بازگشت به گورستان

بعد از مدتها دوباره پایم به گورستان باز شده است. اما این بار هیچ اختیاری در کار نیست. نوعی حس غریب من را به گورستان کشانده است. انگار مرگی عجیب، طلب زندگی می کند. قبل ها هر پنج شنبه برای دعای مرگ به گورستان می آمدم و از سگ لاغر و مردنی گورستان، طلب مرگ می کردم، اما این بار انگار اتفاق دیگری قرار است بیفتد. همیشه «آغازِ» یک رخداد، نهایت اتفاق را برایم مشخص می کرد! طلب مرگ، روح زندگی را حراج می کرد و زندگی، روایت گر مرگ می شد. این بار برگشته ام یا شاید هم مرا برگردانده اند. این بار همه چیز از نهایت اتفاق رخ داده است و «آغازِ» رخداد قرار است پایان اتفاق باشد. این بار دیگر خبری از آفتاب سوزان نیست، سگ لاغر و مردنی به استقبالم نیامده است، درخت خشکیده گوشه گورستان به بار نشسته است. کاپشن قهوه ای رنگم را برای خرید سیگار، دیروز فروختم. این بار انگار همه چیز قرار است جور دیگری اتفاق بیفتد؛ انگار همه چیز از نهایت، آغاز می شود....
برف به شدت می بارد. سکوتی عجیب فضای ورودی گورستان را فراگرفته است. حتی خبری از سگ لاغر و مردنی گورستان هم نیست. باید به انتهای گورستان بروم؛ جایی که همیشه می رفتم. با پوتین هایم برف های کنار قبرها را کنار می زنم و جلو می روم. از بچگی عادت داشتم که هر موقع برف می بارید، مسیری که رد می شدم را پاک می کردم! قبل از اینکه به قبرم برسم، کاپشن سبز رنگم را در میاورم و روی برف نشسته بر یکی از قبرها می اندازم. نباید ژینا کاپشن را ببیند. اگر بفهمد کاپشن قهوه ایم را فروخته ام و این کاپشن سبز لعنتی را پوشیده ام، معلوم نیست چکار کند. اصلا احساس سرد بودن نمی کنم. سیگاری روشن می کنم و به سمت قبرم می روم. از دور چیزی سیاه رنگ روی قبر می بینم. چشمانم را می بندم و باز می کنم، اما اشتباه نمی کنم. انگار کس دیگری قبل من آمده است. تعجب می کنم. تا الان سابقه نداشته که کسی اینجا بیاید. نزدیکتر می شوم. دختر جوانی کنار قبر ایستاده است و با دستهایش که از شدت سرما کبود شده اند، برف های سمت بالای قبر را کنار می زند و به شدت گریه می کند، اما هیچ صدایی ازش نمی شنوم. فقط از روی اشک ها و تکان خوردن لب ها و رنگ و فرم صورتش می توان فهمید که چقدر سوزناک گریه می کند. انگار متوجه من نشده است. برف ها را که کنار می زند، مشت هایش را پر از گل می کند و داخل گونی¬ای که با خود آورده است می ریزد. کارش که تمام می شود، پارچه سبز رنگی که هنگام مرگ ژینا بر شاخه خشکیده درخت کنار قبر بسته بودم را باز می کند و با آن در گونی را می بندد و بدون هیچ توجهی به من، گونی را روی برف ها می کشد و به طرف خروجی گورستان می رود. البته ورودی و خروجی گورستان مشترک است!!
خیلی برایم مهم نیست کسی دیگر هم سر قبر بیاید. فقط خیلی تعجب کرده ام. اصلا مثل آدم هایی که تعجب کردن باعث اهمیت یافتن یک رخداد برایشان می شود، نیستم. سوراخ بزرگی سمت راست قبر ایجاد شده است. برف ها کنار رفته اند و جای خاک و گل برداشته شده مشخص است. لکه های خون روی برف های کنار زده شده افتاده است. کم کم سر و کله سگ لاغر و مردنی هم که انگار عاشق من شده، پیدا می شود. به کنارم میاید. زبانش را بیرون کشیده است. دستی به سرش می کشم. متوجه خون های روی برف می شود و سریع زبانش را روی لکه های خون می کشد. یک لحظه از شدت عصبانیت با لگد به جان سگ لعنتی می افتم و اینقدر می زنمش که با زوزه هایی دردناک، از کنار قبر دور می شود و چند قبر پایین تر دراز می کشد. نمی دانم چرا یک دفعه عصبانی شدم. با دیدن لکه های خون حس عجیبی از خشم، درد، لذت و توحش در درونم بیدار شده است، حسی که اوایل مرگ ژینا تا مدتها همراهم بود، اما پس از تولدش، فراموش کرده بودم. بدون ترس از ژینا به سمت چند قبر پایین تر می روم و کاپشن سبز رنگم را بر می دارم و بر می گردم به سمت قبر. برف های سمت راست قبر را کنار می زنم و همزمان که به شدت گریه می کنم، مشت هایم را پر از گل می کنم و لای کاپشنم می گذارم. با زبانم لکه های خونی که حالا دیگر فقط رنگشان روی برف مانده است را مزه می کنم. این بار سگ با حالتی وحشیانه به سمتم میاید، اما من ترسی ندارم حتی از وحشی بودن هم! سگ هم به ناچار چند متر پایین تر می ایستد و به شدت عوعو می کند. انگار دارد از کسی کمک می خواهد. کاپشن سبزرنگم را که پر از گل کرده ام به هم می پیچم و با خودم به سمت خروجی گورستان می برم. کمی که دورتر می شوم، صدای عوعو چندین سگ را می شنوم که به سمت قبر می آیند. به راهم ادامه می دهم و هر بار که به عقب نگاه می کنم، تعداد سگ هایی که به طرف قبر می آیند بیشتر و بیشتر می شود...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,ف. سکوت , ک جعفری ,آزاده اسلامی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شیدا محجوب (3/7/1394),الف.اندیشه (4/7/1394),مریم مقدسی (4/7/1394),جلال صابری نژاد (4/7/1394), ک جعفری (4/7/1394),شهره کبودوندپور (4/7/1394),سحر ذاکری (4/7/1394),زهرابادره (4/7/1394),عبدالله عمیدی (4/7/1394),ابوالحسن اکبری (4/7/1394),م.ماندگار (4/7/1394),احمد دولت آبادی (4/7/1394),شيدا سهرابى (4/7/1394), ناصرباران دوست (4/7/1394),جلال صابری نژاد (4/7/1394),آزاده اسلامی (4/7/1394),فاطمه امیدی (5/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/7/1394),محمد شاهکان (5/7/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (5/7/1394),م.آنزان (5/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),نریمان محرابی (7/7/1394),ف. سکوت (7/7/1394),ح . شریفی (9/7/1394), ک جعفری (9/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),نریمان محرابی (6/8/1394),

نقطه نظرات

نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 08:15

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام
استفاده از تجربه شخصی و همچنین موضوعاتی که به سبک خاطره است به جذابیت موضوع داستان کمک نمی کند
نام داستان بدرستیب انتخاب نشده است موضوع داستان را لو می دهد می توانست به نام حضور در روی خاک های سرد یاد خاکستر یک مرده باشد .
داستان می بایست در مقدمه به گونه ای آغاز بشود که خواننده را سریع جذب خود کند در حالی که در داستان شما این طور نیست و خیلی موارد دیگر

روی سخن با بعضی از دوستان
بعضی ها فقط در پای داستان حضور می یابند و یک نظر می دهند و یک رای می روند نه نقدی می کنند و نه نکات بارز نویسندگی را بیان می کند با عرض معذرت فقط ......
نویسنده هم دل خوش به این رای های باطل است
اما این گول زدن نویسنده است رای دادن به یک داستان می بایست بر اساس لیاقت باشدنکات مثبت گفته شود نکات ضعف گفته شود
داستان تحلیل شود تا بتوان کسانی مثل من چیز های یاد بگیرم
آمدن و خواندن و دست خالی رفتن جز اینکه بی ثمر است نتیجه ای ندارد
نویسندگی یک مقوله مهم است .....
و خیلی حرف های دیگر ....
هر گونه اعتراضی نسبت به نظر من با احترام پذیرفتنی است از سمت دوستان .....


@جلال صابری نژاد توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 09:02

سلام جناب صابری نژاد. الان نظرتان را خواندم. با کامنت و این حرفها که بخش دوم نظرتان بود کاری ندارم. اما بخش اول نظرتان!
اتفاقا اسم داستان به تنه داستان می آمد و داستان را لو نمی دهد ! شروع داستان من یکی را که جذب کرد نمی دانم چرا شما می گویید جذب نمی کند ?
برای من خواننده جالبه بدونم که چرا پای شخصیت داستان به گورستان باز شده آن هم دوباره?!
خاطر نویسی نیست و با رنگها عجین شده. می توانم بگویم که این یک داستان اکسپرسیونیسم است.

موفق باشید


@جلال صابری نژاد توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 19:12

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب صابری
جناب افتخار میدین اخرین داستان این حقیر رو به نام پایان روز سوم مطالعه کنید و نکات مپرد نظرتون رو گوش زد کنید.
البته اگ اگ وقت دارینو براتون مقدوره.
باعث خرسندی و افتخار من هستش ک خط خطی های هشل هف منو بخونید.
یه دنیا سپاس.
جناب محرابی ببخشید صفحتون رو بهم ریختم :">


@جلال صابری نژاد توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 20:57

سلام جناب صابری نژاد
خیلی ممنون از نقدتون و نکات مفیدی که یادآوری کردید.
سپاس فراوان


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 08:44

سلام
بهتر نبود این جمله رو نمی گفتید?
"حسی که اوایل مرگ ژینا تا مدتها همراهم بود"
و بجاش از تصویرسازی استفاده می کردید ? هرچند اگر اینو هم نمی گفتید این حس به خواننده با تصویرهای قبلی منتقل شده بود.


مرد وارد گورستان می شود گویا مرگی طلب زندگی دوباره می کند! مرد همیشه پنجشنبه ها دعای مرگ می خواند و کاپشن قهوه ای به تن می کند! اما اینبار مرد از پایان به اول می رود! از مرگ به زندگی...
کاپشن قهوه ایش را که نماد بی شوقی او از زندگی است و سادگی به همراه دارد را کنار می گذارد و جایش با کاپشن سبز معاوضه می کند!
سبز اما در مقابل رنگ قهوه ای قرار دارد و نماد زندگیست.
معادله ای که نویسنده در داستان چیده را می توان اینطور نوشت

" اینبار همه چیز از نهایت اتفاق " رخ" داده است و " آغاز" رخدادقرار است پایان اتفاق باشد. "
نهایت اتفاق = مرگ ( قهوه ای)
آغاز رخداد = زندگی ( سبز)

مرد کاپشن سبز می پوشد زیرا اکنون قدرت دارد. اما می گوید ژینا نباید متوجه شود!
برف سفید همه جا را پوشانده و پاکی خاصی به آنها بخشیده است اما مرد آنها را کنار می زند. نمی خواهد آنها بنظر پاک بی آیند.
مرد می گوید " انگار همه چیز از نهایت، آغاز می شود..." و بعد برف ها را کنار می زند. از مرگ به زندگی!

صحنه انتهای داستان جالب بود مرد تغییر می کند و مثل سگ خون ها را لیس می زند و بعد مثل آن دختر که گونی اش را پر از گل کرده و با پارچه سبز بسته است ، کاپشن سبزش را پر از گل می کند و سمت در خروجی گورستان که با در ورودی هم یکی است می رود.

در واقع نه مرگی بود و نه زندگی. من که اینطور می بینم! نویسنده را نمی دانم.
داستان روایت زیبایی داشت و تصویرهایش در ذهن نقش می بست.
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 20:59

سلام متین جان
خیلی ممنون از نظر خوبت و تحلیل عالی
نظر من به نظر شما نزدیک تر است!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 09:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
داستان جالبی بود و از خواندن آن پشیمان نیستم
هرچند چیز زیادی دستگیرم نشد
نقد خانم مقدسی رو دوست داشتم ...و فقط این رو اضافه کنم که در این داستان فردی (که نمی دانی زن است یا مرد) از درون به سگی تبدیل شده است و نیز در دنیای مرگ و زندگی غوطه ور است
قبلترها طنز می نوشتید
موفق باشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 09:52

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
طنز؟! فك نكنم:-/ من از خواننده هاي پرو پا قرص داستاناي آقاي محرابي(ن.م قديم!) هستم و هيچوخت از خوندن داستاناشون احساس طنز نكردم:( برعكس هروخت داستاناي ايشون رو ميخونم با سر به كوه اندوهي كه پشت نفسهام پنهونه ميخورم و دوباره يادم مياد كه اشتباهي به دنيا اومدم:)


@شهره کبودوندپور توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:00

سلام خانم کبودوند عزیز
ممنونم ازتون
احتمالا منظورتون داستان کدخدا بود که البته جنبه طنزش کم بود. به هر حال بسیار سپاسگزارم ازتون


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 10:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي محرابي عزيز. خوشحالم كه باز داستاني از شما ميخونم. هميشه گفتم و بازم ميگم: هر چيزي كه انسان رو به تفكر وا ميداره، به گردن انسان حق داره، و نوشته هاي شما اينگونه اند.
بعض نوشته ها و تابلوها و شعرها رو ميشه ديد، لمس كرد، فهميد و حتي غرقش شد، ولي نميشه تفسير و تعبيرش كرد، گاهي و البته در مورد آثار هنري بيشتر وقتا، تفسير و تعبير، ظلم به اون اثره... درياي دلتون آرام.
من هنوز اينجايم
همچنان در محبس
در حصاري به بلنداي سكوت
و به تاريكي انديشه ي كرمي درخاك
دستهايم بسته ست
چشم مي گردانم
و به پاهاي خودم مي نگرم:
نكند جن باشم!
و به بسم اللهي
كه زني ساحره يك شب به زبان آورده
شده ام دور از اين انسانها
همه از بودن من بي خبرند
و خودم هم حتي!
لحظه ها در پي هم مي گذرند
يك نفر غمگين است
شايد او من باشم...(م.فرياد)
(ببخشيد آقاي محرابي صفحه تونو خط خطي كردم.)


@م.فرياد توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 19:06

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود

برای شعر زیباتون


@م.فرياد توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 19:08

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود جناب محرابی
داستانتون زیبا بود
لذت بخش بود
نقد دوستان تا حدودی بجا بود اما اینقدر جذاب بود ک میشد نادیدشون گرفت
همایون باشید
ن خسته
دست مریزاد.


@شيدا سهرابى توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:17

سپاس زیاد خانم سهرابی
زنده باشید


@م.فرياد توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:03

سپاس فراوان جناب فریاد عزیز
هم برای خواندن و هم برای شعر زیباتون
موفق باشید


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 11:20

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام.

خوب بود .البته برای نگاه اول!!

ببزرگترین مشکلی که داستانهای شما داره اینه که همشون مثل همند. با یه مضمون ثابت ، یک فضای ثابت، یک شخصیت ثابت... گاهی خوبه که نویسنهده تو کارهاش تنوع بذاره. اینجوری هم برای ذهن خودش یه ورزشی میشه و هم برای مخاطب جذابیت بیشتری داره....

موفق باشید!


@سحر ذاکری توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:06

ممنونم خانم ذاکری
بله نقدتون کاملا درسته و قبول دارم
امیدوارم داستان های بعدی به سبب تکرار مفهوم و شکل موجب آزارتون نشه
باز هم سپاس


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 13:11

از فامیلی جدیدت خوشم نمیاد.
یعنی بهت نمیاد.
نریمان محرابی
محرابی
محراب
بهت نمیاد نریمان.


@مریم مقدسی توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:09

محراب نریمانی خوبه؟
مهم نریمانه فامیلی که مهم نیست


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 14:49

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود
داستان زیبایی بود از داستانهایی که فکر و ذهن رو درگیر میکنن لذت میبرم
عالی بود
سبز باشید@};-


@م.ماندگار توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:10

سپاس فراوان خانم ماندگار
مرسی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 14:50

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودبرجناب محرابی .خیلی خوب بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:10

ممنونم جناب اکبری


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 17:41

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب محرابی گرامی
داستان جالبی بود و به زیبایی نوشتید.
لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط نریمان محرابی Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:11

ممنون خانم اندیشه
زنده باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 12:01

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

عالی بود ! من از پايان مي ترسيدم و آغاز كردم !

سبز باشيد


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 14:37

سلام دوست عزیز جناب اقای محرابی نازنین
داستان زیبا و قشنگتون رو خوندم
فقط از دید یک خواننده چند ابهام داشت برام
1) اون دختر که سرقبر اشاره کردی تصویر مبهم داشت
2) لکه های خون ریخته شده روی برف علتش چه بود
3)فروختن کاپشنت که عشقت تو داستان خیلی دوست داشت یکم ادله قوی پشتش نبود که چرا فروختی ایا سیگار اینقدر گران شده که برابر با قیمت کاپشنت بشه؟؟
در مجموعه پرداخت و ریتم داستان عالی بود
لذت بردم دوست فرهیخته من
قلمتان مانا و افکارتون ایستا
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.آنزان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 17:27

نمایش مشخصات م.آنزان نوشتن داستان تو این سبک کار سختیه و شما هم خوبه که داستان این شکلی مینویسی.ولی زیاد جالب نبود اصلا معلوم نبود چی بود.به نظرم یه صفحه سیاه بود. بازم بنویس


نام: ح . شریفی   ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 17:46

سلام بر آقای محرابی عزیز
داستان را خواندم ، چیزی دستگیرم نشد و بقیه ی نظرها را خواندم . نظر بانو مقدسی برایم جالب بود ، اما چرا این مرد تغییر حالت داشت جای سوال دارد .@};-
موفق و موید باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.