اتوبوس

عجب خیابان شلوغ و پر ترددی بود ، هوا بسیار شرجی و طاقت فرسا و خیلی دیرم شده بود، همش تقصیر یار محمد خان بود اصلا نمی شود به حرفای واسطه ها توجه کرد و رو قول شان حساب کرد ، چیکار کنم که اینجا غریب بودم و تو کشور خودم نبودم ، و اگر سود سرشار حاصل از قاچاق سوخت زیاد نبود عمرا دنبال این کار میرفتم ، سریع خودم به محلی که باید مسافرها را ( قاچاق) سوار کنم خودم را رساندم ، هوای شرجی چابهار مردم را کلافه کرده بود خوشبختانه قبل از اینکه که برسم محل قرار تا مسافرها را سفر کنم گالن های گازوئیل را جاساز کرده بودم برای همین وقتی رسیدم مسافرها را سریع سوار کردم دوست محمد خان ( واسطه جور کردن مسافرها ) کلی غُر زد ، و گفت سِری بعد اگر دیر کنم ، دیگر با من نمی تواند کار کند ! ازش عذر خواهی و مسافر ها را سوار کردم ، زن و مرد پیر و جوان و چهار بچه کوچلو روی صندلی ها نشستن ، بلند شدم و گفتم چند تا از شما ها ایرانی هستید و چندتا پاکستانی حدود 50 به 50 بودند ، بالاخره به هم شان متذکر شدم که بدلیل اینکه داریم قاچاقی از ایران به پاکستان می رویم مجبوریم از بی راه به سمت جُووانی پاکستان برویم به همین خاطر در طول مسیر با من باید همکاری کنند.
به سمت بندر رَمین و از اونجا بایستی بی راهه برویم ، چون دیر حرکت کرده بودیم داشتیم به تاریکی میخوردیم چون ماشین علاوه بر مسافر ها و وسایل های انها کلی گالن گازوئیل تو صندوق جاساز کرده بودم برای همین ماشین از حالت نرمالش خیلی سنگین ترشده بود برای همین تو بی راه ها مجبور بودم ارامتر حرکت کنم و همش نگران بودم که تو مسیرها که ماسه بادی است گیر نکنم یا خدای نکرده ماشین پنچر نکنم...
یکدفعه هوا قمر در عقرب شد باد شدید و طوفان همراه با شن و ماسه راه افتاد و اینقدر شدید بود که با اینکه سرعت ماشین کم بود ولی اتوبوس تکانهای شدید میخورد . همه وحشت کرده بودن مخصوصا زنها و بچه ها بعضی ها شان از ترس گریه میکردند ، همه پنجره های اتوبوس و هر منفذی که فکرشو میکردی بسته بود ولی نمی دانم از کجا خاک وارد فضای داخلی می شد ، ابتدا توقف کردم تا شاید طوفان شن از تب و تاب بیفتد ، ولی متاسفانه نه تنها از شدت طوفان کم نشد بلکه شدیدتر هم شد بعد مسافرها اعتراض کردند و گفتند اینطور بی ایستیم خطرناکتر است، اولا ممکن بود دور چرخ ها را شن و ماسه فرابگیره و گیر کنیم دوم اینکه ممکن بود گرد و خاک بیشتری وارد اتوبوس شود و نفس کشیدن را سخت کند ، سوم اینکه اگر حرکت کنیم ممکن است چند کیلومتر جلوتر به یک ابادی برسیم و اگر طوفان بند نیامد شب را در آبادی می گذرانیم ، حرف اکثر مسافرها این بود و از نظر من هم منطقی می امد ، برای همین حرکت کردم اصلا دید نداشتم و فقط و فقط چند متر جلوی خودم را می توانستم ببینم .....
تشنه و خسته و داغون بودم ، الان دقیقا 30 ساعت بود که طوفان بند نیامده بود و کاملا مطمئن بودم که گم شدیم ...مسافرها همه عصبی خسته و نگران و وحشت زده و مهم تر از همه تشنه و گرسنه بودند، ساعت های اول مسافرها از وضعیت بوجود امده اینقدر عصبی بودند که یکی دو بار با من گلاویز شدند ، بعد از وساطت بعضی از مسافرها جو ارام شد، ولی الان بعد از گذشت 30 ساعت سر درگمی در بیابان و خستگی ناشی از بی خوابی و گرسنگی و تشنگی و نگرانی دیگر نا و توان اعتراض هم نداشتن ، خدا روشکر که سوخت همراهم بود حداقل نگرانی از این بابت نداشتم
از پشت فرمان بلند شدم و رو به مسافران کردم وگفتم مسافران عزیز صادقانه بگویم حقیقتش گم شدیم و همانطور که میدانید معلوم نیست تا کی تو این وضعیت باشیم از همه شما تقاضا از ته دل دعا کنید تا از این وضعیت نجات پیدا کنیم و ممنونم از همه شما و تقاضا دارم صبوری کنید تا از این بُحران عبور کنیم ، به حرفای که زدم خود بصورت صدر صد ایمان نداشتم فقط لازم بود ژست رهبری بگیرم و به همه روحیه بدهم
عرق سردی رو پیشانیم نشسته بود و پاهام روی پدال میلرزید ، استرس مسئولیت جان و سلامتی مسافران داشت خفه م میکرد
یکدفعه یکی از مسافران برای رفع قضای حاجت از من خواست که توقف کنم ، اتوبوس را متوقف کردم همینکه مسافر رفت پایین جهت چک کردن لاستیک ها رفتم پایین از شدت طوفان کم شده بود ولی با همان حالتم تا حدود چندین متر جلوتر را نمیشد دید، بدلیل گرد وخاک و ترس از اینکه تو چشمام خاک نرود حتی الامکان برای زمان کم چشم ها م را می بستم ویا دست م را حائل جلوی چشمانم قرار می دادم ، ناگهان سنگینی یک دست را روی شانه هام حس کردم ، اول خیال کردم مسافر ها هستند برگشتم جا خوردم چون با قیافه جدیدی را داشتم میدیدم جا خوردم ، خودم را جمع کردم، تو اون گرد و خاک یک مرد با ان محاسن سفید و لباس سفید و لبخند شیرین رو لباش و نبودن هیچ اثری از گرد و خاک تو صورت و البسه اون باعث تعجب من شده بود ، هاج و واج مانده بودم و بِرُبِر فقط نگاهش میکردم که با صدای او به خودم اومدم ، فارسی بهم گفت گم شدید ، گفتم آره، شما اینجا چیکار می کنید این دور و بر آبادی هست ؟؟!!! کمک مان می کنید ما خیلی خسته.... یکدفعه وسط حرفم اومد گفت برو پشت رُل بشین و من جلوی اتوبوس پیاده راه می روم و دنبالم بیا تا به جاده برسانم تان و بعد ( با توجه به اینکه شدت طوفان کم شده ) ارام به راهت ادامه دهید، فکر کنم 2 ساعت دیگر به ابادی خواهی رسید ، سریع رفتم تو اتوبوس و با صدای بلند جریان را به مسافران گفتم همه خوشحال شدند و یکی میخندید و خدا را شکر میکرد یکی بچه اش را در آغوش گرفته و گریه کنان خدا را شکر میکرد تو این 30 ساعت این اولین باری بود که فضای خوبی بر فضای اتوبوس مستولی شده بود سریع استارت زدم و به آهستگی به دنبال آن مرد اتوبوس را حرکت دادم ، نیم ساعت گذاشت که شانه راه ِ آسفالته را دیدیم ، فضای اتوبوس غرق شادی شد وقتی اتوبوس را به روی آسفالت هدایت کردم سمت راست جاده اتوبوس را پارک کردم و اومدم پایین تا از پیرمرد تشکر کنم ... با کمال تعجب دیگر ندیدمش ، غیب شده بود ....
از آن جریان یک ماه میگذشت و من فکرم حسابی مشغول آن جریان بود ، که یک شب خواب دیدمش و هرچی اصرار کردم اسم و محل زندگیش را به من بگوئید نگفت از خواب پریدم و تصمیم گرفتم دنبالش بروم و پیداش کنم ، چهره ش را فراموش نکرده بودم و براساس فضای جای که در خواب دیده بودم متوجه شدم ایران است و در شهر مقدس مشهد زندگی می کند ، رخت سفر بستم و الان از آن داستان 5 سال میگذرد و من 5 سال است مُرید این مرد در مشهد هستم خانواده خودم را از پاکستان آوردم مشهد و شغل رانندگی را کلا گذاشتم کنار ودر محضر کلاس عشق این پیر فرزانه کسب فیض می کنم.....
یاحق

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

بهروزعامری ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (11/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (11/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (11/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (11/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (11/12/1394),مجتبی بهشتی (11/12/1394),شهره کبودوندپور (11/12/1394),الف.اندیشه (11/12/1394),زهرابادره (آنا) (11/12/1394),همایون به آیین (11/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (11/12/1394), ناصرباران دوست (11/12/1394),رضا فرازمند (11/12/1394),سبحان بامداد (11/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (12/12/1394),ابوالفضل آقامحمدی (13/12/1394),بهروزعامری (14/12/1394),علی ببری (16/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 اسفند 1394 - 00:38

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 13:36

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلاااام استاد نازنینم جناب اقای عامری عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور سبز و صمیمی شما بزرگمهر
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 اسفند 1394 - 01:07

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر جناب آقای خانجانی گرامی@};-
طرح داستان بسیار عالی و جامع است.
موفق باشید.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 13:37

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام دوست عزیز جناب اقای جعفری نازنین
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور سبز و صمیمی شما بزرگمهر
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 10:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب آقاجانی
کاش یه پی نوشت می ذاشتید تا بدونیم این داستان یا روایت یا خاطره از کیست؟
زیبا بود !
زمین از اوتاد خالی نخواهد ماند! و معجزه ی خدا فقط مخصوص یک عده ی خاص نیست
خدا معجزه ی مهربانی اش را در کاسه ی همه می ریزد
چه قاچاقچی چه پاکستانی و چه کافر
او بنده هایش را فارغ از اعتقاداتشان! نجات خواهد داد
نویسا باشید
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 13:42

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو شهره عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار مسرورم از حضور سبز و صمیمی شما بزرگمهر
عرض به خدمت شما بانوی فرهیخته این داستان عین واقعیته و این فرد پاکستانی را سالی یکبار از نزدیک میبینم
دقیقااا با نظر و عقیده شما موافقم کسانی هستند که طریق العرضا و اصطلاحا سیم بستن مثل خدابیامرز آیت الله بهجت و بزرگانی دیگر ...
خوشحال از نگاه ژرف و نظر شما بانوی محترم
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 11:57

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي حاجي آقاجاني عزيز
داستان خيلي تعليق داشت و همچنان با توصيفاتي كه كرده بوديد بسيار ملموس بود و هيجان را به خوبي منتقل كرده بوديد و من لذت بردم
من هم با ماه بانوي عزيزم موافقم و اگر پي نوشت داشت و اينكه واقعي بود يا نه . خيلي عالي تر مي شد
براي قلم تان و وجود عزيزتان آرزوي موفقيت و تندرستي دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 13:46

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو آنا عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار مسرورم از حضور سبز و صمیمی شما بزرگمهر
عرض به خدمت شما بانوی فرهیخته این داستان عین شما به نوشته ها و قلم این حقیر لطف و مرحمت دارید جواب شما را در کامنت بانو شهره عزیز دادم
خوشحال از نگاه عمیق و متشکر از حضور گرم و صمیمی شما بانو فرهیخته و شیوا کلام
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 12:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب به جناب جاجی آقاجانی گرامی :)
اخ نباشی الان چابهار ..کنار ساحلش شتر سواری کنی... هواش الان حرف نداره
آقای آقا جانی شما خبر ندارید فی بازار الان چنده ؟ یه ادم بخواد بره اون طرف مرز .چقدر باید خرج کنه ؟:D :D :D
میخوام برم به گروه طالبان کمک کنم بیشتر آدم بکشن .. بیشتر به خاطر کلاهشون ..شاید کلاشی چیزی هم بهم دادن... ولی تو کار کمر بند انفجاری نیستم. D:D :قبلنا ک آدم خوبی بودم جوون بودم هنوز نا اهل نشده بودم دلم میخواست برم با القائده همکاری کنم .. صبح تا شب در به در دنبال ملا عُمر میگشتم. اون وقت ها زور داشتم پول نداشتم ..حالا پول دارم زور ندارم :D :D
نمردم یه بارم شنیدم ایران هم صادرات داشته آدم از ایران صادر شد به یه کشور دیگه ... مهم هم نیست چی صادر بشه ..یه چیزی صادر بشه ..اونم شکر :D :D البته این صادرات با فرار مغز ها فرق داره ها ..اونا دیونه ان ..اینا مجبورن :D
اون آخرش ک خواب میبینه ..طرف داشته تله پاتی میکرده و اومده بوده بهش سر زده بوده از طریق علم متافیزیک حتی وسط داستان ک میاد راه رو نشون میده .. فک کنم داشته طی العرض میکرده
کاش منم یه مرادی داشتم ..میرفتم پیشش درس مریدی میخوندم ..حالا مشهد هم نشد شاچراغ هم خوبه .. احمد بن موسی هم کاکو ی امام رضا هس..حوصله ندارم راه زیادی برم .. همین دم دست باشه خوبه.. بلکه شایدم آدم شدم ..راه درست رو پیدا کردم
داستان جالبی بود .. هر چی میخوام هیچی ننویسم ..ذهنم یه جای داستان دوباره درگیر میشه .. چرت و پرت میاد به ذهنم ..
این دفعه جدی جدی ...با خوندن داستان به این نتیجه رسیدم ک همیشه خدا با ماست :) گرچه ک ما با خدا نیستیم
مُردم و یه چیز خوب نوشتم :D
امیدوارم ناراحت نشده باشید از اینکه شوخی کردم با داستان و اراجیف نوشتم ..برای تنوع بود .. ببخشید :)
خیلی خوب بود .. کلا دوست داشتم داستان رو .. همیشه خوندن داستان های اینطوری لذت بخشه
دم قلمتون همیشه خدا گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 14:20

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو نرجس عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار مسرورم از حضور سبز و صمیمی شما بزرگمهر
بانو خوب کاری میکنی که طنز مینویسی و شوخی میکنی شاد کردن دل دیگران عبادت و کار پسندیده است به شرط که کسی را تخریب نکنی خیلی خوشحالم که هستی بودنت حس خوبیست که نمیشود با لغات و واژگان ان را بیان کرد....
ممنونم از نظرات جدی و طنزت
بهترینها را برایتان ارزومندم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 20:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
پیشکش


ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

پاینده باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 20:35

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بسیار زیبا


وپند آموز

چند روز پیش برای نظارت بردرمان مالاریا به کمپ گروهی

تعداد زیادی افغانی وچند نفر پاکستانی رفتم .


واقعا"داستان شما مرا یاد وخاطره این افراد بی سر پناه انداخت

از داستان شما بهره بردم@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.