قصاص قسمت اول

قصاص (قسمت اول)
زیر لبش دعا زمزمه میکرد٬ استرس عجیبی تمام وجودش را فراگرفته بود٬ احساس سرما میکرد٬ بدنش را ضعف شدیدی در برگرفته وفشارش پایین افتاده بود.
رنگ به رخسار نداشت هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی اینطوری منتظر اخرین لحظات عمرش باشد
فضای سلول خفه کننده بود انگار اکسیژن نداشت وتهی از هوای مطبوع٬ دست و پاش
میلرزید و مغزش کار نمیکرد دو دستش را بین سرش گرفته و زُل زده بود به سنگ
صفحه(1)
فرش موزاﺋﻴﻚ فضای سلول٬ چشمانش از بی خوابی زوق زوق میزد فقط تنها چیزی که از جلوی ذهنش مثل آگهی بازرگانی عبور میکرد فقط فقط اتفاق در اون روز شُوم بود.
مدت کمی نبود که بلاتکلیف داشت زندگی می کرد واین برایش از صد بار مُردن بدتر بود٬ هرروز با کابوس وحشتناکی روبه رو بود و بیشتر مواقع از خواب میپرید و عرق سردی روی پیشانیش نقش می بست دیگه نمیخواست به خودش امید واهی بدهد٬ خسته و داغون بود تو یک لحظه تمام زندگیش به باد رفته بود٬ دیگه از شنیدن حرفهای امید وار کننده ای که در زمان ملاقات و تلاش بی فرجام وکیلش جهت راضی کردن خانواده قربانی کلافه و مستاصل شده بود.
تو ملاقات های آخر شنیده بود که تمام مردم شهر کوچکش و حتی ﻣﺴﺌﻮلین از جمله شهردار و فرماندار تمام تلاش خودشون را بکار بستن تا با رضایت از اولیا دم از اجرا حکم قصاص ممانعت بعمل آورند ولی تو گفتگو با وکیلش در اخرین جلسه متوجه شد که فعلا هیچ نتیجه بدست نیاوردند.
اولین بارجلسه دادگاه بصورت علنی تشکیل شده بود و براساس دادخواست خانواده مقتول و با توجه اسناد و مدارک و شنیدن دفاعیات و اظهارات متهم به قتل و شهادت شاهدین٬تشخیص قاضی پرونده این بود که قتل ازنوع درجه یک بوده و دادگاه حسین قاسمی را مجرم دانسته و به قصاص نفس محکوم گردید٬ خانواده مقتول و به درخواست وکیل حسین قاسمی به این رای اعتراض کردند در جلسه دوم دادگاه با توجه به اقرار متهم (در جلسه اول دادگاه) و شواهد و قراﺋﻦ٬ مجددا حسین قاسمی گناهکار شناخته شده و این حکم بعد از تایید دیوان عدالت کشور اجرا می گردد.امروز بعد از سه سال این حکم تایید شد توسط دیوان عدالت ودر سحر روز سه شنبه 15 اردیبهشت ماه این حکم در صورت عدم رضایت اولیایی دم لازم الاجرا.
حسین اصلا به ذهنش خُطور نمی کرد آخرین برگ حیاتش اینطوری بخواهد رقم بخورد٬ زمانی که این اتفاق افتاد همسر حسین باردار بود تولد اولین فرزند حسین با روز های
اول محکومیت او مصادف شد٬ اسم دخترشان را "رها" گذاشتن به این امید که این
اسمش خوش یومن بوده و با آزادیدوباره حسین پیوند و گره بخورد.
صدای باز کردن درب سلول و افسر نگهبان افکار او را از هم گسیخت و نگهبان خطاب به حسین گفت بلند شو و حاضر شو باید برویم خانواده ات برای ملاقات و وداع برای آخرین بار قبل از اجرای حکم امده اند٬در این روزهای بهاری که برای حسین فصل خزان بودو اصلا رنگ و بوی زندگی در ان دیده نمی شد.
تمام عزم را جزم کرده تا از جای خود برخیزم همینکه بلند شدم دنیا دور سرم چرخید و اگر زیر بغلم را
صفحه(2)
نگهبان نگرفته بود امکان داشت به زمین بخورم سردی دستم باعث نگرانی نگهبان شد بعد خطاب به
افسر نگهبان گفت:رنگش پریده و فشارش افتاده بهتره دکتر زندان ایشون رو معاینه کنند٬ حسین در حالیکه صداش میلرزید وسط حرفش پرید و گفت: سرکار من خوبم خواهش میکنم به دکتر نگید بیاید بذارید این روز لعنتی تمام بشه ٬سپس افسر نگهبان با تکان دادن سرش طوری که حسین متوجه نشود به نگهبان فهماند که دیگر در این مورد حرفی نزند.
بعد افسر نگهبان محمدی رو به حسین کرد و گفت:اقای حسین قاسمی ما تو را طبق قانون برای آخرین بار قبل از اجرای حکم به دیدار خانواده ات میبریم٬ ازت خواهش می کنم در این لحظات سعی کن خونسرد و بر اعصابت مسلط باشی فقط همین بگم خیل زیادی از مردم جلوی منزل مقتول 2 شب است به بسط نشستن تا رضایت بگیرند در ضمن شهردار و فرماندار و امام جماعت شهر طی دیروز و امروز با خانواده موسی اکبری مفصل حرف زده اند٬ نگران نباشو توکلت به خدا باشه٬ حسین نیم نگاهی حزن آلود و نا امیدانه به افسر نگهبان محمدی کرد و گفت: من امیدی ندارم به رضایت وقتی خانواده اکبری برای اینکه پول دیه منو به حساب خزانه واریز کنن تو فامیلشون گلریزان راه انداختن و زمین و طلای زنهاشون رو برای تامین این پول فروختن خیلی بعیده که از حقشون کوتاه بیان اونها نمیخواهند بپزیرند که من ناخواسته مرتکب این قتل شدم و کاملا اتفاقی بود و بخدا اصلا قصد کشتن او را نداشتم این سه سال برای من سی سال گذشت....
سرکار محمدی گفت:حسین جان من تو رو از بچه گی میشناسم با هم بزرگ شدیم اینقدر نا امید نباش بعدش تو پدرشان را کشتی حالا چه از قصد و چه بی قصد باید به اونها هم حق بدی سخته براشون ولی من دلم روشنه انشالله این موضوع ختم به خیر میشه فقط توکلت به خدا باشه٬ حالا یک ابی به صورتت بزن زن و بچه ات و خانواده خودت برای دیدنت امدن سعی کن این لحظات واپسین را طوری کنارشون باشی که فکر نکنند خودتو باختی و محکم و قوی باش.
بعد از اینکه حوله را از دست سروان محمدی گرفتم و خشک کردم صورتم را ٬محمدی رو به من گفت:بعد از ملاقات خانواده ات تو را انتقال می دهیم به سلول دیگه(به این سلول زندانی ها ی محکوم به مرگ ایستگاه پایانی می گفتند) و اونجا باید وصیت نامه خودت را تنظیم کنی در ضمن حاج آقا اجباری مهمان شماست تا برات طلب آمرزش کنه وساعت 4 صبح ما می آیم پیشت٬ اینجا حرفش که رسید دیگه ادامه نداد و منو راهنمایی کرد به سمت اتاق ملاقات٬ متوجه شدم سروان محمدی هم براش سخت بود که بگوید 4 صبح فردا اخرین روز زندگیته.
درب را ارام باز کردم دخترم بدو بدو پرید تو پرید تو بغلم و محکم منو تو آغوشش کشید ومن هم محکم بغلش گرفتم و از زمین بلندش کردم٬ با اینکه تو این 3 سال کم دیدمش ولی خیلی به من وابسته بود
منم که تنها دلخوشیم خلاصه می شد به لحظه دیدار رها٬ چشمام رو بستم و تمام وجودش را از سر تا
صفحه(3)
پا بو کردم ٬خیلی خودم کنترل کردم تا جلوی اشکامو بگیرم٬ دو سه بار بوش کردم تا بوی تنش تو
مشام و روح و روانم تو این لحظات پایانی زندگیم ماندگار بشه.
همینطور که بغلم بود به کنج اتاق ملاقات رفتم در گوشش چند شعری که بلد بودم زمزمه میکردم٬ یک لحظه چشمامو باز کردم دیدم همه خانواده دارند گریه و بی تابی میکنند.......
این داستان ادامه دارد پایان قسمت اول 20/06/94 بافت کرمان ارادتمند شما مرتضی حاجی اقاجانی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ابوالحسن اکبری ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,م.فرياد ,م.ماندگار ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (5/7/1394),ابوالحسن اکبری (6/7/1394),الف.اندیشه (6/7/1394),زهرابادره (6/7/1394),م.فرياد (6/7/1394),م.ماندگار (6/7/1394),رضا فرازمند (6/7/1394),شهره کبودوندپور (8/7/1394),ح . شریفی (8/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (8/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (28/2/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 07:28

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 13:03

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد عزیز جناب اقای اکبری نازنین
عرض ادب و احترام
ممنونم از لطف و مرحمت شما بزرگوار
ایام به کام
یاحق


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 07:50

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
قلم توانایی دارید.داستان خوبی نوشتید.
منتظر ادامه اش هستم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 13:00

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو اندیشه عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار خرسندم از لطف و محبت شما بانو
براتون سلامتی و بهروزی ارزو دارم
ایام به کام
یاحق


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 08:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي آقاجاني عزيز
داستان با احساس و عميقي بود و قلم قدرتمند شما به خوبي شرايط يك اعدامي را مصور كرده است بي صبرانه منتظر ادامه هستم
موفقيت روزافزون داشته باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 12:58

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زهرا بادره عزیز
عرض ادب و احترام
بسیار سپاس از لطف و توجه شما بانو فرهیخته
ایام به کام
یاحق


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 15:00

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
داستان قشنگیه
منتظر ادامه هستم
سبز باشید@};-


@م.ماندگار توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 12:53

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو ماندگار عزیز
عرض ادب و احترام
ممنونم از لطف و توجه شما بانوی گرامی
براتون ارزوی بهروزی و سلامتی دارم
ایام به کام
یاحق


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 22:06

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

من قبلا روی داستان شما کامنت گذاشتم

نمی دانم چی شد؟/@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 12:44

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام استاد فرازمند عزیز
من به راهنمایی و توصیه شما بزرگوار به این سایت امدم
کامنت شما تو سایت شعر نو بود وقتی قسمت دوم قصاص گذاشتم پیام اومد که قسمت اولش هم به سختی تایید شده الان اینجا هستم و تو سایت شعر نو دو قسمت قصاص 1 و 2 رو در قالب داستان کوتاه به اشتراک گذاشتم
خوشحال میشم استاد به اشعار من هم سر بزنید
البته شعر نیستن گزافه گویی است
ممنونم استاد راهنمایی کردی منو تا به اینجا بیایم
ممنونم از لطفتون
ایام به کام
یاحق



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.