قصاص قسمت دوم

نکته: تمامی اسم های این داستان غیر واقعی میباشد.
********************************************
قسمت دوم قصاص
*************
افکارم را جمع وجور کردم وبا خنده ای که کاملا مصنوعی بود٬گفتم چیه؟؟ همتون ماتم گرفتید بیخیال اگر ببینم اینطوری می خواین ادامه پیدا کنه نگهبان را صدا میزنم و میرم. بعد مادرم که صداش با هق هق گریه هاش مخلوط شده بود گفت: الهی مادر برات بمیره بعد بلند داد زد ای خدا انصاف و مروت کو؟؟؟این بچه پدر می خواد و این زن جوان شوهر و چادرش رو سرش انداخت و بلند زار زار گریه کرد.
پدرم خودشو جمع و جور کرد گفت:زن چرا کفر میگی و بعد منو محکم بغل کرد٬آروم رها رو زمین گذاشتم تا بچه اذیت نشه پدرم با تمام وجودش منو تو بغلش گرفته بود و محکم فشارم میداد قشنگ درکش میکردم٬چون خودم این حس رو نسبت به رها داشتم میدونستم چه دردی و دل پُری داره٬رها خودشو از من جدا نمیکرد٬محکم پای چپم رو با دو دستش بغل کرده بود و ولم نمیکرد طفلک یکجورایی متوجه شده بود که این آخرین دیدار با پدرشه٬شاید از رفتار اطرافیان اینرو فهمیده بود.
پدرم را کمی آروم کردم حالا نوبت مادرم بوداونم خیلی بی تابی می کرد دیگه طاقتم تاب اومده بود و نتونستم تحمل کنم و جلوی خودمو بگیرم٬سیل اشکام جاری شد٬اینقدر گریه کردم که صدام خروسی شده بود٬و ابجیم مادرمو از من جدا کرد.
نوبتی هم حساب میکردی حالا نوبت زنم بود٬یک چشمش خون و یک چشمش اشک طفلک خیری از زندگی با من نبُرد٬بهش نگاه کردم مثل همون نگاهی که روز اول دیدمش٬البته این نگاه با اون نگاه فرق اساسی داشت اون نگاه ته اش وصال و عشق بود و این نگاه ته اش هجران و دوری و نگاه پُر حسرت....زبانم تو دهنم نمیچرخید و به لکنت افتاده بودم٬افکارم بسیار مشوش وبهم ریخته بود. بیان این کلمات برام سخت بود٬به صورت زجر کشیده نگاه میکردم با اینکه کلی سختی و فراق را تحمل کرده بود ولی هنوز صورت اش زیبا و معصوم بود همین طور که بهش زُل زده بودم ٬گفتم نسرین جان من شوهر خوبی برات نبودم و خیری از زندگی با من نبُردی منو ببخش و حلال کن٬اگر اون روز لعنتی یکم بر اعصابم مسلط بودم این اتفاق نمی ا فتاد.
عزیزم بعد از اینکه من رفتم برو پی زندگیت تو جوانی و من ازت راضیم زن خوبی برام بودی من بهترین لحظات عمرم را کنار تو تجربه کردم ولی زندگی برای تو هنوز ادامه دارد فرصت مناسب برات پیش امد بدان من راضیم و این حقو داری که ازدواج کنی٬صبحتم به این جا که رسید صدای گریه اش بیشتر شد بعد همینطور که هق هق میکرد شروع به صحبت کرد٬حسین جان مسبب این اتفاق من بودم تو باید منو حلال کنی اگر من به دلیل چشم و هم چشمی هی خرید نمی کردم و توبخاطر خواسته های
صفحه(4)
من زیر قرض نمی رفتی این مشکلات پیش نمی آمد اگر یکخورده قانع بودم و زمان را فدای زیاده خواهی آنی خودم نمی کردم ویکم به زندگیمون فرصت می دادم در طول زمان همه این مساﺋﻞ حل می شد و ما به جای اینکه اینجا باشیم تو خونه خودمان بودیم.
بهش گفتم نسرین جان خودت در رابطه با این موضوع مقصر ندان بالاخره هر زنی یک آرزوهای داره و مَردش موظف است این آرزوها را برآورده کند.
نه تو و نه هیچکس دیگه نمیدونست در پس این مساﺋﻞ این اتفاق رُخ خواهد داد٬پس خودتو اینقدر شماتت و آزار نده٬نسرین گفت حسین جان از این حرفا نزن! انشاالله دل خانواده مقتول نرم شده و تو رو شاید بخاطر رها و من بخشند بالاخره سه سال پدرشان فوت کرده و زمان کمی نیست این مدت شاید سرد و آروم شده باشند و باعث بشه اون ها هم کوتاه بیان ٬توکلت به خدا و اﺋﻤﻪ باشه٬من قول میدم از این جا رفتم یک راست با خانواده ات بریم دم درب خانواده مقتول و تا صبح اونجا بسط میشنیم واینقدر گریه و التماسشون میکنم تا دلشون بلرزه و کوتاه بیان و رضایت بدند.
بلند شدم و گفتم زن من راضی نیستم زندگی منو گدایی کنی ٬من ناخواسته قتلی کردم و دادگاه گناهکار منو تشخیص داده و حکم هم صادر شده درسته که تو این قفس گیر کردم ولی میدونم خیلی از مردم (زن و مرد٬جوان و پیر) و ﻣﺴﺌﻮلین شهر جهت قانع کردن و گرفتن رضایت پیش این خانواده رفتن و از هیچ تلاشی کوتاهی نکردند تا شاید جواب بگیرن٬برای همین دوست ندارم ناموسم و خانواده ام بیشتر از این خودشون را کوچیک و خوار کنند.
خدا رو شاهد میگیرم اون روز من یکمی خسته و عصبی بودم و اون خدا بیامرز چند بار به موبایلم تماس داشت و بدجور رفته بود رو اعصابم و حتی پشت تلفن به من فحاشی کرد برای همین وقتی درب خونه اومد برای یک میلیون بدهی آبرو و حیثیت منو جلوی در و همسایه برد و بهم بی احترامی کرد و کلی بد و بی راه بهم گفت و من عصبانی شدم و دستش را گرفتم و بهش گفتم پدر جان من حرمت موی سفید و سن و سال شما را نگه داشتم پس خواهشا رعایت کن من اینجا دارم زندگی می کنم و تو اصلا به این مساﺋﻞ توجه نمی کنی اون خدا بیامرز نذاشت حرفم تموم بشه و با من درگیر شد و تو همین کش و قوس نمیدونم چی شد که حولش دادم و عقب عقب رفت و پاش گیر کرد به سنگ و افتاد و سرش به دیوار سنگی پرچین باغ خورد و همونجا تموم کرد اون خدا بیامرز هم بی تقصیر نبود.
نسرین جان ازت استدعا دارم از اینجا رفتی به خاطر زندگی من خودتو کوچیک نکن٬اینو برای چندمین بار دارم بهت گوشزد میکنم حالا زن بلند شو برو عقب بایست می خوام چند کلام حرف مردونه با پدرم بزنم.
نسرین با نگاه معنی داری که یک دنیا حرف توش نهفته بود از کنار من بلند شد و پدرم کنارم نشست و من اینطوری سر صحبت را باز کردم با پدرم٬بزرگم٬آقای من٬منو حلال کن نمیخوام با این حرفام ناراحت کنم و ازارت بدم ولی نمیخوام این حرفام تو دلم بمونه و سنگینی کنه و برام عقده بشه٬پدرم یکسره اشک میریخت٬نفس عمیقی کشیدم و با اعتقاد به حرفی که داشتم رو به پدرم کردم و گفتم حقیقتش من تا دیروز یک کور سوی امید تو دلم زنده بود ولی اون هم خاموش شد و هیچ امیدی برای بخشش
صفحه(5)
این خانواده دیگه ندارم٬چون تمام پازل های که تو این سه سال شما انجام دادید کنار هم میذارم به یک نتیجه مثبت نمی رسم برای همین از دیشب تا الان که میخوام این موضوع رو بهتون بگم ذهنم درگیره٬پدرم گفت چه موضوعی؟ گفتم پدرجان این به عنوان آخرین تقاضا و خواهش من از شماست٬از اینجا که رفتید بیرون با امام جماعت که نماینده ولی فقیه هم هستند و همچنین قاضی پرونده صحبت کنید و بگوید منو دار نزنند یعنی تقاضا کنید طریقه اعدام منو عوض کنند٬پدرم پرید وسط حرفم و گفت یعنی چی؟؟؟ گفتم عزیزم این من میدونم این خانواده کوتاه بیا نیستند و من هم میدونم رفتنی هستم میخوام
رفتنم با همه اعدامی های این شهر فرق کنه و میخوام این سفر با عزت و آبرو باشه٬واقعیتش میخوام اون دنیا رو برای خودم مهیا
کنم پدرم گفت: واضحتر بگو جونم تا من هم بفهمم٬گفتم میخوام تقاضا کنی از قاضی پرونده و امام جماعت و ﻣﺴﺌﻮلین که منو به بیمارستان ببرند و اونجا با رضایت کامل که خودم بصورت رسمی امضاء میکنم تمام اعضای بدنم را اهدا کنم به کسانی که نیاز دارند حداقل اینطوری من آخرین فرصت زندگیم را بدرستی از آن استفاده کردم و علاوه بر اینکه ثواب میکنم شاید اخرتم را تضمین کرده باشم با این کارم روح و روانم اروم میشه و الکی جسمم زیر خاک نمی ره و اگر غیر عمد باعث شدم یکنفر بمیره اینطوری و از روی عمد به چند نفر زندگی می بخشم٬همه شهر و مهمتر از همه خدا آگاهه که من ذاتا و فطرتا قاتل نبودم و در اثر یک نزاع عادی و غیر عمد و بر اثر یک حادثه این اتفاق افتاد و اولش من در اثر این موضوع شوکه شدم تا به خودم امدم و به اورژانس زنگ زدم کار از کار گذشته بود و اینکه خانواده مقتول شاکی بودن که بعد از حادث شدن این اتفاق چرا بی تفاوت بودم و دیر به اورژانس تماس گرفتم٬این اتفاق کاملا غیر عمدی بود چون اون لحظه من اصلا خودم نبودم و شوکه و مستاصل خشکم زده بود و خیره به اون خدابیامرز شده بودم و اصلا باورم نمی شد و مطرح کردن این قضیه که من با نیت قبلی هیچ اقدامی نکردم بدور از انصاف و جوانمردی است. پایان قسمت دوم
*****************************************************
دوستان عزیز با توجه به اینکه پایان داستان ریشه در مسایل حقوقی و مذهبی دارد با مشاور با دفتر دو تن از مراجع عالیقدر دو پایان متفاوت در نظر گرفتم لذا دو روایات برای قسمت پایانی نگاشته خواهد شد....برداشت ازاد با خواننده
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حاجی اقاجانی (8/7/1394),سحر ذاکری (8/7/1394),زهرابادره (8/7/1394),الف.اندیشه (8/7/1394),شهره کبودوندپور (8/7/1394),كوروش جعفري زاده (8/7/1394), ناصرباران دوست (9/7/1394),نریمان محرابی (9/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),ابوالحسن اکبری (11/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/7/1394),حمید جعفری (19/7/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (28/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (30/5/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 09:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي آقاجاني عزيز
داستان مهيج تر پيش مي رود و ضمن اينكه يك معضل اجتماعي را به خوبي منعكس كرديد احساسات را نيز تحت تاثير قرار مي دهد
منتظر ادامه داستان مي مانم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 12:53

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زهرا بادره عزیز
عرض ادب و احترام
ممنونم از لطف ونگاه ژرف شما بانو فرهیخته
ایام به کام
یاحق


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 11:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام برشما جناب آقای آقاجانی
قسمت اول و دوم را امروز پشت سرهم خوندم و از تعلیق داستان محظوظ شدیم
فقط جسارتا بعضی جاها رعایت زمانی نشده و بعضی قسمتها بین زبان محاوره و ادبی تداخل ایجاد شده
باز هم جسارت مرا ببخشید
منتظر ادامه هستیم @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 12:57

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو شهره کبودوندپور
عرض ادب و احترام
ممنونم بانو بابت اظهار نظر حضرتعالی بسیار خوشحالم چون اعتقادم دیکته نانوشته 20 است ولی من چون قسمتی از داستان از دید اون متهم نوشتم و حرف دلش را به زبان محاوره بیان کردم تا ارتباط بهتری با خوانده برقرار کند.
ممنونم بانو فرهیخته
ایام به کام
یاحق


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 12:28

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
قسمت دوم داستان هم خوب و پرکشش نوشته شده و اینکه یک معضل اجتماعی در آن بیان می شود متعهدانه است.
منتظر قسمتهای بعدی هستم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 13:12

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو اندیشه عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از بابت نگاه سبزتون به داستان این حقیر
براتون بهترین ارزوها رو دارم
ایام به کام
یاحق


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 19:06

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب آقاجانی .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مهر 1394 - 20:25

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.