سالگرد ازدواج

سالگرد ازدواج


از صدای سرسام آور و آزار دهنده ی ساعت رومیزی ام بیزارم اما چاره ای ندارم امروز هم با همین صدای گوش خراش از خواب بیدار می شوم. چشم هایم را باز می کنم ....امروز هم مثل همیشه کنارم نیستی .
به این تنهایی های اول صبح عادت کرده ام. پژمان هر روز صبح زودتر از من بیدار می شود و سر کار میرود حتی صبحانه هم نمی خورد اگر خیلی خوصله داشته باشد چندتا بیسکویت با یک لیوان چای یا شیر. هر روز صبح هم قبل از رفتن از خانه روی کاغذ های چسب دار که روی در یخچال چسبانده ام می نویسد : صبح به خیر ...عشقم ....دوستت دارم . اما تقریبا یکی دو هفته ای
می شود که روی این کاغذ ها چیزی جز کارهای روزانه ام نمی بینم ...دیگر خبری از جمله های
عاشقانه ی اول صبح نیست نمی دانم شاید دیگه دوستم ندارد ....
پرده ها را کنار می زنم پنجره ها را باز می کنم ...
نور خورشید را دوست دارم و از تاریکی خانه در روز بیزارم . نگاهی به تقویم می اندازم امروز هفتم شهریور ماه است : سالگرد ازدواج من و پژمان...خیلی خوشحال و ذوق زده نیستم چون مطمنم پژمان با آن همه مشغله و کارهایی که روی سرش ریخته است امسال هم سالگرد ازدواج مان را فراموش می کند.
اما برای من فرقی نمی کند اگر یادش باشد که چه بهتر اگر هم یادش نباشد....من وظیفه دارم همه چیز را برای امشب آماده کنم و می کنم.
صبحانه ام را باسرعت می خورم و به اتاقم می روم ولباسم را می پوشم .... رو به روی آینه قدی اتاقم
می ایستم و نگاهی به صورتم می اندازم احساس
می کنم چین و چروک های صورتم بیشتر و بیشتر شده است. دستی در موهایم می کشم لا به لای خروار ها موی مشکی تارهای سفیدی پیدا میکنم .... انگار با چین وچروک های صورتم مسابقه گذاشته اند که هر که بیشتر باشد او برنده است. دوباره به خودم خیره می شوم....
بگذریم مهم نیست چه در این پنچ سال بر من و زندگی ام گذشت.
ماشین را از پارکینگ بیرون می آورم و به سمت قنادی راهی می شوم. عینک آفتابی ام را هم می زنم و پنجره را پایین می دهم. صدای موسیقی را زیاد می کمک و از شنیدنش لذت می برم بر عکس ساعت رومیزی ام این آهنگ بسیار دل نشین و گوش نواز است حتما یک بار آن را شنیده اید آهنگ معروف love story را می گویم.
همین طور با خودم آهنگ را زمزمه می کنم تا اینکه ناخواسته اشک هایم سرازیر می شود مثل اینکه دوباره احساساتی شدم .
دیگر رسیدیم از ماشین پیاده می شوم و آن را قفل می کنم و داخل قنادی می شوم (این قنادی کیک هایش با بقیه کیک های معمولی بسیار بسیار تفاوت دارد و کاملا خاص است)
مثل همیشه با منظره ای پر از شیرینی ها و کیک ها و خوراکی های خوشمزه و وسوسه انگیز روبه رو
می شوم.
بعد از تحویل گرفتن کیکی اگر اشتباه نکنم یک ماه پیش سفارش اش را داده بودم از قنادی بیرون می آیم و به سمت گل فروشی آن دست خیابان می روم.
گل های زیبا و رنگارنگی دارد و من هم عاشق تمام گل های دنیا از جمله خودم هستم(جدی نگیرید شوخی کردم)
با وسواس و دقت بسیار زیاد گل ها را انتخاب می کنم و چند دقیقه بعد یک دسته گل خاص و شیک را تحویل
می گیرم و به سمت ماشین میروم . در راه به این فکر می کنم که بروم کادوی پژمان را تحویل بگیرم یا نه؟
ممکن است اصلا خوشش نیاید شاید هم خیلی خوشش بیاید و از دیدنش سورپرایز شود ولی نه...می خواهم یک عطر یا یک ساعت مچی جدید برایش هدیه بگیرم اما نه...
سلیقه ی خودش در این چیزها خیلی خیلی بهتر از من است .
پارسال که براش یک ساعت رولکس هفت میلیونی گرفتم یکی دو هفته ی تمام غرش را به جانم می زد که چرا ساعت به آن گرانی برایش گرفته بودم.
من هم در جوابش گفتم : اینکه چیزی نیست عزیزم تو
ارزشت بیشتر از این هاست باور کن...
اما او گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و فقط حرف خودش را می زد.
ساعت دوازده ظهر است موبایل ام زنگ میخورد خودت هستی چقدر هم حلال زاده ای . مثل همیشه می گویی ممکن است امشب کارت تا دیر وقت طول بکشد و منتظرت نباشم و شام ام را مثل این شب های اخیر تنهایی صرف کنم ... من هم در دلم می گویم : من که عادت کردم که صبحانه و ناهار و شام کنارم نباشی بعدش اول بذار کارهات شروع بشه بعد از این بهونه های الکی بیار که کارم ممکنه تا آخر شب طول بکشه و.....
امیدوار بودم دوباره این جمله ها را نشنوم حداقل امشب هم که شده زود برگردی خونه قفط به خاطر امشب ولی.....
بعد از اینکه کادو ات را تحویل می گیرم و به سمت خانه می روم امروز هوا به شدت گرم است خودم را مهمان یک بستنی قیفی میوه ای می کنم و مدتی در پارک سر کوچه مان راه می روم و به اطراف نگاه می کنم.... به فواره های آب یه درخت ها به گل ها به آسمان به خورشید به زمین به نیمکت های خالی... بی هدف قدم می زنم و فکر می کنم ... به همه چیز به خودم به زندگی ام به تو به زندگی ات به اینکه چندماهی می شود که فقط و فقط زیر یک سقف هستیم و فقط گاهی از اوقات با هم و در کنار هم زندگی می کنیم . یاد حرف مادرم هم
می افتم که گفته بود : اینقدر به شوهرت سخت نگیر دریا یه کاری نکن دوباره کارتون به دعوا بکشه ...من هم در جوابش گفتم: نترس مادرجان این روزا من وپژمان اون قدری با هم حرف نمی زنیم که کارمون به بحث و دعوا بکشه خیالت راحت باشه...
به خانه برمی گردم به آشپزخانه میروم و در یخچال را باز می کنم و این کیک مخصوص را داخل یخچال
می گذارم . گلدان را هم پر از آب میکنم و دسته گل را داخلش می گذارم و هدیه ات را هم با خودم به اتاق
می برم....
اصلا حوصله ی ناهار پختن را ندارم برای امشب هم تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه ات را از بیرون از همان رستورانی که غذاهایش را دوست داری سفارش بدم ...
فقط امیدوارم زود برگردی خونه من که جز دعا کردن کار دیگری از دستم بر نمی آید ... روی تخت دراز میکشم و چشم هایم را می بندم سعی می کنم از این فکر و خیال ها بیرون بیایم ... امیدوارم خوابم ببرد....


ساعت چهار بعد ازظهر با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم برد....
یک مزاحم تلفنی بود که مثل همیشه با کسی کار داشت که منزلش اینجا نیست.
به آشپزخانه میروم و یک فنجان اسپرسو برای خودم می ریزم و روی کاناپه میشینم و کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کنم مدتی ست در این شبکه های تلویزیونی چیزی که ارزش دیدن داشته باشد را پیدا
نمی کنم پس خاموش می کنم و همین طور ساعت ها به ساعت خیره می شوم تا بیایی....پنج . پنج ونیم . شش . شش و نیم . هفت ... نه نه نه دیگه طاقت نمیارم تلفن را بر می دارم و بهت زنگ می زنم اما خاموشی چند دقیقه بعد زنگ می زنم اشغالی دوباره زنگ می زنم ولی در دسترس نیستی آخه تو کجایی؟؟؟
به اتاقم می روم و همان لباس فیروزه ای رنگی را که دوست داری تنم می کنم و کمی هم آرایش می کنم ولی حواسم هست که آن رژی را که رنگش را دوست نداری نزنم بعد هم اون عطر خوشبوی فرانسوی را که اگر اشتباه نکنم سال پیش یک همچین شبی
برای کادوی سالگرد ازدواج مان برایم
گرفته بودی می زنم وتقریبا اون رو یه جورایی رو خودم خالی می کنم ... چقدر خوب که سال پیش امشب یادت بود......
میز را با تزیین ویژه ای با شمع های زیبا می چینم و کیک , دسته گل و هدیه ات را هم که امیدوارم از دیدنش خوشحال شوی روی میز می گذارم .... اما نمی آیی... همه چیز برای امشب آماده است اما نمی آیی ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها می گذرد ....نمی آیی ... نگرانت
می شوم دوباره زنگ می زنم دوباره دوباره دوباره...
جواب نمیدی یک لحظه اشک هایم مثل امروز صبح توی ماشین سرازیر می شود دلم می گیرد غصه می خورم ....نمی آیی

صبح روز بعد
یک جعبه طلایی رنگ و پر زرق و برق کنار تخت
می بینم ... چه خوب که سالگردمون یادت بود...ولی ای کاش قبل از اینکه من خوابم ببره بر می گشتی خونه و این هدیه رو از دستای مهربون خودت می گرفتم...
جعبه کادو را باز نمی کنم الان مهم نیست چی برام خریدی(دیگه تاریخ انقضاش برام گذشته)...
قبل از اینکه هر کاری بخوام بکنم با سرعت به سمت آشپزخانه میروم تا ببینم چیزی روی کاغذ های چسب دار روی در یخچال نوشتی یا نه؟ همان یک جمله برای من کافیست....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,پریناز.ک ,علی عطاپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (14/5/1394),الف.اندیشه (14/5/1394),مرتضی عیدی زاده (15/5/1394),مریم مقدسی (15/5/1394),احمد دولت آبادی (15/5/1394),الف.اندیشه (15/5/1394),رضا فرازمند (15/5/1394),محمد شاهکان (15/5/1394),شهره کبودوندپور (15/5/1394),ف. سکوت (15/5/1394),سید علی الحسینی (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),سارینا معالی (15/5/1394),آزاده اسلامی (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),پریناز.ک (15/5/1394),شیدا محجوب (16/5/1394),مريم شيرازي (16/5/1394),آرمیتا مولوی (16/5/1394),سارا باقری (16/5/1394),باران (17/5/1394),رضا فرازمند (26/5/1394),علی عطاپور (16/6/1394),

نقطه نظرات

نام: مريم شيرازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 14:53

نمایش مشخصات مريم شيرازي سلام و روز خوش
همیشه دغدغه های کوچکمان زیباترین داستان ها برای دیگران خواهد بود اگر به زیبایی نیز بیان شود.
داستان را خیلی دوست داشتم اما حس میکنم به بازنویسی نیاز داره ...زیاده گویی، کش دادن، تغییر لحن راوی و مخاطب قرار دادن خواننده و ...شما نویسنده خوبی هستید کاملا معلومه...ممنونم برای اشتراک داستانتون و موفق باشید


@مريم شيرازي توسط علی عطاپور Members  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 15:03

نمایش مشخصات علی عطاپور خیلی ممنونم از لطف شما...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.