هدیه ای برای صلح

یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن رد نمی شدند با لبخندی به آنها خیره میشد و چیزی را زمزمه می کرد. عصر امروز وقتی همه ی ما را در محوطه اردوگاه با شتاب به خط کردند، قاصدک ها از ترس لو رفتن،بی هیچ پیامی در حال گذر از سیم های خاردار بودند و من همرزمم را دیدم که با چشمانی بیقرار، آنها را مشایعت می کرد.
:«در طول جنگ، همه روزه در اردوگاه شکنجه خواهید شد و بطور یقین خواهید مرد و جنازه تان گم و گور خواهد شد! ولی اگر کسی بتواند قلبش را به فرمانده بدهد در مقابل، هر خواسته ای داشته باشد،انجام خواهیم داد!»
برای اعلام این خبر،دهان رئیس اردوگاه تا انجایی که می توانست باز شد و بعد از آن سکوت بود و انتظار. وقتی همه ی قاصدک ها از سیم های خاردار گذشتند،همرزمم از صف خارج شد،سینه اش را با خنجری شکافت و قلب سالمش را که بشدت می تپید به آنها نشان داد و سپس با اعلام رضایت آنها، آن را از داخل سینه اش بیرون کشید،داخل مشمایی گذاشت و آن را روی جلوی آنها نهاد و بعد از آن مرد.
:«خواسته ام را اجابت کنید!»
خواسته اش آنقدر طنین داشت که همچنان به گوش می رسید. یک نفر از آنها با اشاره رئیس اردوگاه،خیلی سریع خودش را به قلب داخل مشما که هنوز هم می تپید رساند، آن را با یخ پر کرد و سرش را با نخی گره زد و سپس از اردوگاه خارج شد.
آنها به همه ی وعده هایشان عمل نکردند!
بعد از مدتی، مشمای خالی را برگرداندند و طبق خواسته ی همرزمم، آن را به همراه جسدش به خانواده اش رساندند.بعدها که آزاد شدم بر سر مزارش رفتم. معشوقش را دیدم که خاک قبرش را کنار میزد و داخل مشما را برانداز می کرد و دنبال چیزی می گشت! وقتی نگاهش به من افتاد،آرام گریست.
...ما مدت کمی در اردوگاه اسرا مانده بودیم بدون اینکه شکنجه شویم! عاقبت به خانه هایمان بازگشتیم و آنهایی هم که مرده بودند،جنازه شان گم و گور نشد!
پایان
به آیین/خرداد نود و هفت

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,همایون طراح ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (20/3/1397),همایون به آیین (20/3/1397),همایون طراح (21/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (22/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (28/3/1397),بهروزعامری (31/3/1397),ابوالفضل مولوی (1/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),زهرابادره (آنا) (7/4/1397),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 خرداد 1397 - 14:16

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر همایون به آیین عزیز...
آقا عالی بود! بسیار دوست داشتم. خسته نباشید.
بسیار عجله ای آمدم اینجا و تا نام شما را دیدم مکث کردم و داستان زیبایتان را خواندم. ممنون که اینجایید و می نویسید.

موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 22 خرداد 1397 - 10:40

درود بر همایون طراح عزیز،دوست خوبم!
خیلی خوشحال شدم که سر زدید حتی اگر عجله ای هم باشد! سپاسگزارم که از سر لطف تعریف کردید!

«در بن بست آغوشت
خانه ای رهن کردم
تاکنون، اشاره نشین بوده ام
به هر کوچه ای!»
(به آیین)

به امید روزهای خوب!@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 خرداد 1397 - 09:06

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خیلی از خواندن این داستان زیبا لذت بردم .
همه چیز را به بعد می گذارم .....
پاینده باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 22 خرداد 1397 - 10:44

درود بر دوست عزیز، آقا صابر!
سپاس از حضورت و خوشحالم ازینکه از داستان لذت بردی!

چشمانم شبیه تو می نگرند...
لبانم شبیه تو می خندند...
بگمانم، خودت را در من جا گذاشته ای!
(به آیین)

به امید روزهای خوب@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 28 خرداد 1397 - 08:47

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودهای مجدد
خدمت جناب به آیین عزیز
خیلی دلم می خواست درمورد این داستان زیبا ، چیزهایی بنویسم ولی انگار فکر سرکش و سرگردان من ، با من همراهی نمی کند .
البته نه به خاطر این داستان زیبا و بلکه بخاطر افکار پریشان خودم که مدتی است درگیر آنها شده ام .
با آرزوی بهترینها@};- @};-


نام: کورسو!!!   ارسال در سه شنبه 22 خرداد 1397 - 23:50

درود بر شما.
دستمان خورد افتادیم اینجا و دیدمتان و آمدیم....
گاه نمیفهمیمتان !!!!!
اما اینبار نه ....
شما زیبا می نویسید ... دوست میداریم.
ارادتمند : کورسو!!!
????????????????????????????


@کورسو!!! توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:45

@};-


نام: کورسو!!!   ارسال در سه شنبه 22 خرداد 1397 - 23:51

درود بر شما.
دستمان خورد افتادیم اینجا و دیدیمتان و آمدیم....
گاه نمیفهمیمتان !!!!!
اما اینبار نه ....
شما زیبا می نویسید ... دوست میداریم.
ارادتمند : کورسو!!!
????????????????????????????


@کورسو!!! توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:53

درود بر چلچراغ
خیلی خیلی خوشحالم از زیارت تان! حق دارید که مواقعی منو نفهمید که بغایت گنگ هستم! اما می دانم که شاخص و معیار خوب بودن داستانم، پسندیدن دوستانی چون شماست البته اگر از سر لطف نباشد این تعریف شما! بازهم می گویم خیلی خوشحال شدم از حضور شما نمی دانم که چرا باید نظر شما برای نمایش تایید میشد! پوزش از اینکه دیر متوجه پیامتان شدم.
کی قصد دارید این واژه«کورسو» را فراموش کنید؟!!


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 خرداد 1397 - 01:58

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود بر دوست عزیز جناب به آیین
داستان زیبایی بود از عشق و دلدادگی. فضای داستان در اردوگاه اسرای جنگی می گذرد بدون زمان و مکان مشخص. در این فضای خشک و سرد و بی روح ناشی از نظامی گری، آنچه که طبیعتا از دست می رود عشق و دوست داشتن است. راوی داستان که با راویه دید سوم شخص به روایت می پردازد خود در داستان حضور دارد و شاهد ماجراست. ماجرای عشق سودایی اسیری که با قاصدک ها برای معشوقش پیام دلدادگی می فرستد. زمانی که فرمانده فرمانش را صادر می کند این هم اوست که قلبش را از سینه بیرون می کشد و می خواهد که آن را برای معشوقش بفرستند و خود در دم جان می سپارد. سرانجام جنگ خاتمه می پذیرد و اسرا به وطن شان باز می گردند و راوی شاهد مویه های معشوق است بر سر مزار عاشق و او را که می بیند ... داستان تراژیکی است که به زیبایی و ایجاز کلام بیان شده است. نثر داستان ساده و بی پیرایه است و نویسنده توانسته است با طرافت و احساس قوی خود ، حقیقت عشق راستین را در به ما بنمایاند. شیوه پرداخت داستان که با تلفیقی از رئال و سورئال _ پیام رسانی قاصدک ها _ در آمیخته است زیبایی داستان را دو چندان کرده است. خسته نباشید دوست عزیزم.


@سیروس جاهد توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 27 خرداد 1397 - 09:57

درود بر دوست خوبم، جناب جاهد!
سپاس فراوان از شما بخاطر حضورتان و درج نظر!
البته میدانم که شما منتقد آگاه وتوانایی هستید و بخاطر لطفی که به من دارید از داستان تعریف و تمجید کردید ولی بطور حتم، داستان کاستی هایی دارد که شما آن را بخاطر لطفی که دارید نادیده گرفتید که اگر می گفتید بهتر بود! سپاس از شما
@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 خرداد 1397 - 21:47

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
درود بر شما
بله به همه ی وعده هایشان عمل نکردند
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:56

درود بر استاد عامری عزیز@};-
سپاس از حضورتان و بایت نقل جمله ی کلیدی داستان@};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 تير 1397 - 08:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-
عالی و زیبا


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:57

درود بر جناب جعفری عزیز
سپاس از حضور پرمهرتان@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 13:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای به آیین عزیز
داستان زیبایی از شما خواندم ،بعد از مدت ها به غایت شیرین و رمز و رازهایش برای همیشه ماندگار خواهد بود ،
لذت بردم
برای قلم تان مانایی و موفقیت آرزومندم
یک باعچه گل تقدیم شما
شرمنده که گوشی من گل ارسال نمی کند



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.