نذر واقعی

نذر واقعی
صدای زنگ آپارتمان منو از خواب بیدار کرد٬ بلند شدم تا ببینم این اول صبحی کیه؟؟ از چشمی در بیرون رو نگاه کردم دختر همسایه مون پشت در آپارتمانم ایستاده بود٬ در رو باز کردم دیدم یک کاسه آش در دستش٬ با چشمهای پوف کرده و صورت ﻧﺸُﺴﺘﻪ در آستانه در ظاهر شدم سلامی کرد و من جوابشو علیک دادم٬ ظرف آش را به دستم داد و من با صدای خواب آلود گفتم نذرتون قبول باشه٬ اجازه بدین ظرف رو بشورم و براتون بیارم بدون اینکه منتظر جوابش بمونم٬ بسمت آشپزخانه رفتم و با سرعت میخواستم ظرف رو تمیز کنم و براش برگردانم٬ تا زودتر زیر پتو برگردم٬ ظرف آش را شستم و با دستمال تمیز خشکش کردم٬ رفتم سر یخچال٬ مستاصل بودم که ظرف خالی آش را با چی پر کنم٬ خرما یا پسته ویا بادام بذارم٬ بالاخره تصمیم خودمو گرفتم یک کم توت خشک و نخود و کشمیش و مقداری پسته ریختم داخل ظرف و سریع به سمت در رفتم٬ صدام صافتر و صورتم قابل تحمل تر شده بود٬ نرسیده به درب جلو آیینه موهای پریشانم را با بُرس مرتب کردم٬ ظرف پر از تنقلات را به دختر همسایه مون دادم و ازش تشکر کردم٬ و آروم در را بستم و بسمت اتاق خواب رفتم٬ نرسیده به اتاق خواب یادم اومد ظرف آش را تو یخچال نذاشتم٬ دوباره به سمت آشپزخانه برگشتم ٬ظرف آش روی سینگ ظرفشویی بود برداشتمش و در یخچال را باز کردم٬ اصلا جای خالی نبود که کاسه آش رو داخلش بذارم٬ کلی وسایل و ظروف تو یخچال را جابجا کردم تا کمی جا باز شد و تونستم ظرف را داخل یخچال بذارم ٬سریع بسمت اتاق خواب برگشتم و خودمو رها کردم زیر پتو وای چه حالی میده٬ بعد از یک ربع کلنجار شدن نتونستم بخوابم٬ کلافه شده بودم دست آخر بلند شدم و رفتم سر و صورتم را شُستم و روی مبل خودمو ولو کردم٬ روزنامه دیروز را ورداشتم و همزمان تلویزیون را روشن کردم٬ تمام شبکه ها مراسم عزاداری آقا امام حسین را نشان میدادن و از مراسم نذری و نحوه پذیرایی از مردم عزادار در نقاط مختلف مطابق آداب و رسوم اون منطقه توسط فیلمبردار به زیبایی به تصویر کشیده شده بود.
بلند شدم زیر گاز را روشن کردم تا چای درست کنم ٬دوباره به اتاق حال و پذیرایی برگشتم و مشغول مطالعه قسمت نیازمندیها روزنامه شدم٬چند تا آگهی نظرمو جلب کرد٬ باهشون تماس گرفتم از چند مورد که خوشم آمده بود٬با دوتا شون تقریبا به نتیجه رسیده بودم٬ برای همین آدرس اونها رو گرفتم تا بعدظهر حضورا پیش شون برم و یخچال ایستاده و ویترینی و صندوقی و مقداری قفسه ازش بخرم٬ آخه قصد داشتم مینی هایپرمو گسترش بدم٬ شماره تلفن و آدرس فروشنده ها رو یادداشت کردم خواستم بلندشم چای دم کنم٬ که مجددا زنگ آپارتمان به صدا در آمد بلند شدم در را باز کنم٬ از چشمی نگاه کردم پسر همسایه بالایی بود در را باز کردم دیدم شُله زرد برام آورده٬ ازش تشکر کردم و شُله زرد که تو یک ظرف یکبار مصرف و بنام حضرت ابوالفضل مزین شده بود٬ ازش گرفتم در را بستم غصه م گرفته بود که چجوری اینو تو یخچال جا بدم که صدای غُرغُر شکمم این پیغام رابه من گوش زد کرد که صبحانه نخوردی برای همین بلند شدم و یک سینی برداشتم و همانطور که تلویزیون نگاه میکردم مشغول تناول شُله زرد نذری شدم.
نگاهی به آدرسها کردم یکیش مال پایین شهر بود٬ تا اینکه به ترافیک و مراسم عزاداری برخورد نکنم٬ حدود ساعت13 سوار ماشینم شدم و بسمت قرارم حرکت کردم٬همینکه از سرکوچه بسمت میدان اصلی پیچیدم یکباره چشمم به قصابی محله مان افتاد که همیشه برای خونه ازش گوشت میخریدم٬ یکدفعه یادم اومد یک مقدارپول بهش بدهکارم ٬تصمیم گرفتم بدهی خودمو بهش بدم٬ وارد مغازه شدم یک خانم محترم مانتوی جلوی من بود٬ و متوجه حضور من نشد٬ حاج قاسم سرش تو یخچال بود داشت یک کم گوشت با چاقو برش میزد٬ تیکه گوشت که به اندازه حدود یک کف دست بود و شایدم کمتر رو تو ترازو انداخت و بعد رو به خانمه کرد که قیمت گوشت بگه٬ که متوجه حضور من شد٬ یکدفعه سلامی کرد و من هم جواب دادم علیک سلام حاج قاسم ناگهان خانمه به عقب برگشت و نگاهش با نگاه من درگیر شد٬ طفلک مثل لبو سرخ شد٬ بعد حاج قاسم اون تیکه گوشت رو تو پلاستیک فریزر گذاشت و گفت بیا آبجی میشه 6000 تومان خانمه دست شو کرد تو کیفش بعد به حالتی که دنبال چیزی میگرده گفت حاج آقا ببخشید من کارت عابر بانکم رو فراموش کردم بیارم الان 3000 تومان بیشتر همراهم نیست میشه بقیه شو فردا بیارم ٬حاج قاسم با گوشه ی چشمش نگاهی معنا داری کرد و گفت عیبی نداره آبجی٬ فردا کل پول یکجا بیار٬ زن هم سریع پلاستیک گوشت را برداشت و سراسیمه و طوری که سرشو نتونست بالا بیاره از قصابی زد بیرون٬ حاج قاسم یک کم زیر لب غُرغُر کرد و بعد گفت اینم از کاسبی ما...بهش گفتم چی شده حاجی چرا خُلق خودتو تلخ میکنی بنده خدا یادش رفته بود کارتشو بیاره حاجی برگشت و رو به من گفت: نه بابا این بدبخت زن آبروداری است و اینطور که من شنیدم همسرش از کار افتاده و چند تا بچه قد و نیم قد داره و یکم دستش تنگه نمیدونی چقدر جلوی مغازه من واستاد تا خلوت بشه تا بیاد همین مقدار گوشت رو بخره اونم آخرش اینطوری شد که شما آمدید..بعد گفتم: دستمریزاد به این غیرت و شرف این زن بخدا حیا و آبروداری این زن قابل تحسینه
حالا حاجی تو که دست به خیرت زیاده چرا بهش کمک نمیکنی والا اینقدر از این موارد برای من اتفاق میفته در این مغازه که اگر بخوام اینکار را بکنم دیگه چیزی برای خودم و زن و بچه ام نمی مونه
راستش حاج قاسم داشتم میرفتم جایی تو مسیر متوجه شدم مغازه ات بازه گفتم بیام هم حالی ازت بپرسم و هم بدهی خودمو بهت بدم٬ راستی حساب این خانمم بذار تو حساب کتاب من و بگو در مجموع چقدر تقدیم کنم حاج قاسم لبخندی از سر رضایت زد و گفت خدا خیرت بده راستی قابل شما رو هم نداره٬ تعارف بزار کنار حاجی امر بفرما چقدر تقدیم کنم حاجی سرشو کرد تو دفتر حساب کتاب بعد با صورتی بشاش به من نگاه کرد و گفت جدا قابل نداره بعد گفتم اینطوری نفرمایید ٬ بعد حاجی رو کرد به منو گفت: 106 تومان با حساب خانم٬ پول رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم و بعد سوار ماشینم شدم و بسمت آدرسی که میخواستم یخچالهاشو بخرم حرکت کردم.
تو مسیر از چند نفر آدرس مغازه رو پرسیدم بالاخره به مغازه مدنظر رسیدم٬ وارد مغازه شدم صاحب مغازه مردی حدود 50 ساله بود٬ محاسنش سفید و صورتی سبزه داشت چین و چروک پای چشماش حکایتهای بسیار داشت٬ زمانی که میخواست برای یکی از مشتریهاش خیارشور تو پلاستیک بریزه دستش بیش اندازه میلرزید٬ بعد از اینکه دوتا مشتریش راه انداخت عینک ته استکانی شو یک کم روی بینیش عقب داد و رو به من گفت: بفرمایید امری داشتید٬ من لبخندی بهش زدمو٬ بعدش بهش توضیح دادم که تلفنی باهش تماس داشتم و برای خرید یخچال هاش و قفسه هاش اومدم ٬ بهش گفتم ببخش حاجی یخچالها سالمند و مشکلی ندارند٬ اصلا حاجی برای چی میخوای بفروشی٬ بعد رو به من کرد گفت راستشو بخوای فردا چک دارم و همینطوری که حرف میزد دستشو تو کشوی دخلش کرد یک سررسید از توش در آورد و به من داد و گفت یک نگاهی به این حسابها بنداز فکر کنم دست بیاد چرا اینکار رو دارم میکنم ٬ومن همینطور که بحرفاش گوش می دادم دفتر حسابهاشو ورق میزدم خانم قاسمی 150 تومان خانم صداقتی 200تومان اقای جباری 180 تومان و.... صاحب مغازه در ادامه حرفاش گفت اینجا منطقه پایین شهره و مردم اینجا قدرت مالی قوی ندارند و اکثر آدمهای که اینجا زندگی میکنند از نظر مالی ضعیف هستند اینجا مشتری های من اکثرا زن هستند واونم زنهای که یا شوهرشون فوت کرده یا طلاق گرفتن و یا شوهرشون اعتیاد داره و مرده و زنده اونها فرقی نمیکنه و به عبارتی این زنها سرپرست خانواده اند٬ و کلا درآمدشان کمه و اعظم هزینه هاشون از محل دریافت یارانه آخر ماه شون پرداخت میشه این ماه هم که متاسفانه یارانه واریز نشده و من حساب و کتابم بهم ریخته و مجبورم اینکار را بکنم
خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم کمکش کنم٬ بعد یکدفعه یاد حرف حاج قاسم قصاب افتادم که گفت: اگر بخوام به هرکی رسید کمک کنم چیزی برای خودم نمی مونه٬دسته چک مو از جیب بغل کتم در آوردم و مبلغ خرید وسایل رو مطابق توافقی که باهش کرده بودم٬ روی برگ چکم نوشتم و بعد چک رو بهش دادم و ازش یک رسید گرفتم و گفتم فردا میام این اجناس رو می برم.
داشتم از در مغازه خارج میشدم که یکدفعه ای از صاحب مغازه این سوال کردم حاجی حالا که وسایل رو فروختی و مغازه ات تعطیل میشه٬ این مردم بی بضاعت برای رفع نیازهاشون چیکار میکنند؟؟
مرد به این سوال من جوابی نداد و رفت پشت دخلش و گفت فردا هر وقت خواستی راه بیفتی قبلش بهم زنگ بزن و خداحافظی کرد
سوار ماشین شدم و در طول مسیر به این فکر میکردم که یکی کلی خرجی برای درست کردن نذری میکنه و این غذاها رو صرف آدمهای میکنه که یخچال خونه شون اینقدر پر هستش که جای برای غذای نذری ندارند و ممکنه این غذاها خراب بشن و مجبور میشه بیرون بریزه و یک عده با پول یارانه زندگی خودشون میگذرنند.....
**************************************
اراداتمند تک تک همه اساتید و بزرگواران
مورخه 94/08/02 - بافت کرمان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ح شریفی ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,رضا فرازمند , ک جعفری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (3/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/8/1394),الف.اندیشه (3/8/1394),م.فرياد (4/8/1394),ابوالحسن اکبری (4/8/1394),زهرابادره (4/8/1394),الف.اندیشه (4/8/1394),ف. سکوت (4/8/1394),شهره کبودوندپور (4/8/1394),آزاده اسلامی (4/8/1394),همایون به آیین (4/8/1394),زهرا همتی (4/8/1394),حامد نوذری (4/8/1394),حمید جعفری (4/8/1394), ک جعفری (4/8/1394),احمد دولت آبادی (4/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (4/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/8/1394),حسین روحانی (4/8/1394),هانی نجف پور (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),حمیدرضا محدثی (7/8/1394),رضا فرازمند (7/8/1394),ح شریفی (11/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),زهرا بانو (12/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (28/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (23/8/1395),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 21:08

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام@};-
داستان خوبی بود ولی زیاد طولانی شده بود.
شما تاحدودی درست می فرمایین.منم باهاتون موافقم این همه غذای نذری که پخته می شه اگه به جاشون پولاشو جمع کنن می تونن نه تنها غذا بلکه لباس و لوازم زندگی و خلاصه قرض و نیاز مالی خیلی از نیازمندارو برطرف کنن.کلا ملت ما اصلا اتحاد ندارن تو این زمینه:(
البته اینم بگم هر کسی هر مقداری که نذری می ده کم یا زیادشم فرقی نداره فقط عاشق هست که پولش رو تو این راه خرج می کنه...فقط کافیه یک بار تو ماه محرم بریم بیرون تا شاهد عشق همه شهر باشیم که هرکس در توان خودش ابرازش می کنه به سیدالشهدا(ع)
اما چه خوبه که این هزینه صرف افراد نیازمند و باآبرو بشه که امام حسینم اینجوری خوشحال تره...
بابت داستانتون ممنون.
موفق باشید@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:26

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو عاطفه حجابی عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور سبز و صمیمی شما بانوی فرهیخته
این داستان بانوی گرانقدر یک نظر و پیشنهاد بود که بهتر پرداختن به این هزینه واقعا صرف مردم نیازمند بشود
اگر ریا نباشد پنجمین سالگرد پدرم کل هزینه آن را لوازم تحریر برای افراد محروم خریده و بین آنها پخش کردیم
چه خوبه این فرهنگسازی بشود
پاینده و برقرار باشید
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 23:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب آقاجانی گرامی
داستان خوبی نوشتید که با حال و هوای این ماه مطابقت دارد.
واقعن با هزینه ی این نذری ها چه کارهایی که نمی شود کرد؟!
از داستان خوبتون لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:21

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو اندیشه عزیز
عرض ادب و احترام
اندیشه و تفکر شما ستودنی است
ممنونم از حضور سبز و صمیمی شما بانوی فرهیخته
پاینده و برقرار باشید
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 05:48

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي حاجي آقاجاني عزيز@};-
داستان خوبي بود و از نظر روايت، روون و دلنشين
فقط بنظرم اگه پاراگراف آخر نبود، پيام داستان از اين حالت مستقيم و شعاري در ميومد، و خواننده خودش اين پيام رو كشف ميكرد و كلاس كار بالاتر ميرفت@};-
ممنون به خاطر داستان تفكربرانگيزتون@};-


@م.فرياد توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:19

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد عزیز جناب اقای فریاد نازنین
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور سبز و صمیمی استاد فرهیخته
ممنونم از اظهار نظر شما بزرگوار
صحبت تمام بزرگوار صحیح و با جان دل میپذیرم
ممنونم از حسن توجه تک تک تون
پاینده و برقرار باشید
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 07:21

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودجناب حاجی آقا جانی .داستان حال وهوای این روزها داشت .خسته نباشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:16

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد اکبری نازنین
عرض ادب و احترام
بسیار مسرورم از بذل توجه شما استاد فرهیخته
پاینده و برقرار باشید
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 07:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر جناب آقاجاني عزيز
داستان زيبايي بود و واقعيتي كه ريشه در اعتقادات دارد با نگارش ملموسي كه داشتيد .
من خيلي لذت بردم پيام داستان كه در آخر فرموديد قابل بحث و بررسي فراوان است ولي به نظر من اونيكه توانمنده اگه ازاين غذاها نگيره به دست كساني مي رسه كه واقعا احتياج دارن ، از طرفي مردم به اين غذاها به عنوان تبرك نگاه مي كنند و حتي ديده شده است به خاطر اعتقادات محكم خود با خوردن غذاي نظري شفا هم گرفته اند .
در كل داستان قابل تاملي بود
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:14

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زهرابادره عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خوشحالم که یکبار دیگر میزبان نگاه صمیمی و گرم شما بودم بانوی فرهیخته
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 08:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
داستان زیبایی بود. مناسبت هم داشت.@};-
فقط کمی طولانی بود و به دلیل عدم رعایت سجاوندی و نقطه گذاری خواندن آن کمی سخت شده بود.
اما با پیام داستان تان کاملاً موافقم.


@ف. سکوت توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:12

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام د وست عزیز سکوت عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار مسرورم از حضور صمیمی شما دوست فرهیخته
پاینده و برقرار باشید
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 09:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب و احترام جناب حاجی آقاجانی
پیام داستانتان را دوست داشتم
عالی بود
با دوستان موافقم پاراگراف آخر ..شعاری شده بود و می شد حذفش کرد

شعایر مذهبی این روزها از اصل دین جلو زده
امام علی (ع) درباره یخوارج می فرمودند : اینها کسانی هستند که واجبات را فدای مستحبات کرده اند !!
البته با نذر و غذاپختن عاشورایی مخالف نیستم
اما این سالها کاملا از حد معقول گذشته و حتی به چشم و همچشمی بدل گشته
پیروز باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:10

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو شهره کبودوندپور عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور گرم و صمیمی شما بانو فرهیخته
ممنونم از نقطه نظرات شما بانوی خوش ذوق
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 13:21

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام@};-
زیبا نگاشتید.
خیلی سلیس و روان.
قلمتون مانا

@};-


@حمید جعفری توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:05

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام دوست عزیز و فرهیخته جناب اقای حمید جعفری نازنین
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از حضور گرم و صمیمی شما بزرگوار
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 13:55

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای حاجی اقاجانی
داستان را خواندم ، ولی جسارته ، داستان را بی دلیل کش دادید ،
پاراگراف آخری داستان کل داستان را خلاصه کرده بود .
یعنی همان دو جمله ی آخر یک طرح بود و شما می توانستید در یک صفحه آن طرح را پیاده کنید .
در کل به شما خسته نباشید عرض میکنم و خدا قوت @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:03

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد شریفی نازنین
عرض ادب و احترام
ممنونم استاد ارجمند از تذکر و انتقاد بجا شما
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:16

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد خدمت استاد عزیزم و برادر بزرگترم حاجی اقاجانی :x
بنده شاگرد هم نیستم بزرگوار ، با نام استادی بنده را شرمنده نکنید ، همان آقای شریفی کافی ست @};- :"> :)


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 14:28

فدای شما اقای شریفی و این بزرگی و مرام شما
برای ما عزیز استاد
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 15:57

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی فدای شما اقای شریفی و این بزرگی و مرام شما
برای ما عزیز استاد
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نيلوفر روشن   ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 16:56

درود بر شما
داستان تامل برانگيز و اموزنده ايي نوشتيد ...ممنون
كاش بعضي از مردم معناي حقيقي نذر و خيرات را ميفهميدند ...كاش...
داستان شما بسيار جذاب و روشنفكرانه بود
...فقط بنده با شخصيت داستان ارتباطي نگرفتم و به عنوان يه خواننده از اين كه كل هدف داستان در اواخر متن *به صورت مستقيم* بيان شده هيچ لذتي نبردم و بسيار منتظر پاياني جالب تر و بهتر بودم...در حقيقت دوست تر مي داشتم كه نويسنده از ترفند ماهرانه ايي براي به پايان بردن اين داستان استفاده مي نمود
باز هم ممنون
قلمتون سبز سبز


@نيلوفر روشن توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 23:40

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو نیلوفر روشن عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار مسرورم از حضور سبز و صمیمی شما بانوی فرهیخته
افکارتان و نگاهتان ستودنی است
ارزومند ارزوهاتم
التماس دعا
ایام به کام
یاحق


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 16:36

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

دوست گرامی


بیشتر روی محتوا کار کرده بودید

بدون حاشیه وزیبا@};- @};-


@رضا فرازمند توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 23:39

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد عزیز جناب اقای فرازمند نازنین
عرض ادب و احترام
بسیار سپاس استاد ارجمند از بابت لطف و مرحمت و بذل توجه حضرتعالی
نگاهتان زیبا بود ای زیبا پسند
التماس دعا
ایام به کام
یاحق



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.