سالگرد تولد


مرد خسته وکوفته با دستمال سیاهی که مرتب به پیشانی خیسش می کشیدوارد خانه شد زن با لبخندی به استقبال او رفت و بچه ها که گویی منتظر او بودندبا شیطنت خاصی پشت سرهم سلام می کردند. نفس عمیقی کشیدتوی سه کنج دیوار ولو شدو از همسرش خواست برای او چای بیاورد.اما خسته بود.خسته تر از همیشه. خستگی ای که گویی هیچ وقت تمامی ندارد.چیزی نگذشت که هم زن با چای بازگشت و هم فرزندان جست و خیز کنان هر کدام با هدیه ای در دست نزد پدر آمدند تا تولدش را تبریک گویند.مرد به خواب رفته بود:(

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

م.فرياد ,احمد دولت آبادی ,ف. سکوت ,علی غفاری دوست (مارتین) ,سیدصالح علوی ,حسین شعیبی ,کریم پورکرم ,زهرابادره ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (17/5/1394),شهره کبودوندپور (17/5/1394),بهاره علی پور (17/5/1394),آزاده اسلامی (17/5/1394), ک جعفری (17/5/1394),آزاده اسلامی (17/5/1394),کریم پورکرم (17/5/1394),رضا فرازمند (17/5/1394),آرش پرتو (17/5/1394),احمد دولت آبادی (17/5/1394),سید علی الحسینی (17/5/1394),حسین شعیبی (17/5/1394),پریناز.ک (17/5/1394),حسین شعیبی (17/5/1394),ف. سکوت (17/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/5/1394), ناصرباران دوست (18/5/1394),مرتضی عیدی زاده (18/5/1394),سیدصالح علوی (18/5/1394),آرش پرتو (18/5/1394),م.ماندگار (18/5/1394),آرمیتا مولوی (18/5/1394),مرتضی عیدی زاده (19/5/1394),منصور دیبا (19/5/1394),آرمیتا مولوی (19/5/1394),شهره کبودوندپور (20/5/1394),زهرابادره (22/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),مرتضی عیدی زاده (17/11/1395),مرتضی عیدی زاده (16/6/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 12:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد پ
سلام بر شما
ساده، زیبا و غم انگیز


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 13:02

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
ریبا بود
لذت بردم
قلمتان مانا
@};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 17:32

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

نسل قبل نسل پدر سالاری بود

وحالا نسل فرزند والبته کمی ....سالاری است

به نسل گیر افتاده بین پدر وفرزند نسل سوخته می گویند

در پناه حق@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید علی الحسینی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:47

نمایش مشخصات سید علی الحسینی دو داستان . یکی در باره مادر (جناب علوی ) و دیگر در باره پدر . هر دو جالب و خوب .خسته نباشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:47

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. راستش نمی دانم نظر بدهم ناراحت می شوی یا خیر.
البته از لبخنی که بر لبتان نشسته بر می آید که انسان والا و خونگرمی هستی. اجازه بدهید بار دیگر نقد بنویسم.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 19:13

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب عیدی زاده
داستان خوب ولی سرراستی بود
موفق باشید


نام: سیدصالح علوی   ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 05:13

سلام
من که از همین جا دست همه پدران رو میبوسم
زیبا بود
آفرین


نام: مرتضی عیدی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 00:04

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده دوستان نقد بنویسن.با توجه به اینکه خودم رو در حد و اندازه های یه نویسنده نمی بینم ابدا دلخور نمیشم ایرادهامهامو بدونم.یه اثر مادام که در بوته نقد قرار نگیره کاستی های اون معلوم نمیشه.ارادتمند همه/


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 17:13

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي عيدي زاده عزيز
داستان با احساسي بود
لذت بردم
موفقيت روزافزوني داشته باشيد @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.