داستان: تعادل درعشق و محبت تعطیل

داستان:
تعادل درعشق و محبت تعطیل
من یک زمانی (حدود12سال پیش) گرگان زندگی میکردم،یادمه یکبارکه اومده بودم تهران برای انجام کارها و دیدن اقوام ، موقع برگشت بلیط هواپیما گیرم نیا مد و مجبورشدم با قطار برگردم گرگان سال 82 بود و من 28 سال بیشتر نداشتم ، خلاصه سوار قطار شدم و مطابق شماره کوپه و شماره صندلیم وارد کوپه شدم ،کوپه ما چهارنفره بود، من به همراه یک زن وشوهرسن وسال دار و یک جای خالی ، حاج خانمه حدود 58 سال وپیرمَرده حدود 67 سال داشت وکلا ما سه نفربودیم ، با خودم گفتم رئیس قطارکه آمد،میگم جای منوعوض کند تا این لیلی ومجنون راحت باشند و اینطوری برای من هم بهتر بود... همین که نشستم رو صندلیم،پیرمَرد با یک لحن مهربان و صوتِ حریری من را مورد خطاب قرارداد وگفت پسرم کمک نمی خواهی، اینقدر طنین صدایش آرامش بخش و دلنشین بود که احساس وصف ناپذیری به انسان منتقل میکرد و بمانند چشمه جوشان کلی عشق و انرژی مثبت از خودش متصاعد می نمود، خجل از تاخیر در سلام و احوال پرسی !! برگشتم و عرض ادب و ارادت کردم وگفتم شرمنده می کنید خودم میتوانم انجامش بدهم زیاد سنگین نیست،وسایل روجابجاکردم ونشستم روی صندلی خودم،خانمه سرصحبت را بازکرد و گفت : خوبی پسرم ، منم گفتم مرسی الحمدالله خوبم ،بچه کجایی ،چرا تنهائی سفر میکنی؟و... تو همین لحظات حواسم به صورت مرد بود که فقط لبخند شیرین بر لبانش طنازی میکرد... بعداز اینکه فضولی ها خانومه تموم شد روبه من کرد گفت مشخصه که شما پسر باکمالاتی هستید ، گفتم شما لطف دارید شما خودتان خوبید که من روسیاه را سفید می بینید ،گفت نه بابا وجنات شما کاملا هویداست که ازیک خانواده با اصالت وتحصیلکرده باشید و مرد فهمیده ی هستید ، تودلم گفتم خوبه گفتم متاهلم؟؟؟پس چرا اینقدر تعریف میکند و تو این قطار این همه هندوانه را از کجا می اورد و زیربغل من می گذارد ، ازاین افکاری که تو ذهنم مرور میکردم خنده ام گرفت ویک لبخندی رولبان پدیدار شد، که یکدفعه خانمه گفت چرامیخندی؟؟،کجای حرفم خنده دار بود !!! ، یکدفعه جاخوردم، گفتم ببخشید!! به حرف شما نمی خندیدم، مانده بودم چی بگم؟؟ که یکدفعه اینطوری جوابش را دادم : واقعیتش یاد زمانِ خداحافظی با همسرم افتادم، گفت چطور؟ گفتم راستش هر موقع من میخواهم تنها سفر بروم، موقع وداع بعد از اینکه از زیر قرآن رد می شوم ، همسرم هر وقت آب پشت سرم ریخت، من بدون استثناء و به یک دلیلی برنامه رفتنم کنسل می شد !! این اتفاق چندین بار رُخ داده بود، حتی یکبار پرواز انجام شد ولی بدلیل نامساعد بودن آب و هوا در فرودگاه مقصد امکان نشستن مهیا نشد و هواپیما مجبور شد دوباره به فرودگاه مهرآباد برگردد، کلی اون شب به این اتفاق خندیدیم ، ایندفعه همینکه خانومم میخواست آب را پشت سرم بریزد مادر خانمم کاسه آب را از همسرم گرفت و بعد گفت دختر بیا کنار بذار من آب را بریزم تو اگر بریزی دوباره شوهرت برمیگردد ، بذار برود سرکارش تا بتواند موقع زایمانت بالای سرت باشد، الان واقعیتش یاد اون لحظه افتادم و خنده ام گرفت و برای شما سوء تفاهم شده...اون دو هم خنده شان گرفت و در حال خنده بهم گفت پسرم معلومه همسرت خیلی دوست دارد ، گفتم آره و زندگی مان خدا روشکر بد نیست ، وسط حرفم پرید و گفت به سلامتی تو راهی دارید! چندمین بچه ته؟؟ لبخندی بر روی لبم آمد و گفتم چندمی؟؟؟ این اولی ست، تبریک میگم پسرم، منم گفتم متشکرم، تصمیم داشتم بلند بشم و بزنم بیرون و یک خورده تو راهرو قطار راه بروم ،که یکهویی و بدون هیچ مقدمه ی خانمه گفت پسرم میشود خواهش کنم این شوهر من را یکم نصیحت کنید ! جا خوردم !! از این حرف خانومه گفتم! من!!! اخه من کی هستم که بخواهم ایشان را نصیحت کنم ، ناخودآگاه به چهره پیرمَرد نگاه کردم مثل همیشه لبخند بر روی لبانش بود، خانومه بدون اینکه منتظر جواب من بماند ادامه داد من 40 ساله با این مرد زندگی میکنم نتوانستم این اخلاقش را درست کنم، ایشان تو بخشیدن و محبت کردن تعادل ندارند و.... ، اینجا حرفش که رسید پریدم وسط حرفش و گفتم من کوچکتر از آن هستم که بخواهم در این زمینه اظهار نظر کنم ولی تا جایی که میدانم این خصوصیت اخلاقی بسیار نیک و خوب است ، این صفت از جمله فضائل اخلاقی و پسندیده محسوب می شود، خانومه در ادامه گفت : چی می گوئی پسرم هر چیزی تعادل دارد ، این شوهر من دیگه شُورشُو در آورده از محبت زیاد؟؟ ، گفتم چطور مادر؟ بعد مثل پیرزنهای که بقچه لباس ها ی قدیمی شان را باز میکند و از هرکدام از لباس ها ی داخل آن خاطرات خوب و بد دارند، ابتدا به ساکن یک آه عمیق کشید که حاکی از درد های عمیقی بود که از دوران زندگی مشترکش نشات می گرفت، و شروع به صحبت کرد، اوایل ازدواج به خودم می بالیدم از این که شوهری خوش قلب و مهربان دارم و بهش افتخار می کردم بعد یواش یواش این خصلت نیکو برام سوهان روح شد، من تو این 40 سال یکبار ندیدم با من دعوا کند یا سر من داد یا فریاد بکشد ، دریغ از یک نهیب کوچلو ، میدونی پسرم عقده شده برام ، دوباره پریدم وسط حرفش وگفتم مادر داری ناشکری میکنی همچین شوهری را همه زنها آرزو دارند بعد شما این خصلت والا را عیب می دانید؟ خانمه گفت: بله اوایل زندگی مان راضی بودم ولی مشکلات مان از موقعی شروع شد که دیدم همسایه و فامیل در حق ما بدی میکنند و بعضا بی احترامی ولی شوهرم با روی خوش و اخلاق نیکو با آنها مراوده میکند تازه به جای اینکه از ما عذرخواهی کنند ما معذرت میخواستیم و جالبه برای اینکه از دلشان در بیاورد ( بخاطر بی احترامی که کردند ) شام هم دعوتشان میکردیم...یکبار خواهرم و شوهر خواهرم به شوهرم بی احترامی کردند من کلی با آنها دعوا کردم شوهرم فقط لبخند میزد و میگفت ارام باش عزیزم تو الان عصبانی هستی خودتو ناراحت نکن و شبِ بعد بدون اینکه به من چیزی بگوئید آنها را دعوت کرد و کلی تدارک شام از بیرون سفارش داده بود و کاری می کرد که آشتی کنیم ، و من از این قضیه کلی شاکی بودم میدانی چرا؟ چون نمی خواستم به شوهرم که هویتم و تکیه گاهم بود توهین شود ، حالا جالبه بدانی اون کلا به این مسائل فکر نمی کرد ، اوایل با خودم گفتم شاید به مرور زمان این اخلاقش درست شود، ولی نشد که نشد الان هم که پا به سن گذاشته بدترم شده و یادش میرود که ما خیر سرمان بزرگتر هستیم ، مثلا همین دامادمان و یا عروس مان همه جور بی عزتی میکنند ولی همینطور که میبینی خونسرد نشسته و فقط لبخند می زند آن موقع هم همین رفتار را انجام میدهد، و کلی هم آنها را تحویل می گیرد، بعد خیلی ساده و در یک کلمه میگوید حرص نخور درست می شود...
راستشو بخواهید ذهنم بدجور درگیر این داستان شده بود،جالب تر از همه این که پیرمرد یک کلام از ابتدای صحبت خانمش حرف نزده بود، مثلا بخواهد اعتراض کند!! زن چرا مشکلات ویا مسائل زندگی مان را به این پسر جوان که نمی شناسیم میگوئی؟؟یکدفعه با صدای حاج خانمه به خودم آمدم که گفت نظرشما چیست؟ یک کم گیج شده بودم ؟؟ و رو به زن گفتم نظر من در رابطه با چه چیزی میخواهید بدانید ؟ یکدفعه خانومه به حالت طعنه بهم گفت پسر ما را باش!!! بعد از دو ساعت میگوید لیلی زنه یا مَرده؟؟ گفتم ببخشید حواسم نبود ؟ میشه دوباره سوالتان رامطرح کنید؟ خانمه گفت پسرم نظر شما در رابطه با این اخلاق شوهرم چیه؟ میشه شما با ایشان صحبت کنید، شاید خیر باشد و عنایتی شکل گرفت و سعی کرد اخلاقش را عوض کند؟یک لبخندی زدم و گفتم من!!! من در جای نیستم که بخواهم حرف یا نصیحت و یا پندی به حاج اقا بدهم ، یکهو بعد از یک زمان طولانی حاجی به حرف آمد، وگفت : بگو پسرم شاید من از شما چیزی یاد گرفتم، عرق سردی روی پیشانیم نشست و یک استرسی به من دست داد، ولی اینقدر صدای این مرد آرامش درش موج میزد که یکجورایی حس کردم خیلی وقت است که می شناسمش ، خودم را جمع جور کردم و گفتم حاج آقا فکر نمی کنید حاج خانم تو این موضوع درست میگوید ، شما با اینکارتان باعث می شوید اطرافیانتان به رفتار غلط شان پی نبرند و کار اشتباه شان را ادامه بدهند!! بنظرتان حرف ناصحیحی می زنم؟؟ البته جسارت من را ببخشید!!
پیرمرد با لبخند همیشگی و صدای گرمش اینطوری سر صحبت را باز کرد ، پسرم شاید تمام این جریانات که امروز رُخ داد ، از نگاه من همش خیر است، برای همین در زمان گفتگوی شما و همسرم من هیچ عکس العملی نشان ندادم تا این جریان مطابق میل خداوند لایتنهی ادامه پیدا کند، شاید این اتفاق باعث تغییر و تحول در شما بشود یا خدایی نکرده برعکسش ، البته واقعیتش همینه که من تا این لحظه وارد بحث و گفتگوی شما نشدم ، تا باعث فرود و فرازی ویا پریشانی افکارت نگردم، حال پسرم من میخوام ازت یک سوال بپرسم؟ مگه نه اینکه خداوند از دم خود در ما دمیده؟ گفتم نه غیر از این نیست! حالا میخوام بدانم ما انسان ها مگر نه اینکه هر روز دروغ و حسد و ریا و ... انجام میدهیم، بذار بدترش را بگوئیم فکر کن کافر باشیم و لامذهب و هزار هزار نا سپاسی هرروز انجام دهیم ، ولی خداوند ما را نه تنها رها نمی کند، بلکه به ما روزی می دهد و هر موقع صدایش کردیم اگر مصلحتمان در به بدست آوردن آن خواسته ویا حاجت باشد آن را به ما عنایت می کند و اگر خیرمان نبود در تحقق آن آرزو ما را به صبر دعوت می کند ، خداوند امیدوار است که تو روزی بفهمی و رفتار و مَنش خودت را عوض کنی ، در غیر اینصورت اگر تو اخلاقت را تا دم مرگ درست نکنی ، باز هم تو رابه حال خودت وا نمیگذارد، چون او عاری از هرگونه بخل و حسد و کینه دوزی و... زمینی است و او فقط سرچشمه محبت و بخشش است درقبال بندگانش و خدایی زیبنده اوست و لاغیر!!! ، حال اگر تو را به معصیبتی و بیماری و یا گرفتاری دچار می کند ( اگر صادقانه به اعمال خودت بنگری متوجه می شوی که سهل انکاری و بی توجهی و ضعیف بودن ایمانت باعث شر شده ) نتیجه رفتار خودت است و خداوند سراسر اقیانوس خیر و برکت است و تو را با این چالش ها که از دید تو شر است روبه رو میکند تا پاک و تطهیر و به عبارتی از کردار اشتباهت پشیمان بشوی و از او مدد بجویی و بسوی او بازگردی، و در این آزمونها روح و روان تو جلا می یابد ، ونتیجه این قضایا غیر از خیر نیست و به نوعی صلاح تو را او میداند چیست؟ چون او خداست !! حال شاید بپرسی وقتی کسی با تو بد رفتاری میکند تو هم باید فردی که با شما بدی کرده مُتنبه کنی و به چالش بکشی چیزی که مد نظر همسرم هست ولی من میگم نه نمیکنم اینکار را !! چون من خدا نیستم که آگاهی و تسلط داشته باشم از عاقبت و سرنوشت انسانها بر اثر عواقب کار خود را نمی دانم ، و ممکن است افکار و رفتار یکنفر را به انحطاط بکشم با عکس العملی که نسبت به ظلمی که بر من روا داشته ....چون من انسانم وشعورم و فهمم نسبی است و خداست که مطلق است و آگاه به هر خیر و شر .... حال چرا من این رفتار را انجام می دهم ، که باعث می شود همسرم آن را عیب بداند ، نگاه کن پسرم من فردا باید به خدا جواب پس بدهم و طرف حساب من خداست و بس ، من دارم با او معامله میکنم ، کاری ندارم که پسرم یا دامادم یا دخترم یا عروسم رفتار بد میکنند و من فقط به آنها محبت میکنم و رفتار غلط و بی احترامی آنها را اهمیت نمی دهم چون طرف حساب من خداست و برای آنها فقط دعا میکنم که یک تحولی در رفتارشان بوجود آید، حال یک سوال دارم بنظرت با محبت روی یکنفر بهتر میتونی تاثیر بزاری یا با پرخاش و بی ادبی؟؟ ...صراحتا گفتم رفتار خوب و پر محبت ، پیرمرد گفت احسنت پسرم هر کسی مسئول رفتار خودش است و من کاری به دیگران ندارم و فقط عشق میورزم به امید روزی که ان هم با الگو از من عوض شوند و جامعه به سمت تعالی قدم بر دارد.... ما همه از روح خداییم و بسوی او باز می گردیم، من نیامدم دنیا را عوض کنم ، ولی !!! فلسفه وجودی من در دنیا این است که فقط خودم را اصلاح و پاک کنم.
انشالله پسرم منظورم را به درستی به شما رسانده باشم.... گفتم: بقول فرمایش شما همه چیز خیره واقعا خیره، من بلیط هواپیما گیرم نیامد و آمدم ایستگاه قطار و بین دوازده واگن ( سالن ) که در هر واگن 11 کوپه وجود و در هر کوپه چهارنفر....؟؟؟ ، ببین خداوند چگونه خواست که من انتخاب شوم و همسفر شما باشم ، حالا که نگاه میکنم به اتفاقات امروز با خودم می گوئیم چقدر خوش شانس بودم که با شما همسفر شدم و از شما و نگاه زیبای شما آموختم....تا زمان رسیدن به مقصد همش فکرم به حرفای پیرمرد بود، واقعا اون با نگاه و لبخندش فقط داشت محبت میکرد حتی زمانی که خوابش برده بود، نگاهش میکردم و لبخند شیرینی بر روی لبانش می دیدم ، اون در این حالت هم در حال عشق ورزیدن بود... با اینکه زمان زیادی از آن ملاقات میگذرد ولی نگاه آسمانی آن مرد همیشه تو ذهنم تداعی میشود وهرچی پیر تر میشوم رنگ حرفاش بیشتر به دل می شیند......
( این داستان حاصل افکار من است و واقعیت ندارد، و فقط به جهت ارتباط بهتر با موضوع بصورت داستان نوشتم )
*************************************
13/12/94 – مرتضی حاجی آقاجانی – فریاد - بافت کرمان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

بهروزعامری ,شهره کبودوندپور ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,فاطمه زاهدی تجریشی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (14/12/1394),سبحان بامداد (14/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (14/12/1394),زهرابادره (آنا) (14/12/1394),الف.اندیشه (14/12/1394),حسین روحانی (14/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (14/12/1394),روح انگیز ثبوتی (14/12/1394),بهروزعامری (14/12/1394),رضا فرازمند (14/12/1394),محمدمهدی قنبری مبارکه (14/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (15/12/1394),شهره کبودوندپور (15/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (16/12/1394),احمد دولت ابادی (19/12/1394),maryam mosavi (19/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (22/3/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 01:52

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر جناب آقاجانی گرامی@};-
صوتِ حریری، تشبیه بسیار بکر و جذابیست.
شاد باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 23:26

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام دوست عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور سبز و صمیمی شما بزرگمهر
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 10:35

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي حاجي آقاجاني عزيزو گرامي
داستان خيلي عالي و اخلاقي تنظيم شده و پيامدار بود و خواننده از خواندنش لذت مي برد
سادگي داستانهاي شما آن را شيرين تر و ملموس تر
مي كند و خواننده را ترغيب به خواندن
و اين براي داستان يك امتياز است
و در ضمن از كوزه همان تراود كه در اوست متشكرم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 23:28

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو انا عزیز
عرض ادب و احترام
از اینکه بار دگر میزبان نگاه سبز و صمیمی شما بودم به خودم میبالم
و سپاس وافر ازبابت لطف و محبت شما بزرگمهرو نیک مرام
ارزوی من کامیاب و موفقیت شماست
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 11:17

سلام و عرض ارادت به جناب آقاجانی بزرگوار:)
بدم نیست گاهی آدم شانس بیاره همسفر هاش ادم های باحالی باشن.. حالا اگه من بودم یه زن و شوهر بودن همون دقه اول دعواشون میشد ..میخواست یه عالمه فحش بشنوی بعدشم یه ساعت با قسم و آیه دعوت به صلح و سازش کنی .. گلایه های دوطرف رو بشنوی..آخرشم سر درد بگیری و تا مقصدجونت بالا بیاد :D :D :D
ادم های اینطوری رو دیگه نمیشه پیدا کرد مگر تو قصه ها ...نسلشون از بین رفته
به نظرم پیر مرد و پیر زن هر دوتاشون دست به یکی کرده بودن ...من ک بعید نمیدونم این برنامه رو سرهمه پیاده نکرده باشن :D :D
عجب افکار نابی داشته پیرمرد داستان ...دمش گرم واقعا
داستان یه ذره ویرایش میخواست ...کلمه ها و حرف های جا افتاده داشت کاش یا محاوره نوشته بودید یا رسمی ..یعضی قسمت هاش فعل ها همخونی نداشت با لحن
اون پاراگراف ک پیرمرد شروع به حرف زدن میکنه خیلی خوب بود ..فک میکنم کل داستان هم مقدمه ای بود برای نوشتن همین پاراگراف :)
اینطوری ک من شخصیت پیر زن رو دیدم ..یه خانوم نق نقو ، عقده ای، فضول، پرحرف، بدجنس ، ناسازگار با اطرافیان بود .. همون ک 40 سال پیر مرد تحملش میکرده ..نشون میداده ک چقدر به حرف هایی ک میزنه پایبنده :D :D
من به این نتیجه رسیدم ک به هر چیزی ک محبت کنی در واقع به خودت محبت کردی و همین ماجرا بلعکس ..
ولی هم خوبه طرف حسابت خدا باشه هم سخته...باشد ک پند گیریم :)
داستان خـــــیلی خوبـــی بود زیـــــــــــــاد :) جالب بود و بعضی قسمت هاش شیرین ..پیر زن توی بقچه اش گلایه ی شیرینی بیرون آورد
دم قلمتون گرمِ گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 23:30

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زیبا اندیش نرجس عزیز
عرض ادب و احترام
از اینکه یکبار دگر میزبان نگاه سبز و صمیمی تان بودم به خودم میبالم
و سپاس وافر ازبابت لطف و محبت شما بزرگمهرو نیک اندیش
ارزوی من کامیاب و موفقیت شماست
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 22:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

دقیقا وارد نشده شغل زن و مرد رو دقیق حدس زدید

و مرد مهربون رو یکجا فضول خطاب کردید

ومادر فرهیخته رو با صفتهای مسخره گاهی خطاب کردید .

یعنی نویسنده بین آدم بد و خوب فرقی نمیذاره و خانم رو حراف و ... می نامه ....

من معامله رو برای رابطه با خدا کاسبکارانه می دونم در مورد لطف خداوند باید جور دیگری قضاوت کرد . معامله مال جهان مادیه ی

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 23:22

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلاااام عزیز
ممنون از اظهار نظرتان
ولی کامنتان مطئمنید مال این داستان بود؟؟؟:-/ :-/ :-/ :-/ :-/
لطفااا بازش کنید ؟؟؟شغل زن و مرد؟ مرد فضول؟؟ زن فرهیخته؟؟؟:-/ :-/ :-/ :-/ :-/
ممنونم بزرگوار
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 22:52

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام


زیبا


دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 23:25

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد
ممنون از حضورتان
افکار و نگاهتان زیباست ای زیبا پسند
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 10:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای آقاجانی گرامی
جسارتا در نوشتن داستانتان خیلی عجله می کنید و این به بدنه ی داستان آسیب می زند.
دیالوگها را از بدنه جدا کنید و سعی کنید ماجرا از زبان دانای کل باشد نه به صورت خاطره ی صرف
اما درونمایه داستان را دوست داشتم و پیام آن را
اخلاق نیکو کمتر از پیامبری نیست
بی شک حسن خلق یک موهبت است
نویسا باشید@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 10:37

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلاااااام مهربانو شهره عزیز
عرض ادب و احتراااام
مرسی و یک دنیا سپاس بانوی نیک اندیش
کاش یکم بازتر توضیح بدهید تا این کمترین بیشتر از فرمایش شما بیاموزم
ممنونم که همیشه میخوانید و راهنمائی میکنید
ممنونم که هستید و این بودنت حس خوبی است
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 اسفند 1394 - 01:18

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام
خسته نباشید
لزومی نداشت داستان را به صورت یک خاطره بنویسید مثلا سال 87 بود و من 28 ساله بودم و...
و این که داستان در هنگام صحبتهای پیرمرد کمی خسته کننده شده بود..من سر پراندم..
اما در مجموع داستان را دوست داشتم
درود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.