"کوچک ترانی که از همه تاریخ بزرگ ترند"

او برادر کوچکتر بود و من برادر بزرگتروکمترین انتظار من این بودکه اواز من حرف شنوی داشته باشد.اتفاقی که البته همیشه رخ نمی داد.مثل خیلی از برادرها در جمع خانواده گاهی بگو مگو داشتیم و بعضا که من تندی می کردم او خشم می گرفت لب می گزید اما متواضعانه و فروتنانه حرمت برادر بزرگتر را نگه می داشت و بار رفتار مهربانانه اش به من درس اخلاق می داد.به باشگاه کاراته رفته بود و تمرین رزمی کاری می کرد.این ورزش چنان اورا قدرتمند کرده بود که هیکل او تقریبا دو برابر هیکل من شده بود.آخرین باری که من عصبی و از کوره در رفته با او شاخ به شاخ شدم مستقیم توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم ببین مهدی داداش کوچیکه باشگاه رفتی باشه قوی شدی باشه باشه ولی گول هیکلتو نخوری که اگه عصبانیم کنی فتیله پیچت می کنم.با پوزخندی نیم نگاهی به من انداخت و خواست چیزی بگوید که با حجب تمام حرفش را قورت داد و سرش را پایین انداخت و رفت و من شرمسار از رفتار خود به این فکر کردم که هم من و هم او هر دو بخوبی می دانستیم که اگر کار به زد و خورد بکشداین منم که بازنده خواهم بود.ولی او برخلاف سن کوچکش دل بزرگی داشت و اصرار داشت به هر قیمت ممکن حرمت برادر بزرگت را نگه دارد.
پشت بام خانه کوچک دوره ساز پدری مان از دو بخش تشکیل می شد.بخشی که جلوی آن محافظ داشت و قسمت کوچکتری که فاقد هر گونه نرده و حصاری بود.ظهر گرم یکی از روزهای تابستان بود چندان گرم که براحتی می شد تخم مرغی را بر روی کف موزاییک های حیاط نیمرو کرد.مهدی به پشت بام رفته بود.دقیقا همان بخشی که محافظ نداشت و لابلای درشت و خرده ریزهای سمساری آنجا دنبال چیزی می گشت.صدای مادر از توی حیاط بلند شد که:مهدی اون بالا چکار می کنی.یه کم دیگه نهار آمادس.این سمت خطرناکه.و مهدی که حسابی قاطی سمساری پشت بام شده بود گویی حتی یک کلمه از حرفهای مادر را نشنیدو سخت مشغول جستجو بودمن گوشه حیاط سایه ای جمع و جور را گیر آورده بودم و از سر بیکاری محو کارهای داداش کوچیکه بودم که حریص و پر شوق لابلای خنزر پنزرهای پشت بام می گشت.بهش گفتم نشنیدی مادر چی گفت؟و او در جواب بدون اینکه نگاهم کند گفت:خب حالا.... .مدتی به همین منوال گذشت و ناگهان مثل دانشمندی که به کشف شگرفی نائل آمده باشدچند قدمی رو به جلو برداشت و با هیجان هر چه تمامتر فریاد زد پیداش کردم پیداش کردم یک تکه آهن زنگ زده که دقیقا نمی دانستم به چه کار او می آید.هنوز آخرین کلمات از دهانش بیرون نیامده بود که به ناگاه زیر پایش خالی شدو از ارتفاع حدودا4-3 متری به داخل حیاط سقوط کرد.تا به زمین برسد نفس من بند آمده بود.تا به زمین برسدشاید پیش از او من مرده بودم.اصلا تا به زمین برسد نمی دانم چند بار مردم و زنده شدم.همان لحظه بود که حس کردم چقدر دوستش دارم و چقدر دربیان این مطلب ممسک بوده ام.چقدر این یکی به دو های بچه گانه احمقانه و ابلهانه نبظر می رسید.همان دم بود که فهمیدم برادر بزرگتر بودن خیلی حسن نیست برادر کوچکتری داشتن موهبتی است بی جایگزین.همان لحظه بود که بر بلاهت تمامی دقایقی که با بحث های بی خاصیت گذشته تاسف خوردم.
خدایا.....یک معجزه فقط یک معجزه!چنان معجزتی که هم جانی ببخشی وهم مرا از این آزمون سخت پیش از تاوان دادنی سخت تررهایی بخشی تا فراگیرم حسرت داشته هایم را پس از فقدان نخورم تا عبرت گیرم در این خاکی بی منتها همه چیز را جایگزینی است الا خود آدمها.ادمهایی که وجود تواند جان تواند دلیل زیستن تواند و زندگی بدون آنها شاید میسر باشد ولی بی شک مفهوم حقیقی خود را از دست خواهد داد.
سقوط آن لحظه مهدی به کف حیاط طولانی ترین ثانیه های همه عمر من بود.ثانیه هایی که گویی بنا بنود به پایان برسند و من مقیم دائمی برزخ همان چند لحظه باشم....یا حضرت عباس!یا صاحب صبر!صدای مادر بود که مرا به خود آورد.مهدی به پایین پرت شده بود اما روی چهار دست و پا و حال چمباتمه نشسته بود و لبخندی توام با ترس و لرز بر چهره اش نقش بسته بود.هیچ حرفی نمی زد و به مثال مجسمه ای به من و مادر زل زده بود.مادر مثل باد و برق خود را به او رساند در آغوشش گرفت و مدام از او می پرسید جاییش درد نمی کند.خیلی نگذشت که همگی متوجه شدیم در عین ناباوری او حتی خراشی هم برنداشته و کاملا سالم است.
مهدی به طرز عجیب و مرموزی با معجزه عجین بود.چند سال بعد در سفری به مشهد هنگامی که سرش را از پنجره قطار بیرون می آورد با تابلوی کنار ریل بشدت برخورد می کند سرش اسیب می بیند اما دگر باره به طرز معجزه آسایی جان سالم به در می برد.گویی مرگ برای او خیلی حقیر و سخیف بودو خداونداگر چه با اعجاز، زنده ماندنش را به ما و همه خانواده اهدا کرد معجزه شهادتش را به خود او هدیه کرد وگرنه چگونه می شود ودرکدام مخیله می گنجد نوجوانی اینچنین از مهلگه مرگ بگریزد و در زیباتر نمایش زندگی مغرورانه و پر افتخار بر قله بلند شهادت بایستد.او ودیگر همرزمانش راه صد ساله را یک شبه طی کردندوبه کشف "بزرگی مطلق" رسیدند.ما بزرگترها ناگزیر از این اعترافیم که آن کوچکترها تکرار نشدنی ترین واقعه تمام دوران زندگی ماهستند. "کوچک ترانی که از همه تاریخ بزرگ ترند"/
مرتضی عیدی زاده-دی 95
*خاطره مستند است/

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

مریم مقدسی ,رضا فرازمند ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (5/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/11/1395),زهرابادره (آنا) (5/11/1395),رضا فرازمند (5/11/1395),حسین شعیبی (6/11/1395),مهشید سلیمی نبی (8/11/1395),ابوالحسن اکبری (9/11/1395),مرتضی عیدی زاده (16/6/1396),مرتضی عیدی زاده (4/8/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 07:45

سلام
خوب بود
موفق باشید
@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما
عالی بود و مخصوصا مستند بودنش و معجزاتی که کاهی در زندگی همه ما دیده میشود
قلم تان شیرین و روان بود
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


نام: رضا فرازمند   ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 17:37

سلام

زیبا

احسنت@};- @};-


نام: mahshid11   ارسال در جمعه 8 بهمن 1395 - 17:44

سلام من یک داستان گذاشتم خوشحال میشوم ببینید و نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.