بوسه امید

آن روز ها
عطر باران باروت، چکمه های مشکی جنگ را بوسه میزد!
سفیدی گچ دیوار های خانه های صلح، ویران، زیر پاهای چکمه های جنگ لگدمال و سیاه می شد!
سیاهی دود سوختن خاطرات نامه های عاشقانه ای در لبه طاقچه خانه ای، رنگ سیاهی به سفیدی دیوار های شب های عاشقی خانه میزد!
و بوسه تلخ و خونین جنگ چه بی رحمانه بر لب خانه، انسانیت، عشق، خنده، خانواده و زندگی می نشست.

اما در این هیاهوی جنگ و باروت، در این بازار سیاهی مرگ و سفیدی صلح، در این تلاطم بودن و نبودن، امید بالاتر از هر مقامی نفس تداوم می کشید.
امیدی که با بوسه شهرزاد، دخترکی که قصه جنگ و از دست دادن و خون و تنها شدن را از بر بود، بر گونه سرباز ناجی حیاتش ،سربازی که خود نیز مسبب این ویرانی بود، می نشست.

و آری شهرزاد بود که بعد از نقل قصه بوسه امید بر گونه جنگ؛ عشق، انسانیت، دوستی، خانواده، آبادی، و صلح را بر پهنه پیشانی سرنوشت آن سرزمین سیاه باروت، رنگ بودن زد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (25/1/1397),بابک حمیدپور (17/6/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.