میترا هفت رنگ بود


من زنى سياه و سفيد بودم ، بدونِ رنگ و آرايش ، سال ها با مردى زندگى مى كردم كه مرا زندانى كرده بود ، در خانه اى كه ديوار هايش براى من ميله هاىِ زندان بود خانه اى كه خانه نبود ، قفس بود و مردِ من نگهبانِ اين زندانِ لعنتى . چند روز بعد از طلاق از همسرم خودم و زندگى ام را رنگ آميزى كردم هر روز با رنگِ تازه اى در خيابان هاى شهر قدم مى زدم و نگاه هاى معنادارِ مردم را تحمل مى كردم ، نگاه هايى كه طعمِ تلخِ عجيبى داشت و هنور هم دارد . من ميترا هستم زنى آشفته با قلبى زخم خورده ، لبريز از احساسِ نفرت .
از روزى كه هفت رنگ شدم ، زندگى طعم تازه اى پيدا كرد از قفس رها شده بودم ، از زندان آزاد شده بودم و راحت نفس مى كشيدم. اين روزها كمتر غذا مى خورم و بيشتر فكر مى كنم و گذشته را از ذهن ام پاك مى كنم و آن زندان و نگهبان لعنتى را براى هميشه از ياد مى برم.
روزها با صداى بلند مى خندم و شب ها با صداى بلند گريه مي كنم.
حال عجيبى دارم يك لحظه غمگين و افسرده يك لحظه شاد و بى خيال ام.
حال يك قهوه ىِ تلخى را دارم كه شيرين ترين شكرِ جهان هم آن را شيرين نمى كند.
ناراحتىِ اعصاب دارم ، آرامش ندارم و به هيچ كس و به هيچ چيز اعتماد ندارم
من آزاد شدم زيبا شدم اما تنها شدم.
من عاشقِ خودم هستم اما باز هم كم است.
از خودم ، از اين زندگىِ بى ارزش خسته شدم.
هر هفته مدلِ مو و آرايش ام را عوض مى كنم ، هر روز لباس هايى با رنگ هاى شاد مى خرم.
كيف ، كفش ، لباسِ شب ....قرمز ، صورتى ، نارنجى ، بنفش ...اما فايده اى ندارد
من باز هم از خودم و اين زندگى راضي نيستم.
فرقى نمى كند در زندان باشم يا نباشم فرقى نمى كند سياه و سفيد باشم يا هفت رنگ من با خودم مشكل دارم من با اين زندگى مشكل دارم.
اى كاش به زندگى كردن عادت نمى كردم ، اى كاش همه چيز همين لحظه تمام شود...
از خواب بيدار مى شوم ، به خودم عطر مى زنم ، آرايش مي كنم ، لاك مى زنم
و به آينه نگاه مى كنم ، به خودم ، به تصويرِ زنى هفت رنگ كه ديگر حرفى براى
گفتن ندارد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

علی عطاپور ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) ,ف. سکوت ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (15/10/1395),مریم مقدسی (15/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (15/10/1395),ف. سکوت (15/10/1395),حسین شعیبی (15/10/1395),داوود فرخ زاديان (16/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),ف. سکوت (18/10/1395),ترنم سرخسی (19/10/1395),هستی مهربان (20/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (21/10/1395),محمد صفدرپوریان (22/10/1395),علی عطاپور (22/11/1395),علی عطاپور (12/12/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 22:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه خوبی بود.
موفق باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 15:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای عطاپور عزیز
داستان بسیار زیبا یی بود و البته از اجتماع داد سخن داشت و تفاوت هایی که بین زن و مرد بود و اجحاف هایی که بعضی مردان بر زنان دارند .
تهی بودن زن را بعد از طلاق نشان دادید و اینکه در اجتماع تنهایی ره به جایی نمی برد
به نظر من داستان قابلیت زیا ی دارد اگر روی آن کارکنید انعکاس بیشتری خ اهد داشت
لذت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط علی عطاپور   ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 17:04

ممنونم از لطف شما بانو......قطعا این داستان به دلیل ابعاد اجتماعی گسترده ای که دارد نیازمند کار بیشتری برای عمیق تر و پر محتوا تر شدن دارد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.