داستان قصاص (قسمت سوم و پایانی البته به روایات اول)

داستان قصاص (قسمت سوم و پایانی البته به روایات اول)
با توجه با اینکه این داستان ریشه در شرع و حقوق کیفری دارد این حقیر با دفاتر این دو مرجع عالیقدر صحبت کردم و براساس نظر این دو بزرگوار دو پایان متفاوت در نظر گرفتم که این قسمت روایات اولین پایان براساس نظر یکی از مراجع می باشد و روایت دوم براساس نظر مرجع دیگر است حال برداشت از سوی خواننده آزاد میباشد....یاحق مرتضی حاجی آقاجانی
***************************************************************************
برای همین پدر ازت میخواهم اون حس پدرانه خودت را کنترل کنی و تمام انرژی خودت را صرف این کنی که حداقل مرگم الکی و عبث نباشه و بجای اینکه تلاش کنی رضایت اون خانواده را بدست بیاری٬ تمام سعی خودتو معطوف این کنی که خانواده و قاضی پرونده و ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﻦ را مجاب و راضی کنی تا با پیوند اعضاء موافقت کنند.
خانواده مقتول مرگ منو میخوان چگونه مُردن را حداقل بزارن خودم انتخاب کنم.پدرم اشک تو چشماش حلقه زده بود٬ البته ایندفعه این گریه دو طعم متفاوت داشت یک طعم آن سرچشمه میگرفت از جدایی و فراق٬ و طعم دیگر آن افتخار و آبروی بود که با این موضوع بدست آورده بود!!! اخه تو این چند سال اخیر فکر میکرد با این قتلی که انجام دادم دیگه اون عزت واحترام رو بین مُردم از دست داده و الان با این حرف و خواسته ام از ته دل به من افتخار میکنه.
پدر جان حرف نهایی من در رابطه با نسرینه ٬خواهش میکنم بهش سخت نگیرید اگر خواست ازدواج و زندگی جدیدی را شروع کنه این اجازه رو بهش بدید اون جوونه و زندگی مال اوست و نذارید بقیه عمرشو تنها باشه.
دوست دارم در حقش پدری کنی پدر!!! اگر شریک زندگیش مرد خوبی بود و رها دخترم رو پذیرفت که هیچ!!! ولی اگرشما ویا رها احساس خوبی نسبت بهش نداشتید و یا برخورد بدی ازش دیدید!!! ازتون خواهش میکنم شما و مامان فرزندم را بزرگ کنید.
پدرم دستش را روی شانه ام گذاشت و محکم فشار داد و گفت پسرم من همیشه ناراحت بودم که چرا این اتفاق برات افتاده و
صفحه(6)
و آرزو داشتم که تکامل تدریجی تو را همینطور که داری بزرگ میشی ببینم ولی الان متوجه شدم تو این مدت سه سال تو خیلی زود بزرگ شدی و تمام مراحل معرفت و کمال را طی نمودی و در این سن و سال بهترین انتخاب را کردی و از این بابت به خودم می بالم که چنین فرزندی را بزرگ کردم.
پدرم بلند شد و قبل از اینکه پشتش رو به من بکنه گفت نگران نباش پسرم!!! و یکبار دیگه آن نگاه عاقل اندر سفی را به من کرد؟ این نگاه رو نمیشه تو هیچ دایره المعارفی معنی کرد٬ یک نگاه پر از امید و عشق و درد و یک دنیا حرف٬ بعد اخرین کلام را با صدای حزن آلودش اینطوری بیان کرد٬این خواستت برای یک پدر خیلی سخته؟ تو خودت پدری شاید حال منو درک کنی ولی چه کنم؟؟ انتخاب دیگری ندارم یا حداقل در حال حاضر ما انتخابی دیگری نداریم و بین بد و بدتر و بدترین گزینه بد بهترین انتخابه چون هم رضای خدا و هم بنده خدا در آن هست٬ هرچند نبودن تو سخترین چیز تو این دنیاست برای همین گفتم تو گزینه ها انتخاب بد بهترین گزینه بوده.
پسرم شک نکن!! که من همه تلاش خودم را بکار می بندم تا این جریان مطابق میل تواتفاق بیفته٬ هیچکداممون هم ناامیدم نیستم ‘ از اینجا که رفتیم مادر و زنت وخواهر و برادرانت میفرستم تا رضایت بگیرند یا حداقل با این خواسته دلت موافقت کنند و خودمم شدیدا دنبال امام جماعت و قاضی پرونده می روم٬ از جام بلند شدم و محکم تو بغلم گرفتمش ودر گوشش گفتم توکل به خدا٬بابا منو حلال کن و دیدارما در جای دیگر؟؟.....
پدرم پشتش را به من کرد و در همین حالت گفت ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ جای دیگه همدیگه رو می بینیم و نگاهت تو دلم ثبت شده حسین جان.......
بعد رو به همه خانواده کرد گفت: بلند شید برویم کار زیاد داریم اینجا آبغوره گرفتن چیزی را حل نمیکنه٬ همینکه مادرم بلند شد وکنار پدرم ایستاد٬ تازه متوجه خمیدگی کمرش شدم ٬ چه اروم و بی صدا تو این 3 سال شکستن و مثل یک شمع آب شدن٬ ولی تو همه این مدت سعی میکردن ظاهرشون را خوب نشون بدند.
پدرم به در زد تا نگهبان درب را باز کند٬ نگهبان گفت هنوز زمان شما به پایان نرسیده ده دقیقه دیگه وقت دارید٬ پدرم گفت: بسه ما باید برویم٬ ستوان محمدی اومد و گفت: حاج اقا قاسمی واقعا میخواهید بروید پدرم گفت: بله کار زیاد داریم٬ من وسط حرف پدرم پریدم و گفتم ستوان محمدی میتونم یک خواهش از شما داشته باشم٬ ستوان محمدی گفت: اگر در حیطه وظایف و مطابق قانون باشه اشکالی نداره من در خدمتم٬ در یک کلام کمک پدرم کن حرفامو به ایشان زدم هرکاری میتونی برام انجام بده البته در صورتیکه مطابق قانون و درحیطه وظایفت باشه ‘این خواهش ازت دارم به عنوان یک دوست دوران بچه گی نه یک محکوم به مرگ!!!
ستوان محمدی رو به من کرد و گفت به روی چشم بعد دریچه فلزی کوچک را بست و درب اتاق ملاقات را باز کرد و خانواده ام برای اخرین بار بهم نگاه کردن من هم سعی کردم تمام هنر بازی نمایش که بصورت غریضی هر انسانی بلده بکار بگیرم و با یک لبخند بر روی لبانم سعی کردم خاطره ای زیبا و تصویر به یاد ماندنی از لحظه وداع آخر در ذهنشان به تصویر بکشم.
غم غیر قابل وصفی رو دلم سنگینی میکرد بدجور تو خودم فرو رفته بودم و لابه لای افکار مشوشم غوطه ور...٬ یکدفعه صدای گامهای دخترم "رها " که بمانند یک مرغ وحشی که از قفس گریخته و به سمت دریاچه و هوای آزاد پرواز میکنه ٬خودشو به آغوش من رساند و فارق از همه چیز محکم منو بغل کرد و من هم تو این لحظه سعی کردم نگاهم و وجودم را با پوست و گوشت و احساس اون عجین کنم و برای لحظه به هیچ چیز فکر نکنم و فقط تو این دم زندگی کنم٬ خیلی سخته این احساس!!! اینکه بدونی برای آخرین بار داری عزیزترین و با ارزشترین موجود زندگیتو لمس میکنی٬ گونه ناز و سفید و تپل شو محکم بوسیدم ودر گوشش خواستم نجوای رو زمزمه کنم٬ ولی هرچه سعی کردم نتونستم٬ این آهنگ تلخ وسرشار از حسرت را٬ به زبونم جاری کنم و فقط این درام و سرود حزن آلود را در ذهنم مرورکردم.
صفحه(7)
بعد از گذشت زمانی اندک مادرش را صدا زدم٬ چون همه خانواده داشتند مثل ابر بهار میگریستند٬ رها همانطور که تو بغل مامانش بود و تا جایی سوی دیدگانش اجازه میداد با نگاهش منو دنبال می کرد.
سپس نگهبان من را به سمت ایستگاه پایانی (سلولی که شب قبل از اعدام همه زندانیها در انجا شب را تا اخرین صبح زندگیشون میگذراندن) هدایت کردند. ستوان محمدی خانواده منو تا دم درب خروجی مشایعت کرد و تو این فاصله پدرم خواسته ی منو با اون درمیان گذاشت٬ وقتی داخل سلول رفتم چند دقیقه نگذشته بود که ستوان محمدی اومد داخل سلول و رو به من کرد و گفت:
پسر خیلی مردی!! ولی این کارکه میخواهی انجام بدهی مستلزم یک روند سخت قضایی و اداری است و برای انجام این کار رضایت اولیای دم واجب و ضروریست ٬ ببخش من اینطوری و بی پرده و رُک گفتم٬ دعا میکنم از صمیم قلبم که به خواسته دلت برسی البته خدا را شاهده که چقدر من دوست دارم دوباره فرصت زندگی داشته باشی و به آغوش گرم خانواده ات برگردی و خانواده مقتول رضایت بدند و خودت بالای سر زن و بچه ات باشی٬ اما با همه این تفاصیل چون از من خواهش کردی من هم اطاعت امر کردم و پدرت را راهنمایی و توجیه نمودم و حقیقتش اینجا اومدم که رضایت نامه کتبی به من بدهی برای انجام اینکار٬ تا من هم از طریق این درخواست کتبی و دادن آن به رﺋﯿﺲ زندان پیگیر این ﻣﺴﺌﻠﻪ بشم تا اقدامات لازم در خصوص تقاضای تو به قاضی پرونده از طریق رﺋﯿﺲ زندان صورت پذیره.
اگر این روند بدون هیچ مشکلی پیش برود اولین قدم تعویق حکم اعدام توست و این حکم ممکنه چند روزی به تاخیرروبه رو بشه تا هماهنگی لازم با بیمارستان و پزشک متخصص و در نهایت آزمایشات لازم جهت پیوند اعضاء انجام گیرد٬ در صورتی که نتایج آزمایشات و چکاپ کلی تو توسط دکترمتخصص تایید بشه ٬یعنی که تمام اعضای که میخواهی اهدا کنی سالم و بایستی یک هماهنگی با کسانی که در لیست انتظار پیوند اعضاء هستند انجام بگیره٬ البته حسین جان من ازصمیم قلبم برات دعا می کنم تا انشالله خانواده مقتول رضایت بدن و کار به اینجاها نرسه. شایدم این حرکت تو باعث بشه اونها (خانواده مقتول) نرم بشون.
اینجا صحبت ستوان محمدی که رسید حرفش را قطع کردم و ادامه دادم الهی هرچه زودتر با درخواستم موافقت کنند و اجرا حکم با تاخیر چند روزه روبه رو نشه ٬ جناب سروان محمدی خدا را شاهد میگیرم که اینکار را اگر میخواهم انجام بدم فقط برای آرامش و آمُرزش خودمه!!!
نه برای اینکه دل اونها (خانواده مقتول) به رحم بیاد!!! اینجا برای من آخر خطه من نه میخواهم با اینکارم شعار بدهم و نه میخوام چیزی رو ثابت کنم و یا بخوام ادای آدمهای انسان دوست را در بیاورم یا جلب توجه کنم ......
صفحه(8)
جناب سروان محمدی یک خواهش دیگه دارم ازت ٬ قاسم اسدی یادته؟ ستوان محمدی گفت: آره از همکلاسی های دوران دبیرستانمون بود!!! حال چطور یاد او افتادی؟ با اون چیکار داری ؟ ازت میخواهم لطف کنی و با او تماسی بگیری٬ستوان محمدی گفت: اولا" شماره شو ندارم دوما" با اون چیکار داری؟ تلفن قاسم تو گوشی موبایلمه زمانی که اومدم زندان همه وسایل شخصی ام رو ازم گرفتن تو باید به آنها راحت دسترسی داشته باشی؟؟ گفت: آره!! پس زحمت بکش و گوشی منو روشن کن و شماره اونو از دفترچه تلفنم در بیار حالا جواب دومت٬ قاسم به خبرنگاری و گزارشگری علاقه داشت برای همین در رشته خبرنگاری در دانشگاه تحصیل کرد٬ میخواهم تو این قضیه کمکم کنه وبا نوشتن یک مقاله در روزنامه یک مانوری روی این قضیه بده٬ البته برای چاپ این مقاله زمان نداریم٬نهایتش با صحبت با او و انعکاس این جریان در شبکه های اجتماعی و صفحه شخصی اش٬ میتونه افکار عمومی را در حداقل زمان ممکن معطوف این جریان بکنه.
تمام نگرانی من اینه که حُکم اعدام من توسط دیوان عدالت تایید شده و برگردانندن این حُکم و عوض کردن روش اعدام و متعاقب آن تاخیر انداختن در اجرای حُکم کار بسیار سختیه و تمام تشویش من از این موضوعه؟؟
شاید برای انجام تمام این موارد یک کم دیر شده باشه ٬البته واقعیتش تا دیروز من هنوز امیدوار بودم به اینکه شاید اولیای دم رضایت بدهند ودوباره زندگی روی خوش خودشو به من نشان بده ٬ولی حالا که دارم به این اتفاقها فکر میکنم میبینم شاید رسالت من تو زندگی همین بوده.
خدا فقط آگاهه!! که من ناخواسته این کار روکردم و واقعا من خمیر مایه انجام اینچنین کارهای را ندارم و این قضیه فقط یک اتفاق شُوم بود...!!! برای همین خواهش میکنم به قاسم حتما زنگ بزن
ستوان محمدی گفت: خیالت راحت حسین جان همینکه از اینجا رفتم بیرون باهش تماس میگیرم راستی شماره تماس پدرتم بهم بده٬ چون بنظر من بهترین جای که بایستی پیگیری بیشتری بکنه تا به نتیجه مورد نظر برسه٬اینه که پیش امام جمعه بره چون ایشان نماینده رهبری هم هستند و اگر ایشان رو بتونه متقاعد کنه٬شک نکن جهت کسب تکلیف با دفتر مقام معظم تماس میگیره و اگر از نظر شرع مشکلی نباشه و ایشون موافقت کنه٬ حُکم دیوان عدالت هم قابل تغییره و به همان صورتی که مد نظرته جریان پیش میره٬در ضمن همین رضایت نامه کتبی تو برای اهدای اعضای بدنت و نامه رﺋﯿﺲ زندان به قاضی باعث میشه که قاضی پرونده با دادستان استان وکل کشور جهت کسب تکلیف تماس بگیره٬ و به نظر من چون تو هیچگونه سابقه کیفری تا قبل از این جریان نداشتی و چون نفس عملی که میخوای انجام بدی کاملا اخلاقی و انسانیست و نشان از فطرت پاک تویه. این جریان و گزارشات دادگاه در مرحله اول و دوم تو نشان میده که تو با قصد قبلی اون خدابیامرز را نمیخواستی بُکشی٬ راستی من تا موقعی که کشیک هستم هر اتفاق افتاد و یا خبری شد سریع بهت اطلاع میدم.
حرف آخر ستوان محمدی خیلی دلمو گرم کرد٬نمیدونید برای یک ادم که در انتظار مرگه چقدر این حرف تاثیر مثبت داره من که میدانستم فردا ساعت 8 صبح شیفتش تازه تمام میشه و اگر تقاضا من عملی نشه ساعت حدود 4 صبح اعدام میشم٬وقتی ستوان محمدی میگه من تا کشیکم تموم بشه هر خبری که شد بهت اطلاع میدم٬یعنی اون ایمان داره که سر من بالای دار نمیره!!! و این ایمان و حرف هرچند خیلی واقع گرایانه نیست ٬ولی نمی دونید؟؟؟ که این حرف ستوان محمدی بهترین و امید بخش ترین حرفی بود که تو این مدت شنیدم!
صدای ستوان محمدی باعث شود از اون حس خوب بیرون بیام٬ و بهم گفت لطفا این رضایت نامه رو بنویس٬ در ضمن من ازت عذر خواهی میکنم که این جمله رو میخوام بگم این چند برگه سفید مطابق روال مربوط به وصیت نامه توست ٬بعد اذان مغرب
صفحه(9)
حاج آقا اجباری میاد برای مراسم مذهبی و استغفارو برات طلب آمُرزش میکنه٬ تا اون موقع فرصت داری وصیت نامه خودتو نوشته و بعدش تحویل حاج آقا بدی٬ و ما اون میرسونیم دست خانواده ات انشالله به هیچکدام از این مراحلی که عرض کردم نرسه و دعا میکنم تو رو ببخشند.
ستوان محمدی بلند شد از روی صندلی و بعد رو به من کرد گفت: پسر من در دوران خدمتم چندین حُکم اعدام دیدم و با چندین مُجرم محکوم به اعدام تو لحظات آخر زندگیشون گپ زدم ولی هیچکدامشون به اندازه تو رو من تاثیر نذاشت واز این بابت خوشحالم که چنین تصمیمی گرفتی! حال چه موافقت بشه و چه نشه؟ تو با این عمل و ایده فکریت در ذهن من همیشه جاودان خواهی بود... و بعد رفت!!!
درب سلول که بسته شد فقط دعا میکردم که تمام شرایط به گونه ای پیش بره که خواسته مراد دل من میخواست٬ یکجوری بودم و یک حسی خوبی داشتم واقعا استرس و هیجان و تپش قلبم خیلی کم شده بود واقعیتش میدونستم میمیرم ولی از این بابت ناراحت و نگران نبودم٬برام خیلی جالب بود!!! هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود ولی خیلی نسبت به روزهای قبلی احساس آرامش میکردم.
چند ساعتی از اخرین ملاقات من با ستوان محمدی میگذشت و من رو به قبله دلم نشسته بودم و با معبودم راز و نیاز میکردم نمیدونم چجوری این احساسمو به شما بگم ولی باور کنید از همه مواقع در طول زندگیم تو اون لحظه خدا رو بیشتر و بهتر حس میکردم و انگار خود من خود او بودم!!!
صدای درب سلول خلوتم را بهم زد٬ سلول خیلی تاریک بود همین که در باز شد نور دالان زندان به یکباره در تمام فضای سلول پخش شد و برای یک لحظه چشمانم را اذیت کرد٬ وقتی چشمانم به این تغییر محیطی عادت کرد متوجه حضور ستوان محمدی در آستانه در شدم ستوان محمدی گفت: پسر شهر رو بهم ریختی!!! جا خوردم٬ بعد ازش پرسیدم چطور؟؟ هیچی! پدرت با امام جماعت حرف زده و ایشون از این موضوع استقبال کردند ٬ فقط اجماع با علما را لازم دانسته٬ فکر کنم منظورش مقام معظم رهبری بوده و میخواسته نظر ایشون رو جویا بشه٬ ولی کلا برداشت پدرت از گفتگو با ایشون امیدوارانه و رضایت بخش بوده.
راستی نامه پیوند اعضاءت و نامه رﺋﯿﺲ زندان به قاضی پرونده بی تاثیر نبوده٬ چون با اینکه وقت اداری در حال تموم شدنه ولی! بطور ویژه قرار شده به این مورد رسیدگی بشه٬ وسط حرفش پریدم گفتم: حالا چرا این موضوع بصورت ویژه رسیدگی بشه ؟ راستش تمام این کارها رو رفیق خبرنگارته کرده٬ او با پرداختن به داستان زندگی تو باعث شده موجی از افکار عمومی که قبلا بصورت نامنظم و از هم گسیخته بودساماندهی بشه و این جماعت را همسو و هم جهت بکنه و از طریق اینترنت و شبکه های اجتماعی قصه تو رو همجا پخش کرده ٬جالب بدونی متن رضایت نامه و خلاصه پرونده و همه اتفاق ها رو به همراه عکس های جلسه دادگاه رو تو اینترنت و صفحه شخصی اش به اشتراک گذاشته٬ متن رضایت نامه منو از کجا آورده؟ راستشو بخوای من بعد از اینکه باهش حرف زدم ٬به پیشنهاد او متن رضایت نامه تو را براش ایمیل کردم و بقیه مستندات اراﺋﻪ شده را از وکیل و خانواده ات گرفته اون خبرنگاره و کارشو بلده حتی عکسهای اخرین ملاقات با خانواده ات را تو صفحه شخصیش گذاشته! با تعجب پرسیدم؟ آخرین ملاقات چطور؟ مگه دوربین قدغن نیست؟ اولا ببخش من اینو میگم چون این آخرین دیدار تو با خانواده ات بود قانون زیاد سخت نمیگیره برای محکوم به مرگ٬ درضمن در جایی از قانون چیزی به صراحت بیان نشده در باره محکومین به مرگ ٬قانون رسیدگی به این موضوع رو به نوعی از اختیارت ﻣﺴﺌﻮل وقت دانسته٬ برای همین من با اختیارات خودم و بنا به اصرار خانواده تو اجازه دادم یکی از خواهرات موبایلشو بیاره و از صحنه های که دخترتو بغل کرده بودی چند عکس خوب شکار کنه.
صفحه(10)
تمامی این اتفاقات دست به دست هم دادن که قاضی پرونده با دادستان استان و متعاقب آن با دادستان کشور صحبت و اجماع کنند و مهمتر از همه اینها تجمع مردم شهرمون در جهت حمایت از کار تو٬در ضمن باید بدونی که هر لحظه برتعداد حامیان تو جلوی درب منزل اون مرحوم اضافه میشه٬ اینطور که من شنیدم! اگر این جریان مطابق میل تو پیش بره٬ جهت محقق شدن خواسته تو و اهدای اعضای بدنت٬ رضایت اولیایی دم از واجباته!!
راستی یک خبر نسبتا ناخوشایندم باید بهت بگم٬ گفتم چی؟ نگرانم کردی؟ بگو؟ ستوان محمدی گفت: خانواده مقتول هم بیکار نبودن و با نوشتن نامه ای اعتراض آمیز در رابطه به اینکه قاتل با این نیت و ترفند و قصد قبلی سعی دارد افکار عمومی و قوه قضایی را به بازی بگیره و برای خودش زمان بخره و با اینکارها اجرای حُکم را به تاخیر بیندازده و اعتراض آنها بیشتر رو این موضوع است که حُکمی که توسط دیوان عدالت تایید شده و کمتر از 24 ساعت به زمان اجرای آن بیشتر نمونده٬ چرا بایستی دچار این چالش بشه؟؟ و آنها از مراجعه قضایی خواستار اجرای هرچه سریعتر حُکم شدند و این شرایط بوجود آمده را بدور از عدالت یک کشور اسلامی می دانند.
لبخند رضایت روی لبانم نقش بست٬ احساسی که حداقل 3 سال تجربه نکرده بودم٬ ستوان محمدی با تعجب پرسید٬چی شده ؟چرا لبخند میزنی ؟ من فکرکردم بعد از شنیدن این خبر ناراحت بشی٬ حالا میبینم لبخند رضایت رو لبانت نشسته!!! به او نگاهی کردم و آه سنگینی کشیدم آهی که درد داشت بعد گفتم واقعیتش چنین طبعاتی برای این تصمیمی که گرفتم تصور نمی کردم؟ و وقتی میبینم مردم شهر و کشورم اینقدر فهیم و درد آشنا هستند و از اینکه اینطور ساده احساس و درد دل منو میفهمند ٬ احساس خوشایندی به من دست میده و واقعیتش خوشحالم و شادم از اینکه همه بدنم را فدای این ملت بکنم ولی حس درونیم بهم میگه برای قدردانی این تحفه خیلی کمه؟ باید قانون و شرع و اجتماع و مهمتر از همه اینها خانواده مقتول این فرصت را به من بده تا جبران کنم و بیهوده این دنیا را ترک نکنم اینطوری با مرگم به چند نفر زندگی می دم و این حس واقعا" فرحبخش و زیباست مخصوصا برای این مردم با معرفت.
ستوان محمدی گفت: اگر نظر شخصی منو بخواهی حقیقتش با تو موافقم گفتن این حرفا برام ساده نیست و سخته ولی تو یک خبط و خطایی کردی و بایستی مطابق آیین و قانون و شرع اسلامی مجازات بشی و حُکم تو قصاص است ولی اگر این آخرین لحظه از زندگیت این فرصت را بهت بدن که با مرگ خودت به چند نفر زندگی بدی٬ به عقیده من تو در یک نزاع و دعوای که از قبل طراحی نشده بود و کاملا غیر عمد و بدون قصد قبلی‘ اون خدابیامرز راکُشتی ٬تو ذاتا" و فطرتا" قاتل نیستی و اصلا مرام و ذات تو مبرا از عمل بالفطره بوده ٬ لذا به جای اعدام و به دار آویختن تو اگر پیوند اعضای بدنت موافقت بشه هیچ اشکالی نداره ٬راستش بخوای٬ به تو بایستی گفت: "قاتل بخشنده" البته ببخش اینطوری خطاب کردم تو را....
صدای درب سلول گفتگوی بین من و ستوان محمدی را قطع کرد استوار حسنی وارد شد و بعد از ادای احترام برای محمدی گفت: قربان باشما پای تلفن کار دارند ستوان محمدی پرسید کیه؟گفت قربان از تهران تماس گرفتن کار مهمی دارند چون خودشون را معرفی نکردند ؟خواستن با رﺋﯿﺲ زندان صحبت کنند ولی چون ایشون رفتن منزل و خواستم موبایل رﺋﯿﺲ رو بدم که
صفحه(11)
گفتن نیازی نیست. بعد گفتن ﻣﺴﺌﻮﻝ در حال حاضر کیه؟ و من هم گفتم ستوان محمدی بعد گفت من از دادگستری تهران تماس گرفتم لطفا بگید سریع بیایند پای تلفن کار مهمی دارم! ستوان محمدی اینقدر سریع از روی صندلی و شتابان بسمت خارج از سلول رفت که حتی متوجه نشد که کلید دست بند هاش از تو جیبش افتاد٬ شتابش منو مات و مبهوت گذاشت.
از موقعی که ستوان محمدی رفته بود نیم ساعت میگذشت واقعا داشتم دیوونه میشدم دوباره اون تشویش و نگرانی بر وجودم مستولی شده بود ‘هی سر ناخون ها دستم با دندونام میجویدم و همش طول و عرض سلول را طی میکردم ‘فضا سلول انگار کوچکتر شده بود‘ افکار جور واجور تو ذهنم تداعی میشد ٬همیشه از انتظار و مستاصل بودن متنفر !!! ولی ایندفعه با همه دفعات فرق میکرد خیلی عصبی و مشوش بودم لامعصب وقتی استرس میگیرم تعدد ادرارم زیاد میشه برای همین چندبار نگهبان را صدا زدم و اون بنده خدا میومد و منو میبرد تا قضای حاجت کنم و تو این فاصله رفت و برگشت تا سلولم از نگهبان سراغ ستوان محمدی رو میگرفتم٬ نگهبان هم جواب مشخص نمی داد ‘البته بنده خدا حق داشت چون سر پُستش بود و اگر هم خبری میشد نبایستی اطلاعات به زندانی محکوم به اعدام می داد٬ حدودا"دو ساعتی میگذشت از رفتن ستوان محمدی ‘هوا تقریبا" تاریک شده بود البته برای من فرقی نمیکرد چون سلولم کاملا تاریک بود حتی در طول روز٬ درب سالن اصلی به صدا در امد خوشحال و با استرس فراوان بلند شدم و چون چشمم به تاریک عادت کرده بود روبه روی درب سلولم ایستادم درب باز شد و بعد ازاینکه نور تو چشمام افتاد و برای لحظه ای هیچ چیزی رو ندیدم ٬یواش یواش چشمام به روشنی خو گرفت همینکه تونستم اطرافم رو ببینم متوجه شدم حاج آقا اجباری است برای مراسم شب پایانی اومده و مراسم طلب آمرزش‘ اصلا اون لحظه برای انجام اینکار حوصله نداشتم واقعیتش تمام فکر و ذکرم پریشان و بهم ریخته بود حاج اقا اجباری به نگهبان گفت یکجوری روشنایی داخل سلول را تامین کنه تا بتونه فرایض دینی رو انجام بده بالاخره به هر بدبختی بود تمام سعیمو کردم تا بر روی صبحت ها و دعاهای حاج اقا اجباری متمرکز بشم بعد از پایان مراسم حاج آقا پرسید از من که وصیت نامه خودتو تنظیم کردی؟گفتم نه هنوز٬ بعد ادامه دادم تا صبح تکمیل و آماده می کُنمش و به نگهبان قبل از اجرای حُکم تحویل میدم ٬بعد جاج آقا به در سلول زد و نگهبان رو صدا زد همینکه در سلول باز شد رو به من کرد و گفت پسرم برات طلب آمرزش میکنم و برای اخرین بار بهم نگاه کرد و گفت پیغام یا کاری نداری که به بخوای من برات انجام بدم؟ گفتم نه حاج آقا فقط برام دعا کن٬ درب سلول بسته شد و صدای پای حاج اقا اجباری فضای سلولم رو پر کرد٬ ناگهان چیزی یادم افتاد ٬برای همین بی اختیار صداش زدم و محکم به درب زدم٬ حاج اقا سرعت برگشتنش به سمت درب سلول بیشتر از زمان رفتنش بود٬ اینو میشد از روی گام هاش به راحتی تشخیص داد وقتی رسید به درب سلول و دریچه کوچیک رو نگهبان باز کرد صورت حاج آقا جلوی صورت من قرار گرفت نگاهی به صورت حاج آقا کردم گونه هاش گل انداخت بود و محاسن جو گندمیش باعث می شد که سرخی گونه هاش کمتر دیده بشه چشمانش از فضای داخل سلول که نگاهش میکردم برق خواصی داشت و جنس نگاهش دلنشین و دوست داشتنی و آرامش بخش بود گرمای دم و بازدم نفس هاشو روی صورتم حس میکردم٬ بعد از اینکه حاج آقا اجباری نفسش چاق شد گفت: پسرم چیکار داشتی که صدام کردی؟ گفتم حاج آقا داری میری بیرون احتمالا ستوان محمدی رو می بینی لطفا از سمت من بهش بگید من قبل از اعدام سکته میکنم اگر نیایی اینجا و به من نگی چه اتفاقی افتاده اگر جواب منفی هم گرفته‘ بیادو بهم بگه من درک میکنم حاجی فقط بگید بیاد تورا خدا ؟حدود 5 ساعت از رفتن ستوان محمدی گذشته بود وهیچ خبری ازش نشد ٬داشتم قاطی میکردم٬ شک نداشتم نتیجه مثبت و خبر خوبی دریافت نکرده ٬در غیر اینصورت ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ" میومد٬ تو ذهنم همه افکار و حرفها و اتفاقهای که تو این چند ساعت اخیر اومده بود مرور و خودمو قانع میکردم و به خودم میگفتم که قسمت اینطوری بوده ٬هر کسی برگ آخر زندگیش به طریقی پایان میپذیره‘ صدای درب سلول افکارم را از هم گسیخت ایندفعه اصلا چشمام از تابش نوراذیت نشد.....
صفحه(12)
هیکل و قد بالای ستون محمدی در آستانه درب سلول مثل یک بلیبورد تبلیغاتی خودنمایی میکرد تا حالا از آمدن یکنفر اینقدر خوشحال نشده بودم گفتم سلام ستوان محمدی کجا رفتی؟ نمیدونی تو این 5 ساعت چی به من گذشت؟ ستوان محمدی گفت: واقعیتش خواستم به نتیجه نهایی برسم بعد بیام پیشت٬ قلبم داشت بیرون میزد از سینه ام ! هیجانم غیر قابل وصف بود بهش گفتم رفیق لرزش صدا و نگاهم رو نبینی؟ دارم سکته می کنم٬ بگو چی شد؟ ستوان محمدی منمن کنان شروع به حرف زدن کرد حسین جان نمیدونم بهت چی بگم تبریک بگم یا تسلیت و متعاقبا" احساس همدری کنم باهت!!! یا باهت احساس شادی کنم؟ گفتم: جون من بالا آوردی بگو دیگه؟ستوان محمدی گفت: با مساعدت و لطف مراجع٬ دیوان عدالت با خواسته تو موافقت کردند و دادستان کشور با توجه به مساﺋﻞ پیش آمده ٬دستور فوری داد٬ که مقدمات تاخیر در حُکم شما به زندان و مجری احکام ابلاغ بشه ولی این اتفاقات هیچ ارزشی نداره٬ تا وقتیکه نتوانی رضایت اولیای دم (مقتول) را بگیری٬ واقعیتش برای همین نیامدم پیشت چون باید یقین پیدا میکردم که خانواده مقتول راضی بشن به این موضوع که تو در واقع به جای اعدام تمام اعضای بدنت را انفاق کنی٬ گفتم حالا یعنی تو اینجا آمدی بعد از 5 ساعت که چی؟ برام قصه حسن کرد شبستری رو بگی؟ یک کلام بگو! بالاخره رضایت دادند یا نه؟؟ بعد ستوان محمدی گفت: بله موافقت کردن خانواده مقتول و تو تمام این رضایت گرفتن از خانواده مقتول را بایستی مدیون پدرت باشی!! گفتم چطور؟ مگه قصه چیه؟؟ والا اینطور که من تلفنی شنیدم با توجه به اینکه پدرت دنبال کارهای تو پیش امام جمعه و آدمهای مهم شهر رفته بود‘ طی تماس تلفنی و اطلاعات که به تناوب از شرایط و جو جلوی خونه آن مرحوم از مادر و همسرت گرفته بود ٬پدرت درک کرده بود که کار سختیه جلب رضایت خانواده مقتول٬ برای همین یک فکر خوب تو سرش میفته و بعد ازاینکه خیالش از بابت تاخیر در زمان اجرای حُکم راحت میشه٬ با مشورت با چند پزشک و مراجعه به بیمارستان و بررسی لیست انتظار٬ در رابطه با کسانی که منتظر اهدای عضو هستند به موردی خاص برمیخوره٬ و پدرت تصمیم میگیره با والدین اون دختر 8 ساله صبحت کنه چون اون دختر دچار نارسایی قلبی بوده و عملهای انجام گرفته روی اون متاسفانه رازی کننده نبوده بلکه حالشم بعد از انجام این عملها وخیم تر شده ٬برای همین مطالب یکجوریی شرایطش بحرانی و اورژانسی بوده و بایستی هرچه سریعتر پیوند قلب رو انجام بده ٬با توجه به پرونده دختر بچه و آزمایشات انجام گرفته این دختر بهترین شرایط ظاهری و باطنی جهت پذیرش قلب حسین را داره برای همین تصمیم گرفتم با مطرح کردن جریان و شرح واقعه با والدینش از این خانواده کمک بخوام برای رسیدن به هدفم و ازشون خواستم فقط کنارم باشند و بهم کمک کنند و انها هم پذیرفتن٬ خُب بعدش چی شد؟ هیچی پدرت در خانه مقتول میره و یک بلندگو دستش میگیره و خطاب به همسر اون مرحوم میگه: همسر اون خدا بیامرز بزرگ این خونه ی!!! ببین حاج خانم من برای زندگی فرزندم اینجا نیامدم گدایی‘ شاید تا دیروز با این نیت درخونه تو رو میکوبیدم ولی الان یک پدر دل شکسته روبه رو تو واستاده و گفتن این کلمات خیلی سخته٬ ولی پسرم ازمن خواست هرجور شده شما رو متقاعد کنم٬ای مادر٬ ای همسر مهربان اون مرحوم٬ بذار نوه من فقط یتیم بشه٬ اینطوری شاید تو هم اروم بشی٬ ولی حداقل بذار با رفتنش چند زندگی رو نجات بده ٬نگاه کن تو چشمای این دختر 8 ساله٬ اگر حسین همینطوری اعدام بشه که هیچ فایده نداره٬ مادر٬ حال بذار حسین با رفتنش دل پدر و مادر این دختر 8 ساله رو شاد کنه و همچنین زندگی ببخش به چند بیمار دیگه که نیاز دارند به اعضای ﺑﺪن پسرم؟؟
روایت است اگر میخواهی اهل آسمان بهت رحم کنن؟؟؟ به اهل زمین رحم کن!!! مادر اگر دلت به رحم نمیاد برای حسینم؟؟ حداقل دلت به حال این دختر که قلبش نیاز به پیوند داره بسوزه....حدود 10 دقیقه زمان بُرد تا همسر اون خدابیامرز رازی به رضایت شد و پدرت به من زنگ زد و جریان را گفت٬ واقعا موندم بهت چی بگم!!!! خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟
بعد از کش و قوس های فراوان بالاخره حُکم که قرار بود فردا صبح اجرا گردد٬با توجه به رضایت اولیای دم مبنی بر اینکه با اهدای
صفحه(13)
عضو قاتل موافقت کردند٬و اجرا وروش اعدام به تاخیر و عوض شد٬ فردا اون روز با توجه به حُکم دادگاه متهم حسین قاسمی به بیمارستان استان منتقل و بستری شد و کلیه آزمایش ها و چکاپ کلی را انجام داد و بیماران نیازمند به پییوند اعضاء شناسایی و برای پیوند آماده شوند.
روز 22 اردیبهشت یعنی 7 روز بعد از به تاخیر افتادن حُکم اعدام به روش دار.... ودر آخرین لحظات قبل از وداع ٬حسین قاسمی این جمله را رو به خبرنگاران بیان کرد ٬من از همه خانواده مقتول حلالیت می خوام ٬ و خداوند متعال را شاهد و ناظربر اعمال همه بندگان میدانم ٬ و خود او رو شاهد میگیرم که در اون لحظه من بدون قصد و نیت قبلی اینکار روکردم و از خانواده آن مرحوم طلب حلالیت میکنم٬ و ازشون عذرخواهی میکنم که باعث شدم تا آخر عمرشون از نعمت داشتن پدر و مهر پدری محروم بشن و پایه و ستون زندگیشونو فرو بریزم٬ و بعد از خانواده خودم و مخصوصا همسر و فرزندم "رها" حلالیت میخوام بخاطر اینکه رفیق نیمه راه بودم..... و در پایان این فصل از زندگیم که مصادف شده با خزان عمرم در حال شکوفه دادن و شکفتن هستم
****************************
روایات دوم قسمت پایانی در قسمت چهارم در اینده نزدیک به اشتراک گذاشته میشود
مورخه 94/07/10 بافت کرمان ارادتمند شما مرتضی حاجی آقاجانی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (12/7/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (12/7/1394),زهرابادره (12/7/1394),الف.اندیشه (12/7/1394),میثم فکوری (12/7/1394), ک جعفری (12/7/1394), ناصرباران دوست (12/7/1394),م.ماندگار (13/7/1394),سحر ذاکری (13/7/1394),همایون به آیین (14/7/1394),ابوالحسن اکبری (14/7/1394),احمد دولت آبادی (14/7/1394),م.فرياد (17/7/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (28/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (30/5/1397),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 10:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقاخانی
داستان تفکربرانگیزی بود و بسیار آموزنده
باشد که مسئولین فکری به حال اینطور مرگها کنند.
به ویژه علم پزشکی قادر است کسی را که بر اثر تصادف یا حادثه ای فوت کرده درهمان ساعات اولیه ی مرگ، از اعضایش استفاده کنند.
از جمله ی پدر درباره ی بزرگ شدن پسرش بسیار لذت بردم..
باشد که همه عاقبت بخیر شوند
دست مریزاد @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:40

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو شهره کبودوندپور
عرض ادب و احترام
بسیار سپاسگذارم از حسن توجه شما بانو فرهیخته
براتون بهترینها رو ارزو دارم
ایام به کام
یاحق


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 10:44

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
داستان پرنکته و قابل تاملی بود.
از موضوع و نگارش روون شما لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:42

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانوالف. اندیشه عزیز
عرض ادب و احترام
سپاس وافر نثار اندیشه ناب و لطف شما بانوی گرانقدر
براتون بهترینها رو ارزو دارم
ایام به کام
یاحق


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 11:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام جناب آقاجاني عزيز
خيلي عالي بود و اي كاش روش اهدا عضو به بيماران جايگزين اعدام بشود كه جان عده اي هم نجات داده شده و هم عمل قصاص في نفسه اجرا بشود البته به عقيده اينجانب بخشش از همه چيز اولاتر است
براي قلم تان موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:44

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زهرا بادره عزیز
عرض ادب و احترام
عقیده و نظر شما ستودنی است بانو
یک دنیا از لطف و مرحمت بانو عالیقدر و فرهیخته
ایام به کام
یاحق


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 14:00

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب آقا جانی
داستان زیبایی بود
سبز باشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 16:31

سلام مهربانو ماندگار عزیز
عرض ادب و احترام
ممنونم از لطف و نگاه سبزت بانو
براتون بهترین اتفاقها رو ارزو دارم
نگاهتون زیباست ای زیباپسند
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 18:28

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.داستان زیبا وقابل تاملی بود.


@ابوالحسن اکبری توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 12:02

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد عزیز جناب اقای اکبری نازنین
عرض ادب و احترام
نگاه و افکارتان زیباست ای زیبا پسند
ایام به کام
یاحق



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.