم خنده م می گیره و هم برای بعضی از کارها که اون زمان انجام دادیم و حماقت های که مرتکب شدیم تاسف میخورم....بگذریم ] یکی از بچه ها گفت حالا این تفریح که گفتی چه کاری هست؟؟ بعد اون کامل به ما توضیح داد...
نفر اول: گوشی را برداشت و یک شماره اتفاقی گرفت....بوق بوق بوق
یک خانم گوشی را ورداشت ، الو بفرمائید
نفر اول: سلام ، خوبید شما
خانم : مرسی بفرمائید
نفر اول: مامان خوبه ، بابا خوبه ، کلا خوبید
خانم : مرسی ، شما؟ امری دارید بفرمائید
نفر اول: زنده باشید ، امری نیست ، عرض به خدمت شما داداش کلاهبردارتون هست؟
خانم : بله!!! اقا درست صحبت کنید؟
نفر اول: چی چی درست صحبت کنید ؟ بهش بگید مال مردم خوردن نداره این کار عاقبت خوشی توش نیست؟ حالا گوشی بدید به اون داداش مهدی و بگو این رسم رفاقت نیست؟
خانم : مهدی کیه؟ ما مهدی نداریم ؟
نفر اول : مگه اونجا منزل اقای..... نیست
خانم : نه آقا محترم
نفر اول : واقعا معذرت میخوام ببخشید،پس اونجا منزل اقای .... نیست
خانم : نه آقاااا محترم
نفر اول : خیلی خیلی عذر میخواهم بانو
خانم : بانو مادرته و قطع کرد... بچه ها کلی خندیدن گفتند بد بخت هنگ کرده بود چند دقیقه بعد همون شماره رو گرفتیم توسط نفر دوم
نفر دوم : ...بوق بوق
خانم دوم : بفرمائید
نفر دوم: سلاااام خانم ، تو در همسایگی ایا درسته؟ نه واقعا درسته؟؟؟
خانم : چی شده؟ چی میگید شما ؟ اصلا شما کدام همسایه مون هستید؟
نفر دوم : خانم دست شماااا درد نکنه پسرتون که چک بلامحل میده ! شما هم که اصلا همسایه تون نمیشناسید
خانم : اقا محترم داداش من یک نوجوان است الانم مدرسه ، چک و این حرفا چیه اون مشق هاشو نمینویسه؟ بابا بیا ببین این اقا چی میگه؟
بابا : بله بفرمائید
نفر دوم :ماشالله خانوادگی فیلم هستید، اقا تو همسایگی خوب نیست؟
بابا : اقا محترم با کی کاردارید؟
نفر دوم : ما را باش بعد از دو ساعت اقا میگه لیلی زنِ یا مرد؟ بابا به پسرت بگو بیاااد پول مردم بده! نذارید بیااام در خانه سر و صدا به پا کنم تو همسایه گی خوب نیست!!!
بابا : اقای محترم بچه من 13 سالشه و همین یک پسر دارم دخترم 18 سالشه ازدواج نکرده و...
نفر دوم : اقا انگار تعطیلی؟ من نیامدم خواستگاری؟ مامور سرشماری نیستم ؟ اهااااای مردم من پولمو میخوام ...الان میااام در خونه تون
بابا : تلفن سریع قطع کرد !
کلی خندیدیم بعد از چند دقیقه همون شماره و توسط نفر سوم گرفته شد
نفرسوم: .....بوق بوق
خانم: بله بفرمائید
نفرسوم: خانم سلام باید با مامور میامدم درب خونه تون ، به اون داداش بی معرفتت بگو خودشو قایم نکنه ، همانطور که تلفن تون پیدا کردم آدرس خونه تونم پیدا میکنم ، من با بچه های بالا در ارتباطم .....
خانم : یکدفعه پرید وسط حرفم و گفت آقا محترم به دین و پیغمبر ما مهدی نداریم اشتباه گرفتید. بردار من 13 سالشه بخدا بعضی شب ها رختخوابش رو خیس میکنه ، چک چی میدونه چیه؟ و بعد بغضش شکست و گریه کرد و سریع قطع کرد
یک کمی حالمون گرفته شد از گریه دختره بیچاره، چند دقیقه بعد به همون شماره نفر چهارم تماس گرفت
نفر چهارم:...بوق بوق
خانم : اقا بخدا برادر من 13 سالشه و اصلا چک نداره و به کسی هم مراوده ی ندارد خواهش میکنم مزاحم نشید بخدا امروز تو یک ساعت شما چندمین نفری....
نفر چهارم : خانم اجازه میدید
خانم : بفرمائید... بخدا عصبی شدم
نفر چهارم : خانم من مهدی هستم همون کسی که چک بی محل داده و امروز به شما تماس گرفتند، من معذرت میخوام امروز اذیت شدید، لطفا این شماره که میگم یادداشت کنید هر کسی تماس گرفت بگید به این شماره تماس بگیرد...ههههههه
خانم :....سکوت ....سکوت.... بعد شروع کرد به حرفاهای منشوری....!!!!
ببخشید دیگه ما هیچکدام مان بی اشتباه نبودیم و پاک نیستیم اینم یک خاطره از شیطنت های جوانی ما بود...راستش بخواهید دلم برای اون موقع خیلی تنگ شده....
در آخر لازمه بدونید اون زمان تلفن ها Ide caller نداشت تا شماره تلفن دیده شود
*******************
مرتضی حاجی اقاجانی - بافت کرمان-94/12/18
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

حسین روحانی ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,بهروزعامری ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حاجی اقاجانی (20/12/1394), ناصرباران دوست (20/12/1394),سحر ذاکری (20/12/1394),زهرابادره (آنا) (20/12/1394),الف.اندیشه (20/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/12/1394),فاطمه رنجبر (20/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (21/12/1394), ک جعفری (21/12/1394),سبحان بامداد (21/12/1394),حسین روحانی (21/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (22/12/1394),مهشید سلیمی نبی (22/12/1394),مریم موسوی (22/12/1394),احمد دولت ابادی (22/12/1394),مهدی چالی ها (22/12/1394),ابوالحسن اکبری (22/12/1394),رضا فرازمند (22/12/1394),شهره کبودوندپور (24/12/1394),بهروزعامری (25/12/1394),بهروزعامری (1/1/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 09:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر آقای نویسنده ی محترم
عرض ادب واحترام
ولی اون کار خیییییییلی نامردی بودا!!!؟؟؟؟؟؟؟


@ ناصرباران دوست توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 11:03

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلااااام استاد بزرگوار میدونم
دیگه جونی بود و اشتباه کردیم
شایدم چوگیر شده بودیم
خدا ببخش ما رو
ممنون از حضور پر مهرتان
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 12:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت به جناب آقاجانی بزرگوار:)
حیف ک این روزا تلفن ها شماره می ندازه ..حیف واقعا :D
چقدر با حال بوده خانومه ک می اومده تلفن جواب میداده ... تلفن خونه ما بود همون اول می گفتیم اشتباه بعداز دفعه دوم تا سه چهار ساعت تلفن از پریزمی کشیدیم :D
خاطره ای ک تعریف کردید من به دوتا نتیجه رسیدم ..اون وقت ها مردم اعصابشون خیلی قوی بوده ..بازم اون وقت ها مردم اعصابشون خیلی قوی بوده:D والا به خدا ..الان یه جا زنگ بزنی.. تا بخوای با عذر خواهی بگی اشتباه شد ببخشید ..سه چهار تا فحش رو قشنگ نوش جون کردی
چقدر هم ک اون خانومه زود به همه چیز اعتراف میکرده ..همه چیزای شخصی داداش رو گفت ..مشق ننوشتن ..خیس کردن رختخواب ..این خانوم فقط به درد بازجویی میخورده ها:D :D
عذر خواهی فایده ای نداره آقای آقاجانی .... باید رد مظالم بدید :D به اندازه استرسی ک بهشون وارد کردید شایدم قرص استامینو فونی چیزی هم خورده بعدش... من از منبر بیام پایین خیلی حرف میزنم اون بالا
اگرچه ک عذاب وجدان هست بعد این خوش گذرونی ها .. ولی با عرض معذرت منم اعلام میکنم این سرکاری ها خیلی به آدم می چسبه :)
اگه بگم خندیدم ..نامردی؟ منم شریک جرم می شم عایا ؟ ..خاطره با مزه ای بود... خیلی خوب بود زیاد :)
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 12:51

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلااااام مهربانو نرجس عزیز
عرض ادب و احترام
ممنونم که میخونی با حوصله و عشق
بودن شما و سایر دوستان غنیمتی است
بسیار سپاس از حضور همیشگی و گرمت بانو
فکر کنم دیگه نتونم فعلا بیام تا سال اینده
برای شمااا بانوی محترم و همه عزیزان ارزوی بهترینهااا را دارم
سالی سرشار از عشق و محبت و بهروزی برای همه عزیزان منجمله شما بانو نازنین
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 00:34

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای آقاجانی گرامی@};-
خاطره ی بسیار تامل برانگیزی بود.
من خودم با شوخی رابطه بخوبی دارم اما سعی می کنم با هم بخندیدم اما نه به همدیگر.
ممنون از نگارش این ماجرا، بسیار آموزنده بود.
پیشاپیش عید نوروزتان مبارک باد.@};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 00:47

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام
درسته که خندیدم اما تلخ بود:( :(


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 اسفند 1394 - 09:43

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی اینم عیدی من به همه دوستان از اخرین کارهای من در سایت شعر نو در سال 94 تقدیم به همه شما عزیزان سال خوبی و سرشار از عشق و سلامتی برای همه ارزومندم
*******
دلم (6)
******
1)
صبیح ترین مناظرِ گیتی را
بنگرم
دلم
اقناع نمی شود !
زیرا !
روزنه
نگاه تو !
فردوس دیگری ست !!
*************
2)
کسوف شد
سپهر
دلم
زمانی که
نَهی کردی
رُخ پری روی
خود را !!!
************
3)
دلم
پینه بست
از بس که !
تفقد کردم
سنگ ناک
احساس او را !!!!
****************
صبیح = زیبا ، اقناع = خشنود ؛ قانع ؛ ارضا ، فردوس = بهشت ، سپهر = آسمان ، پری رو = زیبا ، تفقد = نوازش ،
سنگ ناک =زمین که دارای سنگ است
*************************
مورخه 94/12/18 – بافت کرمان – مرتضی حاجی اقاجانی - فریاد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 اسفند 1394 - 12:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي حاجي آقاجاني عزيز
داستان و خاطره جالبي بود خاطره اي كه بي شك در زندگي هركدام از ماها به نوعي ديده مي شود چون آن زمان هم تلفن جاذبه خاص خود را داشت و چه شيطنت هايي كه خيلي ها انجام دادند و صرفا به خاطر بي تجربگي بود و جواناني كنجكاو كه به اين طريق قانع مي شدند .
طنز دلنشيني بود و حقيقتا از ديشب تلاش مي كنم نظر بنويسم ولي سيستم با اشكال مواجه مي شد و نمي توانستم
ضمن آرزوي موفقيت و تندرستي اوقات مفرحي داشته باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 13:29

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام
خیلی خلاقانه بود...البته کارتو چون نوشته خاطره بود تا داستان..
موفق باشید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 23:09

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

والا به تیپ وقیافه تون نمی خوره که مردم آزار باشید

ولی این شب جمعه براتون طلب مغفرت می کنم

دست مریزاد

داستان قشنگی بود@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در شنبه 22 اسفند 1394 - 01:59

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلاااام استاد نازنین
عرض ادب و احترام
پسر نوح با بدان بنشست...
ما پسر نوح نیستیم ولی ادمیم و ممکنه بلغزیم موقعی که زمین سُر باشه
دم شما گرم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 اسفند 1394 - 10:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای اقاجانی گرامی
راستش برادر من هم از این شیطنتها می کرد :) منتها با هوش و ذکاوت!! یعنی با یه آشنا تماس می گرفت و سربه سرش می ذاشت!! بعد که خانواده تا سرحد سکته پیش می رفتند مجدد تماس می گرفت و می گفت شوخی کردم و سریع تلفن رو قطع می کرد.
به قول اقای فرازمند این شب جمعه یادم باشه برای جوانان دهه ی پنجاه طلب مغفرت کنم !!
ایراد نوشته های شما اینه که کاملا خاطره نویسیه
البته تعلیق خوبی دارد
موفق باشید@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.