غثیان صنمبر

خاموشی سنگین کلبه ی محقری که با فاصله کمی از دیگر خانه های روستا جدا مانده بود،مدتی بود که با شوخی های مرادعلی شکسته شده بود. دیگر تنها صدای جابجاشدن قابلمه ها،مالش پارچه ای روی شیشه پنجره و صدای باز وبسته شدن درب کهنه اتاق نبود که در فضای خانه می پیچید و جیک جیک گنجشک هایی که در بیرون کلبه پرسه می زدند را می بلعید. رفتارهای شوخی آمیز مرادعلی با زنش،دوباره زندگی را به کلبه برگردانده بود.صنمبر، خشنود از روحیه تازه شکل گرفته شوهرش،هر روز با اشتیاق دستی به سر و روی کلبه می کشید.عکس بدون قابشان که مدتها روی دیوار به جای نامعلومی خیره شده بودند را با دستمال نمداری پاک کرد تا با نگاه به لبخندهایی که اکنون بر اثر گرد و غبار و دود اجاق کم کم محو شده بودند،بتواند روزهای خوب آغازین زندگی شان را بهتر بخاطر آورد و بی اعتنا به درد و رنجش،اینروزها راحت تر لبخند بزند. دو پنجره کوچک روبروی هم که نور را هرانچه که دلشان می خواست به داخل راه می دادند،با پرده توری روشن مزین شدند. طاقچه ای که مدتها، تنها کاسه ی چینی لب پرشده با شمع درون ان،تنها مهمان ان بودند،با گل و گلدون تزیین شد و زلف های فرشی کوچکتر از کف اتاق که زمانی کابین صنمبر بود باحوصله،شانه شده بودند. تشک پنبه ای مرادعلی علیل هم که قبلن کنار طاقچه قرار داشت، اکنون به کنار پنجره انتقال داده شد.
در هوای گرم زیر پتو،مرادعلی بازهم نیزه تپنده اش همانند روزهای پیش قدعلم کرده بود. دستش را زیر پتو برد و در حالیکه لمسش می کرد،خجل از رفتارهایی که در همخوابگی های اخیر با زنش از او سر زده بود،با شرمساری نگاهی به صنمبر انداخت که در کنج اتاق مانند همیشه مشغول انجام کارهای خانه بود. صورت گرد و چشمان درشتش که سفیدی آن از این فاصله هم دیده می شد وانحنای اندامش،مرادعلی را به هیجان آورد وشرمساری اش زود رنگ باخت. دلش می خواست صدایش بزند:«صنم ،بیا زیر پتو.» و همانند شب های پیش با وجود اینکه هنوزپاهای قطع شده اش کمی درد می کرد،او را بخود بفشارد و همچون عروسکی با او بازی کند.پستان های آویزان و کفل نرمش را با دستانش نوازش دهد و در حالیکه چشمان خسته و خواب آلود صنم، رام و نیمه باز،حرکت بعدی اش راانتظار می کشد،به او بگوید:«به گمانم، امیدی باشه!». صبح آنشب هایی که باهم توی بستر در می غلتیدند،صنمبر با نشان دادن لبخندی به شویش ، تشتی پر از آب گرم می کرد تا خودشان را قبل از اذان صبح پاک و منزه کنند و در مقابل نگاههای شیطنت آمیز شوهرش با عشوه ای دخترانه می گفت :«چه خبرته!حرارتت خیلی زیاد شده!» و مرادعلی پنهانی دستش را روی نیزه تپنده اش می گذاشت و سرش را بسوی آسمان می گرفت و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.
مدتی به زنش نگاه کرد ،عاقبت منصرف شد و پتو را تار زیر چانه اش کشید و سرش را در متکا فرو برد. به سقف بالای سرش که از دود چراغ خوراک پزی ،همچون ابرهای آبستن،تیره و شکل دار شده بودند،خیره ماند تا اینکه صدای ملایم برخورد جسمی به شیشه پنجره او را متوجه خود کرد. بدون اینکه سرش را بچرخاند، نگاهی به سمت پنجره انداخت ، چندتایی از آبله های ریز روی شیشه پاره شده بودند و خط ناراستی را تا پایین پنجره همچون قامت صنمبر بوجود آورده بودند. زمزمه های صنمبر را از گوشه اتاق می شنید که انگار با قابلمه ها حرف می زند. برای لحظه ای دوست داشت اینطور فکر کند که زنش دارد با بچه هایش سروکله می زند. با لبخندی ،صدایش کرد:
«صنم ، بیا اینجا.»
صنمبر مانند همیشه با عجله مشغول کار بود.آنچنان با شتاب کار می کرد که گویی بار و بندیل مسافرت را می بندد.همانند سالهای جوانی اش وقتی چیزی را گم می کرد،بسرعت همه چیز را برای پیدا کردن آن جابجا می کرد. گویی این شتاب به همراه غم های آشکار و پنهانش، در سن ظاهری اش نیز تاثیر گذاشته بود که سنش، اینطرف و آنطرف پنجاه سال بنظر می رسید و اختلاف بیست سال با شناسنامه اش را کسی جز او و شوهرش نمیدانست.
دنبال قابلمه می گشت و وقتی از پیدا کردن آن ناامید شد،ناچار کاسه مسی را برداشت که با وجود سوراخ ریزی در گوشه آن،همچنان کاربردش را در آشپزخانه صنمبر از دست نداده بود.کاسه را روی اجاق گذاشته بود که صدای شوهرش را شنید. فوری کاسه را روی اجاق رها کرد و شتابان نزدش رفت. با صدای مهربانانه ای گفت:
«حاجت داری؟»
مرادعلی نگاهش را بطرف پنجره دواند و با صدای نگرانی گفت:
«ببین چی به پنجره خورده است؟»
وقتی صنمبر با گوشه دامنش شیشه را پاک می کرد،پاییز پشت پنجره بود. فصلی سرد و زرد که رنج فقر و نداری بیشتردر جان و تن رخنه می کند. پیشانی چروکیده اش را به شیشه چسباند و گنجشکی را دید که دمر روی زمین افتاده است.
قبل از اینکه سوز سرمای شیشه از پیشانی اش بگذرد، به فکر فرو رفت. به بدبختی هایش اندیشید،به علیل و بیکارشدن شوهرش،به زندگی سوت و کورشان به دور از گریه و خنده بچه ای و به بیماری مهلک خودش که پنهانش نگه داشته بود و به تنها ماندن مرادعلی علیل. گنجشک تکان اندکی خورد و بدنبال آن صدای مهربانانه مرادعلی که انگار از کمرگاهش بیرون می آمد:«صنم جان،چی بود که به شیشه خورد؟!» صنمبردر حالیکه پیشانی و نوک دماغش از سرما سرخ شده بودند و با کف دستش آن را می مالید،گفت:
« گنجشک بود.روی زمین افتاده.»
وقتی مردمک چشمان شویش را دید که مدام بین او و بیرون پنجره جابجا می شود،گره چارقدش را محکم کرد و رفت و گنجشک را برداشت و کنار شویش خواباند. مراد دستی روی پرهای گنجشک کشید و گفت:
«گنجشک نر بینوا ، زنده است ولی فکر می کنم، اونم مثل من ناقص شده باشه.»
دوباره دست پهنش را روی پرهایش کشید:«برای چی به اینجا اومدی!ما که دور ریختنی نداریم!» و ساکت شد.
اندوهی که در زیر پوست صورت صنمبر چمباتمه زده بود،بیکباره برخاست، آنقدر سنگین بود که گردنش تاب نیاورد. با دستان پوسته پوسته شده اش، بازوان شویش را با توانی که برایش مانده بود، از پشت پتو لمس کرد.مدتی به چهره دراز و لاغر مرادعلی نگاه کرد و سپس مهربانانه گفت:
«من تا زنده هستم ،از تو مواظبت می کنم.»
صنمبرهم نمی دانست که چرا حرفش به مرادعلی قوتی نبخشید و یا شاید هم از سر غرور نرینگی بود که مرادعلی نگاه مهربانانه از چهره اش رخت بست و قیافه عصبانی و دردمند جای آن را گرفت:
«این چه سرنوشتیه!بدون پا! بدون بچه!بدون پول...» و وقتی چیزی در کمرگاهش جنبید،بیکباره تغییر لحن داد و گفت:
«مگر اینکه اینروزها یه اتفاقی بیفته!منکه امیدوارم.» و با لبخند مرموزانه ای به زنش گفت:
«فردا صبح هم باید آب گرم کنی.»
...
گنجشک حالش خوب شده بود ولی شاید بخاطرآسیب دیدگی جدی پاهایش، مهمان همیشگی مرادعلی و صنمبر می شد. پاییز به نیمه راه رسیده بود. برگ های درختان می ریختند و در هنگام رسیدن به زمین از جلوی پنجره و مقابل دیدگان مرادعلی می گذشتند. تماشای ریزش برگ های زرد در این روزهای امیدبخش،حس دلتنگ کننده ای را در تن مرادعلی می کاشت. عطش و امید مرادعلی در صنمبر هم رسوخ پیدا کرده بود و اینروزها چیزی که استفاده از ان در خانه آنها رونق پیدا کرده بود،تشت آب گرم بود و انتظاری که حتی گنجشک مرادعلی هم آن را فهمیده بود...
پاییز کمی از میانه گذشت.آخرین برگ از میان پنجره رد شد و قبل از اینکه تن زردش به زمین برسد،صدای تهوع ناتمام صنمبر از گوشه اتاق بگوش رسید و فرار دخترانه اش که دیدگان مرادعلی را شست و با قریچ ممتد درب خانه به بیرون پرید. مرادعلی قدرتش را در کمر و باسنش جمع کرد و مانند یک فنری بالاتنه اش را قائم کرد. چشمش را به درب دوخت تا صنمبر با عشوه دخترانه ای،در مقابل پرسش او ،نگاهش را از او بدزدد و خرامان خرامان به گوشه اتاق،همانجا که آشپزخانه اش بود،برود و سراسیمه تر از همیشه خودش را مشغول کارهایش بکند.وقتی مرادعلی با نیم تنه اش برخاست، گنجشک هم به تقلا افتاده بود و قبل از اینکه صنمبر برگردد،خسته شده و دمر روی پتوی مرادعلی افتاد و خاموش شد. صنمبر مدتی در سوز سرمای بیرون ماند و وقتی برگشت، چشمش به نگاه براق مرادعلی افتاد که با دیدگانش حرف می زد:«بچه داره میاد صنم؟ میدونستم!میدونستم!»صنمبر بسختی لبخندی عشوه گرانه ای زد و به آشپزخانه اش خزید، در حالیکه دستمال خونینی که روی لبانش گرفته بود،هر لحظه با سرفه اش،رنگین تر می شد.
پنجم مرداد نود و چهار

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

علی غفاری دوست (مارتین) ,سبحان بامداد ,آزاده اسلامی ,فرزانه بارانی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,فرزانه رازي ,عباس پیرمرادی ,ح شریفی ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت ابادی ,زهرا بانو ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (8/11/1394),الف.اندیشه (8/11/1394),سحر ذاکری (8/11/1394),همایون طراح (8/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (8/11/1394),فرزانه رازي (8/11/1394),شهره کبودوندپور (8/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/11/1394),عباس پیرمرادی (8/11/1394),همایون به آیین (8/11/1394),محبت امیرنژاد (8/11/1394),زهرابادره (آنا) (8/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (8/11/1394),سبحان بامداد (8/11/1394),حسین روحانی (8/11/1394),فرزانه رازي (8/11/1394),زهرابادره (آنا) (8/11/1394), زینب ارونی (8/11/1394), زینب ارونی (8/11/1394),آرمیتا مولوی (8/11/1394),عباس پیرمرادی (9/11/1394), ناصرباران دوست (9/11/1394),مریم مقدسی (9/11/1394),زهرا بانو (9/11/1394), ک جعفری (9/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (10/11/1394),فرزانه بارانی (10/11/1394),سحر ذاکری (10/11/1394),همایون به آیین (10/11/1394),م.فرياد (10/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (10/11/1394),حامد نوذری (10/11/1394),آزاده اسلامی (10/11/1394),رضا فرازمند (10/11/1394),فرزانه رازي (11/11/1394),احمد دولت ابادی (12/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/11/1394),بهروزعامری (12/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/11/1394),سارا یاسمینی (25/11/1394),سارا یاسمینی (26/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (29/11/1394),ح شریفی (11/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (1/1/1395),همایون به آیین (14/1/1395),لیلاحاجی (17/1/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/1/1395),رضا فرازمند (3/2/1395),همایون به آیین (4/5/1395),مهدی دارویی (28/6/1395),داريوش فتاحي (31/6/1395),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 13:33

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

انتخاب و بیان استادانه ی موضوعی اینگونه پرت و دور از سانتامانتالیسم روشنفکری وسعت نظر شمارا میرساند

نشان میدهد نویسنده باید ببیند .نه اینکه موضوعی اورا ببیند

در کلیت جذابیت هم داشت اینکه بهتر بود مرادعلی را کجا بگی شل شده جزییاتیست که دوستان بان می پردازند

من بتلاش و نو دیدن شما آفرین میگم

این شیوه آدمهای معنا گرا و محتواگراست /بگمانم

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:23

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر استاد عامری عزیز
لطف و عنایت شما سبب دلگرمی منست. ملاک من در انتخاب و ادامه مسیر ،نظر شما و امثال شماست .پاینده باشید.


نام: شيدا سهرابى   ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 14:25

درود بر جناب به آیین
چه غم انگیز:-s :-s :-s :-s
جناب بسیار قلمتون رو دوست داشتم!
توصیفاتتون قابل لمس بود!
عالی بودش!
لذت بردم!
همایون باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 15:09

@};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:24

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر شما بانو حجابی
@};- @};- @};- گل باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 15:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
چه داستان لطیف و زیبایی
قلمتان مسحورکننده است آقای به آیین
در این سرمای استخوان سوز تهران می شود درد نداری! اجاق کوری و بیماری لاعلاج صنمبر و مرادعلی را به خوبی حس کرد و به جای بخار از دهان
از چشمهایمان باران بچکد!


زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.

آنا_گاوالدا
از کتاب : من او را دوست داشتم


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:29

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر شهره بانوی عزیز
چند سطر انتخاب شده از کتاب (من او را دوست داشتم)بسیار زیبا و مناسب بود. از کامنت همیشه زیبا و روحیه بخش شما هم سپاسگزارم


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 15:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي گیسو کمند مست مادر زاد
ابرو کمان حلقه در گیسو
شالوده ی عشرت مع القلبی
ای تو که دل را می بری هر سو

باید بگویم آخرش هستم؟!
یک شاعر خسته پر از پایان
یک مرد ویران در ته پوچی
یک آیه که جا مانده از قرآن

دیوانه ای در خود فرو رفته
یک تیغ در اوج خطر کردن
یک یاغی جا مانده از اسبش
یک زخم بد از ناف تا گردن ؟!

دیگر چه مانده از پریدن ها
این زخم چرکین را چه می بندد
این دست های کهنه و بی کس
آغوش من در گریه می خندد

وقتی غرورم مانده در تاریخ
وقتی صدایم زنگ هشدار است
یک جای این دلبستنم لنگ است
بخت بدم انگار بیدار است

" ... "

درود بر شما جناب به آیین . خوبین میدونم .
قلم شما مثل چوب جادوئه ! میدونستین ؟!
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:34

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر فرزانه بانوی عزیز
خیلی شعر دوست دارم و شعرهای ارسالی شما خواندنی هستند. اما پاسخ سوالتان! بله ، میدونستم ولی فکر نمی کنم همه جا عمل کنه! اگه هم اینطور باشه ،هیچ ایرادی هم نداره، مهم اینه که شما قبول داشته باشید.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 16:58

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب به آئین

دل من پاییزی
جسم من آخرین برگ که ریزد ز درخت
تن بی تاب و توان
کورسوی امیدی شاید
و نگاهی که بزاید به دلم نور جاوید زمان

عالی بود . عالی
بیان حس ها و تصویر سازیتون حرف نداشت .
بی گمان منتقد قهاری چون شما قلمی این چنین زیبا نیز خواهد داشت.

شاد و پیروز باشید.

@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:37

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانوی اندیشه
شعرتان بسیار زیبا و خاطره انگیز است و لطف و مهربانی شما شادی بخش و امید دهنده . پاینده باشید.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 17:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب خدمت جناب به آیین گرامی
کلبه صنمبر و مرادعلی یه خورده از بقیه خونه ها جداست ..غمشون هم از بقیه مردم جداست
مرادعلی بیشتر از صنمبر مرگ رو قبول کرده بود چون به فکر به جا گذاشتن یه نسل از خودش بوده ..شایدم فک میکرده صنمبر تنها میمونه با مردنش ..ولی صنمبر زودتر به پیشواز مرگ رفته بوده .. وقت برای هر دوتاشون داره به سرعت میگذره .. انگار هر دوتاشون دارن بارو بندیل مسافرت می بندن
یعنی تا چه مدت میشه با دروغ گفتن.. یه آدم رو به زندگی امیدوار کرد .. ولی امیدواری همیشه خوبه.. گنجشک توی خونه هم با امید تونست زنده بمونه .. امید قدرتی باور نکردنی داره.. میتونه مرگ رو هم به زانو دربیاره
همراهی فصل پاییز با زندگی این خانواده هم درجای خودش خیلی خوب بود ... پاییز به نیمه رسید و آخرین برگ هم افتاد ..مثل صنمبر ک داشت کم کم از پا می افتاد
چقدر خوب توصیف کرده بودید فضا ها رو ..جدی جدی یه لحظه حس کردم ..منم این خونه رو دیدم ..داخلش شدم .. شایدم دیدم ..البته توی داستان شما :)
بعضی وقت ها زندگی ما آدم ها مثل کاسه مسی صنمبر سوراخ میشه ..ولی هنوزم توی آشپزخونه زندگی قابل استفاده هست ..اگه خودمون قدر بدونیم
لذت بردم از خوندن داستانتون ..خیلی خوب بود ... بدون اغراق عالی بود
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:42

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو سروستانی عزیز
نوشته های زیبایتان در تفسیر و نقد داستانم با اینکه از سر لطف شما بوده،ولی بسیار زیبا و خواندنی بودند با همان سبک و سیاق نوشتاری شما که لطیف و خوشرنگ هستند.پاینده باشید.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 18:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام
خوندم
گفتم سلامي عرض بكنم
نظرم را آخر شب خواهم نوشت @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 00:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي به آيين عزيز و گرامي
داستان مرادعلي وصنمبر داستاني است كه قابليت آن را دارد كه رمان شود ، ابتداي داستان از پاهاي مرادعلي و چگونه از دست دادن آن و آخر داستان سرنوشت كودكي كه در آن خانواده متولد مي شود همه و همه زيبا خواهند شد.البته پيشنهاد است و تصميم خودتان ارجح است .
تعليق خوبي داشت و حس تازگي و طراوت در آن فراوان بود .
حضور پاييز و زن بي آلايش داستان را دلنشين كرده بود .
و لازم نيست تاكيد كنم كه لذت بردم زيرا كه خود مؤيد اين موضوع است .
براي قلم جذاب شما آرزوي پيروزي و موفقيت دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:45

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو بادره گرامی
درست می فرمایید،می تواند تبدیل به یک رمان شود ولی با قابلیت و مهارت قلم شما بانو. من متاسفانه یه خورده تنبل هستم، ولی خوب !شاید روزی از تنبلی دراومدم.پاینده باشید.


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 18:41

نمایش مشخصات علیرضافنائی





همیشه با خودم فکر کرده ام که آیا ستاره بخت من از ابتدا همینقدر کور و بی نور بوده است و یا خودم باعث سیاهی و تباهی روز های خودم شده ام. اما آقای عزیز، جواب هرچه که باشد من به یک چیز معتقدم و آن اینکه بعضی ها شانس می آورند. شانسی که زندگیشان را به اوج میرساند. برخی هم بد شانسی. بد شانسی ای که نابودشان میکند. همه چیز به یک لحظه بند است. یک لحظه حساس، یک فکر، یک حرف، یک رویداد، یک دیدار، یک تولد، یک مرگ. عده ای هیچ وقت به این پی نخواهند برد که چگونه یک عمر در سعادت و سلامت به سر برده اند و درمقابل، بعضی ها هیچ گاه دلیل تیره روزی دایمی خود را نه میفهمند و نه درک میکنند. در این دنیای بزرگ، به هرکسی خوشبختی و سعادت داده شده است. امکان ندارد که کسی دست خالی باشد. اما به تعدادی به وسعت یک سرزمین و به برخی به قدر یک کف دست. حالا شما از مقدارش ناراحتید؟ احساس میکنید این تقسیم بندی نادرست است؟ ناحق است؟ بروید اعتراض کنید. بعید میدانم کسی پاسخ گو باشد.
حالا بروید. با این که فکر میکردم حرف های زیادی برای گفتن دارم، اما میبینم خیلی از حرفها ارزش گفتن ندارند. و خیلی ها، خیلی از حرفها و بغضها و ناراحتی ها، همان بهتر که در سینه بمانند و دفن شوند. بروید و مرا تنها بگذارید. میخواهم این لحظات آخر را به خودم فکر کنم. کمی برای خودم گریه کنم. میخواهم با آن قادر متعال درد دل کنم. میخواهم واقعیتی محض که خیلی ها از گفتن آن ابا دارند را چندین و چند مرتبه برایش تکرار کنم. بایستم و با صدای بلند به او بگویم که هرگز به عدالتت اعتقادی ندارم. این را با ایمان راسخ میگویم و برای آن دلیلی به طولانی بودن یک زندگی سراسر رنج و اسارت دارم. آدم وقتی چیزی برای از دست دادن ندارد، دلیلی هم برای ترسیدن ندارد...

از داستان :شرح مختصری بر یک زندگی تاسف برانگیز
نوشته: علیرضا فنائی

داستانتان را خواندم. کمی خام بود. میشد بیش از اینها به شرح شخصیتها و زندگیشان پرداخت. اینکه چه شد تا پای مرد قطع شد و یا چرا در آن حال و روز و فقر و نداری به دنبال بچه است. اینکه زن چه مشکلی دارد. و البته ارتباط گنجشک با خط اصلی داستان را ضعیف دیدم.در هر حال خوشم آمد. ممنون از شما

سلام
موفق باشید


@علیرضافنائی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 11:44

نمایش مشخصات بهروزعامری کجایید آقا؟

@};-


@علیرضافنائی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:53

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر استاد فنایی گرامی
به من افتخار دادید که برای داستان نظر گذاشتید. از چند خط داستان شما لذت بردم،امید است که افتخاری دست دهد و فرصتی شود تا کل داستان را بخوانم. در مورد نقد شما استاد عزیز هم ، سر تعظیم فرود می آورم و در پایان این کامنت ها نظر خودم را تنها برای تعامل و تبادل نظر خواهم گفت.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 00:54

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود بر شما جناب به آیین @};-

شخصيت در داستان شما، انساني است كه با خواست نويسنده پا به صحنه ي داستان مي گذارد و كنش هاي مورد نظر نويسنده را انجام مي دهد و سرانجام از صحنه ي داستان بيرون مي رود.

اگر در مورد فرهنگ، خصوصيات، دوره ي تاريخي و موقعيت زمانی این شخیصت ها بخواهیم حرفی بزنیم قطعا باپیگیری داستان به آن نخواهیم نرسید مگر اینکه با توجه به اسامی و برخی سنن خاص مانند با طشت غسل کردن بخواهیم به نقطه نظر خاصی برسیم.

استفاده از نمادی مانند گنجشک که فصل جفت گیری آن در فصل بهار انجام می شود به جای انسجام داستان به نقطه مبهی در داستان بدل می شود. هر قدر هم که تصور کنیم که این نماد تنها برای نشان دادن ضعف جسمانی و یا بی نوایی مرد داستان استفاده شده است. باید دقت داشت که تعبیری که هر یک از ما نسبت به برخی از موجودات در ذهن تداعی می کنیم با یکدیگر متفاوت است و لزوماً به این معنا نیست که خواننده هم دقیقاً همان چیزی را به ذهن تداعی کند که ما خواسته ایم.

نکته ی بعد زاویه دید داستان است که به صورت دانای کل روایت می شود و عملا فرصت فکر کردن از مخاطب را می گیرد و همه چیز را در بشقاب چینی جلویش می گذارد. چنین داستانی اگر با دید دوربینی و تنها ناظر خارج از صحنه و بدون ذهن خوانی شخصیت ها صورت می گرفت داستان را در کلاس بالاتری قرار می داد.

سلسله ی حوادث به نظر من اندکی سریع می نماید. نقطه ی آغاز داستان در همان فصل پاییز است و پایان نیز در همان فصل روی می دهد. آیا این روند برای تمام سلسه اتفاقاتی مانند پیشرفت سریع سرطان در زن و تصور اشتباه مرد از حاملگی او زود نیست؟

آنجا که خواننده را به اشتباه مرد داستان در مورد حامله بودن زن آگاه کردید نکته ی بسیار مثبتی بود و البته ظریف!

با تمام این اوصاف داستان کاملی بود. چه از لحاظ پرداخت ها، عدم ابهام و گیجی خوانندگان، شروع خوب و توصیفاتی مانند آوردن اجاق و ارتباط آن با اجاق کور بودن زن داستان، دود های آبستن و سیاهی و تاریکی مرتبط با آن کاملا فضای هنری داستان را در ذهن ماندگار می کرد.

سپاس بابت این اثر زیبا @};-

قلمتان بر صفحه ی زندگی رنگارنگ@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 11:45

نمایش مشخصات بهروزعامری و شماهم کجایید
@};-


@عباس پیرمرادی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:58

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر عباس عزیز
به من افتخار دادید و حتمن از نظرات سازنده شما بهره خواهم برد و از لطف شما در تعریف بعضی از موارد،سپاسگزارم.درپایان کامنت ها مواردی را از دید خودم خواهم گفت البته نه برای پاسخگویی .پاینده باشید دوست گرامی.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 01:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
فعلن عرض ادب.
بعدن مفصل درباره اثر بخصوص تيپيك مرادعلی نظر ميذارم.
قلمت متفكرانه


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 10:58

نمایش مشخصات همایون به آیین @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 07:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب آقای همایون به آیین عزیز!
سلام وعرض ادب وارادت و احترام
داستان غثیان صنمبر را خواندم .و از خوانش آن بسیار لذت بردم .
لطافت ادبیات و لحن وبیان حضرت عالی در این داستان و سایر داستانهایتان ستودنی است و شیوایی بیان و پیوستگی و استواری متن و نوشته و پی رنگ داستان بسیار بسیار هنرمندانه و تحسین بر انگیز است . فضاسازی کلبه ی محقر وفقیرانه ی مرادعلی و وسایل خانه شان و محیط بیرون ودرون خانه در این مجال اندک چنان به تصویر کشیده شده که همراه با مرادعلی شاد از توهم آبستنی صنمبر و همراه صنمبر دلخون از تنهایی و بی کسی مرادعلی بعد از مرگ صنمبر شدم و قلبم همراه باگنجشک نر زخمی طپید و اشکم بر بستر همیشه پهن مرادعلی چکید و اینها همه موید قلم هنرمندی است که با کلمات تابلوهای زیبای نقاشی می آفریند .نامگذاری هنرمندانه ی داستان و شخصیت پردازی استادانه نیز از نقاط برجسته ی کار زیبای شماست!
آفرین بر شما و قلم هنرمندتان

پاینده باشید و نویسا@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 11:03

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر جناب باران دوست که دوستش می دارم
همیشه گفته ام که بعضی از کامنت ها از داستان خواندنی تر هستند و کامنت های شما چنین ویژگی ای دارند.تفسیر و نقد لطیف و ظریف شما اگر اولین کامنت باشد، به دلیل لطفات و زیبایی اش ، بی تردید نظرها را به نفع داستان جلب خواهد کرد. سپاسگزار شما هستم و می دانم که بخاطر مهربانی تان ، معایب را نگفتید تا دیگران بگویند.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 08:52

سلام
قبل از هرچیز اول باید عنوان داستان را معنی کرد و خب من معنی غثیان را نمی دانستم و از شما ممنونم کلمه جدیدی یادم دادید.
غثیان یعنی شوریدن دل / قی کردن
و صنمبر یعنی دلدار خوش اندام.
حالا که معنای این دو را کنار هم می گذارم می توانم بفهمم که در دل داستان چه خواهد گذشت.
بنظرم قشنگ ترین قسمت داستان آنجا بود که نشان دادید پاییز تمام شده است و با آمدن اولین روز پاییز غثیان صنمبر آغاز می شود...
زمستانی که هرگز جای بهار را نخواهد گرفت و صنمبر که مانند درختان صنوبر همیشه سبز به نظر می آید! اما این فقط بنظر می آید و این زمستان سر دراز دارد.
تشبیه مرد به گنجشک کار جالبی بود اما کافی نبود و می توانستید از نماد به نفع احسنت تری استفاده کنید.
شما به من گرفتید که به زیبایی جملات اهمیت نمی دی و الشان مجبورم که من هم این جمله را برای شما تکرار کنم. آقای به آیین شما هم به زیبایی جملات اهمیت نمی دید. اگر اهمیت می دادید شروع داستانتان اینگونه نمی شد. و یا در چند جمله های میانی داستان!
به هرحال داستان خوبی بود و پشیمون نیستم از خوندش ارزش خواندن داشت.
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 08:53

گرفتند را بخوانید گفتید


@مریم مقدسی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 11:09

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو مقدسی عزیز
از اینکه از خواندن داستان پشیمان نشدید،بسیار خوشحالم و مواردی که مورد انتقاد شما قرار گرفت را هم می پذیرم و فقط به گفتن این جمله بسنده می کنم که، تعریف من و شما در مورد جمله زیبا بنظر متفاوت است. راستی! این عکس پروفایلتان خیلی جالب است(جدی). آونقدر جدیه که آدمو مضطرب میکنه(شوخی)


@همایون به آیین توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 12:13

:D @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 23:46

نمایش مشخصات زینب ارونی ا سلام خدمت اقای آیین گرامی
این دفعه من با تصاویر و فضا سا ی در داستان مواجه بودم وبا شخصیت پردازی خوب شما تونستم با ان ارتباط بر قرار کنم
آخر داستان رو خیلی دوست داشتم چون بر خلاف نظر خواننده پیش رفت
در مورد پیرمرد شاید دلم میخواست بعد از اینکه متوجه تغییر حال صنم شده بود او هم تغییر میکرد مثلا خودشو روی زمین میکشید تا دم پنجره میرفت گنجشک را آزاد میکرد ،شخصیت اصلی از زیر پتو بیرون می اومد ،تا حس این محال شیرین رو بیشتر در من به وجود میاوردید و با جمله آخر ضربه نهایی رو به من میزدید
من از خوندن داستان لذت بردم از نام شخصیتهای شما که بسیار آگاهانه بود خوشم اومد
،درسته جسارت قلم برای نویسنده خوبه اما تو جاهایی هم کد به نوشته هاتون میدادید بد نبود بعضی وقتها مخطب دوست داره خودش این پورنهای مخفی رو زیر رو کنه و این کنجکاوی لذت بیشتری در او به وجود میاره
سپاس از شما
ت@}


@ زینب ارونی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 11:18

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو ارونی عزیز
وقتی بانوی شخصیت پردازی و فضا سازی ،این ویژگی داستان را مورد تایید قرار دهند،یعنی اینکه این وجه داستان مشکلی نداشت. از اینکه بطور تقریبی مورد پسندتان قرار گرفت خوشحالم. در مورد ادامه داستان که بعنوان مثال ان را اوردید،توضیحی در پایان کامنت ها قرار است بگذارم که تقاضا دارم بخوانید.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 01:33

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
یکم ابتدایش رو خوندم و پیش رفتم که یهو دیگه نخوندم.
آخه دیدم برام بد آموزی داره.
من به عنوان یک مسلمون، رابطه ی خوبی با رکاکیک ندارم.
داستان میخواد ابزار من بشه نه غایتم.
قلم تان روشن:-/


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 11:32

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر حمید عزیز
بدآموزی! رکاکیک! شما جناب جعفری سنی از شما رفته و نویسنده و روشنفکر هستید، یعنی این دو تا کلمه شما را از راه بدر خواهد برد! پس باید خیلی مواظب خودت باشی! الان شما که تا اینجای داستان(بقول شما رکاکیک) را خواندید، و بقیه را نخواندید،حتمن تصور می کنید که بقیه داستان دیگر چه و چه خواهد بود!!! دوست عزیز! من برای اولین بار داستانی از درد و رنج مردمی فراموش شده نوشتم و شما بنوعی بقول خودتان جاهای صحنه دار را خواندید و بخش های اصلی داستان را از ترس رها کردید!و به آن انگ بدآموزی می زنید!حالا بگذریم که من باید علیه شما ادعای شرف کنم که از داستانم چنین برداشتی دارید،بدآموزی!رکاکیک!


@همایون به آیین توسط الف.اندیشه Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 14:10

نمایش مشخصات الف.اندیشه @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 بهمن 1394 - 02:54

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر جناب به آیین عزیز@};-
دیر کردنم حکایت دارد :)
برخی داستان ها را خواندم ، اما داستان شما را سعی می کنم فردا بخوانم تا حال و روزم خوش باشد ، فعلا خسته هستم:)
بامدادتان بخیر@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 11:33

نمایش مشخصات همایون به آیین درود استاد
خسته نباشید@};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 20:22

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد بر استاد به آیین
داستان را خواندم ، ساده و روان بود ، حال روز مرد را به خوبی می شد حس کرد ، که بخاطر ناتوانی جسمی شرمنده ی همسرش شده بود . پایان آن هم خوب بود ، پایانی که مخاطب از آن آگاه بود ولی برای کاراکتر پر از امید ، یک پایان باز @};-
جناب به آیین داستان گیرا و خوب بود ، به شما خسته نباشید عرض می کنم ، اما احساس می کنم به برخی جزئیات بیشتر اشاره کردید و به برخی دیگر نه ، اما این چیزی از ارزش داستان شما نمی کاهد .
موفق و همیشه پیروز باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 15:04

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر استاد شریفی عزیز
سپاس از اینکه با وجود مشغله و خستگی برای داستانم کامنت گذاشتید. از سپاسگزارم از تعریفتان و بیشترسپاسگزارم، بخاطر گفتن کاستی ها


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 14:33

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت جناب به آیین عزیز
داستانتان را خواندم و بی دروغ صحنه ها را لمس میکردم.خودم پشت پنجره رفتم و گنجشک را دیدم.خیلی تصویری بود و این از مهمترین نکات داستانتان بود.
یک رئال مطلق بود.خیلی واقعیت گرایانه بود و آفرین.شما به زیبایی مفاهیم داستان را بازگو کردید.
وقتی روزهایت را با بدبختی بنویسند هرچه به ظاهر خوب هم به زندگیت پا بگذارد رنگ و روی بدبختی خواهد داشت.
فیلسوفی گفته بود اگر در اتاقی گیر کنم و بدانم از آن نمیتوانم بیرون بروم چون که درش را محکم قفل کرده اند.نگاه میکنم ببینم چه چیزی در آن اتاق خوب است تا بهانه کنم که به خاطر آن چیز خوب در اتاق مانده ام.
من تعین گرا نیستم و البته با اختیار انسان هم رابطه نیمه وابسته ای دارم.نه میگویم نیست و نه میگویم آنچنان اختیار وجود دارد که بشود نامش را اختیار گذاشت ولی فقط میگویم میتواند هیچ چیزی در اختیار انسان نباشد اگر بی فکری و کوتاه بینی بر آدمیزاد غلبه کند
داستانتان ابعاد زیادی از فلسفه را در خود جای داده بود و البته که داستان باید چنین باشد.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 18:27

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر حسین عزیز
شما از جمله کسانی هستید که من موفقیت و عدم موفقیت داستانم را با محتوای نظرتان می سنجم.برای اولین بار است که یک داستان کاملن رئال می نویسم و شادم از اینکه شما پسندید.حرف ارزشمند شما را تایید و تکرار می کنم که اگر بی فکری و کوته بینی بر آدم غلبه کند،هیچ چیز در اختیار ادم نیست و بالعکس


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 18:26

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر حسین عزیز
شما از جمله کسانی هستید که من موفقیت و عدم موفقیت داستانم را با محتوای نظرتان می سنجم.برای اولین بار است که یک داستان کاملن رئال می نویسم و شادم از اینکه شما پسندید.حرف ارزشمند شما را تایید و تکرار می کنم که اگر بی فکری و کوته بینی بر آدم غلبه کند،هیچ چیز در اختیار ادم نیست و بالعکس


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 22:34

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بسیار
بسیار زیبا و عالی
دست مریزاد
موفق باشید
@};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 14:58

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو اسلامی عزیز
سپاس از کامنت پرمهرتان @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 بهمن 1394 - 22:54

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

عالی بود

مرد وزنی بدبخت وبیمار که دل به فرزند خوش می کنندواین فرزند نقطه روشنی در زندگی آنهاست .

دست مریزاد

قلمتان رقصان@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 15:01

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر جناب فرازمند عزیز،شاعر خوش طبع
سپاس از کامنت پرمهرتان. درست فرمودید،نقطه روشن و امید چنین خانواده هایی ،فرزند است و اگر نداشته باشند...


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 14:56

نمایش مشخصات همایون به آیین با درود حضور همه دوستان که از سر لطف داستانم را خواندید و نظر دادید.این چند جمله زیر را نه از سر پاسخگویی،بلکه برای تبادل نظر خدمتتان عرض می کنم:
داستان کوتاه برشی است از زندگی و من معتقدم که در این رویکرد،تا آنجا که امکانش هست، بایستی از گفتن مطالبی که نگفتن ان،لطمه ای به درک خواننده ازدرونمایه داستان نمی زند،پرهیز کرد و حتی موضوعاتی را که به تخیل خواننده(با توجه به تنوع برداشت)می توان واگذار نمود،بنظرم باید از داستان حذف گردند.مثلن در داستان من اینکه مرادعلی پاهایش چرا و چگونه قطع شد؟چه نیازی به گفتن آن هست!آیا این موضوع را به تخیل خود خواننده واگذار کنیم بهتر نیست؟ گفتن بسیاری از توصیفها و دلایل به سیر و هدف داستان بستگی دارد.مثلت اگرداستان«غثیان صنمبر» به گونه ای پیش می رفت که مرادعلی قصد داشت از صاحبکارش که درکارگاه او،پایش قطع شده و یا از راننده ماشینی که با او تصادف کرده ،غرامت بگیرد و در این مسیر به مشکلاتی برمی خورد،بله! لازم بود که دلیل قطع پای مرادعلی گفته شود ولی نه با این سیر داستان! در ادامه دوست دارم اشاره ای داشته باشم به نمادها و جملاتی که برای مفهوم سازی و برانگیختن تخیل خواننده در داستان بکار گرفته شد،اشاراتی که بطور مستقیم و غیرمستقیم ،مفاهیم و مضامین را نمایندگی می کردند و همچنین دلیل استفاده از نوع روایتی که بکار رفت.(ادامه دارد...)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 14:57

نمایش مشخصات همایون به آیین مردم فقیر و دردمندی که در گوشه ای از جامعه زندگی می کنند معمولن فراموش شده هستند.خود انها هم تمایلی ندارند که درد و رنجشان را فاش کنند و همچنین سختی و مشکلات زندگی چنین فرصتی به انها نمی دهد.اینگونه مواقع بایستی یکی دیگر درد و رنجشان را به گوش همنوعانشان برساند و من با تبعیت از این فرمول،راوی دانای کل را برگزیدم.راوی دانای کل انتخاب شد زیرا رنج این طبقه دردمند و محروم را که خود زبانی خاموش دارند بایستی توسط کسی دیگر گفته شود و چه کسی بهتر از دانای کل. کسی که همه چیز را می داند و می فهمد و از اینرو بهتر از هر کسی می تواند درد و رنج آنها را درک و بازگو نماید.از ویژگی های دانای کل اینست که در گفته اش صداقت دارد و در این داستان،صداقت در بیان درد و رنج مهمترین فاکتور بشمار می رود.
«خونه مرادعلی و صنمبر از بقیه جدا افتاده بود...» در این جمله ،هم جداافتادگی جغرافیایی مدنظر هست و هم در واقع بی اعتنایی جامعه.
درمیان سکوتی که کلبه را فرا گرفته بود،جیک جیک گنجشک هم می اومد که همان بارقه هایی از امید بود.
«صنمبر همیشه با شتاب کار میکرد...»چون می دانست وقت چندانی ندارد، برای همین «...انگار بار و بندیل مسافرت را می بست...»
«پاییز پشت پنجره بود...» میتوان چنین برداشتیکرد که خزان زندگی انها دیگر فرا رسیده بود و صنمبر قبل از مرادعلی ان را دیده بود.
«قابلمه ای که سوراخ ریزی داشت،هنوز کاربردش را ...» و « طاقچه ای خالی ...»و«فرشی کوچکنر از کف اتاق...» و با تشت آب گرم کردن،نشانه ایست از فقر خانواده.
« سقف دود گرفته که همجون آبرهای آبستن ...» مرادعلی در خیالی خوش،طبیعیست که شکل های روی سقف خانه را اینگونه ببیند،اشاره ای به امیدی که بسته بود به باراداری زنش.(ادامه دارد...)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 14:57

نمایش مشخصات همایون به آیین فصل پاییز در داستان در نظر گرفته شد ،چون این فصل هم حس درد و رنج را بیشتر انتقال می دهد و هم اینکه خزان زندگی انها فرا رسیده بود.
«برگ های درختان از جلوی پنجره و جلوی دیدگان مرادعلی...»مرادعلی با دیدن این صحنه حس نگران کننده ای بسراغش می آمد،همان چیزی که خواننده می دانست ولی مرادعلی آن را نمیدانست و این موضوع حس دلسوزی خواننده را برمی انگیخت.
پایان داستان را باز گذاشتم. مرادعلی به بیماری صنم هنوز پی نبرده و هنوز هم فکر می کند که تهوع صنمبر بخاطر بارداری اش است چرا که صنمبر اینطور می خواهد. صنمبر دلش می خواهد که تا نفس اخر ، شوهرش فکر کند که او باردار است ،شاید نمی تواند غصه و ناراحتی شوهرش را ببیند. شما هم اگر خدای ناکرده جای صنمبر بودید،آیا همین کار را نمی کردید؟
چرا مرادعلی بچه می خواست؟ یکی از مهمترین خواسته های بعد از ازدواج چنین اقشاری، چه چیزی جز بچه می تواند باشد! مرادعلی و صنمبر را با دو زوج که دانشجوی کارشناسی ارشد هستند و خانه ای اجاره دارند و به تنها چیزی که فکر نمی کنند، بچه دار شدن هست،اشتباه نگیریم.
اما در مورد حضور گنجشک در داستان،موقعی که در کلبه سکوت بود یعنی قبل از پرانرژی شدن مرادعلی در مساله جنسی و امید بستن برای بچه دارشدن،صدای قابلمه ها،قریچ درب اتاق،جیک جیک گنجشک هایی که بیرون کلبه بودند را می بلعید و گنجشکی به کلبه بی رونق نزدیک نمی شد ولی با تغییر روحیه مرادعلی،گنجشکی جرات کرد که به داخل خونه بیاید که به شیشه خورد. اگر مرادعلی ،مرادعلی روزهای سکوت بود و یا همان مرادعلی قبل از قطع شدن پاهایش،شاید از گنجشک مواظبت نمی کرد و اکنون شاید خودش را همانند ان گنجشک نر می دید که برای تهیه آذوقه پاهایش آسیب دیده بود و به این دلیل از ان مواظبیت می کرد. در ادامه حضور گنجشک در کلبه همانند حضور نفر سوم در خانه بی بچه بود و وقتی تهوع صنمبر نه برای بارداری که بخاطر بیماری مهلکش شروع شد،تقلای گنجشک نشانی از امید و آرزوی مرادعلی داشت که اخرش روی پتو خاموش افتاد و این یعنی خاموشی آرزوی مرادعلی...


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 11 بهمن 1394 - 21:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب خدمت جناب به آیین گرامی
اون کامنت اولی گفتید برای تبادل نظر ... گفتم بیام یه چیزی بنویسم ..برای خالی نبودن عریضه .. البته بدون اجازه:) :D
با نظرتون موافقم ...به نظر من همیشه هم توصیف کردن زیاد خوب نیست ..چون بعضی وقت ها جلوی تصویر سازی های خواننده رو میگیره ...من خواننده دوست دارم بعضی قسمت ها رو خودم بازسازی کنم و تصور کنم برای خودم ..
حس خوردن یه انار دون شده ..با یه اناری ک خودت کم کم پوستش رو میگیری ودونش میکنی توی دستت ..خیلی فرق میکنه ..من حتی به این نتیجه رسیدم ک مزه اش هم فرق داره ..:)
اگه مثلا توضیح می دادید پای مرادعلی به خاطر فلان حادثه قطع شده ..جلو حس کنجکاوی من برای خوندن ادامه داستان گرفته میشد ... و دیگه اینکه درمورد داستانتون و به قول دوستان رمز گشایی داستان توضیحاتی نوشتید به نظرمن کار بسیار خوبی انجام دادید ..این خیلی بده ک نویسنده میگه دوست ندارم درمورد داستانم حرف بزنم..من فقط اینو برداشت میکنم ک خود نویسنده هم نفهمیده چی گفته ... توضیحات شما مثل یه نشست نویسنده بود با خواننده ها بعد از چاپ کتابش .. ک به سئوالاتی خواننده هاش جواب منطقی میده و براشون ارزش قائل شده ... این نشون میده ک شما برای نوشتن تک تک جمله ها و حتی کلمه ها منظور خاصی داشتید و وقت گذاشتید .
ببخشید خیلی پر حرفی کردم ... ممنونم از توضیحاتون .. یه بار دیگه ک داستان رو خوندم ...این دفعه لذت خوندن داستان چند برابر شد:)
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 08:45

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو سروستانی عزیز
سپاس از نوشته پر مهرتان. درست می فرمایید من هم دقیقن به همین منظور این توضیحات را نوشتم که اگر دوستان تمایل داشته باشند، نویسنده در پایان کامنت ها ،نقطه نظرات و اهداف خودش را بنویسد و از دوستان بازخورد بگیرد تا از همدیگر بیاموزیم.اینجا لذت بردن از خواندن داستان دوستان،هدف فرعیست و هدف اصلی آموختن از همدیگرست.باید اعتراف کنم که تاکنون مطالب زیادی از دوستان آموختم و اصرارم بر جنبه آموختن،دلیلش همین است وگرنه من چیزی برای یاددادن ندارم.


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 11:46

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر همایون خان. در ادبیات معاصر در صحیح است. درب در مورد ادبیات کهن و کلاسیک است. به این دلیل می گویم ادبیات معاصر که گلدان را گلدون نوشته بودی
گنجشکان صحیح است.
داستانتان را به دقت مطالعه کردم. رئالیسم خوبی بود. اما آنچه کمی غریب به نظر می امد خط ربط داستان با دو انسانی که کنج عزلت گزیده اند. نمی دانم چفت پست پای گنجشک را در کجا باید بنهم. بیشتر مایل بودم صحنه ها به یکدیگر اتصال یابند... که یافته بودند اما قدرت تحریک چندان فزاینده نبود. یهنی در اوج بکش مکش یا به عبارتی نقطه عطف داستان ما با شروع قصه و پایانش چندان عظمتی از ماجرا ندیدیم. اوج ماجرا باید چنان ریتم تندی داشته باشد که مخاطب دست از داستان بکشد. اما در جایی هم نمی شود فضای رئال را با ریتمی که انتخاب کرده بودی بی محتوا دانست. چرا که رسالت رئال همین شیوه را پذیرفته که با مخاطب به نرمی رفتار کند. با اینهمه ادبیات شما خیلی روان و آهنگین است و داستان هم زیبا بود. شاد باشید. پوزش می خواهم که دیر به داستان شما سر زدم. در مجموع داستان رضایت بنده را جلب کرد. اما در فضای رئال شما توان دارید که از این نیش خوشتر بدرخشید.


@احمد دولت ابادی توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 13:37

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر استاد دولت آبادی گرانی
افتخار دادید به من! از نظرات شما و همینطور دیگر دوستان کمال استفاده را می برم و بطور حتم در داستان های بعدی رعایت خواهم کرد. (درب) درسته و (گلدون) از دستم در رفت ، گویی (واوش) به نیرنگ خودش را به من نمایاند و به زیرکی از انگشتانم پرید و (الف) هم در این همدستی ، نجیبانه کنار آمد تا من هم از چوب استاد بهره ای ببرم و حد خود بهتر بدانم در عرصه شاگردی . لذت بردم از نظراتتان . در مورد حضور گنجشک هم در کامنت های بالا توضیحاتی داده بودم،ظاهرن مقبول نیفتاده بود که شما دوباره آن را طرح کردید.سپاس از حضورتان


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 12:09

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی درود جناب به‌آیین عزیز
داستانتون بسیار روان و جالب بود.
درد و فقر یک یک زوج روستایی و وفاداری یک زن روستایی به شوهرش در این زمانه رو خوب به تصویر کشیده بودین و شاید روستایی بودن این زوج داستان رو ملموس تر می‌کرد
داستان خیلی جالبی بود.لذت بردم. آفرین
@};- @};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 13:41

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو زردشتی عزیز
سپاس از نظر پرمهرتان . می توانست بهتر از این هم باشد و بنظرم دوستانی که اینجا گرد آمدند،شایستگی این را دارند که داستانی به مراتب بهتر از این در اینجا ارائه شود.پاینده باشید.


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 18:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بي پايان

پس از چندي كلنجار رفتن با گذار دقيقه هاي بي هوا ، براي خواندن اين داستان ، دل را دريايي كردم ...

حقيقتا ، نام داستان در نخستين نگاه مرا جذب نكرد ، چه نامي بود غريب و نا آشنا و زمخت ! اما اين زمختي نام ، در دل داستان به نرمي ، زدوده شد و لطافت و حرارت خاصي بر پيكر داستان نشست !

همان گرمايي كه مي پسندم ! همان گرمايي كه از دل داستان هاي ايراني با بياني كاملا زميني و خاكي ، به درونم رخنه مي كند ! حتي اگر مراد علي و صنمبر ، مرا در گوشه ي تنهايي شان هم راهي ندهند !

به هر روي ، گمان من بر اين است كه دلبستگي هاي گنجشك و مرد ، گره عجيبي به هم خورده است ! با هر تنفس اميد و آرزويي از سوي مرادعلي ، گنجشك هم جاني مي گيرد !
اما به گمانم زندگي گنجشك حقيقي تر و بي پرده تر از مرد باشد ! چرا كه مي داند :


" بايد مرد ! انتظاري در كار نيست ! "





@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 13 بهمن 1394 - 07:55

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر مارتین عزیز
دیر آمدی ، اما
ای ابتدای بی خوابی من ، خوش آمدی
دیر آمدی،اما
ای جلوه غروب سرخابی من،خوش امدی
دیر آمدی،اما
ای قایق دل گردابی من،خوش آمدی
ابتدا از نام داستان بگویم،سالیان پیش کتاب (غثیان)سارتر را خواندم.آن موقع با بجای تهوع ،غثیان ترجمه و چاپ شده بود. وقتی این داستان را نوشتم و خواستم برای ان نامی انتخاب کنم ، یاد غثیان سارتر افتادم و با خود گفتم ، راستی!چقدر تفاوت است بین غثیان سارتر و غثیان صنمبر و تهوع یک زن باردار! این فاصله معنایی آنها ، درگیرم کرد و انگار نیرویی از درون و ماوراء ، بمن حکم کرد که چنین نامی را برگزینم.
کامنت پرمهر و شاعرانه ات پایانی دلنشین بود بر زندگی چندروزه داستان (غثیان صنمبر) در این سایت. بسیار انرژی گرفتم و لذت بردم از جملات روان و شاعرانه ات که انگیزه ای بس فراوان به من بخشید.سپاس


نام: سارا یاسمینی   ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 15:18

سلام. توصیفات داستانی شما بسیار زیبا بود .



موفق باشید@};-


@سارا یاسمینی توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 10:19

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر سارا بانوی گرامی
از اینکه کامنت گذاشتید،بسیار بسیار سپاسگزارم و از اینکه تعریف کردید،بسیار بسیار شادمان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.