فاصله


دست اندازه های جاده مرزی حد فاصل گمیشان تا کارگاه ستون فقراتم را بدرد آورد، بالاخره رسیدیم به کارگاه همین که پیاده شدم از ماشین صدای موبایلم در آمد، هر وقت شماره خانه پدرم رو گوشیم می افتد تن و بدنم میلرزد و نگران می شوم،کلید سبز موبایلم را با استرس فراوان فشار دادم، صدای لرزان و پریشان مادرم رعشه به تمام وجودم انداخت،بدون اینکه توضیح خاصی بدهد فقط گفت: پسرم خودتو برسان مشهد و بیا پدرت را ببین و تلفن را بدون هیچ حرف دیگری قطع کرد.
دلم هوری ریخت و رنگم پرید دستم به شدت به لرزش افتاد تپش قلبم افزایش یافت دنیا به دور سرم چرخید، شوکه شده بودم به ستون داخل پارکنینگ تکیه زدم وآرام آرم پشتم بر روی ستون لغزید و یواش یواش پاهام ﺷۥﻞ شد تا بصورت کامل رو زمین ولو شدم،مدیر پروژه م از این همه دگرگونی در احوالتم که بصورت آنی اتفاق افتاده بود شوکه شده بود، بنده خدا این را فقط متوجه شده بود که خبر بدی شنیدم و شوک بدی بهم وارد شده، نفهمیدم چطوری من را به طبقه بالا بردن و با آب قندی که بهم دادن حالم یکم جا اومد، مدیر پروژه م بعد ازاینکه دید حالم بهتر شده ازم پرسید خیره انشالله... ناگهان بغضم ترکید و نگاهم پر از اشک شد و در حالتی بین بغض و گریه گفتم پدرم حالش خوش نیست باید بروم.
خیلی سریع مقدمات برگشت من را از کارگاه به شهر گرگان فراهم کرد مهندس اسماعیلی(مدیر پروژه م) مثل یک برادر بزرگتر به من دلداری می داد و در گوشم این جمله را زمزمه میکرد، که توکلت به خدا باشه،از کارگاه تا فرودگاه گرگان حدود یکساعت و ربع طول کشید،با توجه به شرایط روحی که داشتم و لطف ﻣﺴﺌﻮلین فرودگاه لیست انتظار همین که باز شد بلیط من را اوکی کردند.
در طول پرواز فقط دعا میکردم که اتفاق بدی حادث نشود، این چندمین باری بود که به این شکل عازم دیار می شدم، مجددا" این طومار لعنتی رشد کرده بود و باعث انسداد مجدد روده بزرگ پدرم شده بود و باتوجه به پیشرفت غدد سرطانی و پخش شدن این غدد بدخیم در روده بزرگ باعث شده بود که تیم پزشکی که معالجه پدرم را برعهده داشت ،حتی امکان عملی انجام نپذیرد و تا سرحد امکان مریض درد را تحمل بنماید، چون اگر شکم را باز میکردند بدلیل فساد بودن بیش از حد روده مجبور بودن کل روده را بردارند وجایگزین روده یک کیسه قرار دهند تا عمل دفع توسط یک کیسه و بصورتی که قسمتی از شکم باز بود انجام پذیرد و اگر به اینجا میکشید بدلیل عفونت و موارد دیگر..... حداکثر تا 6 ماه بیمار میتوانست مقاومت کند، بهمین دلایل تا جای که امکان داشت حاضر به عمل نبودند.
پرواز در فرودگاه مشهد نشست خودم خیلی سریع با تاکسی های فرودگاه به بیمارستان فارابی رساندم،وقتی به سالن بخش مراقبتهای ویژه رسیدم خانواده ام را دیدم که همه چشم انتظار بودن تا دکتر از بخش مراقبتهای ویژه بیرون بیاید طفلک مادر و خواهرانم اینقدر گریه کرده بودن که چشمانشان قرمز و ﭘۥﻒ کرده بود.
مامانم تا مرا دید جلو آمد و محکم من را تو آغوشش کشید و گفت بابا تو تازه از اتاق عمل آورند و الان تو مراقبت های ویژه است عملش موفقیت آمیز بوده و ما منتظریم که بهوش بیاد به مادرم نگاه کردم و گفتم پس چی میگفتند اگر عملش کنیم کل روده را بایستی بر داریم،مادرم نگاهی کرد به من و گفت ظاهرا هنوز روده ش جواب مد نظر را داده البته بطور دقیق نظر پزشکش را نمی دانیم ولی خبرهای که از تو اطاق عمل شنیدم این بود که روده را ور نداشتند.
خدا رو شکر کردم و بسمت انتهای سالن رفتم تا سیگاری روشن کنم و یک نفس عمیق بکشم
از انتهای پله های طبقه پایین صدای هلهله و همهمه و شادی می آمد ناگهان متوجه مردی شدم که دوربین به دست از همسرش و فرزندی که خدا به اونها عنایت کرده بود داشت عکس و فیلم میگرفت و اینقدر شاد و خوشحال بود که بعضی رفتارهای غیر ارادی تازه پدر دست خودش نبود،لبخندی زدم و به این دو زوج جوان تبریک گفتم واز جلوی آنها عبور کردم،چند قدم از انتهای پله ها دور شده بودم که صدای شیون و فریاد مردی رشته افکارم را از هم گسیخت و متوجه شدم مرد جوانی که تو سن سال خودم بود داشت یکسره ناله و گریه میکرد، انگار دیر بالای سر پدرش رسیده بود،اشکی از گوشه چشمم متبلور شد و یکجورای با آن جوانک همزاد پنداری کردم.....
دوصحنه شادی وغم را آنروز در فاصله چند ثانیه از هم تجربه کردم،خداوند خواست به من یک هشدار بدهد که چقدر فاصله غم و شادی بهم نزدیک است پس چه خوبست تا زنده هستیم قدر هم را بدانیم...
************************************
مورخه 17/08/94 – بافت کرمان






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

آزاده اسلامی ,ح شریفی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,ابوالحسن اکبری ,حمید جعفری ,مریم حسینی پور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (17/8/1394),الف.اندیشه (18/8/1394),شهره کبودوندپور (18/8/1394), ک جعفری (18/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (18/8/1394),زهرابادره (18/8/1394),چیا سرابی (18/8/1394),مریم حسینی پور (18/8/1394),زهرا همتی (18/8/1394),رضا فرازمند (18/8/1394),اهورا جاوید (18/8/1394),آزاده اسلامی (18/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (18/8/1394),احمد دولت آبادی (19/8/1394),حمید جعفری (19/8/1394),ابوالحسن اکبری (22/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1394),ح شریفی (26/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (28/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 21:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب حاجی آقاجانی@};-
داستانتون ساده بود و پیام خوبی داشت.
ممنون@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 09:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای آقاجانی گرامی
داستان ساده و ملموسی بود
هرچند شدیدا نیاز به ویرایش دارد
مرز غم و شادی در این جهان واقعا به اندازه یک تار موست
خداوند به همه ی پدر و مادرها عمر طولانی و سلامتی بدهد

نویسا باشید @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 11:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام جناب آقاي حاجي آقاجاني عزيز و گرامي
داستان با پيام عالي كه داشت و همچنين سادگي نوشتاري ، خيلي دلنشين بود ، اميدوارم خداوند با بيماري خانواده ها را به امتحان نكشاند .
زندگي و لحظات خيلي آني مي گذرد و تنها نيكي مي ماند
براي قلم زيبا و پرتعمق شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 20:12

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

وپند آموز

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 13:29

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای حاجی آقای
داستان خوبی بود و پند آموز ، جمله ی آخر داستان را دوست داشتم ، " چقدر فاصله ی غم و شادی بهم نزدیک است " ...
گرچه داستان نیاز به ویرایش دارد;)
موفق باشید@};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 18:20

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام دوست خوبم
عالی است.
روزهاتون بهاری@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.